پرینت

یادداشتی بر رمان آمستردام، نوشته یان مک یوون، ترجمه: میلاد ذکریا - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in نقد و بررسی کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

عاقبت عشاق سینه‌چاک1
یادداشتی بر رمان آمستردام، نوشته یان مک یوون، ترجمه: میلاد ذکریا
مینا حسین‌نژاد

مالی لین، زنی اثیری و زیبا با معشوقه‌های فراوان، زنی عکاس، طنز پرداز، منتقد رستوران و روزنامه‌نگار مجله‌ی پر طرفدار ووگ که در چهل و چند سالگی هم می‌تواند با بدنی ورزیده و سالم از پس حرکات چرخ و فلک برآید؛ بیمار می‌شود. نوعی بیماری روحی، نوعی در خود فرو رفتن و تشخیص ندادن انسان‌ها و اشیاء، نوعی ضایعه‌ی مغزی که به مرگش منتهی می‌شود. او در اواخر دوران زندگی‌اش با جورج لین، مرد عبوس و ترشروی ثروتمندی ازدواج می‌کند و روزهای به زوال رفتن‌اش را در خانه‌ی او می‌گذراند و رنج می‌کشد. جورج که خود را مالک مالی می‌داند، اجازه‌ی معاشرت با دوستان و معشوقگان سابق را از او دریغ می‌کند و مالی در تنهایی و فلاکت، بر اثر مرگ مغزی می‌میرد.
رمان «آمستردام» شروع جذابی دارد و موقعیتی فراهم کرده است تا خواننده همه‌ی شخصیت‌های اصلی و فرعی تاثیر گذار و تاثیر پذیر را در آن بشناسد. در یک کلیسای دورافتاده جسد مالی را می‌سوزانند و عشاق گذشته‌اش در سرمای یازده درجه زیر صفر فوریه در آن‌جا در زیر پالتوهای‌شان می‌لرزند. قدیمی‌ترین معشوق مالی «کلایو لاینلی» است. آهنگسازی که سعی می‌کند خودش را برای سمفونی هزاره ای که در آمستردام برایش ترتیب داده‌اند آماده کند. دومین معشوق؛ «ورنون هالیدی» سردبیر روزنامه‌ی جاج است که تمام هم و غم‌اش این است که به هر قیمتی شده تیراژ روزنامه را بالاتر ببرد و از آن طریق خودش را غول روزنامه نگاری دنیا نشان دهد. سومین معشوق؛ گارمونی وزیر امور خارجه است. سیاستمداری رنگ‌پریده با کله‌ای بزرگ و موهای سیاه مجعد و لب‌هایی باریک که برای نخست وزیر شدن دست و پا می‌زند. نفر چهارم شوهر مالی است،جورج لین، که چندان از حضور این مردان در اینجا خشنود به نظر نمی‌رسد و به همین علت فوراً سر و ته مراسم را هم می‌آورد.
بعد از تمام شدن مراسم مرگ مالی، کلایو و ورنون، حتی یک لحظه هم نمی‌توانند به مرگ فکر نکنند. کلایو در حین نواختن پیانو دست راستش مدام کرخت و بی‌حس می‌شود و ورنون در دفتر روزنامه یا در هر جایی که تنهاست به سمت راست سرِ خود دست می‌کشد و آن را سرد و بی‌حس و از کار افتاده می‌یابد. این دو فارغ از هرگونه دلتنگی برای مالی، دچار حس ترس و اضطراب شدید شده‌اند. آنها نمی‌خواهند مثل مالی بمیرند. آن‌قدر طولانی و کشدار و عذاب‌آور، بدون این‌که کسی باشد تا از آنها مراقبت کند. این سه معشوق از کلایو گرفته تا ورنون و گارمونی، مردان دست و پا چلفتی‌ای بوده اند که راه و رسم پیشرفت را بلد نبودند. شخصیت مالی متضاد با آنها بود. خون و انرژی و حرکت به آنها تزریق می‌کرد. مالی مدت کوتاهی با کلایوِ آهنگ‌ساز هم‌خانه بود ولی در این دوره‌ی کوتاه بسیار چیزها به او آموخت. سکوت و سکون را به او یاد داد. این که مهمان‌های ناخوانده، جشن‌ها و عیاشی‌ها را کنار بگذارد و در استودیویش تنها باشد. این‌ها را گفت و کلایو را ترک کرد. بعد از آن بود که کلایو توانست نظمی به زندگی‌اش بدهد و آهنگسازی در سبک مورد علاقه‌اش را در پیش بگیرد. مالی چیزی از خود در تمام معشوق‌های‌اش به جا گذاشت و آن‌ها پس از رفتن مالی و به کار بستن توصیه‌های او توانستند تکانی به خود و زندگی‌شان بدهند. ولی با مرگ مالی روال ساده‌ی امور از دست‌شان خارج شد. به جانِ هم افتادند و روز به روز بیشتر سقوط کردند. سمفونی هزاره که تنها امید کلایو به آینده بود براساس کارشکنی‌های ورنون نیمه‌تمام باقی ماند و او مجبور شد برای روز افتتاح، سمفونی خودش را با نت‌هایی از سمفونی‌های بتهوون به پایان برساند و اگر زنده می‌می‌ماند می‌دید که تبدیل به مضحکه‌ای در میان منتقدین شده است. ورنون، عکس‌های خصوصی گارمونی را منتشر کرد تا او را در میان هواداران‌اش که برای بدست آوردن کرسی نخست وزیری توسط گارمونی تلاش می‌کردند خفیف کند ولی بر اساس یک‌سری اتفاقات، خودش مجبور شد از سردبیری جاج استعفا دهد و خانه نشین شود. البته گارمونی هم در انتخابات رای نیاورد، مرگی سیاسی را تجربه کرد و از اوج به فرود افتاد.
جالب است بدانیم که همه‌ی این سقوط‌ها فقط به دلیل به مرگ و نبودن مالی نیست. کسی بالاتر از مالی ایستاده است و این اتفاقات را سر و سامان می‌دهد. همان شوهر عبوس و پیر که مالی در کنار او دوران افول و مرگش را طی کرد. سرمایه‌داری که همه‌ی این معشوقان را بازی داد و آن‌ها را حذف کرد. اگر جورج لین، عکس‌های گارمونی را به ورنونِ روزنامه‌نگار نمی‌داد تا از آن‌ها سوء‌استفاده کند هیچ‌کدام از مرگ و میرهای این کتاب اتفاق نمی‌افتاد. ورنون اخراج نمی‌شد و سمفونی کلایو به علت هجوم نیروی پلیس بر در خانه‌اش (که به دلیل یک لج بازی بچه گانه ورنون بود) نصفه‌کاره باقی نمی‌ماند و منتقدان در وصف آن سمفونی، آن را دزدی از روی آثار بتهون قلمداد نمی‌کردند.
جورجِ سرمایه‌دار در سکوت مطلق، تک‌تک معشوق‌ها را به قهقرا فرستاد. هنر و روزنامه نگاری و سیاست، زیر دست‌های او به بازی گرفته شد و او با یک حرکت کوچک توانست کلایو را که نمادی از هنر، ورنون را که نمادی از فرهنگ و گارمونی را که نمادی از قدرت سیاسی بود از صفحه روزگار پاک کند و خودش با خوشحالی به فکر برگزاری مراسم بزرگداشت جدیدی برای مالی باشد. مراسمی که در آن هیچ معشوق و مزاحمی وجود نداشته باشد.
پی‌نوشت: آمستردام، رمانی پلات محور است. آمستردام به خوبی به ما نشان می‌دهد که نویسنده چگونه می‌تواند شیفته‌ی پلات و فرم روایی داستانش شود و شخصیت پردازی را بالکل فراموش کند. این که نویسنده به خوبی داستان تعریف می‌کند و سعی می‌کند از کوچک‌ترین نشانه‌های داستان‌اش هم کارکرد بگیرد و آن‌ها را به عناصری تزئینی برای خوش رنگ و لعاب کردن قصه‌اش تبدیل نکند اتفاق خوبی است ولی همین پلات، همین استخوانبندی محکم به نقطه ضعف رمان او تبدیل می‌شود. دلیل آن هم این است که شخصیت‌ها به علت نداشتن انگیزه‌های لازم و کافی نمی‌توانند پا به پای داستان جلو بروند و خودشان اعمال را به دست بگیرند. نویسنده، شخصیت‌هایش را به زور به یک سری اعمال وادار می‌کند که برای خواننده اصلاً باورپذیر نیست. شخصیت‌ها فقط عروسک‌هایی هستند یا مهره‌هایی که نویسنده بالاسر آنها ایستاده است و آنها را مجبور به انجام یک سری رفتارهای جنون‌آسا می‌کند. چرا کلایو باید تصمیم بگیرد ورنون را به قتل برساند؟ چون در زمانی که ورنون در حال تکمیل سمفونی‌اش است و دچار فوران الهامات ذهنی شده، پلیس‌هایی از طرف ورنون سر می‌رسند و اجازه تکمیل سمفونی را به او نمی‌دهند؟ کلایو در مهمانی مراسم افتتاحیه سمفونی هزاره با ورنون آشتی می‌کند و پودری در شراب او می‌ریزد تا بیهوش شود و به خواب رود و در هنگامی که ورنون روی تختخواب هتل به خواب رفته کسی را به سراغ او می‌فرستد تا دارویی در بدنش تزریق کند و او را از بین ببرد. جالب این جاست که ورنون هم دقیقاً همچین خوابی را برای کلایو دیده. هر دو با هم گیلاس‌ها را سر می‌کشند، هر دو باهم در تخت‌هاشان بیهوش می‌شوند و هر دو باهم می‌میرند. جدا از این همزمانی که زیاد با عقل جور در نمی‌آید، رمان نمی‌تواند این دو شخصیت خود را به آن درجه از حس جنون برساند که تصمیم بگیرند مرتکب قتل شوند. دلیل ورنون برای کشتن کلایو این است که چرا در روزی که او را از روزنامه اخراج کرده‌اند، دوستش کلایو نامه توهین آمیزی به او نوشته است. کلایو هم موزیسین آرام و تنهایی است که به انسانیت عشق می‌ورزد و از آزار و اذیت‌هایی که ورنون در حق گارمونی می‌کند بیزار است. سخنان او مصداق جمله‌ی متظاهرانه‌ی خانوم رز گارمونی است که می‌گوید: "عشق بزرگتر از نفرت است"
البته تمام شخصیت‌های آرام و حساس هم می‌توانند آدم بکشند، ولی خواننده باید دلیل این چرخش شخصیت را از جانب آنها ببیند و درک کند. باید باورشان کند. وگرنه همین مسئله پیش می‌آید. نویسنده با قدرت قصه‌اش را رو به جلو می‌برد و پایان دلخواه خودش را برای آن انتخاب می‌کند ولی شخصیت‌ها که از بازی در نقش‌های‌شان عاجزند، ضعیف و غیرقابل باور از کار در می‌آیند.

 

1- برگرفته از نام نمایشنامه «عاقبت عشاق سینه چاک» - نیل سایمون – ترجمه: شهرام زرگر

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 شهرزاد 1392-06-12 16:17
موافقم. دقیقا همین طوره
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی