پرینت

مداد نجار نوشته‌ی مانوئل ریباس - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط ادبیات ما. Posted in پیشنهاد کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

مانوئل ریباس، نویسنده، شاعر، نمایشنامه و فیلمنامه‌نویس که به گفته‌ی مترجم از بزرگترین نویسندگان اسپانیاست و امروزه او را به عنوان جانشین مناسبی برای یوسا، فوئنتس و مارکز می‌شناسند. در سال 1957 در گالیسیا در شمال اسپانیا متولد شده است و به زبان‌های گالیسیایی و اسپانیایی می‌نویسد. منتقدان بهترین اثر او را "مداد نجار" می‌دانند. از دیگر آثارش می‌توان به رمان‌های «کتاب‌ها خوب نمی‌سوزند»، «از من چه می‌خواهی عشق؟» و «داستان‌های زمستان» اشاره کرد.
***
کارلوس سوسای روزنامه‌نگار به منزل دکتر دابارکا – مبارز چپ‌گرای دوران حکومت فاشیستی فرانکو – و همسرش ماریسا می‌رود. دکترِ مبتلا به سل در آستانه‌ی مرگ است و به همین دلیل روزنامه قصد دارد تا مصاحبه‌ای با او بکند.
اِربال، نگهبان یک بار شبانه است و برای ماریا داویزیتاکائوی پیشخدمت از خاطرات جوانی خود در دوران جنگ می‌گوید. در روزگاری دور او ژاندارم و زندان‌بانِ زندان سانتیاگو بوده و به دلیل خوی وحشی و خشن‌اش، وظیفه‌ی سخت پیگیری و تعقیب یکی از خطرناک‌ترین مبارزان سیاسی – دکتر دابارکا – را بر عهده داشته است.
داستان کتاب، داستان امروز و اکنون نیست. داستان گذشته، جنگ داخلی، تبعید، زندان و اعدام است. داستان رنجی است که بر مبارزان چپ‌گرای علیه حکومت فرانکو گذشته است ولی رنج و تبعید و اعدام، همه‌ی ماجرا نیست. بیان ساده و تصویرهای شاعرانه و هایکو وار و توصیف‌های بکر و صد البته فلسفه‌ای که این کتاب آرام آرام به مخاطب ارزانی می‌دارد، آن را از تبدیل شدن به یک رمان صرفاً سیاسی حفظ می‌کند.
در اواسط کتاب، یکی از زندانیان سیاسی افسانه‌ای محلی را برای سایرین بازگو می‌کند. افسانه‌ی دو خواهر. دو خواهر با نام‌های "مرگ" و "زندگی" که پیمان بسته‌اند تا ابد در کنار هم باشند و هیچ‌وقت یکدیگر را ترک نکنند، ولی "زندگی" عاشق جوان آکاردئون نوازی می‌شود و با او فرار می‌کند و برای همیشه خواهرش را ترک می‌کند. "مرگ" غمگین و عصبانی از این اتفاق به دنبال او می‌گردد، همه‌ی شهرها را پشتِ سر می‌گذارد ولی اثری از آن‌دو نمی‌یابد. او از هرکس که نشانی از خواهرش می‌خواهد و جوابی نمی‌گیرد او را می‌کشد و این قضیه تا به امروز نیز ادامه دارد.
این مرگ و زندگی، زشتی و زیبایی، خوبی و بدی، خشونت و لطافت و... در کتاب به طرق مختلف نمودی بیرونی پیدا کرده است. به همین طریق، دکتر دابارکا، قهرمانی افسانه‌ای است و اِربال موجودی پر از کینه و خشم که همانند سایه‌ای خستگی ناپذیر همیشه در حال تعقیب دکتر است و سرِ آخر نیز به هدفش که نابودی دکتر دابارکاست دست پیدا نمی‌کند. البته کتاب مداد نجار، همانند افسانه‌های پریان تنها برچسب‌های خیر و شر را بر پیشانی دکتر دابارکا و اِربال نمی‌زند و با موشکافی دقیقی به جزئیات زندگی آنها می‌پردازد.
چیزی که دکتر دابارکا را از سایر انسان‌های مجاورش متمایز می‌کند و به او وجهه‌ای قهرمان گونه می‌بخشد، نوع تفکر اوست. کشیش‌های کاتولیک و مخالفان حزب چپ و سرسپردگان رژیم فرانکو او را فردی ماتریالیست می‌دانند، کسی که به روح انسان اعتقادی ندارد و آن را به هیچ می‌گیرد؛ ولی این‌گونه نیست. دکتر دابارکا با این که یک پزشک است و بر بیماری‌های جسمی تسلط خاصی دارد، هیچ‌وقت از روح انسانی غافل نیست. او تفسیر جدیدی از معنویت ارائه می‌دهد که با آموزه های کلیسا و مسیحیان تفاوت زیادی دارد. دکتر، به تئوری "واقعیت هوشمند" معتقد است. به عقیده‌ی او مسائل روحی و فرابشری وجود دارند ولی همه‌ی آنها در "ماده" ریشه دارند، مثل نوای موسیقی که بدون وجود ساز امکان وجود پیدا نمی‌کند. دکتر در بیان مسائل متافیزیکی به شعر پناه می‌برد و در درمان بیمارانش هم از کلمات شاعرانه استفاده می‌کند.
این دو وجه خیر و شر در وجود اربال نیز نهادینه شده است. او ژاندارمی است که زندانیان را به تقلید از عموی شکارچی‌اش که حیوانات را می‌کشت، از بین می‌برد. روزی یکی از زندانیان را که نقاش جوان و با استعدادی است می‌کشد ولی این بار، این کشتن از سر خیرخواهی است. او نمی‌خواهد نقاش شکنجه شود و پس از تحمل زجرهای طولانی اعدام گردد. برای همین خودش با گلوله‌ای او را راحت می‌کند. پس از مرگ نقاش روحش هر از چندگاهی به سراغ اربال می‌آید و با او صحبت می‌کند و او را با شعر و نقاشی آشنا می‌کند، ولی از طرفی فرمانده‌ی خشونت طلبی در مغز اوست که مدام به او فرمان می‌دهد که احساساتی نشود و به وظایف‌اش عمل کند. مداد قرمز نجار که اربال پس از کشتن نقاش آن را از پشت گوش او برمی‌دارد استعاره‌ای است از همین دو وجه خیر و شری که هم در کتاب و هم در وجود اربال خانه کرده است. مداد قرمز در دست‌های نقاش می‌تواند زیباترین تصویرها را بکشد و هنری ناب بیافریند و در دست‌های اربال می‌تواند به سلاحی تیز و خشن بدل شود. سلاح سرخی که از آن خون می‌چکد.
رنگ سرخ هم کارکرد دوگانه‌ای می‌یابد. سرخی موهای ماریسا که در باد تاب می‌خورد و نماد عشق پر شور میان او و دکتر دابارکا است و از سوی دیگر تبدیل به خون کثیفی می‌شود که از گلوی زندانیان مسلول بیرون می‌جهد و آن‌ها را در آن قطار خفه و تاریک به سوی مرگ می‌کشاند.
لازم به ذکر است که کلیه‌ی تصاویر شاعرانه، فقط یک تصویر زیبا نیست که در جهت رنگ آمیزی کتاب نوشته شده باشد. همه‌ی آنها کلیت منسجمی دارند و با نخ‌هایی نامرئی به واقعیت داستان متصل هستند. به طور مثال، تصویر زیبای زنان رختشویی که در نزدیکی زندان لباس‌ها را در رود می‌سایند و بر تیغ‌های خودرو پهن می‌کنند دلیل موجهی دارد که در آخر کتاب متوجه می‌شویم. آنها همسران زندانیان هستند و با این کار علامت‌های خاصی برای همسران‌شان می‌فرستند و آنها را از وقایع خارج زندان مطلع می‌کنند. همانند بسته‌های زیبایی که ماریسا برای دکتر به زندان می‌آورد و در درون آن بسته‌های به ظاهر بی‌اهمیت تکه‌هایی از یک اسلحه پنهان شده است. موفقیت نویسنده در همین است، از جزئیات به ظاهر ساده و زیبا استفاده می‌کند تا در نهایت کلیت عظیمی را به خواننده‌ی کتاب منتقل کند. او از تلخی و سیاهی جنگ و شکنجه و اعدام شعری زیبا می‌آفریند. کتاب، با فصل‌بندی‌های کوتاه، شخصیت‌های بی‌شمار، راوی‌ها و زوایای دید گوناگون، کلاژگونه‌ای است که به هیج‌وجه دچار آشفتگی نمی‌شود. نویسنده، نقاشی امپرسیونیست است که لکه‌های رنگ را کنار هم قرار می‌دهد و خواننده، تماشاگری است که با تمام شدن کتاب و عقب‌گرد کردن و تابلو را از دور دیدن یک‌دستی آن را به وضوح حس می‌کند.

 

مینا حسین‌نژاد

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی