پرینت

«عمران» - سهند آقایی

نوشته شده توسط سهند آقایی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

«عمران»

سهند آقایی

 

فایل صوتی دکلمۀ شعر با صدای شاعر

 

عمران 

 

خنده از خنده می‌شكفد

بلا از بلا می‌شكفد

خنده از بلا اگر شكفد،

بلا از خنده می‌شكفد

چكره از چكره می‌شكفد

مسیح مرده است؛

حاشای نُدبه بلند و صفیه می‌گرید.

او مُحرمانِ حرم را از خواب‌های هول

بیدار كرده است

عمران بیا كه هر دومان با هم روزی سفر برویم!

بارِ سفر ببندیم و پرواز كنیم به رُم / اصفهان / نیویورك

با هم برویم بغداد و بگوییم با هم:

این ناحیه درست هزار سالِ قمری

-هزار سال!-

نفرین شده بود

و من بگویم كه دیدی؟

دیدی جانِ من عمران؟

مرزها را نشانت بدهم

و بگویم كه ما كنارِ ارس با ابرها سماع كردیم

آرمان‌شهرِ من با تو یك‌كم خجالتی‌ است

رویش نمی‌شود از چشم

و الّا ما

با هم آن‌وقت‌ها اینجا آمده بودیم؛

من و تو و ماه!

عكسمان هم افتاده بر فرات

چكره

چكره

 

 

سرفه می‌كنم گریه

 

خنده از خنده می‌شكفد

بلا از بلا می‌شكفد

خنده از بلا اگر شكفد،

بلا از خنده می‌شكفد

خورشید مرده است؛

كُشتی گرفتن با غول

طبیعتن بیابان را قوی كرده است.

كلپاسۀ تلواسه‌های مُلكِ پورِ بِن موسی

بعدِ خشكیدنِ آن چشم‌ها

سخت از تبارِ تو طورش؛

لن‌لن هَلا هِل‌هِل حَلَب كشیده به دبكه

چشم از سرشكِ تو خونش

چَكره

چَكره

 

 

دارهای بلند

در پس‌زمینه منتظرند

 

تندیسِ چه نفرین؟

سازِ كدام آوازه؟

پخشِ كدامین خواب؟

پاره‌گوشتی كه منم             مثلِ چشمِ خونی‌ات وقتی كه فقط جنگ را از حفظ كرده است

و همیشه تنها تن‌ها در پس‌زمینه منتظرند، بر دارهای بلند

مثلن مرغانِ تازه‌ای هستند بر برجِ شهرها           كه مثلِ فلش‌ها پلك می‌زنند

مثلن بیا بیا ماشینِ زمان!

آن پیرِ قصّه است عمران!

با قلمخون می‌نویسد او    همیشه

سُبحه بر دست و               به زیر لب بگوید:     -او را نگاه عمران!-

ای گرفته چشم در شهری كه شارستانِ خون را خون دهد آن مرغِ خونی از رَبَض!

او سر گرفته بَر، به سوی شهر می‌خواند              پَر سوی دِه دارد

و گاهی سر به سوی ده                                      گرفته پر به سوی شهر

نه این پَر می‌پرد تا قاف و سیمرغش

نه سَر سَر‌می‌زند از سر

 

 

 

 

مرداد 95

 

 

عمران

 

 

 

خنده از خنده مي‌شكفد

بلا از بلا مي‌شكفد

خنده از بلا اگر شكفد،

بلا از خنده مي‌شكفد

چكره از چكره مي‌شكفد

مسيح مرده است؛

حاشاي نُدبه بلند و صفيه مي‌گريد.

او مُحرمانِ حرم را از خواب‌هاي هول

بيدار كرده است

عمران بيا كه هر دومان با هم روزي سفر برويم!

بارِ سفر ببنديم و پرواز كنيم به رُم / اصفهان / نيويورك

با هم برويم بغداد و بگوييم با هم:

اين ناحيه درست هزار سالِ قمري

-هزار سال!-

نفرين شده بود

و من بگويم كه ديدي؟

ديدي جانِ من عمران؟

مرزها را نشانت بدهم

و بگويم كه ما كنارِ ارس با ابرها سماع كرديم

آرمان‌شهرِ من با تو يك‌كم خجالتي‌ است

رويش نمي‌شود از چشم

و الّا ما

با هم آن‌وقت‌ها اينجا آمده بوديم؛

من و تو و ماه!

عكسمان هم افتاده بر فرات

چكره

چكره

 

 

سرفه مي‌كنم گريه

 

خنده از خنده مي‌شكفد

بلا از بلا مي‌شكفد

خنده از بلا اگر شكفد،

بلا از خنده مي‌شكفد

خورشيد مرده است؛

كُشتي گرفتن با غول

طبيعتن بيابان را قوي كرده است.

كلپاسۀ تلواسه‌هاي مُلكِ پورِ بِن موسي

بعدِ خشكيدنِ آن چشم‌ها

سخت از تبارِ تو طورش؛

لن‌لن هَلا هِل‌هِل حَلَب كشيده به دبكه

چشم از سرشكِ تو خونش

چَكره

چَكره

 

 

دارهاي بلند

در پس‌زمينه منتظرند

 

تنديسِ چه نفرين؟

سازِ كدام آوازه؟

پخشِ كدامين خواب؟

پاره‌گوشتي كه منم             مثلِ چشمِ خوني‌ات وقتي كه فقط جنگ را از حفظ كرده است

و هميشه تنها تن‌ها در پس‌زمينه منتظرند، بر دارهاي بلند

مثلن مرغانِ تازه‌اي هستند بر برجِ شهرها           كه مثلِ فلش‌ها پلك مي‌زنند

مثلن بيا بيا ماشينِ زمان!

آن پيرِ قصّه است عمران!

با قلمخون مي‌نويسد او    هميشه

سُبحه بر دست و               به زير لب بگويد:     -او را نگاه عمران!-

اي گرفته چشم در شهري كه شارستانِ خون را خون دهد آن مرغِ خوني از رَبَض!

او سر گرفته بَر، به سوي شهر می‌خواند              پَر سوي دِه دارد

و گاهی سر به سوي ده                                      گرفته پر به سوي شهر

نه اين پَر مي‌پرد تا قاف و سيمرغش

نه سَر سَر‌مي‌زند از سر

 

 

 

مرداد 95

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی