پرینت

چند شعر از مجموعه شعر "به مته فکر می‌کنم" - مریم فتحی

نوشته شده توسط مریم فتحی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

چند شعر از مجموعه شعر "به مته فکر می‌کنم"، مریم فتحی
چاپ اول: 1393
انتشارات نگاه


«تهران شب شده است»

 

دستگیره‌های ایستادن‌مان را از پاگردها برداشته‌اند
آسانسور بعد از چهارده طبقه به بیابان می‌رسد
مهمان خانه بعد از چند سال به         گورستان
آجر به آجر فرو رفته‌ایم
این پل‌ها کجا می‌ریزند؟
این خیابان کجا می‌رود؟
خط‌کشی‌ها می‌دانند که چه لذتی دارد روی مرگ راه رفتن؟
خط‌کشی‌ها که دل دل نمی‌کنند      با هم
ساکت و سر به زیر می‌روند مثل کارگرهای هر روز
که داربست‌ها را به گوشه‌ی آسمان می‌بندند
سر به زیر و جاودان مثل ساختمان‌های رو به ویرانی
سر به زیر مثل این تیر چراغ برق،
توی یکی از خیابان‌های فرعی شهر
که پرده‌ی خانه‌ای می‌افتد

تهران شب شده است
ما را به لباس‌های زیرمان تبعید کرده‌اند.

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

بابا! برف تا کجا باید بباره
تا من پسر تو نباشم؟
«شهرام شیدایی»


«زخم»

 

 

زخم
روی لب‌های بسته‌ی يک نفر باز شد
و به تک تک اتاق‌ها سرايت کرد

  

: صدای جيغ می‌آيد!
: خانه‌های پدری حفره‌های بسيار دارد.

 

يک نفر، در طبقه‌ی آخر يک حفره
با زخمش خوابيده است
و يک نفر يعنی يک توده‌ی بريده
و يک نفر يعنی يک احتمال غمگين، لای ملافه
و يک نفر ناگهان غلت خورد
و يک قرن گذشت

 

 

روی تخت دو نفره     زانوهايش را بغل کرده است
فکر می‌کند:
پنجره که روشن شود
برخواهد خاست
زخمش را در خواهد آورد
ساعت را يک قرن جلو خواهد کشيد
ميز صبحانه را خواهد چيد
تلويزيون را روشن خواهد کرد
...
مجری مهربان تلويزيون لبخند می‌زند:
يادتونه اون‌وقتا؛ سال‌ها قبل از حفره‌ها، خونه‌های پدری؟
خونه‌های پدری با باغچه‌ها و پيچ مو و درختای انجير...
خونه‌ی پدری آخ، خونه‌ی پدری!

 

 

دست‌هايی بی نهايت قرمز
پاهايی بی‌نهايت کوچک و بی‌نهايت سفيد را
توی حوض سبز می‌شويد
تلفن تو    دارد جايی در اعماق    زنگ می‌زند

  


: گوشی را بردار و حرف بزن هر چه باشد پدرت پدرت است هر چه باشد همين نام کوتاه را تنت کرده و از لُختی دَرَت آورده هر چه باشد مادرت مادرت است هرچه باشد
: باشد! باشد! باشد!

 


موش‌ها کی سيم تلفن را جويدند؟
اين زخم‌ها کی سر باز کرد؟
پس چرا من جيغ نمی‌زنم؟

نه!
اره ای در کار نبود
تو
ـ بی هيچ خونريزی ـ
قرن‌هاست که داری کُند      می‌بُری

 

 

يک نفر
در ساحل دنج قرن‌ها گذشته نشسته است ـ
دور شدن پاروها را تماشا می‌کند

 

 

و شب طول می‌کشد
و تخت دو نفره طول می‌کشد
و زانوهای مچاله طول می‌کشد طول می‌کشد طول می‌کشد طول می‌کشد
آنقدر طول می‌کشد
که او
عاشق زخمش شده است.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


«فرضی»

 

دیوارها تیز شده‌اند
پنجره دیوانه
کوچه را فرضی نشان می‌دهد
خانه‌ها را فرضی
زن همسایه‌ی فرضی
با بچه‌های قدونیم قد فرضی
اینجا
زمان از عقربه‌ها چکه می‌کند
و من فرضی
با دود سیگار به پنجره می‌خورد و برمی‌گردد
زمان
چکه می‌کند
من فرضی به پنجره می‌خورد و برمی‌گردد به پنجره می‌خورد و
خودش را می‌کشد روی دیوارها
دارد یکی می‌شود با دیوارها چقدر حرف می‌زنی؟
سیگارُ با دستم گرفت، پک زد و گفت:
هیچ دیواری تیز نیس دختر
دیوارا کُندن ـ نمی‌بُرن
حلقه حلقه رفت و با دود سیگار توی دیوار فرو می‌روم

 

مهم نیست،
شما فرض کنید که هیچ آدمی
توی هیچ دیواری
فرو نرفته است.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی