پرینت

دو شعر از مارگرت اتوود - ترجمه: سهند آقایی و مینا جعفری‌ثابت

نوشته شده توسط سهند آقایی و مینا جعفری‌ثابت. Posted in شعر و داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دو شعر از مارگرت اتوود
ترجمه: سهند آقایی و مینا جعفری‌ثابت

 

خفتگانِ زمستان


پهلو به‌هم خفته‌اند
زیرِ لحافِ سنگینی از سکوت
هوا را
دهان‌بندی از برف

زمین
در راه مانده و حیران
دم‌به‌دم
آرام
از هوای پنجره
اتاق را هم‌سَرایه می‌شود
و لحافِ سفید
باد می‌خورد و تاب و شکن
هیچ چیز
در اینِ خوابِ عمیق
جامد نیست
مگر این تختِ شناور
-تختی که بالاشان نگه داشته-
تختی که زورقِ حیات است
جان بُردن از دریاهایی را
که هول و موّاج است

خاک
زیرِ تخت
می‌گردد و بازمی‌چیند
برگ‌های مرده را
شاخه‌های شکسته
استخوان‌های خیسِ جانورانی خُرد
گردِ هم گردیده
زیرِ برف
چون رسوبِ اقیانوس


بیرون
زمین پر از مردانِ غریق است
و مرد
پهلو به زن داده
درازافتاده و دور
بی‌آنکه زن بداند
جان به آب می‌دهد
به زیر می‌رود
غرق می‌شود
پایین
پایین‌تر

 

 

 

تصاحبِ خاک

پس از رسیدنِ نخستین قایق به ساحل
به‌ثانیه‌ای
جدالی رخ نمود به کوتاهیِ تیرکشیدنی در تن
و آنگاه
امارتِ این خاک بر ایشان قرار گرفت
(و آنجا که ساحلی نبود
همه آب بود امّا
اشیایی به دل داشت
پس پیرهن از خاک به تن کرد
و گرفتار و دورمانده از موج
هیبتش همه
از شطرنجیِ مشبّکِ تجیر و جاده
به یغما رفت)

پیش از رسیدنِ ایشان
به روزگارانِ زمرّدِ قرن‌ها
حیرانِ راه و هجومِ کوسه‌ها بودیم
و آنگاه که رسیدند
یله بر خاک
بر پشتۀ سنگ
در کارِ تعریفِ جزیرمان بودیم

از استخوان‌بندیِ بی‌پیوند
درهم و بندبند
به گرگ رسیدند
حفرمان کردند
تا صلبِ آذرینِ خاره
آنجا که استخوان‌هایمان دوباره
گوشت به خود گرفت
درخت ایستاد
علف راه رفت

با این همه
ما دریاهای نمکیم
یگانه جاپای استواریِ خاک
جولانگاهِ اسبانیم
اسبانی در آغوشِ تجیری از استخوان‌های دنده
و بر دستانِ گشادمان
بی‌آنکه بدانند
در شورِ دویدنند
کودکانِ سبزِ لبخند

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی