پرینت

برگردان چند شعر از کو سانگ - سهند آقایی، مینا جعفری‌ثابت

نوشته شده توسط سهند آقایی، مینا جعفری‌ثابت. Posted in شعر و داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


كو سانگ، شاعر عاشقانه‌سرا و انقلابيِ كره، در ۱٦ سپتامبرِ سالِ ۱٩۱٩ در سئول به دنيا آمد. كودكي و جواني‌اش در حوادثِ ناگوارِ روزگارش: اعدام‌ها، جنبش‌هايِ استقلال‌طلبانه وكشتار‌هاي ميانِ دو كره سپري شد. عده‌اي روحيه‌ی شكننده‌اش را زاييده‌ی همان سال‌ها مي‌دانند.
سانگ، يك روزنامه‌نگارِ حرفه‌اي، خبرنگار، معلم و مهم‌تر از همه‌ی اين‌ها يك شاعر است. كتاب‌هاي شعرش چون زمين هاي بايرِ آتش، رودخانه و دشت‌ها و شكوهِ كودك، در انگلستان و كره در اول‌هاي دهه‌ی۱۹۹۰ به چاپ رسيدند.
برگردانِ اين شعر‌ها از رويِ كتابِ دوزبانه‌ی حتا گره‌هاي درخت‌های بِه  براي هم داستان مي‌گويند، ترجمه‌ی Brother Anthony از سري كتاب‌هاي English Translations of Korean literature series انتخاب شده است.
 

1.

 

...

فریاد
فریاد
فریاد
فریادی که راه را فرامی‌گیرد و خیابان را سوراخ می‌کند
فریادی که آبستنِ فریاد است
برافکنندۀ آتش به هر دلی
کُشندۀ هراسِ تاریکی

 

فریاد
فریادِ خشمی خونین
فریادِ شادی و اشک
فریادی که انهدامِ سنگرهای موقّت را کشیده‌ می‌شود ممتد
فریادی که گلوی تفنگ را می‌درد
و خواجگان را به سگانی بدل می‌کند با زبان‌های آویزان
آن فریاد
پرده‌های گوشِ پیرِ مستبدِّ گُنگ را پاره می‌کند
و خبر می‌دهد از فرجامِ ده سال استبداد
فریادی که شفافیتِ آبِ چشمۀ رود است
طراوتِ نرم
رویای رنگین‌کمان و صلحِ کبوتر
فریادی به پا خاسته از عمقِ ریشه‌های توده
فریادی که سر می‌کشد از تاریخِ بی‌قرار
حکمتِ آپولو
جنونِ دیانیسوس
فریادی که فرو نخواهد نشست هیچ
حتّا به هنگامۀ سکوت
آخ!
ای فریادِ فریاد‌های آوریل!

 

 

2. 

 

حالا که فکر می‌کنم

اگر شبیهِ زنان سینه‌بند می‌بستم
این اندازه مضحک نبود که به استخدامِ دولت درآیم

قلم به خونِ گرانِ خویش کرده بودم و متن‌های تبلیغاتی می‌نوشتم
و حالم از ترانه‌سراهایی که عاشقِ طبیعت بودند
به هم می‌خورد

همه چیزمان با هم فرق می‌کرد
اسوه‌های من مالرو و همینگوی بودند
و زندگی‌ام
پیوندِ شعر و تعهد بود

آن روزها
همه آرزویم
به انتظارِ سرنوشت نشسته بود
چون شلیکِ گلوله‌ای
به انتظارِ نشانه

 

 

 

3.


صحنه‌ی نخست
--------------------------------
انتهای کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریک
سربازانی چون اجنه‌ی گوژپشت
گِردِ دختری با لباس‌های غریب
می‌چرخیدند و سنگش می‌زدند
و چوب‌های فرو رفته در کثافتِ گاو و اسب را
تکان می‌دادند و فریاد می‌کشیدند:
پتیاره! پتیاره! پتیاره!

آن‌ها
بی‌اختیار
پشت به تکیه‌ی قاموسشان داده بودند
و در برابرِ مادرانگیِ به کثافت تنیده
آهنگِ جدال می‌کردند

من که مادرتون نیستم! هستم؟! من فاحِشَم؟
و کلمات
از دهانِ کف کرده‌اش می‌پرید: 
من فاحِشَم؟

جیپِ امریکایی برای لحظه‌ای توقف کرد و رفت

تنها
غریوِ فریاد بود که می‌آمد




صحنه‌ی دوم
----------------------------------
زنی گذشت 
با لباس‌های غربی و هفت‌قلم آرایش
بچه‌های کوچه به هم چشمک زدند
یکی به پشت‌ِ زن کاغذی چسباند:
راهی سه هزار

و درست هنگامی که تحقیر
زیرِ سایه‌ی خودآزاری زبانه می‌کشید
همگی زیرِ خنده زدند و قهقهه پیچید:
هاهاها!  هاهاها!
و زن
بی‌آنکه بفهمد
پاشنه‌هایش را جابه‌جا کرد و لباسش را تکاند و
رفت

تنها
غریوِ قهقهه بود که می‌آمد





صحنه‌ی سوم
-----------------------
کَم‌کَمَک
این شوخی‌های خَرَکی رخت می‌بندند
و انتهای کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریک
میانِ آلونک‌های زمختِ چوبین
بچه‌ها منتظرند
تا سربازی مست
برسد از راه
و دست‌ها
چون پیچک‌ها
بپیچند به بازوهای ماسیده
تا زورگیری کنند

سلام!
خوبی خانوم خوشکله؟
حالِ سرکار چطوره؟

آن‌ها
حالا که طعمِ پول را چشیده‌اند
راهِ خفت‌کردنِ این واقعیتِ پست را هم
فهمیده‌اند

 

4.



خونِ نشیط می‌چکد از گوشت‌های بر قناره
در خیابان
قصّابی از پیِ قصّابی است ردیف

جیغِ آژیرِ آتش‌نشانی می‌رسد به گوش
و صدایِ آمبولانسی در ادامه


سینه‌ام را سوراخ می‌کند
کور‌ه‌ای تاریک و نقبی بی‌انتها
آهنین هرّای گرفتارِ دنده بر دنده

کلاغ‌ها گرد می‌آیند
در صفی از گورهای تازه
و عقابی در ابرهای سیاه
نقش می‌زند بر آسمان
خطوطی درهم و دایره‌دایره

پشتِ روستا
روی تپه
با خانه‌هایی از سقف‌های فرسوده‌ی سفال
اسکلت‌های درخت‌های بِه ایستاده‌اند
و شالیزارهای سوخته
گویی که هزارپاها به خواب‌شان آمده باشند
رنگِ مردگی گرفته‌اند

از زمین
از زمینِ شوره
نمی روید جز خاک
و آن طرف‌تر
قورباغه‌ی سبزِ دریا
رویِ ساحلِ خشک
آرام
مردّد و مشکوک
باد به غبغب انداخته
سینه‌اش را 
پَر از هوا می‌کند

 

 

5.


حیاتم تا بدینجا
بر بال‌های فرشته‌ای که رقصان
گردِ برکه‌ی هفت‌گناه می‌گردد
زنجیره‌ی سرگذشت بوده و ضعف
ردّپایی بر جای مانده از جان و تن
چون توده ای افسانه 
بسانِ گره‌های درخت‌های به

هیچ‌گاه
راهِ برابرت را نمی‌توانی دید
و هماره یکی‌ست
راهی که از آن گذشته‌ای

با این همه
دستی مرا هدایت کرده
همیشه
دستی مرا رسانده بدینجا

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی