پرینت

«زمزمۀ شهرآشوب، پای دیوارهای کَر» - سوزان کریمی

نوشته شده توسط سوزان کریمی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

از سنگ گریه بین و مگو کآن ترشحست

از کوه ناله بین و مپندار کآن صداست

-ظهیر فاریابی-

 

 

زمزمۀ شهرآشوب، پای دیوارهای کَر

 

 

بر همه دروازه‌‌های من نشان مگذار

می‌خواهم غبار نیاکان ناچیز خود را اینجا

در رقص بیاورم

می‌خواهم جلنگ‌جلنگ زنجیرهای آن‌ها

در میانۀ باریکم

آخ! فراوان رعشه کند

 

می‌خواهم بالاتر از آن خورشیدکِ مغمومِ خیس

-که زنگار بسته است در ماهیچه‌های آهنی‌ام-

از دریوزۀ حادثه بایستد،

خاک برخاستۀ تنم،

و لَختی آه! نشئه کند

 

 

 

کوچه‌های من

از پرپران موقوفه مفروش‌اند

بادیه‌ام سال‌هاست، خواهان است

کوبشِ مسافرانِ با آخرین سیم، گریخته

در لایه‌های رخوت فرسوده‌ام انگار

سایش ناخنی عصبی است

                         بر جدارۀ قبر   

در قبر

روسپیِ بی‌خاطره‌ای کیفر شده است.

 

زائری پای‌آبله از آستانۀ وی عبور می‌کند

می‌گوید:

           «بلند شو روسپی!

           و کاری بکن برای جاودانگی‌ات.»

 

 

این شهر

-که منم-

برای تخطی نابخشوده و ازیادرفته‌ای،

کیفر شده است.

میانۀ دکان‌ها

ضریب‌های منفی سال‌های عمر

در آهستگی تقاضا منتظرند

اما

من، شهر ویرانم

ذهنم تمیز نیست

جذام

همۀ خاطراتم را نکشته

قحطی

درِ خوابِ کودکانم را گل نگرفته

بمب

وقت و بی‌وقت بر شخصیت اجزایم تحمیل نمی‌شود

تهاجمی هم نیست

اما

در احتکار خشونت مریض شده‌ام

مردم من، در تابوت مشترک‌اند؛

همیشه از چشم‌های هم سقوط می‌کردند،

چطور بگویم؟

شما آیا تا به حال

لب بر گلوگاه شاعری گذاشته

و از آن‌جا، کلمه‌های سرخ مکیده‌اید؟

و سوغات رگ‌های شابّ را

به سیاهی ایستای مدفوعش

درافزوده‌اید؟

 

چیزی در همین اوزان و بر همین تصویر

(انگار نسخۀ سواد وحی را

در لابلای باران خشکیده‌ام

پیدا کرده‌ام.)

 

***

 

روسپی بی‌اولاد بی‌مادر

به تابش پرشور مرگ مشغول است

قطرۀ آبی

-از سوختن محرّکات اندامش-

حتی

بیرون نمی‌چکد.

 

باران هرزه‌ای روزی

از تفاوت عمق فاضلاب‌های من

جنگ‌آورانه سر می‌ریخت.

آرامِ رفته‌ام،

نسیمی بود

که از شمال مرگ خودم باز می‌وزید.

 

پایان خود را سفت می‌چسبیدم

و از حلقوم من

معلّقات سبع می‌چکید.

 

و در من به پرستش نایستاده بودند.

و یا در من

گرمای اشتراک نمی‌جوشید...

 

 

با خود آهنگ مردگان موهومم را اما هنوز

باد می‌وزم.

با خود از پله‌های شکسته‌ام احوال می‌پرسم.

 

و بطالت هولناکی را

به سرخی چشم‌هایی که زمانی برای من پول داده‌اند

می‌بخشم

 

به تخیل سیاحتم مکنید!

 

من آواز مجسمی

از گلوهای به آوار مرده‌ام.

پلک‌های من، بغض فاضلاب دارند.

از بارانۀ رحمت دیرین

سال‌هاست

بیزار بوده‌ام

 

به تخیل سیاحتم مکنید!

 

اینجا آغوش جذامی قانون است

اینجا

من خودم را دائم

به ترجیح تدریجی فساد

سوق می‌دهم

هیچ می‌دانید

که چند نفر در من،

از پیش،

فکر تنگی گورهای امروزشان را کرده بودند؟

-و چمدان‌های شرم را

برای لرزش بی‌نصیب‌شان

کنار گذاشته...

 

آنان به فکر دوباره پریدن،

سخت می‌خندیدند

و بر کف پاهای ایشان

از انکار من،

تاولِ بسیار زده بود.

 

برای پاهای آن‌ها

من،

سخت گرسنه بودم

آه! من سخت گرسنه‌ام…

 

به خورد من جنایت ندهید!

 

من یک‌ مرتبه پاک سوخته‌ام

و گاهی پلک‌های من از کابوس

منفجر شده‌اند.

تحقق ویرانی هستم.

استفراغ سیاهم،

جان خاطره‌هام را می‌گیرد.

 

نه بابِلم

و نه تهران

و نه دربارۀ آهوکانم بر سنگ

قصیده‌های درشت کوبیده‌اند.

 

من عمرهای کوتاهم

و جغرافیای من همه‌جاست.

***

 

 

 جدارۀ  روسپی چون ماه

درواقع سیاه

سراپا عفونتی شاعرانه چون کوچه‌های محزون بود

که از پس تخریب هنوز

سطرهایی معلق بودند

دچار به این سودای تار

که هریک گمشدۀ مختصّ یکی از اختران فلک هستند.

 

من

مطرود نقشه‌های دوهزارتومانی و تبعیدی زری‌دوزی‌های کهنه‌ام

در نوبت محکمۀ عادلانۀ دهر

به تفرقه‌ای چرکین، مبتلاست تنم...

 

شما که تا اینجا آمده‌اید

سرود ناخوانده‌ام را میان ریسه‌های گلو

اکتشاف کنید!

 

هی مرده‌ام را با نام‌های مستعار

مزه

مزه

مزه کنید!

 

فردا،

من،

از خجالت،

خشت‌های سبک‌وزن حاشا را

به خشکی،

معدنی طبیعی‌ام.

 

حالا

روح دروغین قانون

با هستیِ مجبور ماخولیایی‌اش،

تمام منطقه‌البروج را دور زده است...

وقت‌تان را

برای یک‌وجب خاک شرمسار

همین‌طور، بیهوده

هدر

هدر

هدر مکنید!

 

مهر 94

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی