پرینت

جست‌وجویی در ژانر؛ «با پسرم روی راه» اثر ابراهیم گلستان - علی امیرریاحی

نوشته شده توسط علی امیرریاحی. Posted in نقد و بررسی کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

اتفاقی که رخ نمی‌دهد
جست‌وجویی در ژانر؛ «با پسرم روی راه» اثر ابراهیم گلستان

علی امیرریاحی

-برای مطالعه‌ی داستان مورد بحث می‌توانید به این لینک مراجعه نمایید.-

خواندن ابراهیم گلستان کار راحت و سرراستی نیست و به راه رفتن در آفتاب بی ابر مرداد نمی‌ماند. بیشتر به عصرهای دمدمای مهر شبیه است که نمی‌توانی مطمئن شوی هوا ابری‌ست یا آفتابی. که حتی خورشید هم برخلاف عادت روزهای تابستان خیلی زودتر از آنکه خیال کنی غروب می‌کند. «با پسرم در راه» نیز از آن داستان‌هاست که فقط کافی‌ست بی‌حوصله و پر توقع، و با نگاه عاقل‌اندر‌سفیه سراغش بروی تا هیچ چیز دست‌گیرت نشود، که حتی غیر از این هم سراغش بروی ممکن است باز چیزی نصیبت نشود.
هرچند نگاه ژانری این روزها کمتر طرفدار دارد اما همواره اولین قضاوتی و برداشتی‌ست که مخاطب از یک اثر می‌کند، و با وجود همه حرف‌ها و مخالفت‌ها، مخاطب از طریق ژانر در قبال اثر موضع می‌گیرد و داوری می‌کند. از این رو دریافت ژانر یا ژانرهای یک اثر یکی از مأثرترین روش‌ها برای درک و ایجاد ارتباط با اثر است.
با پسرم روي راه داستاني است در بارة سفر، که از چهار صحنة کوتاه تشکيل شده است: پياده‌روي پدر و پسر از سراشيبی تپه تا جاده، خوردن غذا در قهوه‌خانه، تعمير چرخ اتومبيل ، گفت‌وگوي پدر و پسر توي اتومبيل. در اين صحنه‌ها، گفتگو‌های ظاهرا ساده و حقیقی نقش «عمل داستان» را ایفا می‌کنند. یعنی در نگاهی کلی این داستان چیزی نیست جز مقداری دیالوگ‌های واقع‌گرایانه و چهار صحنه، که چندان هم با شکوه ترسیم نشده‌اند.
مردی با پسرش در راه است که برای بار دوم چرخ ماشین پنچر می‌شود. آن دو پیاده راه می‌افتند تا به نزدیک‌ترین قهوه‌خانه‌ی آن حوالی برسند. در قهوه‌خانه راننده کامیونی را پیدا می‌کنند که موافقت می‌کند بعد از اتمام غذایش، آن دو را تا ماشین‌شان برساند و لاستیک‌ها را پنچرگیری کند. در حینی که پدر و پسر غذا سفارش می‌دهند، گروه معرکه‌گیری با دنبک و کرنا و پهلوان جلوی قهوه‌خانه بساط می‌کنند. پسر که تا به حال چنین چیزی ندیده محو تماشا می‌شود. راننده کامیون آماده راه افتادن می‌شود اما پسر مصرّ است بماند و معرکه را تماشا کند. پدر او را در قهوه‌خانه می‌گذارد و همراه کامیون سراغ ماشین خود می‌رود. در راه راننده از اینکه او پسرش را در قهوه‌خانه تنها گذاشته گله می‌کند، مرد نیز دلشوره‌ای از این بابت دارد. اما در بازگشت، پسر صحیح و سالم سوار ماشین پدر می‌شود. پدر از معرکه می‌پرسد اما می‌فهمد که هیچ معرکه‌ای به نمایش در نیامده است. داستان در حالی تمام می‌شود که مرد از رادیو اخبار جنگ ويتنام، جنگ در يمن، جنگ در شمال عراق، امکان حمله اسرائيل، يا به اسرائيل، امکان جنگ هند وپاکستان... و به زعم خودش اخبار معمولی را دنبال می‌کند.

هرچند داستان «با پسرم روی راه» روایتی‌ست که بر روی جاده اتفاق می‌افتد اما در نگاه اول چیزی که در این داستان پررنگ‌تر به نظر می‌آید داستان پهلوان است. پهلوان که برای معرکه‌گیری آماده می‌شود، پدر با اصرارِ پسر غذایشان را به بیرون کافه می‌برد تا پسر بتواند پهلوان را ببیند. اما «همين‌ وقت يک بارکش رسيد و نزديک ما نگاه داشت، بي‌خاموش کردن موتور، که ديگر صداي دنبک‌زن از پشت آن نمي‌آمد. و بوي دود تندي داشت. ما نگاه مي‌کرديم. و مي‌خورديم.... پيدا بود دنبک‌زن هنوز مي‌خواند، حتي گاهي تحرير مي‌دهد. و مرد ورزشکار دور گليم با زانوان به بالا جهنده و با پشت شق و مشت گره کرده مي‌دويد، راننده روي گاز فشار آورد، و دود تيرة بد سوختن در فضا پر شد.» چنانچه مشهود است صدای موتور و دود حاصل از آن، اجازه‌ی شنیده شدن صدای معرکه و پهلوان را نمی‌دهد. دقیقا چیزی که به نظر می‌آید داستان در ارتباط با آن است. پدر هم که می‌رود و باز می‌گردد متوجه می‌شود که علی‌رغم اینکه پسر پول داده اما هیچ نمایشی اجرا نشده، چرا که مخاطبی نداشته و پولی جمع نشده است. شاید از همین روست که در کل داستان ما هرگز اسم پدر و پسر را نمی‌فهمیم چرا که این دو بهانه‌ای هستند برای روایت داستان نمایش پهلوانی رو به زوال. موضوعی که بارها مورد استفاده فیلمنامه نویسان و نمایشنامه نویسان واقع شده است: مانند آخرین امپراطور (The Last Emperor 1987) ساخته برناردو برتولوچی یا «لبخند باشکوه آقای گیل» نوشته اکبر رادی. ژانری که احتمالا در گروه اجتماعی جای می‌گیرد. یا از آنجایی که مرد تنبک‌زن نام «اشکبوس» را می‌آورد شاید بتوان این داستان را در رده‌ی ژانر‌های اجتماعی- اسطوره دسته‌بندی کرد. «اسطوره» از این جهت که این داستان خود به نوعی اشاره به انحطاط داستان‌های اساطیر باستانی، یا از رونق افتادن‌شان، داشته باشد. با چنین دسته‌بندی‌ای کمابیش تکلیف داستان مشخص است. تنها می‌ماند جزئیات نامربوطی که به ابتدا و انتهای این ماجرا اضافه شده‌اند و فضایی واقعگرایانه ایجاد کنند.

با اینحال اما، شاید بتوان از بُعدی دیگر و در لایه‌ای دیگر نیز این داستان را بررسی یا تفسیر کرد. تفسیری که به مراتب بسیار متفاوت‌تر از آن چیزی‌ست که پیشتر عنوان شد. یا درواقع نگاه دیگری که کمک کند ما این داستان را در دسته‌ی دیگری جای دهیم.
همانطور که در ابتدا رفت تمام اتفاقات و صحنه‌های این داستان در راه است. آثاری که در رده بندی ژانر جاده ای جای می‌گیرند، در برخی جنبه‌ها و مؤلفه‌ها، ساختاری همانند یا مشابه دارند. برای نمونه در بیشتر آثار ژانر جاده‌ای، این رویدادها هستند که بر شخصیت‌ها چیرگی آشکاری دارند و تقابل و کشمکش‌های شخصیت‌های اثر - که در حرکت و سفر هستند - با این رویداد‌های دراماتیک، درام را پیش می‌برد. همچنین می‌توان به جنبه‌های مردانه و حضور مردان در این قبیل آثار سینمایی اشاره کرد که چربش بیشتری بر نمایش حضور زنان دارد و گاه حتی زنان در این فیلم‌ها غایب هستند. (هر چند که در چند دهه گذشته با فیلمی همانند تلما و لوییز (ریدلی اسکات 1991) این جنبه‌ها از قالب سنتی‌اش و از چهار چوب قراردادهای مرسوم ژانر جاده اندکی خارج شد.) غیبت خانواده و یا کم رنگ بودن نقش آن برای شخصیت‌های اصلی فیلم‌های ژانر جاده‌ای، اهمیت بخشیدن به وسیله نقلیه شخصیت‌ها در این گونه که گاه موتور سیکلت و یا اتومبیل شخصیت‌ها ارزشی هم اندازه با خود آنها پیدا می‌کنند (همانند فیلم دوئل 1971 اثر استیون اسپیلبرگ)، و نیز در پایان تحول روحی و شخصیتی کاراکترها در طول سفر در جاده‌ها و بیابان‌ها و سکونت موقتشان در ایستگاه‌های بین راهی، بخش‌های تثبیت شده دیگری از این ژانر به حساب می‌آیند. در یک جمع‌بندی کلی ژانر جاده‌ای دارای این خصوصیت‌هاست:
- طی طریق بیرونی که معمولا از روی یک اتفاق و آشنایی تصادف مانند شکل می‌گیرند و همراه با یک وسیله‌ی نقلیه معمولا در راه‌های زمینی، هوایی و دریایی مثل قطار، کشتی، اتوموبیل، هواپیما، موتورسیکلت، اتوبوس.
- تعارض و درگیری آشکار و پنهان مسافران که به بروز کشمکش و فراز و فروهای دراماتیک اثر کمک شایانی می‌کند و رخوت را در روایت از بین می‌برد.

- وقوع حوادث غیر مترقبه و غیر قابل پیش بینی و اغلب ناخوشایند.

- و در نهایت تغییر و تحول درونی شخصیت‌ها
ظاهرا تمام این عناصر در داستان ما نیز وجود دارد، اما به نوعی برعکس. درواقع نویسنده این داستان با شناخت عمیقی که از این ژانر و عناصر و المان‌های تشکیل دهنده‌اش دارد، تحولی در این ژانر بوجود می‌آورد و حتی شاید بتوان گفت تا حدی ضد ژانر جاده‌ای عمل می‌کند. هرچند این داستان مانند همه گونه‌های ذکر شده در سفر اتفاق می‌افتد اما اول اینکه ما هرگز دلیل سفر، نقطه شروع و مقصد را متوجه نمی‌‌شویم، دوم اینکه هرچند وسیله‌ی این سفر اتوموبیل است اما ما دقیقا جایی با داستان همراه می‌شویم که اتوموبیل پنچر می‌شود، بنابراین جزئی از سفر اصلیِ راوی یا قهرمان نیست. سوم اینکه هرچند کشمکش مدامی بین پدر و پسر وجود دارد که به صورت دیالوگ‌های مقطع و پشت‌سر هم نمایش داده می‌شوند اما این دیالوگ‌ها چندان گره ایجاد نمی‌کنند همانطور که گره گشایی‌ای نیز انجام نمی‌دهند. درواقع خاصیت کشمکش به مفهوم دراماتیک آن را ندارد و بیشتر بی‌حوصله‌گی پدر و کنجکاوی پسر را به نمایش می‌گذارد. در نهایت هم کل ماجرا چندان سفر درونی‌ای برای شخصیت‌ها محسوب نمی‌شود.
اما دو نکته اساسی و یا دو کلید وجود دارد که ممکن است مخاطب را به جای درستی برساند:
در صحنه‌ای که پدر و پسر در تلاش برای رسیدن به قهوه‌خانه‌اند، پسر پیشنهاد مسابقه‌ی دو می‌دهد. پدر موافقت می‌کند و هنگامی که پسر شمارش معکوس برای شروع مسابقه را آغاز می‌کند، نویسنده زمینه‌ای برای اتفاقی ناگوار می‌چیند:
«گفتم «آره.»
گفت «من ميشمارم.»
ايستاديم. يک بارکش از روبرو ميامد. پسرم شمرد، «يک...»
گفتم «صبر کن باري رد بشه.»
گفت «او اون‌ورجاده‌س...دو...»
گفتم «صبرکن رد بشه.»
گفت «او اون‌ور جاده‌س...دو...»
گفتم «ميگم صبر بکن تا رد بشه.»
چنانچه گفته شد نویسنده در این قسمت زمینه اتفاقی را می‌چیند که می تواند مسیر داستان را در دست بگیرد. ما (به عنوان مخاطب) منتظر اتفاقی هستیم که ناشی از نافرمانی پسر است. اما برخلاف انتظارمان چنین اتفاقی نمی‌افتد:
«صبر کرد. رد شد. بارش کاه بود. پسرم گفت، «جر زدي. حالا حاضر؟» »
در صحنه‌ای دیگر که پسر اصرار دارد معرکه‌ی پهلوان را ببیند و از طرفی راننده کامیون منتظر آنهاست که راه بیوفتند، پدر اجازه می‌دهد که پسر تا رفتن و بازگشتن او آنجا در آن قهوه‌خانه بماند. تصمیمی که به سرعت پی می‌برد که اشتباه بوده:
«گفتم، «بمون. خيلي خوب، بمون.» و گفته بودم، ديگر. حالا چه جور بماند؟ گفتم، «تو بچة عاقلي. همين گوشه باش. مواظب باش...» و کار پرتي بود. خيلي پرت. اما گفتم، «...مواظب باش. يا بهتر، برو بشين سر اون ميز.» و ميز ناهار خوردنمان را بهش نشان دادم، ولي گفتم «...نه. اونجا که دود بود. خلاصه مواظب باش. همين جا باش.» ... رفتم نشستم کنار راننده.
راننده گفت «آقا پسر چطور؟»
گفتم «هه!» و ديدم سکوت کافي نيست، گفتم «خسته‌ش بود. گفتم بمون تماشا کن تا من بيام. بچه‌ن.»
لبخند زد. خواب‌آلود بود. از پنجره سرک کشيدم او را ديدم کنار بساط ايستاده است، انگار تنها کسي‌ست که من مي‌شناسمش. وقتي که باري راه مي‌افتاد، دستي به او تکان دادم. شايد نديد. رفتيم.
در راه راننده گفت «چن سالشه؟»
گفتم «نُه.»
گفت «ماشالا.»
....
{راننده}گفت «اما شما دلي دارين ها که تنها ولش کردين.»
مي‌دانستم کار پرتي بود.
گفت «اما من، اگر که بچه‌ام ميشد، فکر نميکنم تنها، ببخشيدا، ميگذاشتمش. اونجا.»
مي‌دانستم که دير بود، و با وجود قرصي دلم او را نمي‌بايست تنها گذاشته باشم.
گفتم «نه، او معرکه نديده بود، سرگرم هس.»
ديگر چيزي نگفت...
راننده گفت «قصدي نداشتم ها. ميبخشين.» و ترمز کرد...
... وقتي که راه مي‌افتاد گفت، «قصدي نداشتم، ها. ميبخشين.»
گفتم «واقعا ممنون. اما راستي بي‌لطفيه. اينهمه زحمت – واقعا که شرمنده‌م.»
گفت «اختيار دارين. معذرت از ماس.» و روشن کرد.
من هم سوار شدم راه افتادم.»
دوباره نویسنده زمینه‌ای برای یک اتفاق فجیع و فاجعه‌بار می‌چیند، و اینبار برای اتفاقی به مراتب بزرگ‌تر. اما باز در ادامه چنین اتفاقی نمی‌افتد:
«وقتي به ده رسيدم ديدم از روي جوي پهلوي خمره پريد آمد کنار راه دست تکان داد تا ببينمش. راحت شدم و به خود گفتم «ديدي؟». »
بنابر این نویسنده بارها با مهارت زمینه اتفاق‌های داستانی و تراژیکی را می‌چیند اما هربار ماجرا به خیر می‌گذرد، در حالی که ما در داستان منتظر به خیر گذشتن نیستیم. منتظر اتفاقی هستیم که دلیل روایت است. اما اینجا دلیل روایت آشنایی‌زدایی از ژانر جاده‌ای است. در همین راستاست وقتی که پسر می‌ماند تا معرکه پهلوان را ببیند، تنها اتفاقی که می‌افتد این است که دنبک‌نواز دنبک می‌زند و کرنا زن خمیازه می‌کشد و پهلوان هم به جای پاره کردن زنجیر و وارو زدن، و ميل هوا انداختن، وزنه برداشتن، هالتر زدن، میل‌خم کردن، و یا لخت روي شيشه شکسته غلتیدن، که همه مورد انتظار بود، تنها می‌دود و خودش را گرم می‌کند. این نیز در راستای همان عقیم گذاشتن انتظار است، همان زمینه‌چینی بدون رویدادن اتفاق. چنانچه در آخر نیز پسر آرزو می‌کند کاش بجای همه‌ی این اتفاق‌های نیوفتاده آدامس خریده بود. جمله‌ای که سه بار در انتهای داستان از طرف پسر گفته می‌شود. برخلاف داستان‌ها، مخصوصا داستان‌های ژانر جاده‌ای، پسر کماکان نیازمند اتفاقی‌ست، چیزی که به عنوان دستاورد باشد. از این روست که او هنوز تشنه است، و پدر وعده می‌دهد که به زودی خواهیم رسید.
برای پدر نیز چنین است؛ او گوشش به اخبار است به دنبال خبری که به اتفاق مهمی اشاره داشته باشد، چیزی که او را هم از این انفعال داستان برهاند. اخبار نیز درباره‌ی جنگ ويتنام، جنگ در يمن، جنگ در شمال عراق، امکان حمله اسرائيل، يا به اسرائيل، امکان جنگ هند وپاکستان است، که همه به زعم او مهم نیستند و «خبرهاي معمولي» هستند. چرا که احتمالا اینها نیز زمینه‌چینی‌اند برای اتفاقاتی که نخواهند افتاد.


علی امیرریاحی
آبان 92

 


منابع:
بهارلو, م. (1387). داستان كوتاه ايراني: 23 داستان از 23 نويسنده معاصر. تهران: طرح نو.
پرتو, ا. ن. (1389). خوش‌نشيني در مرز ميان سينمای کلاسيک و ژانر جاده‌ای. فیلم‌نگار.
پروکار, م. (1391, مرداد 8). آسمان آبی. بازيابی در آبان 1392، http://mporokar.mihanblog.com/post/139
مکاریک, ا. ر., & نبوی, ت. م. (1383). دانشنامه‌ی نظریه‌های ادبی معاصر. تهران: آگه.

 

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی