پرینت

محکومانِ به تولد، زندگی و مرگ - علیشاه مولوی

نوشته شده توسط علیشاه مولوی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

محکومانِ به تولد، زندگی و مرگ

برای درگذشت «هوشنگ گلشیری»

 

ظهر دوشنبه تلفن زار می‌زند
کسی که قرا بود کشته شود، مُرد
از تنگی‌نفس
چرا، نفس را، قفس می‌شنوم؟!
و، تیتر روزنامه‌ها که:
هوای پایتخت آلوده است
نفس نکشید.
وای به حال آن‌ها که «ویلا» ندارند.
بالای تاولِ تازه‌ی خاک
باد می‌گوید:
او دوست نداشت پشت به شمال بخوابد
بگو جنوب را بردارند از پیش چهره‌اش

 

گل‌های گلایل
گل‌های بیمارستان
گل‌های گلایل
گل‌های گورستان
گل‌های گلایل
عادت عمومی
او از عادات عمومی بیزار بود
بگو گل‌های گلایل را
بردارند از روی شانه‌اش
-اصلاً قبل از رسیدن به سردخانه رفته بود
-و، دیگر نیازی به ساعت، سوئیچ، کلید، کیف، شماره‌های تلفن و شناسنامه نداشت
-و، انگار که از چراغ‌قرمز گذشته باشد
شناسنامه‌اش را سوراخ کرده بودند
گل‌های گلایل، شیشه‌های گلاب، آدم‌های آشنا،
مرثیه‌ی مکرر مداح، قاروقور کلاغ‌ها، ناله‌های سر بزنگاه گداها
و، گریه‌ی بعضی‌ها
خنده‌ام را گاز می‌گیرم
او در قاب می‌خندد

 

بچه که بودم از مرده‌ها می‌ترسیدم
حالا از «زنده‌ها»
کم‌کم، موهایم مثل دندان‌هایم سفید می‌شوند
و، دندان‌هایم، مثل افکار «پدربزرگ» فاسد
با این همه، زیرِ این پوستِ در حالِ پلاسیدن
کودکی، شاداب مانده‌ است
که علاقه‌ای به (بازی بزرگان) ندارد
و، گاهی، رویاهایش را می‌نویسد

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی