پرینت

«شب‌نشینی با اِکیپ در دوره‌همیِ پانته‌آ» - سوزان کریمی

نوشته شده توسط سوزان کریمی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

شب‌نشینی با اِکیپ در دوره‌همیِ پانته‌آ

سوزان کریمی

 

  

برای زن که فاضلاب‌ها او را می‌مکند.

 

  

بچه‌ها! من ترشیده‌گلوم

و تفالۀ پیاده‌روهای خیابان انقلاب،

چسبیده به جداره‌های توی لُپ‌هایم.

اسید لیمو به من بدهید

بریده

بریده

که درخواست می‌کنم،

از همۀ خواهران و برادرانِ بی‌خونم

تگری تهران را که می‌زنم، می‌دانم

آسفالت را از تنم،

سنگ‌پا نمی‌روبد.

فقط

جوانه می‌زند تکه‌های پرشوری از گندیدگی،
لای ترک‌هایم.

 

هه، خیال کرده‌اید!

آن روز که در مرکزیت چهارراه

خوابیدم و فریاد می‌کشیدم

که لطفاً از روی من بگذرید و مؤدب باشید،

قصدم به‌جز تبرّج خویش

ارضای قدم‌های آدم‌های همه یائسه بود

...

خیّرتر بودم از  حضرتِ هود

به‌قدرِ رابعۀ عَدویه، عفیف‌

که می‌شد بدوزد از زنجیر زلف کثیر،

یک دیافراگم به‌وسعتِ شهرِ نجیب...

که می‌شد زنجیره‌های خودش را حرام ‌تر سازد

از سقایتِ معصومانۀ سگ،

برای دفعِ ناگزیزِ تگرگ

-که حتماً

نامحرم است، چون ابر.

 

 

تهران، من از تو دور مانده‌ام

تهران، همیشه نور می‌تابی‌ام.

آخر

حَشَرِِ حشره‌های عطشانت،

از گنجایش حیات،

بالاتر زده است.

 

در معده‌ام بوی عرق رانندۀ نَقل

-که از منظرِ میل، راسخ است-

شور می‌زند.

 

تنم به تمامَت گسل است

و خاطره‌های گَشن،

فاضلاب نابجای زیر پوستم‌اند

-تراکمِ آلودۀ تنم.

به جان نزدیک که می‌شوی،

بالا می‌آورم.

 

دیروز

-به‌طور مثال-

 

گوجه‌ای که در فستیوال خانگی‌، مشترک با برزیل،

در مهمانیِ پانی،

به کس پرت نکردم

و سلام!

جاش، گفتم: سلام!

کسی اینجا نیست؟!

و تنم لرزید

و زلزله‌‌ام هنوز،

 

توی حنجرۀ نازکم گیر کرده بود

 

حلقه‌ بودی از مهر، دور گردنم

فشار دادی و خواستی بزنم،

حرف

تا نفس

در تُفَم

چگالش نشود.

 

یادم نمی‌آمد

کجای رودربایستی خود

آسوده‌ترم

از این رو، محبت کرده، فشار دادی‌ام.

الفبای تو ای رفیق، اصوات است

و هی فشار دادی‌ام

باز هم فشار دادی مرا

چنان که بیشتر جمعیت روزمزد شهر

تو را فشار داده بود.

 

و بلوپ!

مغزم افتاد روی پام

شبیه وقتی که دوستان اکیپ

به پای یک‌نفر می‌افتند تا

آن جوک خیلی بامزه را بازهم تعریف کند.

 

سهواً فکر کرده بودی

که تعهد از من دررفته است

حال‌آنکه کامیون

از روی هر خانوارِ من

و پدر

و مادرم

و خواهرم

و برادرم...

از خواهر و برادرم، رد کرده بودی‌ام.

و رد کرده بودیم نیز

آخر

ما هم –مثل دیگران-

مردمی هستیم.

 

هزاربار گفتم

به پستو و هشتی و پنج‌دری عادت داریم،

کسی جای خالی

از فرمان عالی

در گوش‌هایش نداشت،

جماعتاً در بزرگراه طبقاتی صدر،

کمپ کردند و باز هم زاییدند.

و از دست‌‌های هر کودک ده‌سالۀ شهر

-می‌گفتند-

علف روییده ا‌ست.

و لباس مادرش از خودِ شمایل آمریکایی نیز

هیپی‌تر بوده است؛

به آزادگیِ باروری،

در بقیّت آبروی خود،

می‌لولیده است

 

شب‌ها را می‌زده است بغل

نماز به جمله‌های قصار قالیباف می‌برده در سجادۀ قیر

تا خویش بیشتر بتواند که دوست داشته باشد خود را

تا «خدایا! بارالهی! دوست! داشته باشند مرا»

 

تهران،

تهرانِ روزگارِ جوانی‌ام

من از تو ناخوانده‌ام

و بعید

از احتمالاتِ توأمانِ ترسناکِ تقدیرت.

 

کوچه‌هایت هیچ به یادم نمی‌آورند

و ما

نسل‌هاست که در بزرگراه سکونت داریم.

انقلاب

همین که به دست تعمیر سپرده شد

هزاربار

راهمان را به توحید گم کردیم

و روزی از تصادفِ روزگارِ گاییده نیز

در توسعه‌ات آتش گرفته‌ایم

-و پلۀ فرار مصلحت نبود.

 

می‌بایست بمانیم

و به خونمان که به جوش آمده افتخار کنیم

به سپیدۀ سوزان و ترکیده‌مان

اعتراض و هم‌زمان افتخار کنیم.

 

سرفه،

دائم

از همین سبب است.

که مزاجِ لزجِ بی‌خطرِ خود را،

نمی‌رسیم برسیم

«خب حالا چه‌کار کنیم؟»

-پناه من این،

دائمی‌ترین

ذکرهای وقت‌های بس تنگ است.

 

تهران، من، از تو دورم

من،

به لحاظ اصل اختیار و آزادی

و نیز هم‌آغوشی

با همه اجزای مخالف خویش،

از تو دور مانده‌ام، و آبستنت نمی‌توانم بود.

 

با منجنیق توی معده‌ام

مثل اسب چوبیّ غمین،

مؤمن‌تر از زئوس،

به بیتوتۀ پریشان و سیمانی‌ات

لشکر خواهم کشید

از ماهیچه‌هام؛

 

چراکه بسته نیستم من و کلون‌های سلطنتِ کنونیِّ گرانیت‌

و طلاهای معبدهای بی‌ضرورتِ پیر

فقط به روی زن-کرکره‌های عالم مدنی،

باز می‌شوند.

 

می‌دانم

اما تهرانِ عزیز،

من به خوابِ زمستان، از فاضلاب‌های لذیذت، خطرناک‌ترم

بسیار خطرناک‌ترم

بیست‌سال،

در انتظار، صبر کرده‌ام.

و وقتی هنوز، مترو، جایز نبود

می‌دیدم که چطور

رفته‌رفته با کُرست و جوراب‌های ترک

-که از سپیده پاک‌‌تر و از جان،

لطیف‌ترند

و بوی سگ، با الیاف‌ آن‌ها غریبه است-

قتل‌های مستعدِّ این‌ همه را

بهم افزوده، زنجیر و برای گداخت،

آماده می‌کنند

 

وسایط عمومی را با انگشت‌های سبابه

تقطیع کرده بودند

و باز برای تشخیص دادن،

جایی نبود

وقتی نداشتیم

 

-و اصلاً مثلاً همین تاکسی

که از ابتدای شعر سوار می‌شدم،

یک‌عمر

به اوزان ضربیِ هیچ

رقصیده است

و هرکه نشسته «تاکسی، کبود بود»

گفته است

«از پنج سرنشین خالی‌ خویش.»

 

القصه در بیست‌سالگی

علف زیر پاهای من، با تمامیِ حرف‌های گِلی،

بسیار مرده است.

 

برای آرامشم در لاینِ تندرو

کارمندان می‌آیند

و تگری می‌زنند.

 

راستی

...

احوال‌پرسیِ شما چگونه است؟

بلدید

یا جِنس کم آمده تا

پُر،

برای ما

شعرهای باادبی

زینت‌بخشِ مناظرِ دید، کنید.

 

 

تیر 92

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی