پرینت

نوشتن رمان با دندۀ چهار (نقد سرزمین نوچ نوشتۀ کیوان ارزاقی) - فرزاد مروّجی

نوشته شده توسط فرزاد مروجی. Posted in نقد و بررسی کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

نوشتن رمان با دندۀ چهار

(نقد سرزمین نوچ نوشتۀ کیوان ارزاقی)

فرزاد مروّجی


باور کنید نقد نوشتن خیلی سخت شده. مثل جلسۀ خواستگاری شده. باید شقّ و رقّ سرجایت بنشینی و زیر چشمی به شیرینی خامه‌ای‌ها نگاه کنی و بزاق مغزت که خوب ترشح شد، محجوبانه و پر از حسرت، یک دانه شیرینی دانمارکی برداری و بگذاری توی پیش دستی.
بعد که دانمارکی را خوردی و تمام شد سخت‌ترین مرحله آغاز می‌‌شود. باید انگشت دستت را جوری که هیچ کس نفهمد با تف خیس کنی و چند دانه کنجدی را که تهِ پیش دستی افتاده به دام بیندازی.
این روزها منتقد دقیقاً چنین موجود تراژیکی است.

*

"برای آخرین بار از مسافرین پرواز شمارۀ 602 هواپیمایی لوفتانزا به مقصد فرانکفورت درخواست می­شود ..."[1]

 

چرا ادبیات می­خوانیم؟

چهل سال پیش این سوال جواب قطعی و خدشه‌ناپذیری داشت. حالا دیگر وضعیت عوض شده است. بعضی­ها متعهّدش را دوست دارند؛ بعضی­ها غیر متعهّدش را. بعضی­ها گرمش را و بعضی­ها سردش را. دیگر نمی­شود به ادبیاتِ تک کارکردی اندیشید چون همه­چیز نسبی شده است.

یک اتّفاق دیگر هم افتاده است. در دورانی که ادبیات نسبی شده منتقد هم لاجرم باید چیزی باشد مثل ادبیات؛ نسبی و ولرم. خنجری بی لبه؛ نه کند نه تیز. خنجری که قرار است حتی خنجر هم نباشد.

پس حالا که همگی دورِ هم‌ایم و همه­چیز نسبی است؛ تلویزیون را روشن می­کنیم و اخبار سراسری ساعت 30/5 را گوش می­کنیم به گویندگی یکی از گویندگان باسمه­ای و همیشه خندان تلویزیون:

"ساعت 30/5 صبح به وقت محلی است. هواپیما که ارتفاعش را کم می­کند فرانکفورت با خانه­هایی که همگی سقف­های سفالی به رنگ قرمز دارند از لای ابرها معلوم می­شود. شهری سرسبز که آدم را به یاد شهرهای شمالی می­اندازد. ناخودآگاه هوا را با فشار به درون ریه­هایم می­کشم تا بوی شالیزار را حس کنم. هوا گرگ و میش و بارانی است. هواپیما بدون هیچ­گونه تأخیر و سر ساعت مشخص روی باند فرودگاه می­نشیند."[2]

سرزمین نوچ گزارشی است از مهاجرت آرش و همسرش صنم به آمریکا. روی کلمه گزارش تاکید می­کنم چون لحن گزارشگرانه­ای که خودش را می­اندازد وسط از همان آغاز از همان خط اول تا دویست صفحه نه نویسنده را ول می­کند و نه خواننده را. همه چیز سفرنامه­ای­ست. همه­چیز مثل اخبار سراسری مکانیکی، مرتّب و سرِجای خودش است ولی چیزی کم است.

آرش و صنم بعد از سختی­های معمولی ویزا و پاسپورت در دست در فرودگاه مهرآباد از خانواده‌هایشان خداحافظی می­کنند و پس از اشک و آهی به قاعده سوار هواپیما می­شوند تا به فرانکفورت و از آنجا به آمریکا برسند. همه­چیز مرتّب است ولی هنوز چیزی کم است.

چند شخصیت جدید به داستان اضافه می­شوند. اینها قوم و خویش­های آرش در آمریکا هستند. دیالوگ­های تمیز و هوشمندانه و طنز قوی با این شخصیت­ها به داستان اضافه می­شود. ولی هنوز هم چیزی کم است.

می­رسیم به حوالی صفحه دویست. آرش دچار بیماری روحی می­شود. همه­چیز به هم می­ریزد و رمان کیوان ارزاقی رنگ و بوی خوبی می­گیرد ولی افسوس که این اتفاق خیلی خیلی دیر رخ می­دهد و شاید خیلی از خواننده­ها نرسیده به صفحه دویست کتاب را کنار گذاشته باشند و سراغ کتاب دیگری رفته باشند که لحن گزارشگرانه­اش اینقدر طولانی و کشدار نباشد.

واکنش­های متناقضی که رمان­خوان­ها به کتاب ارزاقی نشان دادند از همین­جا آب می­خورد. خیلی­ها دو سوم کتاب را خواندند و کتاب را کنار گذاشتند. تقصیری هم ندارند. از کجا می­دانستند که نویسنده تازه از صفحه دویست به بعد یادش می­افتد شخصیت اولش را پرداخت کند.

نه خوانندگان را باید سرزنش کرد و نه نویسنده را. چون نویسنده داستانش را جوری روایت کرده که انگار یک فیلم حادثه­ای را گذاشته باشی روی دور تند. نه هیچ­جا کند می­شود نه شخصیتی را از نزدیک می­بینی و نه حتی زبان از حدّ و حدود معمولی و معتادلش خارج می­شود.

انگار برای رفتن به تعطیلات سوار ماشین بشوی و از همان اول ماشین را بگذاری توی دنده 4 و تا خود مقصد نه لنگ کنی نه کند کنی نه حتی نفس بکشی.  تمام فرصت­ها را از دست بدهی. تمام صحنه‌های خوب را فقط گزارش بکنی. مثلاً برگردی و بگویی: بچّه­ها حالا یک پیچ تند داریم که خیلی سریع و قهرمانانه ردش می­کنیم... و حالا یک منظرۀ قشنگ در سمت راست داریم که نورپردازی قشنگی دارد ولی نگاهی بهش نمی­کنیم... و آنجا هم رودخانه­ای‌ست که آب زلالی دارد... ولی درنگ نمی­کنیم. فقط گذر می­کنیم.

ساختن ریتم تند و نگه داشتن تندی­اش مهارتی سبکی است که کمتر نویسنده­ای دارد. ولی این مهارت بهایی دارد و نتیجه­ای. بهایش چیست؟ تخت گاز رفتن و حرام شدن تمام فرصت­های سرِ راه. نتیجه­اش چیست؟ یک رمان پر از دیالوگ که زحمت تبدیل کردنش به فیلمنامه فقط اندازه خوردن پنج فنجان چای است. به جز آنجایی که آرش مریض می­شود.

کیوان ارزاقی با رمان اولش قدرت تکنیکی خوبی را به ما نشان داده است. حالا که ظاهراً رمان دومش را به ناشر داده و همین روزهاست که چاپ شود امیدوارم تمام قدرت نویسندگی­اش را در مسلخِ ریتمِ تند و دیالوگ‌نویسیِ بی­رویه سر نبرد.

سرزمین نوچ خیلی خوشخوان نوشته شده است. از آن داستان­هایی است که زود تمامش می­کنید.



[1] سرزمین نوچ، ص7

[2] سرزمین نوچ، ص18

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی