پرینت

«هم-هجویه (در هفت پرده)» - سوزان کریمی

نوشته شده توسط سوزان کریمی. Posted in شعر آزاد

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

برای قلع، شیما و بریحه.../ و بقیۀ خواهرهای خاورمیانه‌ای‌ام

 

 

 

هم-هجویه
(در هفت پرده)

سوزان کریمی

 

 

 

«نزدیک شو اگر چه نگاهت ممنوع است.»

 

-محمد مختاری-

 

 

 

 

0

ششش...
نزدیک‌تر نیا

که در انتظار تلاشی نشسته ام حالا

من غول بودم/ و نمی دانستم،/

تا وقتی که شاخ‌های سفید/

یک یک/ از توی کله‌ام بیرون زدند،/ چرک‌کردند./

چشم‌هام در هوسِ ماهیچه‌های مرتعشت

از مُژِه‌ها تا مغز منقلبم

زنجیر بستند/ قتل کردند.

...

تو می‌دانستی؟

«لیلی، عاشقِ خمپاره‌ست...»

...

 

شاید زیاد به‌کارتان نمی‌آید اما/

فکر میکنم اینجا، روی دست بماند بکارت لیلا.../

بازارِ قسطنطنیه اشباع است

...

آن‌ها/

همه‌ی غلام‌های شیرین‌حرکات خویشتن را/

در مهبل‌های میمون‌های آفریقایی.../ در جنگِ دومِ بی‌پروایی.../ یکسره از دست داده‌اند./

داماد /

یا بیمار/

یا مُردار کرده‌اند.-

...

و کنیزکان‌شان را نیز/

بسیار کرده‌اند

و همان‌ها را

از بس‌که مانده‌ بودند روی دست‌ها‌ی نیکوکار،

کشتار کرده‌اند.»

...

 

هانّ!/

ای دلِ عبرت‌بینِ بورِ آمریکایی!

دلبرِ مادرخدایانِ سیاستمدارِ هرجایی!

گوشت‌ِ تازۀ وارداتیِ خیس‌-خیس،

زیر دندان‌های سفیدت، لذیذ نیست؟

 

 

 

 

1

من یکم در یکم/ جمجمه‌ را

بعضاً اجاره می‌دهم روزها

به محصولاتِ زارا، به باسنِ مدونا، میراثِ رازهای پنهانِ ویکتوریا...

 

تو، اندام بی‌دنده‌ات

مصلحت است حوّا،

پوسیدنِ رگ‌های خوش‌نُوشت،

تازه می‌کند این تخیّلِ رنجورِ پَست را...

حالا/

می‌گویم که آدم سود نمی‌دهد...:/ پس یک!/ یعنی که بتّرک لیلا!

 

در رقصِ فوق‌العادۀ اتحادیه‌های تنهاها

بر فرازِ بی‌آسمان آن شهرک‌ها

-که به پیش از بادیه‎‌ مرجوع‌اند-/

بتّرک لیلا!/ بیشتر بتّرک لیلا!

...

از خوشحالی این کودکی که به جای تو خواهم زایید/

از فرط مرامِ مادر-خداییِ ما...

بتّرک،/

خندخندان،/ تمام شو لیلا

...

 

وقتی که از جراحات تو برای خودم معشوقه میکردم،/

از شاعری که تو را می‌گفت،

مجنونه‌تر بودم...

-بدبختی،- آفتابگیرِ بی‌سایه‌سیاهِ دست‌هایت را

همیشه باختر.../
-یعنی که بسیار/ این‌بَرافتاده‌تر بودم

...

آه لیلا!/
من،/
غولِ خر بودم

 

 

 

 

2

همان‌وقتی

که اربابانِ تو برای من مادری کردند... دانستم

کلینتون،

زَنیده سرتابه‌پاهای پُرپاشنۀ زرّینه‌پوش را،

 و بی‌دریغ،/ به رویِ پستان‌های خانه‌فروشت/ افسارِ بُختی‌های آهن‌به‌دوش را

باز و بازهم، بازتر خواهد کرد./

...

لیلا!/

«عبور باید کرد»

 

«صدای باد می‌آید/

...

عبور باید کرد

...

آن زن مسافر است/ ای بادهای همواره!»/

آن زن

همه‌جا،

آزاد

به مسافرت رفته‌است /

و هیچ‌کس را به خانه‌اش راهی هم نمی‌دهد... نه زیاد./

خانم، خدایی‌اش، سواره نیا بازهم پیش‌تر بر باد!

لیلا!

دست‎‌وپا نزن،/ به سویِ قرارگاهِ یاروهاش،/

پاروهات را نکوب/ بر آب

...

جنین‌های ناقص و سالخورده‌‌ی خود را،

توی آن آب‌های بی‌ساحلش ننداز.

 

سُم‌به‌سُم

سُم‌به‌سُم/

عنقریب/

عبور خواهد کرد،

قلوه‌سنگِ پستان‌های مریض،

پستان‌های پُرمهرِ ضدگلوله‌‌‌ی او...

از روی آرزوهای خیسِ مچاله‌ی تو...

تو،/ حائلِ معشوقِ چاردَه‌ساله‌ی تو...

...

این،

واقِعَن

عالی‌ نیست؟

 

-«خانم برای بنده‌اش کافی‌ست.»

...

 

آه که -به‌خّدا- من برای تو از کافی هم/ کافیانه‌تر بودم
مشکلم فقط این بود/
که یک/
غول خر بودم.

 

 

 

 

3

تو میدانستی؟

-که با واژه،

واژه با واژه‌ها فرق‌ میکند خیلی

و پایان یک جمله،

پایان احتمالاتِ یک خِیلی...؟/

لیلی!

تو میدانستی

که آدم‌ها،/

با کلماتِ نامفهومِ بجا،/ در مرزهای خیلی دورِ...

 

-«اللیلةُ حُبلا!... اللیلةُ حُبلا*!»

...

 

زر نزن که «از خیلِ شادیِ رومِ رُخت زداید زنگ»!/ هرچه در آینه از اسپرم‌های آدم‌وحوا به خواب می‌آیم.../
نقطه میخورند،/به پایان می
رسند،/ یک‌بند/

 

چی؟ تو تیر خورده‌ای؟
نه!
تو به استنادِ شواهد ... خورده‌‌ای! لیلا

همِه‌تان گرسنه بودید و همِه‌تان را خوردید...

تو، و پدرهای شاعرمَرامِ جاهلی‌ات/ حق‌های کثیفِ ایران را، سیر،.../ یک‌جا خوردید!

یکسره سُمومِ خونِ آریاییِ‌مان را مَکیدید و با این‌حال:

 

«رمق مغز منی،/ عاشقتم، دلدارم/
رمق مغزِ منی،/ تو رمقِ مغزِ منی،/ بادَش کن!/
وقتِ لاشی‌شدنت در دَرَکاتِ گل‌ولای،/ وقتِ بوسیدنِ مرگ،/ وقتِ خالی‌شدنت،/ یادَم کن!»

 

 

آه معشوقه‌جان، بیا خم شو از بالای آسمان/ بیفشان گلو را، نَفَس بفرست/

از شَعرِ گَرشده‌ات گُر بگیرد آن بانو.../ بانو خودش به هیئتِ پروردگارِ بوران است

نقطۀ صفر مرزی که او همیشه ایستاده،/ نمی‌دانستی؟/ همه‌اش/ یخبندان است

سپید بماند ان‌شاءالله/
دیواره‌های سفید/ پوستۀ نامیرای آن کاخش.../

بهارزادِ دائمیِّ بدیع،/ آن/ ...خرگاهِ جدید...

 

 

لیلا! امیرنشینِ تو با سوداهای کریستف کُلُمب،

دور و دورتر رفته‌ست/ دور!

من/

کمی برای این‌همه فاصله/ مختصرشده‌تر بودم خُب!

بله،

من می‌خواهم بود و/ همیشه هم بسیار/ مختصر بودم.

...

گفتن ندارد که من/
آخر/
یک/
غولِ خر بودم.

 

 

 

 

4

همین که فرار کنی، یک نسلِ بالقوه دیر کرده ا‌ست.../

و سینه‌ی شورمندِ من پاره‌‌ست/

قلبِ گندیده‌ام –با بوی ابن‌السّلام –

ترا نمک‌گیر کرده است/

نزدیک‌تر نیا...

چراکه نگاهت معدوم است

...

صحنه، لای پلک‌های چِرکتابت گیر کرده است،

...

نپرس، و با گذشته‌ات هم راه بیا

اما

کلینتون هشدار میدهد لیلا

جنب نخور/ از آنجایی/ که گور کنده‌ای خود را /

ماها،

هیچ/

به حالِ خودمان نیستیم از ما.

از مرز مامان‌ها،

مامان‌های دامن‌کتان.../ از زیردامنی‌های ویکتوریا...

جلوتر تو نیا

 

گفتم آخر! خانوم جان! تُورا به خدا!/
منو بذارینم که تغییرِِ عقیده بدم. من مجبورم به‌خدا/ که عاشق بشم والّا/ بااااد میکنم. خانوم آخه/ مگه برای شما / چقد خرج برمی‌داره/ این یه مُش عقیده‌ی ما /آخه/ خب/ مگه چیی شده حالا...؟

...

 

(نچ!

تو می‌گویی که من در بحرانِ رودربایستیِِ زشتم، ذلیل‌تر بودم؟
خب معلوم است!:
من/
همه‌اش/
یک/
غولِ خر بودم...)

 

 

 

 

5

بیا بکُش تو خودت را،

پیشتر از آنکه/ مُد بشوی

بیا خود را/

به خایه‌های سرهنگان قوی‌هیکل، بفُروش

بیا دست روی دستهای خالیات بِگُذار

بیا فوت کن،/ از دود سینه‌ات بِگُداز

...

«من که خوشگلکِ مادرِ سیاستمدارِ خود هستم،/ چرا حالا برای چشم‌های تو، عزرائیل...؟!» 

از خجالتم بند نمی‌آیم
-تو می‌آیی؟-

...

آه لیلا/ بیا/ کمی بپرستیمت چنان‌که مسخره‌ات...

...

فراموشم/ انگار کن همیشه بادیه‌ام،

جزء به جزء که بگویم... باد، غرش، خاک... لیلا، چاک/

لیلا، چاک...

ششش...

آرام‌تر!

آرام!/

من شیر می‌خواهم و از رَحِم‌های بی‌رحمانه‌خصوصی‌اش،/ هراسانم!

ازهمه‌دنیاپَرت/

به سوت کشیدنِ این کله‌ میبالم!

...

سوت،

آژیر روزگارانِ نبودنِ‌مان...

-که به دستور مادرم خواب می‌دیدمشان-

زنیکه لُپّم را می‌کشد هربار/

به پاسِ این حجمِ قابلِ ملاحظه از نسیان

...

 

آژیرِ به‌خون‌تپیده‌ی ‌پلکانِ شکستۀ لگنِ خاصره‌ی لیلا/

می‌پیچد میانِ انزوای هر بامدادِ پگاه

بام‌های بی‌عصیانِ بِراه.../

می‌غرّیدند از فرازِ خواب‌های آن مردم،/

 زاغ‌های سیاه.... آه، زاغ‌های سیاه

...

«دلیل راه شو ای طایر خجسته‌لقا»

ببرم تا به مسجد‌الاقصی

«که دیده آب شد از شوقِ خاکِ آن درگاه»*

...

 

 

جزء به جزء که

 از پادری به بعد،/ خاطرات من گنگ‌اند!

مترسکِ دیوانه‌ام در کوچِ ایستای صبحگاهان.../ آه!/ ... نگاه!

کلاغ های فاجعه بار را!

مخابره/ قارقار را

...

برای هرکسی که نمی‌توان آخر.../

-«خشکیدنِ تازه‌بهار را!»

...

انگار کن که فقط انگار را...

«بله فقط خصوصی‌ها را مخابره میکنند»/ قار را...

قارقار و قارقار را!

 

یادش بخیر

تو نبودی بازگشاییدنِ «اَلَستُ بیمار؟» را

در میان انبوه قبرهای مطّلعانِ سست‌پا

مثل یگ سگ شاشوی ولگردِ لنگ‌لنگان

در ظلمات یکنواختِ قبرستان،

خودم از همه‌‌ی آن‌ها من مطّلع به اطلاعاتِ دسته‌اول‌تر/

و بسیار هم که سَر بودم!

... 
آه، من مثل خیسی آن سگ خوشبخت،/ پر از نجاست و حتّا،

کثیفتر بودم

...


من با میل و رغبتِ تمام و کمال

در فقدان گزینه‌های بی خطر و محال،

همه اش/ یک/ غول خر بودم

فقط و فقط

یک/

غولِ خر بودم

 

 

 

 

6


-«اینجا مخصوص عواملِ پشتِ ص
حنه است»:-

«کلینتون، مادرشوهرِ لیلاست/ می‌دانی؟

پسر مستِ و لایعقلش، آری.../ به‌علی که یکی‌یک‌دانه‌اش بمب است!

بمب است

که دخترانِ بیت‌ِلحم را عقد کرده است

از هر رنگ و نژاد.../ آه چه عکس‌های قشنگی آنجاست!:

از عروسیِ یَهوه با فلسطینی‌ها

 

لیلا!
نزدیک‌تر نیا
نمیدانی؟ صداش می‌آید!:

اخبار گفته است: مادر روی آن پاشنه‌های بجاش، می‌آید:

گفته است:

«همه‌ی احتمالها،/

تنها احتمال‌های ممکن‌ است و تمیز،/ تنها گزینه‌‌های تنهامانده/ روی حقارتِ میز...

کنار پودینگ...

وقتی که باد/

از غربِ وحشی می‌آید با شعارِ بوئینگ

و سر راه خود بیت‌لحم را، مدینه را،

و همۀ درسوگ‌مُرده‌های نیست‌مُرده را

همین‌طور آباد و بسیار هم متبرک‌تر/

به کافورِ هندی و نیز/

 جُودانه‌های سیاه...

 

 

-«بروزگارِ تو آن انتظام یافت دنیا*/ که از حمایت جو بی‌نیاز شد کافور»

...

آه! خدایا/ هزاربار/ مذهبت را شکر:

یسبّح* لِلـ«ماها»، هرآنچه در سخن است...

وقتش  است؛/

وقتِ «چون به میدان آمدی، گویی بزن» است

فقط کافی‌ست،

لیلی،

از این،

نزدیکتر/ نشود.»

...

کافی‌ست من غولِ خر نشوم

«متأسف» نمی‌شود ولی/ متأثر شده‌ام

خیلی

لیلی

برای خودم متعجب شده‌ام/

که مردگانِ تشنه‌ات ما را:/ ...پراکنده اشیاء بازیافتنی‌اند/

می‌بینی؟

غول،

شبیهِ جمعِ رسانۀ خارجی/

با ورم‌های ملتهبِ داخلی‌اَست

...

مجنونه‌/

توی شوکّ مواجهه با مُرده‌-پستان‌های گِلی‌اَست...

لیلا/ همیشه در تدارکِ حائلی‌اَست...

 

(می‌گوید دیوانه آمده‌ام)

...

خدایا! تو برای ما غول‌های بی‌رؤیا،/ آخر فرشته‌ای هم/ کمی/ آری...

من بی‌تابم، به روی خودت نمی‌آری.../

بی‌تابم،

بی‌تابِ سر‌به‌سری.../

تو فقط از شلوغی/ داری/ بدجوری/ می‌بری/ این سرِ پُراز سوداااام را...

هیلاری،/ -ببین بدجوری،-/ مقتدر است!/

می‌خواهم چه‌کنم این‌همه سودای خاام را؟

...

 

خدایا!

مرا!/ اینجام.

بِبَرَم تا به مسجد‌الاقصی

«کس ز مجنون سؤالِ قرآن کرد/

گفت اسری بِعَبده لیلا»

ببرم تا به مسجدالقصی

آنجا/– تو چه ‌‌دانی!-/ قشنگ‌ترلاشه‌‌های این دنیا

منتظرند پلکم را

...

-«از همه‌ جای‌جایِ این دنیا/ خوشگل‌ترست آن لیلا!»

 

تو چه‌دانی...

احوالِ افتادنِ ابن‌السّلام را،/

-ابن‌السّلامِ معربدِ مست را-

به رویِ معشوقِ مغشوش‌ِ من، لیلا

 

 

ششش... ساکت!/ من در شوره، تشنه شدم.

 

ش‌ش‌ شیر می‌خواهم    که ببالم؛
کو پستان‌هایی که طعمِ خون ندهند؟

 

آخر پس کِی می‌آیند/ توی سر من دوای مجّانی‌ بزنند؟/

...

ای واای که من زارَم!

...

به شین آلوده‌ام و مغشوش‌تر زِ من: یارم.

....

از تداعیِ شاملو وُ شورش وُ ماشه/ ...بیزارم.

من،/

فاز شین شرّ پتیاره را دارم.

دچار/

به سکوتِ خمپاره‌های بیمارم...

موجّه است کارم،/ چون/ من/ چون/ از/ تمام عرعرِ مداومِ خویشتن،/ چون/ آه.../
همیشه کر بودم...

 

 

تو شعر بودی و می‌مُردی...
من/
غول خر بودم...

 

 

 

 

7

لیلیا

زیبای دوهزارساله‌‌ی من!/

می‌گویم:/

به مکتب برو/ و خط بنویس.

 

من خودم/ با کمکِ اتحادیه‌های تنهایی

«از قبرستانی که تویی،/        می‌توانم گفت، قصه‌ها ها هایی.../

غم خویشتن اگر بگذارد*»

می‌شنوی؟

...

-«لیلی از عشقِ خُمپاره کور مُرده است»

 

-«لیلی از عشقِ خمپاره کور مُرده است»

 

آه ،عزیزِ من، لیلی!

امیرنشینِ قصه‌های تو با سوداهای کریستُف کُلُمب

تا چه دوردست‌ها هایی        /         خون‌پاروکُنان و خون پارو.../

دور و/ باز هم،/ دورتر شده است.

 

بیا بکش تو خودت را...

شعر از حضور ملتهبت،/

شور وُ/

بازهم،/

شورتر شده است.

 

 

 

مرداد ۹۵

 

پیوست 1: «عبور باید کرد/ صدای باید می‌آید، عبور باید کرد/ و من مسافرم ای بادهای همواره!» -سهراب سپهری، مسافر-

پیوست 2: اللیة حُبلی (با الف مقصوره)، ضرب‌المثلی است که معمولاً برای فال نیک به‌کار می‌رود به معنی اینکه شب ]هنوز[ آبستن است.

پیوست 3: «غمی که چون سپه زنگ مُلک دل بگرفت/ ز خیل شادیِ رومِ رخت زداید باز» -حافظ-

پیوست 4: لاشی، تلفظِ دیگری از لفظِ «لاشئ» به معنی نیست و ناچیز است.

پیوست 5: «دلیل راه شو ای طایر خجسته‌لقا/ که دیده آب شد از شوقِ خاکِ آن درگاه» -حافظ-

پیوست 6: الستُ بیمار: آیا بیمار نیستم؟. یادآور آیۀ «الستُ بربکم قالوا: بلی».

پیوست 7: «بروزگار تو آن انتظام یافت جهان/ که از حمایت جو بی‌نیاز شد کافور» -منسوب به ظهیر فاریابی، شاعر قرن6-

پیوست 8: «کس ز مجنون سؤال قرآن کرد/ گفت اسری بعبده لیلا» -قاسم انوار، شاعر قرن 8-
مصراع دومِ بیت، تضمینی است از آیۀ اول سورۀ الاسراء: «سبحان الذی اسری بعبده لیلا»

پیوست 9: از انسانی که تویی قصه‌ها می‌توانم کرد غم نان اگر بگذارد –شاملو-

*متن ارجاعات دیگری هم دارد که به دلیل وضوح، ذکر نشده‌اند.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی