پرینت

گل‌های پژمرده

نوشته شده توسط سهند آقایی. Posted in یادداشت‌های در حاشیه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

  

یادداشتی در حاشیه‌ی «گل‌های پژمرده» - سهند آقایی

 

1
دو سه سالم بود که با پدرم در زمینی ناهموار قدم می‌زدم که ناگهان پاهای سستِ کودکی‌ام پیچید و بر خاک افتادم و پاره‌شیشه‌ای که دست بر قضا آنجا بود، سرم را درید و یادم هست که بابا جعبه‌ی دستمالِ کاغذی را پاره کرد و پرید و مرهم نهاد، تا اینکه مردی با موتورسیکلتِ دوترکه‌اش برسد از راه و با مهربانی، من و پدرم را ترکِ خودش سوار کند و ما را به درمانگاهی برساند که آن حوالی بود. القصّه، بنده هنوز هم پس از بیست سالِ آزگار، وقتی که موتور می‌بینم، بوی الکل می‌آید و مزّه‌ای که می‌چشم خون است و تصویری که می‌بینم خاک، لمسی که می‌کنم باد است و صدایی که می‌رسد فریاد.

2
در کتابِ «کلمات‌الشّعرا» تالیفِ محمدافضل سرخوش که مشتمل است بر احوالاتِ شاعرانِ دوره‌ی جهانگیر تا اورنگ‌زیب، مطلبی خوانده بودم که به قامتِ حرف‌های این شبِ پاییزی راست می‌آید و دلم نمی‌رود به نگفتن. و حالا به‌نظرم این قصّه در کتبِ دیگری نیز آمده‌است و بنده در خاطر ندارم. و انصاف را اگر همه‌ی این حرف‌های چون بادِ بنده به کارتان نیاید، از آنجا که این باد همان است که آسیا گردانده و نان پخته و آدمی را از قوت چاره نیست، این داستان چنان خواندنی‌ست که دلم را آرام می‌کند به گفتن، و امّا حکایت:
«ابونواس، شاعر عرب، این بیت گفته بود به زبانِ عرب:

الا فاسقنی خمرا قل لی «هی الخمر» / و لاتسقنی سرّا اذا امکن الجهر

روزی گذرش بر مکتبی افتاد. کودکی به استاد می‌گفت که: آیا می‌دانی که ابونواسِ شاعر از «قل لی هی الخمر» چه اراده کرده؟ استاد گفت: نمی‌دانم. گفت: از گرفتنِ جامِ شراب، چهار حواس متلذذ می‌شود: باصره از دیدن؛ ذایقه از چشیدن؛ شامّه از بوییدن؛ لامسه از گرفتن. باقی ماند سامعه. از گفتن که این شراب است، سامعه نیز لذّت‌یاب می‌گردد. ابونواس گفت: به خدا ای پسر! معنیی از کلامِ من برآوردی که من هرگز قصد نکرده‌ام»(کلمات‌الشعرا، ص155و154).

3
روزی در محفلی با اهلِ ادب، مترجمِ نام‌آشنای مهربان، احمد پوری، پس از آنکه شعرِ «ارّه» را انشا کردم برای جمع، بنده‌نوازی کردند و در تکمیلِ صحبتی که دوستان در بابِ تاثیرِ موسیقی در شعرِ بنده داشتند، شعری از ناظم حکمت را با آن صدایی که پرنیان آید همی، انشاد کردند به زبانِ ترکی. من که محوِ تماشای کلام بودم، با ترجمه‌ی همزمانِ آقای پوری، سعی داشتم که بدرقه‌ای کنم معنا را به معیّتِ صوت، تا حظّی دو چندان برده باشم و اتفاق را، به قولِ مولوی که گفت:

رو که بی یسمع و بی یبصر تویی / سرّ تویی چه جای صاحب سرّ تویی

چنان افتاد که از کلماتِ آن شعر، حتا پس از دروغِ بزرگِ ترجمه، آفتاب می‌چکید:

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست / که از دروغ سیه روی گشت صبحِ نخست

اینکه شاعر تو را با کلماتش می‌برد به فضایی که آن را با تمامِ وجودت تجربه می‌کنی، معجزه‌ای‌ست که ایمان به ساحتش، تنها با حضورِ دست و دلت به عبادتِ متن ممکن است، وگرنه تجربه‌های مشترکی که بیرون از چهاردیواریِ متن رخ می‌دهد، چیزی‌ست به کلی بیرون از حافظه‌ی شعر و شاعری. مثالِ باصره و ذایقه و لامسه و سامعه و شامّه، در هر نفسی که می‌کشی، فعّالِ عرصه‌ای‌ست که زندگی‌اش می‌کنی و شاعر نیز به حکمِ انسان بودنش، ورای غربتی که بدان می‌دهد، به ما که غریبه‌های آشنای او هستیم، آشنا می‌آموزد.
الغرض، ابونواس در آن داستان، ‌غریبه‌ی تجربه‌ای‌ست که خود ساخته؛ و آن پسر، آشنای تجربه‌ای که خود پرداخته‌است.

4
امیدوارم دوباره به تماشای فیلمِ «گل‌های پژمرده» اثرِ جارموش بنشینید و ببینید که چطور می‌شود با تجربه‌هایی بیگانه بود که خود ساخته‌ایم. دان جانستون(بیل موری) و ابونواسِ آن داستان، هر دو بیرون از لحظه‌های زیسته، مخلوقِ معلّق و غریبه‌ی فضاهایی هستند که ایشان را در حدِّ مخاطبی بی‌دقّت به منظومه‌ی حیاتشان، پس می‌زند و خیالِ این تجربه هم، برای من یکی حتّا، چنان آزاردهنده است که ترجیح می‌دهم به جای یک عمر آتش‌بازی با کلمات، حرمتِ لحظه‌های زیسته‌ام را چنان بدانم که اگر دستی به آتش می‌گیرم، دودِ دل به سر نرود.
باری، شاید این یادداشت، یادکردی از آن مردِ موتورسوار باشد و آن زمینِ خاکی و پدرم، و یادآوردنِ این حرف‌ها به خودم، که حریمِ کلمات را حرمتِ لحظه‌های زیسته می‌داند و بس.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 m 1395-05-06 08:00
خییلی فوق العاده مینویسی اقای اقایی....
کجا میتونم بیشتر دنبالتون کنم؟
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی