پرینت

آسیب‌شناسی ژانر پلیسی با نگاهی انتقادی به رمان «جنایت جردن» نوشتۀ علیرضا محمودی - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in نقد و بررسی کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


در آسیب‌شناسی ژانر پلیسی-معمایی با نگاهی انتقادی به رمان «جنایت جردن» نوشتۀ علیرضا محمودی

داستانِ بی‌هویت، شخصیت‌های بی‌هویت‌تر

سینا حشمدار

 

ژانر پلیسی-معمایی در ادبیات داستانی جهان همواره یکی از پرطرفدارترین و مجبوب‌ترین ژانرها به‌شمار می‌رفته و به‌یادماندنی‌ترین کاراگاه‌ها، با رفتارهای عجیب و غریب و نبوغ مثال‌زدنی‌شان توانسته‌اند بخش بزرگی از مخاطبان داستان را به خود جذب کرده و آن‌ها را به دنیای معماها، رازها و شخصیت‌های خشن و عصبانی، عاشق‌های شکست خورده، بیمارهای روانی، حرص‌ها و طمع‌ها و خیانت‌ها و ترس‌ها و دلهره‌ها ببرند. داستان‌هایی که هم نمونه‌های کلیشه‌ای و تکراری در آن به کررات یافت می‌شود و هم داستان‌هایی درخشان که جدای از روایت یک قتلْ به بسیاری از درونیات و پیچیدگی‌های ذهن انسان نیز سرک کشیده و قصه‌ای چند وجهی را روایت می‌کنند. ولی واقعیت تلخ این است که ما هیچگاه در طول چند دهه تاریخ ادبیات داستانی فارسی ژانر ادبیات پلیسی به صورت تعریف شده و موفق نداشته‌ایم و جدای از چند رمان و قصه کوتاهِ نسبتن موفق، نویسندگان ایرانی هیچ‌گاه نتوانسته‌اند در این ژانر اثری قابل خلق کنند. دربارۀ چرایی این موضوع بحث‌های بسیاری شده و علل گوناگونی مطرح گشته. شاید بتوان با یک مثال درست به یکی از علت‌های مهم عدم موفقیت این ژانر در ادبیات داستانی فارسی اشاره‌ای گذرا کنیم:

رمان «جنایت جردن» نوشتۀ علیرضا محمودی، کتابی‌ست در قطعی کوچک که تنها در 112 صفحه روایت می‌شود و قرار است اولین کتابْ از سری داستان‌هایی باشد که با محوریت کارآگاه «هوشنگ توانا» منتشر می‌شوند. یادآوری این نکته خالی از لطف نیست که نویسندۀ این کتاب پیش از این به عنوان نویسندۀ سریال‌های تلویزیونی شناخته می‌شده و تا کنون کارگاه‌هایی نیز در باب معرفی ژانرهای ادبی و به‌خصوص ژانر پلیسی برگزار کرده.

کارآگاه توانا در همان چند صفحۀ ابتدایی به خوبی ما را یاد نمونه‌های تیپیکال کارآگاه‌های معروف ژانر پلیسی می‌اندازد. همان‌طور که او را در اداره هرکول پوآرو خطاب می‌کنند، خودش نیز بارها در طول داستان از شخصیت‌ها و قصه‌های معروف این ژانر نام می‌برد. او در آستانۀ بازنشستگی‌ست و مردی‌ست تنها و تندمزاج؛ دربارۀ هوش و ذکاوت او بسیار گفته می‌شود. شباهت‌های داستان با مجموعه داستان‌های هرکول پوآرو به همین چند موضوع ختم نمی‌شود و نویسنده سعی کرده در حد بضاعت قلم و داستان‌اش از این مجموعۀ پرطرفدار کپی‌برداری کند، انتخابی مهلک که به نویسنده این باور را داده که تنها با رعایت شکل ظاهری، می‌توان داستانی در همان حدود خلق کرد.

داستان با قتل «همایون شمیم»، پیرمردی ملاک و متمول که به تنهایی در آپارتمانی زندگی می‌کند آغاز می‌شود. مسیر کشف راز این جنایت با بازجویی از تمام کسانی که با او ارتباط داشته‌اند آغاز می‌شود. در طی این بازجویی‌ها که در چند دیالوگ ساده و تکراری خلاصه شده، سروان توانا سراغ از تمام پنج مستاجر و دوست قدیمی شمیم به اسم «نهاوندی» و حتا نظافتچی منزل او می‌گیرد. تمام این افراد داستان‌هایی کوتاه ولی مختص به خود دارند.

روابط علی و معلولی در یک داستان معمایی شاخصۀ بسیار مهم و اساسی به‌شمار می‌رود. روابطی که باید در عنصر شخصیت‌پردازی به خوبی پرداخته شود و عناصر پیش‌برندۀ داستان باید به‌طوری باورپذیر و منطقی در کنار هم قرار بگیرند که جای هیچ شک و شبه‌ای باقی نگذارند. موضوعی که از همان صفحات ابتدایی رعایت نشده و ما گاه شاهد ارتباط‌های تصادفی و اتفاقات دور از ذهن هستیم. سروان توانا که چندان تمایلی به همراهی با دستیاری جوان و تحمیلی ندارد ترجیح می‌دهد با کل‌کل‌های بی‌مزه و تمام نشدنی دربارۀ استقلال و پرسپولیس وقت گذرانی کند. وقتی در هتلی شلوغ سراغ نهاوندی، دوست قدیمی شمیم می‌رود کاملن اتفاقی با مردی به اسم حسام روبه‌رو می‌شود که بچه‌محل دوران جوانی‌اش بوده و همان لحظه و به محض ورود نهاوندی، در شلوغ‌ترین و غیرممکن‌ترین جای ممکن حسام دست به هفت‌تیر برده و به سیاق فیلم‌های گانگستری به نهاوندی شلیک می‌کند. قرار بوده داستان با روایت این صحنه رنگ و بویی معمایی به خود بگیرد و به جذابیت آن افزوده شود ولی وقتی مخاطب با یک سری حوادثی که تنها توجیه‌شان اتفاق است مواجه می‌شود و به عللی که در پشت این قضایا قرار گرفته پی می‌برد، حوادث رنگ ناباوری می‌گیرند. حسام، مرد هفت‌تیر‌کش به‌طور اتفاقی برای قتل شمیم اجیر شده بوده و باز به هم به‌طور اتفاقی نامزد و مادر نامزد او رابطه‌ای نزدیک و هم‌زمان با نهاوندی و شمیم داشته‌اند و او حالا می‌خواسته به جای کشتن شمیم، انتقام نامزد از دست رفته‌اش را از نهاوندی بگیرد. حال علت اجیر شدن حسام چیست؟ نهاوندی که شریک قدیمی شمیم بوده چهل سال پیش شراکتش را با او تمام کرده و همان موقع همسرش را نیز طلاق می‌دهد و از ایران می‌رود ولی به محض خروج از ایران پی می‌برد که شمیم با زن او ازدواج کرده و حالا بعد از چهل سال به یکباره تصمیم گرفته که انتقامی به این سختی از او بگیرد. نهاوندی در تمام این سال‌ها کجا بوده و حالا چرا بعد از این همه سال سر موضوعی که می‌توانسته رنگ فراموشی به خود بگیرد دست به چنین کاری زده؟ چطور او نادانسته و اتفاقی قاتلی را به خدمت می‌گیرد که نامزد و مادر نامزدش ارتباطی تنگاتنگ با او و شمیم داشته‌اند؟ چرا حسام در جایی به این عجیبی دست به این اقدام می‌زند و آیا علل پشت رفتارش توجیه‌گر اعمالش است؟ در ادامه و با معرفی دیگر شخصیت‌ا باز هم شاهد چنین روابط و چنین اتفاقاتی هستیم و این  اتفاقات دور از ذهن در کنار روابطی اتفاقی و غیرقابل‌توجیه آدم را به شک می‌اندازند که شاید نویسنده برای طرح‌ریزی داستان‌اش ابتدا چند اسم را روی کاغذ نوشته و بعد سعی کرده آن‌ها را به هم وصل کند و با چاشنی اتفاق و بخت و اقبالِ خوب و بد، به اتفاقاتش دلیل بدهد!

شخصیت‌پردازی و ورود به درونیات آدم‌ها و روایت علل رفتاری‌شان همواره به معنا بخشی داستان و درگیری بیشتر ذهن و فکر مخاطب کمک کرده. وقتی شخصیتی به درستی معرفی و پرداخت شود و در قصه‌ای محکم و درست قرار بگیرد هم‌ذات‌پنداری مخاطب با آن بیشتر شده و تمام این‌ها منجر به باورپذیرتر بودن و همراهی مخاطب با قصه می‌شود.

موضوع اصلی یک داستان پلیسی در ابتدا یک جسد است. فردی به قتل رسیده و همین آغازی‌ست برای رویارویی کارآگاه با دیگر شخصیت‌ها. نویسنده با کمک شخصیت‌پردازای درست و ورود به درونیات آدم‌ها و بررسی علل رفتاری آن‌ها کمک بسیار بزرگی به نزدیکی و همراهی هرچه بیشتر مخاطب با داستان می‌کند. برای مثال اگر شخصیتی دروغ می‌گوید یا حاضر به رویارویی با پلیس نیست باید علتی در پس این موضوع قرار داشته باشد و راهی جز شخصیت‌پردازی و طراحی درست اجزای داستان برای رسیدن به این نیت وجود ندارد.

در داستان «جنایت جردن» بیشتر از هر چیزی با اسم‌ها و آدم‌های متفاوت روبه‌رو هستیم. افرادی که نقشی به‌ظاهر پررنگ و حضوری کم‌رنگ در داستان دارند. اسم‌هایی مثل: دادگستر، نهاوندی، حسام نادری، مسعود صالحی، پروین خوشدل، شهربانو رستمی، ابراهیم صادقی، نادر صحاف، سرهنگ ریاضی، فردین ماه‌گرفته و... وارد داستان می‌شوند و پیش از آنکه فرصتی برای عرض اندام و معرفی خود پیدا کنند محو می‌شوند. نام‌هایی که حتا نمی‌توانند به عنوان یک تیپ با مشخصۀ رفتاری یا طبقۀ اجتماعی خاص معرفی شوند و بی‌شک در حد همان «اسم» باقی می‌مانند و هیچ تصویری از خود در یاد باقی نمی‌گذارند. سروان توانا که بیشترین انرژی نویسنده در خلق شخصیت او صرف شده به نوبت به سراغ آدم‌ها می‌رود ولی روایت داستان به گونه‌ای تند و سرسری‌ست که بعد از چند پاراگراف همه‌چیز به پایان می‌رسد و بعد از چند صفحه حتا نام شخصیت هم از ذهن می‌رود. این اتفاق دربارۀ مهم‌ترین شخصیت‌ داستان که همان قاتل است نیز می‌افتد. قاتل کسی‌ست که باعث به وجود آمدن تمام این اتفاق‌ها شده. در پس رفتار او باید دلیلی قانع‌کننده و محکم و قصه‌ای ساختارمند وجود داشته باشد و در پس‌زمینۀ اتفاقات باید حضوری محو و کمرنگ از او دیده شود. پروین خوشدل که در آخرین صفحۀ داستان به عنوان قاتل معرفی می‌شود فاقد  هیچ کدام از این مشخصات است. نویسنده در نهایت بی‌حوصلگی فرعی‌ترین و کم‌رنگ‌ترین شخصیت داستان را به عنوان قاتل انتخاب می‌کند و شاید به دنبال این بوده که با این انتخاب هوشمندی کاراگاه محبوب‌اش را به رخ بکشد ولی هیچ شخصیتی در هیچ داستانی صرفن با توصیفات خالی نویسنده به صفتی شهره نشده و تمام این موضوعات نیازمند قصه‌ای محکم و شخصیت‌هایی پررنگ‌تر و ملموس‌تر است.

زنی نسبتن جوان با پیرمردی متمول ازدواج می‌کند و به طمع ارث و پول او را به قتل می‌رساند. این خلاصۀ تمام آن قصه‌های پیچ در پیچ و بی‌هویتی‌ست که در «جنایت جردن» روایت می‌شود. قصه‌ای که حتا اگر به خوبی پرداخت می‌شد هم چیز چندان دندان‌گیری نبود و قصه‌هایی جذاب‌تر با انگیزه‌ها و موضوعات بهتری را حتا در صفحۀ حوادت زردترین مجلات نیز می‌توان یافت.

پیچیدگی بی‌دلیل و غیرمنطقی خرده روایت‌ها نه تنها به جذابیت اثر کمکی نکرده بلکه باعث شده نویسنده حتا خود نیز خط داستانی از دستش خارج شود و برخلاف داستانی که تعریف کرده رفتار کند. سروان توانا شبیه به پایان‌بندی تمام داستان‌های سری پوآرو، تمام مظنونین ماجرا را در محلی دور هم جمع می‌کند تا با سر هم کردن داستان‌ها به نتیجۀ نهایی برسد و قاتل را معرفی کند. او پیش‌تر با تمام این مظنونین صحبت کرده و در انتها از آن‌ها می‌خواهد صحبت‌هایی که پیش‌تر گفته بودند را تکرار کنند اما در گفته‌های دو نفر از مظنونین چنان تناقضات آشکاری وجود دارد که نه علت داستانی می‌توان برای‌شان یافت و نه با عقل جور درمی‌آیند. سروان توانا با یکی از مستاجرین شمیم به نام «مسعود صالحی» که مغازه‌ای برای نصب سیستم صوتی دارد وارد دیالوگ می‌شود و از او دربارۀ نام صاحب سند خودرو سوزوکی‌ای که شمیم برای نصب سیستم صوتی به مغازۀ او آورده سوال می‌کند. صالحی پیشتر در دیالوگ کوتاهی که با توانا داشته با تاکید اشاره می‌کند که تنها سه بار با شمیم ملاقات داشته و بس، سه ملاقاتی که یک‌به‌یک درباره‌شان گفته می‌شود و هیچ‌ وقت صحبتی از خودرو سوزوکی به وسط نمی‌آید و جدای این موضوع، کسی که تنها وظیفه‌اش نصب سیستم صوتی‌ست از کجا باید نام صاحب سند خودرویی را بداند؟ سوالی که صالحی بدون مکث به آن پاسخ می‌دهد. اتفاق مشابه دربارۀ یکی دیگر از مستاجرین شمیم به اسم دادگستر می‌افتد. او محضردار است و توانا از او دربارۀ معاملاتی که شمیم در محضرخانۀ او انجام داده سوال می‌پرسد و دادگستر نیز انگار دارد دیالوگی تکراری را دوباره بر زبان می‌آورد نام چند ملک و اشخاص مورد معامله با شمیم را در حضور دیگران عنوان می‌کند. این در صورتی‌ست که پیش‌تر و در تنها دیالوگی که بین دادگستر و سروان توانا در حین بازجویی برقرار شده بود او عنوان می‌کند که شمیم به علت دوری مسیر خانه‌اش تا محضرخانه هیچ‌گاه برای معاملۀ هیچ زمین یا ملکی به آنجا نیامده!

از کنار چنین اشتباهاتی به سادگی نمی‌توان گذشت زیرا نویسنده در حساس‌ترین لحظۀ داستان خود در نهایت بی‌دقتی اطلاعاتی را بیان کرده که پیش‌تر در داستان بیان نشده. شخصیت‌ها نمی‌توانند دروغ گفته باشند زیرا برای مثال اطلاعاتی که پیش‌تر عنوان کرده‌اند را نقض نمی‌کنند بلکه در کنار باقی صحبت‌ها این موضوعات نیز مطرح می‌شود، انگار که از حقیقتی از پیش گفته شده صحبت به میان آمده.

از الفبای داستان پلیسی-معمایی داشتن یک فرم محوری و یک شخصیت اصلی‌ست. فرم روایی «جنایت جردن» کپی ضعیفی‌ست که قصد داشته بدون هیچ پوششی فرمت روایی داستان‌های هرکول پوآرو را تکرار کند. شخصیت محوری نیز که سروان توانا باشد بارزترین خصیصه‌های ظاهری کاراگاه مشهور داستانی جهان را دارد. مردی تنها که زندگی و عشق‌اش را در کار خلاصه کرده، سخت‌کوش و باهوش است و علاقه‌ای به دستیار ندارد. عادات خاص و گاه عجیب خود را دارد و تمام این‌ها از او شخصیتی متمایز می‌سازد. ولی آیا با صرف داشتن چنین ابزاری می‌توان حتا یک داستان متوسط نوشت؟

شاید حالا و با بررسی داستان «جنایت جردن» و بیان تنها پاره‌ای از مشکلات و نواقص فاحش آن بتوان به یکی از علل شکست ژانر پلیسی-معمایی در تاریخچه داستان فارسی رسید. نویسنده‌ای که به آن حد از اعتماد به نفس رسیده که کارگاه‌های آموزشی برگزار می‌کند ابتدایی‌ترین موضوعات را در داستان خود نادیده گرفته و اشتباهاتی فاحش مرتکب شده. مشکل اصلی در عدم توانایی نویسنده در خلق قصه‌ای جذاب و استفادۀ درست از تکنیک‌ها و فرم‌های مرسوم است. به نظر می‌رسد این ژانر با کمی تاخیر و بدون پشتوانه به ادبیات فارسی رسیده. ادبیات جهان سال‌هاست که به آزمون و خطا در این ژانر دست زده و تجربه‌های بسیاری به دست آورده و سنتی چندین ساله در پس هر نوشته‌اش خوابیده. حال با وجود چنین سنتی از غرب و از آنجایی که ذات هر داستان پلیسی-معمایی به یک سری تکنیک متصل است ممکن است این سوتفاهم پیش آید که به سادگی می‌توان با یک سری تکنیک، آن هم بدون اشراف کامل، داستان نوشت. نبود سنتی درست و عدم تلاش نویسندۀ ایرانی برای خلق و آغاز راهی نو در ایران باعث شده که اکثر غریب به اتفاق داستان‌هایی که در این ژانر نوشته می‌شوند بی‌هویت باشند. داستان‌هایی بی‌هویت در کنار شخصیت‌هایی بی‌هویت‌تر که تمامن از کپی‌کاری‌های دست چندم از آثار معروف غربی نشات گرفته و نتایج اسف‌باری می‌رسند. این داستان‌ها نه با بطن اجتماع ایران نسبتی دارند و نه پلیس‌هایش توانسته‌اند از زیر کارآگاه‌های پالتوپوش سیگار به دست غربی بیرون بیایند و نسبتی با پلیس جمهوری اسلامی ایران پیدا کنند. تمام این موضوعات وقتی در کنار فقر نویسنده در قصه‌گویی قرار می‌گیرد با چنین فاجعه‌ای که هم‌اکنون به بررسی آن پرداختیم می‌رسیم. شاید بد نباشد تا پیدا کردن راه‌حلی درست مخاطبان این گونۀ ادبی به همان کارآگاه‌های پالتوپوشِ سیگار به دستِ بیگانه دل‌خوش باشند و اگر سودای خواندن از جنایت‌های وطنی به سرشان زد به همان صفحات حوادث روزنامه‌های زرد بسنده کنند، بی‌شک با داستان‌هایی محکم‌تر مواجه خواهند شد، داستان‌هایی با هویت‌تر...

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+4 #4 یک نفر عصبانی 1394-05-12 10:40
چرا همچین کتابی باید در نشر معتبری مثل چشمه منتشر شود؟ یعنی یک نفر نبوده این ایرادها را به نویسنده گوشزد کند؟
نقل قول
 
 
+3 #3 فاطمه ع 1394-05-12 10:38
از مزخرف هم مزخرف تر بود همه چیش ایراد
ده صفحه می خوندم ول می کردم
بعد می گفتم شاید بهتر بشه
و چه افتضاح که تا آخرین صفحه هم همین طور افتضاح بود
مرسی که باب این موضوع رو باز کردید
نقل قول
 
 
+1 #2 مخاطب 1394-05-12 08:57
شما که انقده خوب بلدی ایراد بگیری تا حالا دست به قلم بردی و داستانی نوشتی؟ ایراد گرفتن همیشه ساده تره
نقل قول
 
 
+4 #1 عباس مرادخانی 1394-05-12 07:10
ایرادهای داستان خیلی آبکی بودند، باور کردنی نیست همچین کتابی چاپ شود. آن هم در نشری مثل چشمه... ما انتظار بیشتری داریم
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی