پرینت

بررسی بینامتنیت در رمان «میم عزیز» نوشته‌ی محمدحسن شهسواری - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in ویژه‌نامه‌ی عید 1392

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

بررسی رمان «میم عزیز» نوشته‌ی محمدحسن شهسواری
شخصیت‌ها در بینامتنیت با اتفاقات ادبی سال 89

لذتی که متن پویا در ذهن خواننده پدید می‌آورد از ساختاری پیچیده درون متنی و ارتباط نشانه‌ای جز جز کلام آغاز می‌گردد و به متنی به دور از چالش‌های زبانی و فرمی می‌رسد. چنین متنی شبیه به ماشینی پیچیده عمل می‌کند که تمام علم مهندسی و محاسبات را در خدمت گرفته و در نهایت وسیله‌ای طراحی کرده که مصرف‌کننده –بخوانید خواننده- بتواند نهایت لذت رانندگی –ادبی، هنری- را در کنار راحتی داشته باشد. آیا اگر کسی مجبور باشد در ماشینی کلاچ را با دست چپ بگیرد و فرمان را با پا بچرخاند می‌تواند سر پیچ‌ها به کارکردهای بیرون متنی و زیبایی‌شناسانه‌ی آن دقت کند؟؟
هیچ کدام از این اتفاق‌هایی که گفتم به این شدت درباره رمان «میم عزیز» اتفاق نیافتاده است. یعنی نه روابط نشانه‌ای زیر متن اثر چنان پیچیدگی‌ای دارد و نه این پیچیدگی در شکل اثر وارد شده است بلکه با اثری روبه‌رو هستیم که از تعداد زیادی پلات داستانی و تعداد زیادی شخصیت تشکیل شده است. در این اثر ما با فرمی شبیه به فرمت فیلم‌نامه داستان را شروع می‌کنیم. «میم عزیز» در اصل یک متافیکشن است که سعی کرده با ردِ قواعد رمان کلاسیک به ساختاری نو در داستان‌نویسی برسد. حضور مولف در اثر بسیار پررنگ است و نویسنده جز به جز مراحل نوشتن را برای مخاطب خود توضیح می‌دهد. در این داستان ما با سه خط روایی مواجه هستیم. نویسنده مشغول نوشتن یک رمان است و به‌طور موازی مسئولیت نوشتن یک سریال را نیز برای تلویزیون قبول کرده و در نهایت زندگی شخصی نویسنده و اتفاقات حاشیه‌ای زیادی که در بین آن افتاده مثل یک بند به دور کل اثر پیچیده شده و فرم کلی آن را شکل داده است. نویسنده در این رمان سعی کرده با روایت داستان‌های متفاوت از شخصیت‌های مختلف به‌طور هم‌زمان چندین قصه را پیش ببرد. فیلم‌نامه او ژانر تریلر است و فضای مختص به خود را دارد و کلی اتفاق در آن می‌افتد. رمان او داستان زندگی زن و شوهری جوان است و زندگی شخصی او به عنوان یک نویسنده و اهل ادبیات مرور می‌شود.
با وجودی که حضور مولف در اثر یکی از تکنیک‌های مرسوم متافیکشن یا فراداستان به حساب می‌آید ولی همین تکنیک بزرگترین آسیب را به داستان وارد کرده است؛ در این کتاب مخاطب مجبور است در تمام صفحات به جای برخورد با متنی پویا و داستانی، مدام از نیات و تصمیمات نویسنده برای رمان‌ش آگاه شود. شخصیت‌های داستان به جای اینکه در موقعیت‌های داستانی قرار بگیرند و در روند داستان و اتفاقات به مخاطب معرفی گردند، با حضور پیگیر و مداوم نویسنده در متن جاسازی شده‌اند. نویسنده همه چیز را تعریف می‌کند، از اتفاقات زندگی شخصی‌اش گرفته تا خصوصیات رفتاری و زندگی شخصیت‌هایش و تصمیماتی که برای پیشبرد رمان‌ یا فیلم‌نامه‌اش در سر دارد. شهسواری در «میم عزیز» آن‌قدر قصه و خرده قصه تعریف می‌کند که گاهی فکر می‌کنی در یک ماز تو در تو از پلات‌های مختلف داستانی قرار گرفته‌ای، پلات‌هایی با فضاهای متفاوت و شخصیت‌هایی از تیپ‌ها و طبقه‌های متفاوت شهری. این پلات‌ها با وج.دی که کار نویسنده را برای پیشبرد داستان‌ش سخت کرده‌اند ولی باعث جذابیت بیشتر کتاب شده‌اند.
محمد حسن شهسواری در کتاب‌ش شخصیت اصلی داستان‌ش را نویسنده‌ای انتخاب کرده هم‌سن سال خودش و او را در دل اتفاقاتی قرار داده که بعد از یک گفت‌وگوی جنجالی برای‌ش پیش آمده است. اگر بخواهیم به این اثر نگاهی بینامتنی داشته باشیم می‌توانیم با پیگیری نشانه‌ها و ربط آن‌ها به اتفاقات ادبی‌ای که در اواخر سال 89 افتاده بودند شخصیت راوی را واکاوی کنیم. این نویسنده جدای از اینکه اثرش را در شکل، به چند روایت مجزا تفکیک کرده، لایه‌ای بیرون متنی نیز برای آن خلق کرده است که رابطه‌ی مستقیم دارد با اتفاقات ادبی‌ای که در اواخر دهه هشتاد افتاده. اتفاقاتی که احتمالا تنها برای اهالی ادبیات –منظور نویسندگان و منتقدان و روزنامه‌نگاران ادبی‌ست و نه علاقه‌مندان و کتاب‌خوان‌ها!- جذاب باشد و این طیف نیز عموما از حوادث و اتفاقاتی که افتاده چندان بی‌اطلاع نبوده و نیستند؛ شخصیت‌هایی که با اسم‌های مستعار آمده‌اند تمامی قابل حدس هستند و تمام روابط و اتفاقات ذهن را به سمت بحث‌های آشنایی می‌برد.
بررسی شخصیت راوی داستان در وهله‌ی اول این تصور را در ذهن مخاطب پدید می‌آورد که نویسنده قصد در خلق یک من‌راوی داشته و می‌خواسته به‌جای خلق موقعیت‌های متفاوت داستانی، زندگی شخصی/ادبی خود را روایت کند! این باور از آن‌جایی نشات می‌گیرد که راوی داستان مردی‌ست چهل و چند ساله، نویسنده‌ی چند رمان و مجموعه داستان است، برای تلویزیون فیلم‌نامه و سریال‌ می‌نویسد و... که تمامی این‌ها شخصیت مولف کتاب را در ذهن تداعی می‌کند. نمی‌شود قبول کرد که نویسنده چنین شباهت‌هایی را بی‌منظور یا سهوی در داستان قرار داده است. او ابتدا ذهن مخاطب آشنا با فضا و اتفاقات را به این سمت می‌برد که شخصیت اصلی داستان خود او است و نویسنده داستان همان محمدحسن شهسواری‌ست ولی بعد از گذشتن نیمی از داستان، راوی شخصیت متفاوتی از خود نشان می‌دهد، شخصیتی که در تضاد کامل با نویسنده است، تضادی که تنها با وصل نشانه‌ها و ارجاعات بیرون متنی قابل حدس و پیگیری‌ست. راوی داستان به کلی مخالف با جریان‌های داستان‌نویسی روز است. جریان ادبیات شهری که شهسواری همیشه خود یکی از طرفداران آن بوده و از آن نوشته. راوی با جریان روزنامه‌نگاری روز مخالف است و خود را نه تنها بیرون از این حلقه بلکه مخالف جدی آن می‌داند و در گفت‌وگویی که با یکی از سایت‌های بیرون مرزی داشته با لحن شدیدی به این وضعیت انتقاد کرده است. چنین جریانی و چنین جوی در اواخر سال 88 نیز پیش آمده بود. عده‌ای از نویسندگان به بحث تکراری و حال به‌هم‌زن ادبیات شهری و روستایی دامن زده بودند و با داغ کردن تنور خالی ادبیات این روزها، قصد در نفی دیگری و اثبات خود داشتند. همواره در این بحث‌ها این باور غلط وجود دارد که نفی یک جریان به معنای نفی کتاب یک یا چند شخص خاص است! این دوستان نقد ادبی را از مقوله‌ای آکادمیک به یک اسم تقلیل می‌دهند و با شخصی‌ترین نگاه ممکن دست به تحلیل و ردِِ خصمانه‌یِ یک جریان و اثبات خود می‌زنند. این گفت‌وگوها و بحث‌ها مسلما یک طرفه نبوده و هر کدام از طرفین حسابی از خجالت هم درآمده‌اند. حال در این اتفاقات مسلم است که حسن شهسواری در جبهه راوی داستان‌ش قرار نمی‌گیرد و اتفاقا نظراتی کاملا به‌عکس او دارد. در خلال این اتفاقات شخصیت راوی به‌طور یک‌طرفه‌ای نقد نمی‌شود. او که خود منتقد جریان‌های داستان‌نویسی و روزنامه‌نگاری بوده بعد از اینکه کتاب‌ش در جایزه داستان‌نویسی مهمی مورد توجه قرار می‌گیرد –جایزه گلشیری؟- مزه شهرت را می‌چشد و با اولین پیشنهادی که از طرف مجله‌ای –تجربه؟- به او می‌شود وا می‌دهد و نقدی در تعریف نویسنده‌ای می‌نویسد. در این‌جای داستان دیگر شخصیت راوی خنده‌دار جلوه می‌کند و مدام با توجیهاتی بچه‌گانه سعی در این دارد که نشان دهد که هنوز رویه مستقل خود را حفظ کرده و زیر پرچم کسی نرفته و با یک جایزه خود را نفروخته. سپس او که با بنگاه نشری که راسته کریمخان قرار دارد –نشر چشمه؟- مشکل اساسی داشته با اولین پیشنهادی که از طرف بررس آن‌جا –مهدی یزدانی‌خرم؟- مواجه می‌شود خود را مجاب می‌کند و کتاب‌ش را برای چاپ به آن‌ها می‌دهد. سپس بعد از اینکه از طرف چند نویسنده تازه‌کار به او پیشنهاد برگزاری کارگاه داستان‌نویسی می‌شود تمام مخالفت خود با جریان کارگاه‌های داستان‌نویسی را از یاد می‌برد و خودش به مدرس کارگاه داستان‌نویسی تبدیل می‌شود.
شاید این روندی که شهسواری برای پرداخت و معرفی شخصیت اصلی داستان‌ش انتخاب کرده ذهن را به سمت اسم‌های مختلفی ببرد که در این چند وقته درگیر این اتفاقات بوده‌اند ولی به‌نظر می رسد که او، جدای از مکتوب کردن اتفاقات اواخر سال88، قصد در نقد و به چالش کشیدن جریان داستان‌نویسی جبهه‌‌ای را داشته که اگر دایه‌ی جریان‌سازی ندارند، در جریان داستان‌نویسی مورد قبول وی قرار نمی‌گیرند؛ این‌ گروه، نویسندگانِ منتقدی هستند که همیشه کارگاه‌های داستان‌نویسی را زیر سوال می‌برند، از بنگاه‌های نشر شکایت دارند که فقط از نوع ادبی خاصی حمایت می‌کنند، همیشه بعد از جوایز داستان‌نویسی خصوصی دادشان بلند است و این جوایز را بی‌اعتبار می‌دانند –مگر اینکه کاندید شده باشند!-، روزنامه‌ها و مجلات را محکوم به باندبازی می‌کنند و معتقدند که اگر کتاب‌های آن‌ها به سختی چاپ می‌شود و هیچگاه دیده نمی‌شود تقصیر به گردن این گروه از اهالی ادبی‌ست که دور هم جمع شده‌اند و گروهی مخوف را تشکیل داده‌اند.
بحث درباره درستی و نادرستی چنین ادعاهایی خارج از حوصله و موضوع این یادداشت است ولی معتقدم چنین بحث‌هایی همواره از طرف اشخاص ذی‌نفع مطرح می‌شود و هیچگاه –حداقل تا به امروز- هیچ نگاه منتقدانه‌ای سعی در ارائه نقدی منصفانه از وضعیت روز ادبیات داستانی ایران نداشته است. وضعیتی که تمام اهالی ادبیات در شکل‌گیری آن سهیم بوده و هستند. این نقدها زمانی مغرضانه‌تر جلوه می‌کند که می‌بینیم در واقعیت گاهی اوقات اتفاقات شبیه به چیزی است که شهسواری در داستان‌ش روایت کرده. یعنی انتقاد معمولا از طرف کسانی صورت می‌گیرد که به هر دلیلی وارد بازی نشده‌اند و به همین دلیل کل سیستم را زیر سوال می‌برند ولی به محض اینکه اولین پیشنهاد را می‌شنوند خود به عضوی از سیستمی که پیش‌تر منتقدش بودند بدل می‌شوند.
این اتفاق جدای از نقد ادبیات مستقل در ایران در پس زمینه خود باوری را ترویج می‌دهد که پیش‌تر خود محمدحسن شهسواری در مقاله‌ای تحت عنوان مافیای ادبی، آن را مطرح کرده بود. این بخش از کتاب او ادامه‌ی چنین تفکری درباره فضای ادبی روز است. اینکه یک جریان در ادبیات ایران وجود دارد که از طرف چند روزنامه و انتشارات حمایت می‌شود و این گروه شبیه به اعضای یک تشکیلات مرتبه‌بندی شده هستند و پشت هم قرار دارند. شهسواری با نگاهی هوشمندانه و خلق شخصیتی منتقد، وجود چنین جریانی را به عنوان پیش فرض داستان خود قرار داده و همیشه پیش فرضیات در داستان‌ به ادگی در ذهن مخاطب حک می‌شوند. شخصیتی که بعد از مدتی تحت تاثیر جذابیت‌های این جریان قرار می‌گیرد و خود وارد آن می‌شود، ولی او در هر جبهه و جریانی که باشد از دید مولف اثر شخصیتی جذاب و دوست داشتنی ندارد! زمانی این شبکه و یا مافیا و هر چیز دیگری که اسم‌ش بگذاریم می‌تواند در ادبیان ایران امکان وجود داشته باشد که سلیقه و نظر مشترک جای روابط دوستی و همکاری و شاگردی و استادی را بگیرد. چیزی که امروزه شاهد آن هستیم یک مفهوم کلی و بدون مرزبندی و تعاریف مشخص است به اسم ادبیات شهری که می‌تواند بیش از نود درصد داستان‌های روز ما را شامل شود. با چنین تعریفی هر کسی می‌تواند خود را جزئی از این مفهوم بداند. حال چیزی که در درون این شبکه یا مافیا، نویسندگان را از هم جدا می‌کند و کاری می‌کند که عده‌ای دفع و عده‌ای جذب شوند چه چیزی می‌تواند باشد؟ وقتی صحبت از جریان‌سازی می‌شود باید چهارچوب‌ها مشخص باشد وگرنه روابط از حالت انتقادی خود خارج و به روابط دوستانه و نقدهای یک‌طرفه بدل می‌شوند.
حضور پررنگ چنین فضایی در یک اثر داستانی در چند ساله اخیر کم‌سابقه بوده است. محمدحن شهسواری در رمان «میم عزیز» در کنار تمام کارهایی که در فرم و روایت و داستان انجام داده، شخصیتی خلق کرده که کاملا بر خلاف خودش فکر می‌کند، ذات انجام چنین انتخابی سخت و خطرناک است ولی این شخصیت موفق‌ترین و فکر شده‌ترین شخصیت داستان‌ش است و شاید اگر آن پایان سرسری و عجولانه برای‌ش انتخاب نشده بود می‌توانست به عنوان یکی از بهترین شخصیت‌های داستانی او معرفی گردد.

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 حمید محمدی 1392-01-06 07:55
بینامتنیت! احمقانه ترین و مضحک ترین واژه ای است که تاکنون دیده ام!
ملغمه ای از واژگان عربی که خود عرب ها هم بشنوند شاخ در بیاورند!

شما گند زدید به فارسی! خوب همان بین المتنی را بگویید که درستتر است.

___________________________________________________
ادبیات ما:
دوست عزیز تمام مترجم‌مان منتقدان و مفسران همین واژه را پیشنهاد کرده‌اند. از بابک احمدی تا داریوش آشوری و دیگران. حالا شما اگر عصبانی هم نشوید کار زبان فارسی لنگ نمی‌ماند و من بسیار واژه‌های احمقانه‌تر از بینامتنیت نیز شنیده‌ام. به جای این حرف‌ها و شعارها پیشنهاد می‌کنیم اگر جایگزینی در نظر دارید بگویید.
در ضمن خوب می‌شود اگر نیم‌فاصله‌ را هم رعایت کنید.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی