پرینت

شعری از «ساره سکوت»

نوشته شده توسط ساره سکوت. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

1

از حنجره‌ات بالا می‌روم

ای بالا رفته از حنجرۀ مشبّکِ من بر خطوط موازی دفتر بر خطوط موازی دفتر

ای مجرای صوتی فوقانیِ بسته بر جهان

مرا بخوان

که از حنجره‌ات بالا می‌روم

در حروف

بی‌حرف

در آستانۀ دریچۀ حنجره‌ام ایستاده‌ای

حرفی

بحرف

حرف کوچک همخوان

مرا بخوان

 

 

2

"وَأَنِ احْكُم بَيْنَهُم بِمَآ أَنزَلَ اللّهُ..."
سر بر بالش می‌گذارد
در غصّه فرومی‌رود
خون ریه‌هایش را پر می‌کند
بلند می‌شود
پاهایش را
با دست‌هایش 
از تخت بیرون می‌کشد
-تخت باتلاق گاوخونی‌ست-!

می‌خواهد بیرون برود
برود...

هر مسافری که پشت سرش آب ریخته‌اند مردنی است
هر کس از زیر قرآن رد می‌شود
احتمالا دارد فکر می‌کند
کوچه لابد مرداب است 
و من هنوز قایق نساخته‌ام
قایق بر من نازل نشده است
قایق آیا از آسمان نازل می‌شود؟
انزال ابرهاست؟ فرشته‌ها شاید؟
می‌گوید: آبی که فرومی‌ریزد آبِ مرده‌ست
"وَأَنِ احْكُم بَيْنَهُم بِمَآ أَنزَلَ اللّهُ...*"
می‌گوید: 
قایقی بر ما نازل نشده
هر کدام یک تکه از مرداب انزلی هستیم 
با عمق‌های متفاوت

پاهایش را از دست‌هایش بیرون می‌کشد
می‌خواهد بیرون برود
برود..

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی