پرینت

حسین ایمانیان

نوشته شده توسط حسین ایمانیان. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

حسین ایمانیان

 

انقضایِ راز

 

آزار                 زنی بلندبالاست با موهایِ سیاه

راز                  آهن‌پاره‌ای‌ست زنگ‌زده در زهدانِ خدا
فرض          جوانه‌ای‌ست که روئیده باشد از ساق‌هايِ تو
پیامِ تاتار است به تجاوزی دوردست که می‌پیچد وُ صعود می‌کند سینه‌خیز از برف‌هات
آتش               فشرده‌ی ناموس است، شکسته‌ست مثلِ لکنتِ باروت‌پاره‌ها، دریده‌ی اندام‌ها، قیامِ تن‌هایی‌ست‌ که شیر می‌نوشانند به تقاطعِ تاریخ وُ پاره‌گیِ مادرها
زن اما              سوراخ‌هایی عظیم است، سوراخ‌هایی مهیب که جان می‌مَکد از وقفه‌هایِ رقص
لاشه‌ها           خلل‌ناپذریند
لاشه‌ها           پیروزند وُ امتداد می‌یابند تا فتحِ روده‌هایِ ماه
آواز به خوش‌رقصیِ تاتار می‌خواندی اما، آواز به تاتار‌به‌تارِ سیاهِ‌گیسوهات که مرثیه می‌خوانَد از گرد‌وُخاکِ می‌ماسد بر لکه‌هایِ خون
خون                 بلندترین پرتگاهِ جهان، خون سرازیر است از پله‌ها ها که واژه‌واژه پیمودم تا امتدادِ پا تا ران‌ها، تا لاشه‌ها که قدم می‌زدند با ضرباهنگِ راز

 

راز                 استعاره‌ای‌ست بی‌صدا بی‌آواز که زن‌ها را همه آب می‌کند، زن‌ها را به نبضِ سکوتِ راهْ لُخت می‌کند به راه، راهِ نیشابور است رازمان که عق می‌زند جنینش را از تاتار، راز با دست‌خطِ مولوی‌ست که تتو می‌کنندش بر کمرگاهِ سفیدت، با خونِ رنگ‌پریده‌ای که جاری‌ست از ران‌هایِ ماه

 

آزار                 رازِ مگویی‌ست از ترافیکِ تاتار که دست‌به‌دست می‌کنند پیاله‌هایِ خونت را وُ می‌پاشند، عفونی‌اند وُ می‌ترکند، خون ادرار می‌کنند بر چشم‌هات

 

آزار                 مَجازِ سیاهی‌ست، مَجازِ گیسوهات که غرقِ سماع‌ است وُ چرخ می‌زند نیشابور وُ چرخ تا هنوز وُ چرخ تا قاهره‌ی امروز

خونت که لکّه‌ست بر چهره‌هایِ ما، همانی که لکّه‌ست بر پیاده‌رو‌های سکوت وُ ترس، پاشیده‌ست در آسمانِ حلب وُ راه، راه افتاده‌ست از قاهره تا کَشمیر

سوگند به ظرافتِ شمشیر، به کمرگاهِ برف‌گیرِ ماهِ پتیاره که جلق می‌‌زند با رؤیا، با لاشه‌ها تا پاکوبان برویند بر پهلوهایِ برف، برف‌هایت را بروبند بیفزایند بر ژرفایِ شانه‌هات

سوگند به زن‌ها که شکافی عمیق‌اند بر آفتابِ مدیترانه، یله بر شن‌هایِ ولرم ردیف‌اند به تقلیدِ روسپی‌خانه‌ها، آرام خوابیده‌اند در بسترِ تاتار

سوگند به خون‌ریزی در عمقِ موهات، به خونِ سیاهِ سقوط بر پشتِ شانه‌هات

که آهن‌پاره‌هایی شدیدند فرورفته در خون‌ریزی‌هایِ موسمیْ‌ت

مَردانم همه در بمب‌هایِ بغداد به هم پیچیده‌اند                سوگند

دارند لاشه پس می‌اندازند، لاشه‌هایی با علامتِ تأنیث، با شکاف‌هایِ ژرف، با پستان‌هایِ سیراب‌شده از لثّه‌هایِ راز

راز                     زنی بلندبالاست که می‌گندد با موهای سیاه

آزار                   یادِ رطوبتی‌ست که بالا می‌گیرد از ساق‌هایِ پات

پرواز اما             گرفتارِ آهن‌پاره‌ای‌ست که خوُ گرفته دیگر به انقراضِ قاعده‌گیْ‌هات

آزار                    مشت‌هایی گره‌کرده از انبوهِ لاشه‌هاست

مشت‌ها، زنگاربسته‌ها، لاشه‌ها                     به نبشِ قبرِ زهدانت رَسیده‌اند                       به انقضایِ راز

سه‌شنبه بیست‌ونهِ امردادِ نود‌و‌ُدو

 

 

 

 

آجر

 

 

آجر جویدنِ عاج‌های فیل       خنده که سر می‌خورد از چشم‌هات
آجرجویدن       از جویده‌شدن       از آجر       جر نمی‌خورد چرا آجرت؟       از گونه‌ها خنده‌ها هاهات لب‌هات که شور می‌زند       از چشم‌هات
تنت احتمالن همان آجری‌ست که آجر‌های پوستم را می‌خراشد       عاج‌های پوستم را می‌جود آجری که نمی‌خندد در ترک خورده‌اند لب‌هات       شوریِ چشم‌هات
آجری پوستم را خراش می‌دهی       آجری سر کارگران افغانی را می‌شکنی       آجری روزبه‌روز گران‌تر می‌شوی       آجری جز لب‌هات که نمی‌خندی جز چشم‌هات
روز بیست‌وچهار آجر است       شب بیست‌وچهار آجریم       لب‌هات بیست‌وچهار آجر ساکتی       بیست‌وچهار آجر سرم را شکست از بی‌لبخند آجر است لب‌هات از       چشم‌هات
فکرش را بکن عزیزم       فقط به خاطر آجری که نیستی بیست‌وچهار آجر را توی کونت فرو کنند آجرها روده‌هایم را بجوند آجرها بجوند همین‌طور بجوند از خیره که می‌شود چشم‌هات
آجری درست وقت سنگسار آجری مثل جویدن حاج‌آقا عاج‌ها خنده که خشک می‌شود لب‌هات       آجرِ چشم‌هات
بیست‌وچهار آجری روزی بیست‌وچهار عاجی بوسه‌ای سوراخ که می‌کنی آجری را که نمی‌بوسی آجری حتی آجری توی لب‌هات کبود شده‌ست آجرِ چشم‌هات
احتمالن شب‌ها می‌دانم آجری به وسعت بیست‌وچهار شب دیگر آجری توی سینه‌بندت به آجری دیگر سخت چسبیده خیس که می‌شود رژِ آجریِ لب‌هات آجریِ چشم‌هات
آجری هم توی شورتت داری آجری که احتمالن نرم‌ترین آجرت باشد آجری خیس‌تر از خندیدن لب‌هات       آجری که پس کی خیس می‌شود چشم‌هات
بیست‌وچهار آجر روزی بیست‌وچهار سال آجر‌ها را توی پوستم فرو کنی شبی بیست‌وچهار بار آجربازی کنیم بیست‌وچهار آجر روی هم بگذاریم و شعر بنویسیم از آجر‌هایی که برق می‌زنند از خیس خنده‌ی لب‌هات       خیس که می‌شود چشم‌هات
بیست‌وچهار بار خیس شده رخت‌خواب‌های آجربچه‌ای هفت ساله که از بیست‌وچهار آجری که توی خواب پوستم را خراش می‌دهی از آجریِ چشم‌هات
پوستم را خراش می‌دهی از زخم آجری که توی شورتت آجر نگه‌اش داشته‌ای آجرها باید خون بریزند       آجر نباش که خون بریزم از چرا از خنده خیس نمی‌شود پس چشم‌هات       خون بریزم از چشم‌هات
آجری                    بوی گند نمی‌گیرد چشم‌هات
آجری                    نفس می‌کشند چشم‌هات
چشم‌هات
چشم‌هات
جز همین چشم‌هات
جز آجری

                 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #2 م کیوان 1393-03-29 20:51
باسلام واحترام
مضمون صحیح این مطالب درست وعمیق را به زبان شعر نو/نظم یانثر/ نوعی ادبیات هارمون تبدیلش نمایید. تا بماند
متن متاثر از محیط بزرگ هست/ مسئول هست/ولی موزون وهارمونیک/ به هرسبک شعری بایدبرسد زحمت ببرد
با پوزشی صمیمانه
نیمه شب خوش
م کیوان
نقل قول
 
 
-2 #1 غلامرضا نصراللهی 1392-09-28 21:06
سلام شاعر گرامی
با احترام دعوتید به خوانش شعرهای من
منتظر حضور پر مهر و نقد های ارجمندتان هستیم.
موفق باشید
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی