پرینت

«یک تن کم» - فرشاد سنبل‌دل

نوشته شده توسط فرشاد سنبل‌دل. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


یک تن کم

فرشاد سنبل‌دل

 

به اسماعیل عزیزم  410292001 آرش داوودی

 

 

 

عطاملک از چشم‌های سر صبح تو دم می‌زد:

امروز سرخی خروس خبرهای دیگری می‌برد

از اینجا تا دانشگاه

بوی عرق می‌زند.

 

درست روزی که در آن سجادۀ یشمی با پیشکار خواجه دست انداخته بودم

آنها این چیزهای من را نبش قبر می‌کردند    و نمی‌دانستم.

با دو گور روی میز قرائت‌خانه ترکاشوند                 دستی در این  دستی در آن

با همان عاداتِ مغولیم        سر نیزه زیر لغات مهجور انداخته بودم

که نشانه‌های زرد و نارنجیت   امیرزادۀ بی پدر را مسخره می‌کرد.

دستی در آن دستی در این              و چشمم که در حدقۀ ارغون می‌گردید:

دیوان ناصر را گذاشتی

دیوان مسعود را برداشتی

تو را برداشتند

تو را گذاشتند

الان کدام انگشت که زیر مقامات خواجه کشیدی نیست؟

 

چشم‌هام اگر در حدقه‌های ارغونت بگردد

جلدی که برای من زیبا و نستعلیق است

برای تو جز سیمان، مورچه‌های بالدار دارد.

تو می‌دانی که هلاک مورچه در بال است

این را حالا می‌گویم که چشم‌های سرخ تو را بسمل کرده‌اند

ریشت را تراشیدند

ریشت را گذاشتند و به ما شرح واقعه دادند و تو را گذاشتند.

از اینکه ایل تو باشم رنجه‌ام                  از اینکه در این تهران هی تصادف می‌کنی رنجیده‌ام

اما نمی‌دانم الان کدام چشم ترسیده‌ات رفته است؟

یا در حال رفتن است.

چیزی که از من باقی است   چیزی نیست

چیزی که از تو دارند می‌جوند    جوییدنی‌ست.

 

شفیعی مفت می‌بافد

آن یکی در دفترش می‌لاسد

ما در بوفه می‌جنگیم

نیشابور به‌گا می رود

و محتویات تو آنجا روی میز باقی می‌‌ماند.

ماشین از طرف دیگر میز دررفته

جوهرهای تو گند مجاز را درآورده

مادر تو چه کشیده   و علی سلمانی حتمن خیلی گریه می‌کند و عربی می‌خواند:

اذا تم شیٌ     اذا تمّ  تم

هام همّ همام همّ

ها همّ همّ

ما ها همه مادرمان مغولی‌ست

خاتون بزرگ است و ما بال درآوردیم

 

لبه‌های خیمه‌ها را بالا بزنی/ بزن                ناموس پیداست

خون می‌خواهی و داری          ریخته‌ای روی دایره

مسلمان می‌شوی     از درد پس می‌افتی          

 قاعدگی را می‌فهمی و عصبی می‌شوی

اگر امیرزاده جالبی باشی از تخت برت می‌دارند

از تخت می‌گذارند   تو را می‌گذارند    و جمعی از ما را یاسا می‌کنند

صدا می‌زنند و یاسا می‌کنند

و سر می‌زنند.

 

این‌ها را در بیست و پنج سالگی نوشته‌ام _ دزدیده‌ام :

با آن دو شست بسته  فکر می‌کنی اینجا یعنی تمام زیر لغت، خط

تمام شرح از بر    یعنی فضای سینه‌ی مخلوط

یعنی دلمه بر کروکی    بر چشم خروسی که سر صبح سرخ می‌کنی

اینها را همه در چهل سالگی دزدیده‌ام:

مورچه‌های بالدارم که دستی در تو داشته باشم

که داشته‌ام.

 

 

ف.س

16/12/93

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی