پرینت

شاهین شیرزادی

نوشته شده توسط ادبیات ما. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

«همه‌ی فصل‌های من»


اتوموبیل‌ها               از زیر پل‌های بلند می‌گذرند
دستم را به سمت شهر دراز می‌کنم
و عابربانک               از روی استغاثه‌ی من عبور می‌کند
ما برای هم مقرون به صرفه نیستیم
و تنها همین دمپایی‌های ابری
مرا به رویا می‌برد
مرا به شهری تاریک در سالهای خیلی بعد....

از پشت چشم‌های ته استکانی‌ات
جنازه‌ی شاعری که مست می‌کرده سالهای خیلی قبل
که حالا خیلی مرده
حتی در فصل‌های کودتا مرده
و زندگی اصلا        چیز کمی نیست...

اصلاً        فصل‌هایی از زندگی‌اش خیلی زرد بود
مثل پرده‌هایی از یک فیلم
که وزارت ارشاد
زده باشد توش
و خون چکه کرده باشد کف صحنه...

ببینیم؟

فصلی در کنار:
از زندگی من در یک اتفاقن ِعجیب        کنار می‌روی
و با در کنار ِهم نبودن ِمن
کنار می‌آیی

فصلی در مردانه:
آن هم چه جوری؟        مردانه!

فصلی در جمله‌ای که توی مرکب:
«شیراز»ی که نمی‌تواند توی پارک بخوابد،
«شیراز»ی که می‌تواند با صدای بلند بگوید:
شعرهای حافظ مرا تحریک می‌کند،
«شیراز»ی که شب‌ها در خواب سنبل غوطه می‌خورد،
و صباح از بارالاها با صدای بلند می‌خواهد
که سطرهای او را بلندتر کند - حتی از مرگ -
مگر می‌شود که بمیرد؟ (نمی‌شود که بمیرد)
پس ببارید        ای دمپایی‌های ابری من
بر خیابانی یک طرفه که هر چقدر هم که ببارید (فرضاً)
سروی در آن نمی‌روید

تقریبا شب رسیده بود
و احتیاج غم انگیزی به ماه داشتم
(برای چه؟ - که بتابد)

و احتیاج غم انگیزی به پنجره
که داشته باشم به دریا نگاه غم‌انگیزی کنم
و بعد به سطرهای نخستین شعر برگردم
جایی که‌یک شبح برای یک سفر پاک1
از یک جنازه جدا می‌شود
و بعد        به سمت یک کهکشان خیس
حرکت می‌کند

اگر ستاره‌ای روی این نیمکت نشست
شهر را با انگشت نشانش بدهید
بگویید چکی سفید امضا بود
که گوشواره‌های زنش در برف
آواز کلاغ‌های او را نمی‌شنید
بگویید حالا        به‌یک ظهر خیلی باز سفر کرده
و احتمالاً در ساقه‌ی یک گیاه
زهر می‌شود


 1) "سطح شبح در سفر پاک" نام دفتری از پرویز اسلام‌پور است.

 


«مجلس اکبر»


در کله‌پاچه‌خانه          صندلی ِاکبر
خالی است
در کاسه چشم‌های گشادی است        منتظر
در احترام کله خور ِمرده
انگار پاچه در سکوت ِخیالی است

ساعت چهار        از روز ِجمعه‌ی آذرماه
در کله‌پاچه‌خوری      غوغاست
در چاله‌های سینه‌ی تهران
مرد ِمچاله‌ی تقویم      کله‌پاست
«خوننده‌ی تمام ِکتاب‌های رگی!      یا مرتضی علی!        اکبر!
ای نمره چار ْسر         هیکل- چاهار نبش
ای پیرهن ْبنفش
شلوار ِکهنه‌ي ِشوش         با پاچه‌های بزرگش
قبر ِگشاد ِتوست

حالا که توی چاله‌ی خورشیدی
دیگر         شب‌ها چگونه بیایی
بازار ِزیر ِگذر
با هم دوباره توی نخ برویم     یا سوی زن بدویم
یا        دودندگی کنیم روی سوزن ِدنیا
اسفندیار ِزیر ِگذر     اکبر»

ای کله‌های منتظر ای پاچه‌های سرد
بر میز ِچوبی ِتاریخ
اکبر تمام شد      ول شد در آسمان
حالا:         داداش ِهر چه ستاره است
آقای ِکهکشان...

 

 

 

« »


    تقدیمی برای یکی که باید خیلی وقت‌های پیش
همچین چیز رمانتیکی به او تقدیم می‌شد

 


ای خطّ چشم‌های تو بغداد
آهوترین ِکلان شهر
لیلای پرسه‌زن میان ِخیابان‌ها
به استفعالِ همچو منی
که شوهرت باشد
پاره‌ی تنت باشد
در آ به شهر و بگرد
در دست‌های مرتعشت فانوس
به نام ِتاریکی
به نام ِنامی ِافسوس
بگرد

 

ای گل
ای شرمگاه ِشکفته
ای مردمک‌ترین نگاه ِزنانه
ای وسوسه‌ترین خیال ِشبانه
ای استوای سینه‌ی من بازوت
در وقت رویش ِگنجشک
از استخوان ِمن
بپوش      بر برج‌های خواهر
رودابه‌ی بلند ِدو گیسوت
و در میان ِ باروهات
به یورتمه بگردانم

 

آواز ِ تابدار مغیلان است
در حلقه‌های درهم ِگیسوت
ای غول ای سواد ِبیابان
مرا بخوان به عطش‌های جاهلی‌ت
گم کن میان ِتپه و ماهوت

 

تب باش
در من بپیچ و بسوزانم
نعلم کن و بدوانم
بمان مرا در تو
یا آن‌که در تو بمیرانم
جغرافیای لخت ِوطن باش
غارت شو مثل ِقافله ای زن
در دست‌های من
در پیش این قبیله‌ی رهزن
اندوه باش
در من بگیر و بگریانم

 

تا تو ستاره بیاویزی
به شاخه‌های تنم
درخت می‌شوم
تا با شکوفه بپوشانی
به جای پیرهنم
درخت می‌شوم
ای شاخه ای شکوفه ای پیرهن
ای جا تو تا درخت می‌شوم های
با به

 

موساماهی که افتاده ای به طور من
کفشاتو در بیار و جورابو
دستتو روشن کن بکش به روی تاریکی ِتنم
بشکاف          نیل ِ کبود ِ دو چشمامو
موسا ماهی ِ گریان، موسا ماهی ِ رنجور
تو آغوش من بگیر و بخواب و
باور کن
دوای توام من
به وقت ِ اژدها
عصای توام
به وقت اژدهاهای های های
پناه ِ گریه‌های توام من
بخواب و باور کن

 

 

«مجلس آخر»


گاهی                            چشم بودم            بسته
در زیر پلک من                   خود من بود           نشسته

گاهی                             باد بودم
از روی کاج‌ها                     می افتادم

حالا نوشته‌ای هستم
که سال‌ها پیش
خودم به سطرها بستم

مجلس آخر، مجلس من است، انگار با تمثال‌هایی از خودت تنها مانده باشی، در لحظه‌ی تعادل، و از خودت کم کنی، طوری که خوشگلی، از فرق سرت بزند بیرون، مثل خون، شتک بزند، بزند توی ساق‌ِ خاطراتت، شکسته از لگدهای قبل...
مجلس آخر مجلس من است با من، که تنهایی در آن شریک می‌شوم(اِلا الله)
فرض کن قویی که چار پاره دارد در افاعیل ِتن
با هر چهار تا بخواهد فریبنده بمیرد
خلاصه کنم...                    آغوش کن               تا پیش چشم‌های خواننده
بمیرم

اصلاً     بِسم ِالله را تو بگو            حلالم کن
از ناله‌های رگ ِگردن           لالم کن
مثل گذشته         وقتی که پایم را به نزدیکی ِتو می‌بستند
مثلا وقتی که ماه ِعسل داشت کم‌کم هلال می‌شد
و من به ناله افتادم در حالی که لال می‌شدم
کم‌کم
(- چراغ کو؟                       - اونجاست!
- می‌گم چراغ کو؟               - اونجاست!
- کری...؟
- لالم )

حالا که دارد از افاعیل در می‌رود قو
برای همیشه تغزل را ترک می‌کند
آغوشم کن
و پیش از نهادن چاقو
آن ابر ِکوچکِ آبی را
به لب‌هايم نزدیک کن
می‌خواهد
این شیّاد
در پیش چشم‌های خواننده
بمیرد                     (افتاد)
گاهی گنجشک بودم            بر زانوی تو            مُرده
گاهی ماهی بودم               در پیراهن تو           نیم خورده
گاهی                              شب بودم
با ستاره‌های تو                   لبالب بودم
حالا نیستم
این شعر را برای همین
می‌گریستم...

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی