پرینت

«هم-حبسیه» - سوزان کریمی

نوشته شده توسط سوزان کریمی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

هم-حبسیه

سوزان کریمی

  

 

اَعوذُ بِقِرطاسِ من شرّ خویش

با دو هزار کوزه اوفتاده در پی و از من پیش

 

 

مرثیه‌ای بود خالیِ مشاهده   اضطراب می‌تراوید از نیامدِ حادثه

چک‌چک بود بر سنگ، نم‌نمِ معمول

سردی سلول

می‌تراوید از سرانگشت‌های انسان من هرروز

و کم‌کم از نواله‌ی محبت‌تان آمد بیش

 

جسارتاً انگشت‌های من متن‌های پیشِ خود را دریده‌اند
در صرفِ مردگانِ مسود، جنایتی ورزیده‌اند
و زیاد ورزیده‌اند

جای خط‌های هویت، جمله بر پوستِ پنهان من ماسیده

سرد است انگار
پس به خود درپیچیده‌ام در لفاف کلمات

در انتهای درها ردیف به ردیف

حمله می‌آورَدَم بسیار گل در حلق

به وقتِ استنطاق: از کثیف به کثیف

سرد است انگار

در پیچیده‌ام در لحاف کلمات

از ازهای از سطر خود در رفته
گرفته تا به
         از لابه‌های بسیار دیده
از حافظه‌ی رد کرده
آن‌وقت،
نوشیدم از لبان خواب دروغگوی خود  صد نیش

 

همین‌طور است که می‌گویید همین‌طور است

می‌باید که ناگاه یاد عروسی‌های دهه هفتاد بیفتم

یاد کل که می‌کشیدند نخراشیده
نامدگان و همه آمدگان که به سهو
فرار کرده بودند از معده و تناسل و حرف
به صف، به صف لطفن،
برای بخوری از اعراف
و به ناچار چه دلپذیر، به به!


یاد مادرم که بر فراز اپل‌ها می‌خندید خراشیده
قاه‌قاه و
مثل خورشیدِ خُم
قاه قاه و
جان می‌کند
قاه‌قاه و
به طعنه‌ی نادانسته بر فراغت خویش

 

 

می‌خورم می‌خورم
کوزه‌ی خود را من با من پر، می‌کنم
به شما به تشکر، می‌گویم

که دست و پام گم شده در شرّهات عرق
و زشت شده آرزو پشت نگاه من به کمین

بس ای ملک!
اما به پاسِ پوییدنم است، می‌گویید

کلمه طولانی بیاورید برای جناب زندانی

آن‌سان که بر ملامت تن، کفایت کندش هربار
و یادش بدهد از نشئه‌ی ما مدهوشی بسیار

چرا که از بیم استفراغ خود در انقاس
                                       مصمم است که دهد سرِ سبزِ من بر باد

 

به سماع در داغ ترک خورده است و سرد است انگار
به زبان رُفته‌است آثار جرم را از اثرم از انگشت
و باز هم رُفته‌است از سنگِ سنگینِ زمین، احتمال اِستهجان
و از صورتِ غمگین شما، خدشه

و از عربدگان مسطور خوابهای محتومه،
از پشت پنجره‌، مردگانِ هم کاسه
دویده اند و دوانیده به گوشته‌ی بس مشتاق،
به خاطره
مذاب فشرده‌ی چندین ریش

 

 

صدای هیاهوشان
پیچیده در بقایای تنگ زبان به رهایی
شمایی که به شمایی‌اش دل ‌بسته
گوش تیز می‌کند و از صَمَم می‌لرزد،
برای خویش کف می‌زند بلند و بلند

حالیا این در گوش آن آن در آنِ این مدام و مدام
:

بود حکیمی به نطفه اندر مانده به محبس

چک‌چک قطره‌های عذاب را  می‌لرزید

یک دو سه چهار مصراع و آنگه حیرت

مجنونِ به مکتب‌رفته،           چنین دارد کیش

 

 

 

 

اردیبهشت 94

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی