پرینت

دو بن‌بست و یک راهِ گریز (به بهانه‌ی انتشارِ رمانِ «لال‌مونی»، نوشته‌ی جواد ماه‌زاده، در کابل) - حسین ایمانیان

نوشته شده توسط حسین ایمانیان. Posted in یادداشت

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

دو بن‌بست و یک راهِ گریز
به بهانه‌ی انتشارِ رمانِ «لال‌مونی»، نوشته‌ی جواد ماه‌زاده، در کابل
حسین ایمانیان

 دومین رمان جواد ماه‌زاده در کابل، به خودیِ خود و فارغ از چونیِ رمان، اتفاقِ بسیار فرخنده و مبارکی‌ست؛ این رویداد اگر ادامه پیدا کند و آثارِ نویسنده‌های ایرانی، چنان‌چه از انتشارِ رسمی در ایران بازماندند، در کابل منتشر شوند، و نه در گوشه‌وکنارِ اروپا یا امریکای شمالی که زبان فارسی هیچ تعلق و نسبتی با آن‌جا ندارد و آثارِ منتشره صرفن کتاب‌هایی از زبانی تبعیدی‌ست که در خلأ می‌رویند، روندی شکل خواهد گرفت که ادامه‌اش گشاینده‌ی دو افق مهم در ادبیاتِ فارسی‌ست که هرکدام به طریقی متفاوت پتانسیلِ آن را دارند تا یک بن‌بست را از میان بردارند و پُرْ راه‌گشا باشند. نخستینِ آن‌ها احیای «ادبیات فارسی» در فراسوی مرزهایی‌ست که فارسی‌زبان‌ها را درونِ کشورهایی چند تقسیم کرده و جغرافیای دولت‌ملت‌ها را شکل می‌بخشد، جداسازی‌ای که عملن به گسستی بازدارنده منتهی شده و بسترِ تولیدِ آثارِ ادبی به زبانِ فارسی را گرفتارِ نوعی چندپاره‌گی کرده است؛ البته درست‌تر آن است این‌جا از واژه‌ی «کشور» به جای «دولت‌ملت» استفاده شود چراکه مرزهای مذکور برآمده از قدرت‌های سیاسی و نزاعِ حکومت‌های مختلفِ حوزه‌ی تمدنیِ واحدی‌ست که طی قرن‌ها به میان آمده‌اند و بعدتر نیز کشمکش‌های استعماری در قالبِ جنگ‌ها و قراردادهای حاصل از آن‌ها مرزها را جابه‌جا کرده‌اند، و نه دولت‌ملت‌های مختلف مشابهِ آن‌چه در اروپا رخ داده است؛ اطلاقِ اصطلاحِ دولت‌ملت به کشورها یا حکومت‌های سیاسیِ خاورمیانه دقیق نیست و حاملِ نوعی ساده‌انگاری‌ست. پیش‌تر، آن‌چه «ادبِ فارسی» خوانده می‌شد هرگز به درونِ مرزهای حکومتی خاص اطلاق نمی‌شد و آثارِ سراسرِ منطقه‌ی جغرافیایِ وسیعی را در بر می‌گرفت که شاعران و نویسنده‌های فارسی‌زبان در آن‌جا زنده‌گی می‌کردند و می‌نوشتند، چه مناطقی که فارسیْ زبانِ روزمره‌ی مردم بوده و چه دیگر جاها که فارسیْ صرفن زبانِ ادبیات و متونِ رسمی بوده است. اما در قرن‌های اخیر مسائلِ معطوف به استعمار و درگیریِ قدرت‌هایِ سیاسیِ منطقه، با جعلِ مرزهایی که فاقدِ ریشه‌هایِ فرهنگی اند، کم‌کم جراحیِ فرهنگی‌ای را صورت دادند که از میان چندین کشوری که حوزه‌ی تمدنیِ فارسی‌زبان را می‌پوشانند زبانِ فارسی تنها در سه کشور به طریقِ رسمی حیات دارد؛ همه‌ی قسمت‌های شرقی و شمالِ شرقی ایرانِ کنونی که بخشی از خراسانِ قدیم بودند، به علاوه‌ی مناطقِ شمال‌ِ غربی و قفقاز، اکنون با زبان‌هایی دیگر روزگار می‌گذرانند؛ هم مردمِ سمرقند و هم آن‌هایی که در شهرِ آرام‌گاهِ مولوی می‌زیند به زبان‌هایی دیگر حرف می‌زنند و چیز می‌نویسند. با این اوصاف آن منطقه‌ی وسیعی که طیِ قرن‌ها خاستگاهِ ادبِ فارسی بود، اینک از هم گسسته و تنها در ایران، افغانستان و تاجیکستان متونِ ادبی به فارسی نوشته می‌شوند؛ و دریغا که میانِ‌ نویسنده‌ها و جریان‌هایِ ادبیِ همین سه کشور نیز هیچ درهم‌تنیده‌گی و وحدتی وجود ندارد و «ادبیاتِ فارسی» اساسن به دالی فاقدِ مدلولِ عینی بدل شده است. در حالِ حاضر نمی‌توانیم پدیده‌ای به اسمِ «ادبیاتِ فارسی» را دارایِ حیات تصور کنیم؛ آن‌چه عملن وجود دارد «ادبیاتِ ایران» است که هیچ درهم‌کنشی با ادبیاتِ آن دو کشورِ دیگر ندارد. بنا به آن‌چه شرحش گذشت، فراموش‌کردنِ مرزهایی که حیطه‌ی حکومتیِ قدرت‌هایِ سیاسیِ منطقه را از یک‌دیگر جدا می‌کند، می‌تواند منجر به فرایندی شود که «ادبیاتِ فارسی» مجددن احیا، و با ادغدامِ آثاری که نویسنده‌های فارسی‌زبان با ملیت‌های مختلف می‌نویسند، افقِ نشریاتِ ادبی و منتقدهای هرسه کشور گسترده، و وحدتی فراگیر به نامِ ادبیاتِ فارسی حاصل شود. طبعن برقراریِ چنان کلیتی، که طبعن نیازمندِ شکل‌گیریِ میدانِ اجتماعیِ یگانه‌ای با سخت‌افزارها و نرم‌افزارهای خاصِ خود است، مسیرِ جهانی‌شدن را برای آثارِ مایه‌ورِ فارسی هموارتر می‌کند، چراکه خواننده‌های بلقوه‌یِ آثارِ منتشره دیگر محدود به یک کشور نیست و آثاری با بردِ بین‌المللی خواهند بود. این اتفاقِ مبارک برای ادبیاتِ عربی به خوبی رخ داده و آثارِ نویسنده‌هایِ هر بیست‌ودو کشورِ عرب‌زبان در بستری واحد کار می‌کنند و به این ترتیب کلیتی به نامِ ادبیاتِ عربی، فراتر از مرزهای جغرافیایِ سیاسی، به حیاتِ‌خود ادامه می‌دهد؛ بی‌شک یگانه‌گیِ مذکور منجر به هم‌افزاییِ کیفیِ آثارِ ادبیِ عربی شده و کثرتی در عینِ وحدت را رقم زده که موجبِ پویاییِ بیش‌ترِ حیاتِ ادبی و ذهنیتِ نویسنده‌های عرب‌زبان شده است. به عنوانِ مثال، تجربه‌ی رمان‌نویس‌هایِ عرب‌زبانِ حوزه‌ی مدیترانه، که از سنّتِ دیرپای ادبی و شاهکارهایی برجسته در سطحِ جهان غنی‌ست، به نویسنده‌ها و شاعرانِ عربِ حاشیه‌ی خلیجِ فارس منتقل شده و منجر به ارتقایِ کیفیِ نوشته‌های ایشان گشته است؛ بنابراین بازدارنده‌گی‌های مختلف، اعم از استبدادِ سیاسی و فقر یا رخوتِ فرهنگی که ممکن است در برهه‌هایی از تاریخِ یک کشور پدیدار شود، در دلِ آن کلیت کم‌اثر شده و منجر به بن‌بستِ ادبی، عقب‌گرد و ارتجاع نمی‌شوند. به این ترتیب رمان‌نویسِ عربستانی یا کویتی نیز، آثارِ خود را با رمان‌نویس‌های مصری می‌سنجد و نه صرفن با هم‌وطن‌هایِ خویش که ممکن است هیچ رمان‌نویسِ برجسته‌ای میان‌شان نباشد؛ و همین موضوع افقِ ذهنی و شناختیِ مؤلف را از انزوا و بی‌خبری یا برهوتِ فرهنگیِ کشورش نجات می‌دهد.
دومین گشایشی که انتشارِ کتاب در کابل ایجاد می‌کند از بین رفتنِ سانسور، این شوم‌ترین عفونتِ ادبیاتِ ایران در ده‌سالِ اخیر، است. قصه‌نویسیِ ایران در مقطعِ‌کنونی در وضعیتِ اسفناکی قرار دارد؛ یک ساسنورچی درونِ هر نویسنده‌ای وجود دارد و فرایندِ خلاقیت را به‌کلی اخته کرده است. همه‌ی رمان‌ها و قصه‌هایِ کوتاهی که توانسته‌اند از فیلترِ ارشاد بگذرند، آثاری برای انتشار بوده‌اند، و نه ادبیات به معنایِ واقعی ِآن. نویسنده از همان ابتدا، از طرحِ کلیِ اثرش گرفته تا تک‌تک کنش‌ها، شخصیت‌ها و رخدادهایِ قصه، همواره محصور در خطِ قرمزهایِ انتشار است؛ به این ترتیب بخشِ عمده‌ای از پتانسیلِ‌قصه‌نویسی، که طبعن ناظر بر مسائلِ اساسیِ جامعه و زیستِ اجتماعیِ ایرانیِ معاصر است، در همان آغاز از دایره‌یِ امکان برایِ قصه‌پردازی بیرون می‌مانند و قصه‌نویسی مهم‌ترین سلاحش را، که به نقد کشیدنِ مسائلِ اجتماعی‌ست، از دست می‌دهد. همین خودسانسوری موجبِ پیداییِ دو گرایشِ مختلف در قصه‌نویسیِ رسمیِ ایران شده است: دسته‌ی اول به روایتِ سترونِ زیستِ خصوصیِ آدم‌هایِ داستان، به گزارشِ صرفِ روزمره‌گیِ محض و چارچوبِ تابوزدوده‌ي ‌تجربیاتِ مبتذل و بی‌مسأله‌ي‌ آن‌ها، می‌پردازد و حیاتِ خالی از دغدغه‌یِ چند تیپِ تکراری را بازنمایی می‌کند که اکثرن حدیثِ‌نفسِ آدم‌هایی شبیهِ نویسنده یا «لمپن‌های اهلِ فرهنگ» اند؛ و دسته‌ی دوم درگیرِ فرمالیسمی درخودمانده است و با تمرکزی بیمارگون بر دست‌کاریِ شیوه‌هایِ روایت، نقابِ آوانگارد به چهره زده است و به‌کلی از مسائلِ کلیِ جامعه روی‌گردان است. به این ترتیب نوشتن از تجربه‌ی تاریخیِ منحصر‌به‌فردِ انسانِ ایرانی، نوشتن از شرایطِ پرمسأله‌ی دهه‌ی شصت، از جنگ و دیگر درون‌مایه‌هایی که می‌توانند به خلقِ رمان‌هایی بزرگ منتهی شود، عملن بیرون از افقِ فکری و خلاقیتِ نویسنده‌هایی قرار می‌گیرد که به بیماریِ خودسانسوری دچارند و سودایِ رسمیت در سر دارند، چراکه هرنوع روایتِ خلاقانه از وقایعِ مذکور که به تیغِ تیزِ خردِ نقاد مسلح باشد و از آگاهیِ تاریخی و سیاسی برخوردار، قطعن از انتشار رسمی در ایران بازمی‌ماند. با این اوصاف می‌توان یقین داشت که سانسورِ حکومتی، و پیامدِ بیمارگونش در قالبِ خودسانسوری، نفَسِ قصه‌نویسی و درکل ادبیاتِ ایران را گرفته است و امکانِ انتشارِ کتاب‌ها در کابل، و پخشِ آن‌ها در سراسرِ مناطقِ فارسی‌زبان، می‌تواند تبرِ سانسور را بی‌اثر، و به قصه‌نویسیِ امروزِ ایران فضایی برای تنفسِ آزادانه هدیه کند. عینن مشابهِ فضایی که بیروت و در مقاطعی قاهره، در یک قرنِ اخیر برای انتشارِ آزادانه‌ی آثارِ نویسنده‌هایِ عرب‌زبان مهیا، و سانسورِ حکومت‌هایِ کشورهایِ عرب‌زبانِ دیگر را بی‌اثر کرده است. انتشارِ متونِ ایرانی‌ها در کشورهای دیگر بی‌سابقه نیست، بوفِ کور ابتدا در هندوستان منتشر شد و بسیاری از کتاب‌ها و نشریاتِ روشنفکریِ صدرِ مشروطیت نیز در قاهره و استانبول و... چاپ و بعدتر در ایران پخش می‌شدند؛ این گریزگاهی‌ست که همواره علیهِ سانسور وجود دارد.

 

 

 تاریخ انتشار: 3آبان1392

 

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی