پرینت

شعری که زبان می‌شکند، ابعادش - خدایار صائب

نوشته شده توسط خدایار صائب. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


به ا.س و امید ایمانی شعری که زبان می‌شکند، ابعادش


حالا که گوش می‌کنی، نگا:

این که تا
پای کفش‌هام
به کوچه باز شد
تنگ شد
اینقدر که دم به صورتم گرفت
سرنوشتِ این صداست که
مُثله می‌شود
سال‌هاست؛


با حروفِ کوچک اینک
جوری که نشنوند!
تو تکیه کرده‌ای به پشت
دیوارِ مرده را و
من از زیارتِ مردگان آمده‌ام

ناز می‌کشد موهایت
روی کلمه‌های شکسته که
دوش کشیده‌اند اَخوال‌هام
در پیچ و تابِ مزارعِ باروت تا
دهانه‌ی کشتارگاه‌.

همین‌که نگاهت کنم، می‌ترسم
روزی که دیدمت، حیف شد فردا داشت
یک روز از زمین مانده باشد؛
اسفند
باران ببارد و تو باشی و آن‌وقت...
بلند به فونت درشت!


نام احمد، قبیله‌ام
امیران گلوگرفته
که پای پیاله شهید می‌شدند، جملگی...

امید!..امید!
از گریه‌ی تدفینم
بغض کوچکی مانده و
از تو می‌ترسد.



خدایار صائب، اسفند91

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی