پرینت

شعری از «مهناز یوسفی»

نوشته شده توسط مهناز یوسفی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

شعری از «مهناز یوسفی»

 

قدری که از وبال گردنمان خزیده شد شب

چندان بردیم که سوی ما رو کند آفتاب

چندان بردیم که صورت گرد نور

مهربان شود با سینه سینه‌های برجسته‌ی آفتاب

اما     یک بار برای همیشه

خرد ِ استخوان بازی طلایی جمجمه را

بیرون کشیدیم از دهان تلخ سپید رود

و تن‌های شریفمان را زیر چتر

عرضه می‌کردیم به میدان دقیق شهر

اگر که مردن را در ساعتی عمومی تخیل کرده بود

اگر زندگی توی سینما انقلاب بود

ما هر روز  برای رفتن به سینما می‌مردیم

ما   درست روز بعد   صبحانه را ترک اسب میرزا

با صدای کَرج و جویده می خوردیم

و یک بار برای همیشه

نگاه می‌انداختیم به میله‌های سینمایی بسته شده

و دیدنمان چهل سال به تعویق می‌افتاد آن سوی میله‌ها

که سیاهچاله‌ای شود فرتوت     از فرط ترس

ما     آفتابی‌ترین سر نیامدن‌های روز در این شب پلشت

ما    بیا بیا کرده‌های خودکشی نسل اندر نسل در رگ‌های پیش

لب گرفته از سیاه‌ترشی‌های پستان ِ مادری خندان

که رُبّ انار دوشیده از کره‌های مغموم دشت

و باریدن را داب کرده

از پیاش بپاش‌های خون وقت آفتاب

ما   درست وقت آفتاب

با خنده‌ خنده‌های هلال دندانی یک خوک صورتی

با استخوان‌های ویژه‌ی پیش دماغی

سوگواری آغوش‌مان را رد می‌کنیم

بر می‌گردیم

نگاه می‌اندازیم

رد می‌کنیم

و همچنان که نحیف و تازه می‌شود نور

جفت سمان و پیخال خواران

از قدهای مقدرمان می‌رویم بالا

می‌رویم بالا

می‌رویم بالا

اینجا توی آسمان

نجوای طیاره‌ای سقوط کرده است بر کرانه‌ای سفید

و دامن‌های مطرود و افسردهی زن‌های رود

چین چین شکن می‌خورد از نور

و جنون – این نسبت خونی گرم –

از دو بین آن پای لاغر و نحیف

بیخ چشم‌های ساکتمان را

بریده بریده‌های زبان نازکمان را   رد می‌کند

بر می‌گردد

نگاه می‌اندازد

رد می‌کند

 

اینجا

تاریک‌خانه‌ی آخرین تلاش آن چراغ الکلی‌ست ماه

که از ارتعاش آن دهان صبح باز می‌شود

نیمه‌باز

وقت بسته شدن باز می‌شود

نیمه‌باز

وقت باز شدن نیمه باز می‌شود

زبان می‌بُرد از

بین می‌رود از

پا می‌افتد از

دست می‌دهد از

و غروب

روی گردن و شانه‌ی میرزای مجسم

که رکاب پایین کشیده شده است از

و اینبار بالا رفتنش

و اینبار که بالا رفتنش چهل سال

و اینبار بالا رفتنش

و اینبار که بالا رفتنش چهل سال

و این بار بالا رفتنش

و اینبار که بالا رفتنش چهل سال.

 

یوسفی – تابستان 93

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 احمد زاهدی لنگرودی 1393-11-17 11:38
درود بر شما
شعر زیبا و جانداری است
پایدار مانید
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی