پرینت

فرشاد سنبل دل

نوشته شده توسط فرشاد سنبل دل. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


اصلن دلم خواست عاشق طرف باشم که یک شبه
با لبهانش   با پاهانش   بلد نبود حتی دوری بزند
آرتیست بود
آرتیست بود
آرتیست
آرتیست بود
عزیزم با سین های زننده    می‌زد و پنجره‌هاش را باز کردم
دم مترو تکانی داده بود    با طرف تکانی خورده بود
وشاعر کمی تاکسی زده بود
عموم مردم منتظر قر و فر بودند
چرخی زده بود و رسید   چونکه بلد بود  ترکید:
اصلن همین موشک بازی‌هاش موجی‌ام کرد
با مرتضی که حرفی نمیشد زد         غیرتش کلاش بود
آخر سر هم همین که گفتم       حرف آخرش داداش بود
_اه که چه سفتی دختر       بزار جنگ باشد برادر شویم لااقل
_شما اما حتا اما برای ما اما     نه ما اما
فقط گاو بود پسر به جای ما بوق میزد    زدش

حنجره تذکره میکشید   هشتصد و پنجاه شاعر تاکسی زده   بالا    های
های شطاح و کارمند  فرقی با سعید و بو سعید نبود
_ور دوام بو؟           _نه
_ور دوام بو؟          _نه
_ور دوام بو؟          _اگر بو آرتیست بو
_این از آن آرتیست هاست
بلد بو  که دال داد دستم
میلش به من بو که میکشید
چند تا آبدار برای زنم برای زنت دنیا
چه بهتر به خودت بگیری عزیزم   
من را اگر نگرفتی     گرفتی؟
                             جای تو ولو شد و خب
سینش زد و گفتم که پنجره هاش باز شد
باد زد و خوب بودم    ورنه   هرکه این  آتش ندارد فوت است
کرده اندش به شمع تولد که شمع جمع است    و اغیار پُر از پروانه‌اند    به بالشان نوشته سین   گرفتی؟

طرف کمی دوید
عمرش به در بود  برداشت و تمامش کرد
دستِ پشت سر نداشت که ببندم

اولش را زیاد یادم نیست آقا
طرف درس می‌خواند و من برای زنم کنکور میدادم
قبول شد؛دانشگاه تهران
خودم راهی‌ش کردم
طبعن عصر که برمیگشت شب میشد
دوباره زنم را جای زنم ولو میکردند و
هر صبح دلم برای مترو سریع‌السیر تنگ‌تر میشد
هر صبح قایمکی توی هدفن تنها میشدم و تکانی میخوردم
تا اینکه بازرس تاکسی‌رانی وارد میشد
و دوباره شروع میکردند
اولش را زیاد یادم نیست آقا مرتضی
طرف را با کلی قر و فر چرخی میزدند و مینشاندند
طرف آرتیست بود    خیلی لب داشت
لب‌هانش را درگیر میکردند
ای وای   طرف را با یه برگه دعا آویخته بودند به آیینه‌ی تاکسی
فقط صحنه‌های تاب خوردن بود
تاکسی گرفته بودم
سرم از پنجره بیرون رفت و الخ

اسفند 90


پرچم بالاست
 من متن‌های نخوانده بسیار کادو کرده‌ام
لای زرورق‌های پر از دل
امضا بیاد بالا
فرشاد سنبل‌دل
 
*
زیبام   مثل روز آخر هرکی
زیبام   اصلن بگو مرده
انگار که با زرورق خوابیده باشی
با زرورق زرد خوابیده‌ای؟
دست عجیبی‌ست که می‌بری به دست     در آن شبِ
تِر زدی
 
**
گوش کن
انگشت رو جناغش می‌فشردند

اما طرف یادش نمی‌آمد    آن طرف دیگر را  و آن یکی بی‌طرف
با پهنای عارض و لب‌های پهن
انگارکن زیبایی را کش داده باشند
انگارکرد و   تگری زد  عرق که نشسته بود به تخم چشمهای تریاکی
 
***
همینطور عشقی
کشیده بود و خیابان هم که دستمان قُرق
گفتیم حالی بکنیم
 
****
17/6/1390
 
*****
آها...
بیت : خودش در آن شب تخمی که یار تیزی خورد
نشسته بود لب جوب و
عجب بساطی بود



کاغذی را روی کاغذی گذاشتن است
که کاغذ روی کاغذ بسازند
خب      که چی؟

زنم را بردند تیمارستان
یک مشت قرص دادند دستم     بخوابم باش
گفت فرقی نمی کند برای کسی که می کَند
یک وجب بیشتر یا کمتر فرقی نمی‌کند  می‌خواهد دنیاش
                                          [نباشد
می کنی و در میان دو قبر زیبا
نشسته باشم لب گودال با یک وجب بیشتر
با دفترچه های تلفنم      با حرکت انگشت روی حرف  
با مثلاً سینم که بزند
گوشی برداشته بگوید:    
که زنت را بردند تیمارستان:   زنم را بردند تیمارستان

از دوستانم ممنونم
و وسایل ایاب و ذهاب   برای صلوات
و پاره ی حلوا   به بانگ سگ    برای تو
اگر اذیتم کند سفیدی قرص  روی سفیدی کاغذ
عربده ای بزن و کاغذ را روی کاغذ بذار
سکوت تو عرفانی نیست  که
تو بانگ سگ می کنی و من گریه    من از تو خط  روی آیه ی الکل
دخول سطرهای قشنگم    کاغذ و کاغذ
اووووووف
گاهی دوست داشتم    چشمت بزنم
اما یکهو یکی زنگ می زد و :
                                                    اردی بهشت 90

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 الهه 1391-12-17 13:31
Salam aliiii buuuuuud fogoladast.mova fag bashid
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی