پرینت

شعری از "ویسواوا شیمبورسکا" ترجمه از "ملیحه بهارلو"

نوشته شده توسط ادبیات ما. Posted in شعر و داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

شعری از "ویسواوا شیمبورسکا"
ترجمه از "ملیحه بهارلو"

"چند کلمه درباره‌ی روح"

ما، بعضی وقت‌ها روح داریم؛
کسی نیست که بتواند
آن را بی‌وقفه داشته باشد.

ممکن است روزهای متمادی
و سال‌های زیادی بگذرد،
بدون این‌که روحی داشته باشیم.

بعضی وقت‌ها
فقط برای لحظه‌ای
در ترس‌ها و خوشی‌های دوران کودکی جای می‌گیرد،
گاهی هم فقط در سرگشتگی و حیرت
از این‌که چقدر پیر شده‌ایم.

خیلی به‌ندرت پیش می‌آید
که در کارهای سخت و خسته‌کننده کمکی بکند،
مثل جابه‌جا کردن اثاث خانه،
یا بالا بردن چمدان‌ها،
یا فرسنگ‌ها راه رفتن
با کفش‌هایی که پا را اذیت می‌کنند.

معمولا هروقت که گوشتی باید خُرد شود،
یا فرمی باید پُر شود،
پای‌اش را از ماجرا کنار می‌کشد.

از هر هزار مکالمه،
فقط در یکی شرکت می‌کند،
تازه اگر بخواهد،
چون معمولا سکوت را ترجیح می‌دهد.

درست وقتی که بدن‌مان از درد، رنجور می‌شود،
او به مرخصی رفته و سرِ کار نیست.

خیلی وسواسی و نکته‌بین است:
دوست ندارد ما را در جاهای شلوغ و پُرسروصدا ببیند،
دوست ندارد ببیند برای رسیدن به یک سود مشکوک، بقیه را فریب می‌دهیم،
و نقشه‌های پیچیده و پنهانی، حال‌اش را به‌هم می‌زنند.

شادی و اندوه،
برای‌اش دو حس متفاوت نیستند؛
فقط وقتی با ما همراه می‌شود
که این دو، با هم باشند.

وقتی از هیچ چیز مطمئن نیستیم،
یا وقتی برای دانستن هر چیزی، اشتیاق داریم،
می‌توانیم روی‌اش حساب کنیم.

از بین چیزهای مادی،
ساعت‌های پاندول‌دار را ترجیح می‌دهد،
و آینه‌ها را، که به کارشان ادامه می‌دهند،
حتی وقتی کسی به‌شان نگاه نمی‌کند.

نمی‌گوید از کجا آمده است،
یا دوباره کِی برای همیشه می‌رود،
هرچند چنین سؤال‌هایی همیشه پیش می‌آیند.

ما به او نیاز داریم،
اما ظاهرا
او هم به دلایلی
نیازمند ماست.


A Few Words on the Soul
by Wislawa Szymborska
translated from the Polish by Stanislaw Baranczak and Clare Cavanagh

We have a soul at times.
No one’s got it non-stop,
for keeps.
Day after day,
year after year
may pass without it.
Sometimes
it will settle for awhile
only in childhood’s fears and raptures.
Sometimes only in astonishment
that we are old.
It rarely lends a hand
in uphill tasks,
like moving furniture,
or lifting luggage,
or going miles in shoes that pinch.
It usually steps out
whenever meat needs chopping
or forms have to be filled.
For every thousand conversations
it participates in one,
if even that,
since it prefers silence.
Just when our body goes from ache to pain,
it slips off-duty.
It’s picky:
it doesn’t like seeing us in crowds,
our hustling for a dubious advantage
and creaky machinations make it sick.
Joy and sorrow
aren’t two different feelings for it.
It attends us
only when the two are joined.
We can count on it
when we’re sure of nothing
and curious about everything.
Among the material objects
it favors clocks with pendulums
and mirrors, which keep on working
even when no one is looking.
It won’t say where it comes from
or when it’s taking off again,
though it’s clearly expecting such questions.
We need it
but apparently
it needs us
for some reason too.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+5 #1 میترا عبدی 1391-12-22 09:02
خیلی لذت بردم دستت درد نکنه خیلی آفرین
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی