پرینت

«چرا نقاش نيستم» شعری از فرانک اوهارا ترجمه‌ی بهار عبدی

نوشته شده توسط بهار عبدی. Posted in شعر و داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


چرا نقاش نيستم
فرانک اوهارا
ترجمه بهار عبدی

من نقاش نيستم، شاعرم
چرا؟ گمان كنم كه ترجيح می‌دهم يك نقاش باشم،
 اما نيستم. خب،
مثلاً ، مايك گلدربرگ
يك نقاشی را شروع مي‌كند. من سر مي‌رسم.
" بشين و چيزی بنوش" او می‌گويد. می‌نوشم، می‌نوشيم. نگاه مي‌كنم. " ساردين كشيدی"
" بله، يك چيزی كم دارد."
"هوم"  من رفتم و روزها گذشت
 و من باز به او سر زدم. نقاشی ادامه داشت،
و من رفتم، و روزها گذشت.
 من به آنجا رفتم. نقاشی تمام شده بود.
 " ساردين‌ها كجان؟"
تمام چيزی كه مانده
حروف است، " خيلی زياد بود" مايك گفت.
اما من چطور؟ روزی به يك رنگ فكر می‌كردم:  نارنجی.  يك سطر درباره‌ی نارنجی نوشتم.
خيلي زود يك صفحه از كلمات پر می‌شود ، نه از خطوط.
و باز يك صفحه‌ی ديگر.
بايد خيلی بيشتر باشد، نه نارنجی‌هاش، بلکه كلمه‌هاش،
و اينكه چقدر نارنجی و زندگی هولناك است.
 روزها گذشت. حتی در نثر، من يك شاعر واقعی هستم.
 شعر من تمام شده و من هنوز از نارنجی حرفی نزده‌ام.
 دوازده شعر است، كه آنها را نارنجی ناميده‌ام.
و یک روز در يك گالری، نقاشیِ مايك را ديدم كه ساردين نام داشت.

١٩٥٦

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی