پرینت

نقدی بر کتاب «جایی به نام تاماساکو» اثر فلامک جنیدی - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in نقد و بررسی کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

زندگی به هرحال به فنا می‌رود
نقدی بر کتاب «جایی به نام تاماساکو» اثر فلامک جنیدی

فلامک جنیدی به گفته‌ی خودش متولد بهمن 1351 است. او مدتی به آموختن نقاشی نزد آیدین آغداشلو پرداخته و مدتی هم در کانون سینماگران جوان عکاسی آموخته است. در رشته ادبیات نمایشی تحصیل کرده، نمایشنامه رادیویی نوشته و مدتی هم به عنوان منتقد تئاتر در روزنامه آفرینش فعالیت کرده است. با بازی در مجموعه تلویزیونی 77 بازیگری را آغاز کرده است و از مهم‌ترین تجربیات سینمایی‌اش بازی در فیلم اینجا چراغی روشن است بوده. «جایی به نام تاماساکو» اولین مجموعه داستان اوست که در جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری مورد تقدیر قرار گرفت.
داستان اول این مجموعه «گوشواره‌هایی با نگین فیروزه» که از زاویه دید سوم شخص محدود به ذهن نوشته شده در مورد زنی است که پس از به پایان رسیدن رابطه‌اش با مردی به نام رامین، زندگی‌اش به هم ریخته و زمام امور از دستش خارج شده است. شبی برای رفتن به میهمانی گوشواره‌های فیروزه یادگاری او را به گوش می‌کند، گوشواره‌ها سنگین هستند و اذیت می‌کنند و پس از پایان مهمانی گوشش زخم می‌شود ولی گوشواره در گوشت گیر کرده و نه خودش و نه کس دیگری توانایی خارج کردن آن را ندارد. او پس از چند روز سعی می‌کند به آنها عادت کند و هیچ‌وقت از گوشش درشان نیاورد. گوشواره‌ی لاجوردی با همه‌ی زخم و آزار و سنگینی‌اش نماد خاطرات دردناکی هستند که زن به هیچ صورت نمی‌تواند آنها را از خود دور کند و سر آخر هم ترجیح می‌دهد که با همان خاطرات آزاردهنده و دردناک به زندگی‌اش ادامه دهد.
این داستان یکی از ضعیف‌ترین‌های این مجموعه است. نویسنده به شخصیت‌پردازی در داستان توجهی نشان نمی‌دهد و در نتیجه زن نمونه‌ی تیپیکال زنانی می‌شود که به شیوه‌ی سنتی زندگی نمی‌کنند! دوست‌پسر دارند، سیگار می‌کشند، قرص آرام‌بخش می‌خورند و همیشه هم حالشان بد است و نالان‌اند. همیشه کسی ترکشان کرده است و آنها تا پیدا نشدن کیس بعدی، به یاد کیس قبلی درد می‌کشند و سیگار پشت سیگار. نویسنده برای تبدیل شدن این تیپ، به شخصیتی منحصر به فرد تلاش خاصی نکرده است. علاوه بر این نویسنده می‌توانست علاوه بر المان گوشواره، نشانه‌های دیگری در داستان قرار دهد. نشانه‌هایی که این قدر گل‌درشت نباشند و داستان را از مرزهای کوچک خود فراتر ببرند.
در داستان «جای خوش قاب عکس‌ها...» بازهم با یک فضای آپارتمانی مواجه هستیم. بازهم زنی که خانه‌اش به هم ریخته است و احساس تنهایی می‌کند و سیگار می‌کشد و همین. استفاده از قاب عکس و آلبوم برای بیان خاطرات دردناک یک نفر هم به قدر کافی دست‌مالی‌شده و کلیشه‌ای است و نویسنده به همین بسنده می‌کند و حتی نمی‌تواند از عکس و آلبوم هم کارکرد متفاوت‌تری بگیرد.
داستان «مراقبت از خود در برابر چیزهای آسیب‌رسان» واگویه‌های زنی نیمه دیوانه است که همسرش ترکش کرده. راوی حراف و پریشان‌گو که زبانش به طنز پهلو می‌زند و کاراکتر فلامک جنیدی در سریال‌های طنز را به یاد می‌آورد و شوک نهایی که در آخر داستان به خواننده منتقل می‌شود از نکات مثبت این داستان است. زنی که در ابتدا تصور می‌کنیم با رفتن پیش دکتر روان‌پزشک کم‌کم سلامت خود را باز می‌یابد ولی در جایی که متوجه می‌شویم او برای کندن تمام خاطرات از ذهنش کلیه‌ی اثاث خانه‌اش را به حراج گذاشته است و احتمالاً کودکش را نیز از بین برده است و حالا در بیمارستان بستری است و با وجود همه‌ی این اتفاقات معتقد است که او سالم است و هیچ بیماری خاصی ندارد، کمی شگفت‌زده می‌شویم.
داستان‌های این کتاب هرچه به آخر نزدیک می‌شوند از قدرت بیشتری برخوردار می‌گردند. دو داستان «گربه‌های شهر من هر روز زیادتر می‌شوند» و «جایی به نام تاماساکو» از بهترین داستان‌های این مجموعه است و علت آن شاید تععد مکان‌ها و راوی‌های مختلف و استفاده از المان‌های غیرکلیشه‌ای برای بیان مفاهیم است.
داستان «جایی به نام تاماساکو از درگیری‌های ذهنی و خرافی زنی کارمند به نام بیتا در دفتر اداره‌اش شروع می‌شود. گلدانی از اتاق آن‌ها سر درآورده است که کسی علت آن را نمی‌داند و در روزی که او و همکارش تصمیم می‌گیرند این گلدان بی‌نام و نشان و بدترکیب را با همکاری آقا شیر مستخدم به راهرو منتقل کنند؛ خبر می‌رسد که دختر آقا شیر به علت مرموزی مرده است و آقاشیر آن روز در اداره نیست. خانم ایزدی مسئول کتابخانه‌ی دانشگاهی که دختر آقا شیر در آنجا درس می‌خواند، دختر را دیده است که به جای رفتن به سرکلاس بر روی کتابی در مورد شرق دور مطالعه می‌کرده و در جستجوی مکانی به نام تاماساکو در آن کتاب بوده است. دختر پس از تحویل کتاب، خودش را از طبقه چهارم ساختمان دانشگاه به پائین پرتاب می‌کند و می‌میرد. راوی بعدی پلیس پرونده است که همان شب قضیه را در حین صرف شام برای همسرش فهیمه بازگویی می‌کند و فهیمه با شنیدن نام تاماساکو در بهتی غریب فرو می‌رود. او به یاد دوست پسر سابق‌اش فرید می‌افتد که یک روز قبل از این‌که ترکش کند به او کارت پستالی می‌دهد با نقشی از فانوس دریایی که در زیر آن نام تاماساکو نوشته شده است. فرید گم و گور می‌شود و فهیمه دور از چشم شوهرش به کارت پستال خیره می‌شود و سیگار می‌کشد. در این داستان تاماساکو تبدیل به اسم رمزی می‌شود که تمام انسان‌های خسته از دنیا به آنجا پناه می‌برند و بعد از رفتن به سمت آن نیز دیگر زنده نیستند. تاماساکو شاید تکه‌ای از حقیقت باشد، لامکانی که انسان‌های سرگشته به آنجا پناه می‌آورند و در کنار آن فانوس دریایی پر نور آرام می‌گیرند. فهیمه هم دلش می‌خواهد که در چنین جایی باشد و خیال پردازی او در فضای مه‌گرفته‌ی نزدیک فانوس دریایی گواه این مسئله است.
داستان «گربه‌های شهر من...» نیز داستان قابل تاملی است و تعلق خاطر نویسنده را به فلسفه تناسخ نشان می‌دهد. این داستان نیز راوی‌های مختلفی دارد و راز گم و گور شدن مهشید دولتشاهی از خلال روایت‌های آنها بر خواننده آشکار می‌شود. البته روایت هریک از این راوی‌ها با عدم قطعیت همراه است و خواننده سرانجام به عمق این راز پی نمی‌برد بلکه تصاویری در ذهنش شکل می‌بندد و داستان به پایان می‌رسد. یکی از راوی‌های این داستان همایون لشگری است، همکار مهشاد دولتشاهی. او داستان ازدواج خود را با دختری به نام سحر تعریف می‌کند و مابین آن از خانم دولتشاهی می‌گوید، زنی دقیق ولی بسیار گوشه گیر و منزوی. همایون لشگری مطمئن است که گاهی از اتاق کار مهشاد دولتشاهی صدای گربه به گوش می‌رسد. راوی دیگر، فرنگیس لهراسبی همسایه‌ی مهشاد دولتشاهی است. او هم وی را زن گوشه‌گیری می‌داند و دل خوشی از او ندارد، زیرا یک روز که برای قرض کردن تلفن او به در خانه‌اش رفته است، مهشاد با شالی قهوه‌ای با حلقه‌های طلایی که تمام سر و صورت و حتی چشم‌هایش را پوشانده در را برایش باز می‌کند و فرنگیس با خیل عظیم گربه‌هایی مواجه می‌شود که در خانه مهشاد از در و دیوار بالا می روند. راوی‌ دیگر رضا مقصودی است، نامزد قبلی مهشاد و راوی آخر پرند واعظی منشی شرکت که مهشاد را یک بار در حالی در شرکت دیده که گربه‌ای له و لورده و خونین را در بغل دارد و گریه می‌کند. پرند واعظی بعدها هرچه شرکت را زیر و رو می‌کند جسد گربه‌ی مرده را پیدا نمی‌کند و او که دختر بسیار کنجکاوی است این مسئله ذهنش را به هم می‌ریزد. این داستان هم با پایان بندی خوب‌اش شوک نهایی را به خواننده منتقل می‌کند. نویسنده توضیحی اضافی در مورد گم شدن مهشاد نمی‌دهد و فقط عنوان می‌کند که پرند منشی شرکت قصد دارد گربه‌ای قهوه‌ای که حلقه‌های طلایی روی پوستش دارد و در اطراف شرکت پرسه می‌زند را به خانه ببرد و از او مراقبت کند. نویسنده به صورت کاملاً غیرمستقیم راز گم شدن را فاش می‌کند و قضاوت را به عهده خواننده‌ی کتاب می‌گذارد.
نکته‌ی مثبت دو داستان فوق در این است که نویسنده به روشی کاملاً متفاوت به تم کتابش که در مورد تنهایی زنان و حمل بار سنگین خاطرات گذشته بر ذهنشان است، وفادار می‌ماند و به هیچ وجه به مستقیم گویی و استفاده از کلیشه های مرسوم پناه نمی برد. اتفاقی که متاسفانه در چند داستان اول کتاب نیفتاده است.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+2 #1 زهرا مسرت 1392-02-10 20:31
مرسی از نقدتون
بعد خوندن کتاب احتیاج به نوشته ای داشتم که درباره این کتاب بخونم و مشکلاتم حل بشه و شما راهنماییم کردین
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی