پرینت

فکری مشهدی

نوشته شده توسط سهند آقایی. Posted in یادداشت‌های در حاشیه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

یادداشتی در حاشیه‌ی «فکری مشهدی»
سهند آقایی

 

دیوان رباعیاتِ «فکری مشهدی» در گذشته‌ی نهصد و هفتاد و سه قمری، سروده‌‌ی سیدمحمد جامه‌باف متخلص به «فکری» و مشهور به «میررباعی»، پس از پنج شش ساعتِ آزگار به پایان آمد و باآنکه بنده خوب خوابیده بودم و حسابی به وقتِ خواندن و حینِ لمیدن لمبانده بودم و قرارم بر این قرار گرفته بود که به این زودی‌ها ولو نشوم ولی... نشد! خسته‌ام کرد.
دیروز در کتابفروشی توس، وقتی جوانی ترانه‌سرا یا همان دوبیتی‌سرا در ترقیِ معکوس، با حجبِ معصومانه‌ای که لبخند می‌نشاند کنجِ لب‌هایت، دامنِ گناه‌آلوده‌ام گرفته بود و آرام و با لحنی مهربان و با کلامی مهربان‌تر دعوتم می‌کرد به آخرین ترانه‌ای که سروده؛ و با افتخاری پنهان میانِ نگاهش از روی واژه‌ها می‌پرید که فلان ترانه‌ام را قرار است فلان بخواند و فلانه! یا واژه‌ها برای دلِ [دریاییِ] من چنینه و چنانه! و خیلی دوست دارم نظر شما را بدانم که شما همیشه... نظرِ لطفِ شمائه! نگاهم پیچید به نامِ «فکری مشهدی»، و حافظه‌ام یاری نداد که کِی بود و چگونه بود که او را شناختم ولی به طور حتم می‌دانستم که مثل همیشه اولین و اغلب آخرین آشناییِ ما با امثالِ فکری، بازمی‌گردد به تاریخ ادبیات دکتر صفا. پس بی‌اختیار میانِ احساساتِ آب‌نباتیِ آن عزیزِ ترانه‌سرا، شروع کردم به ورق‌زدنِ دیوانِ فکری تا دوباره رسیدم به مقدمه‌ی مصححِ محترم، آقای سیدعلی میرافضلی که توضیح داده‌اند: «از پژوهشگرانِ معاصر مرحوم احمد گلچین معانی تنها کسی است که به احوالِ اشعار فکری توجه نشان داده است. آن مرحوم نخست در مقاله‌ی «میررباعی و شیخ رباعی» که سال 1360 در یادگارنامه‌ی استاد غلامحسین یوسفی به چاپ رسید، شمه‌ای از شرح‌حال او را بر اساس اقوال تذکره‌نویسان ارائه کرد و به دنبال آن 40 رباعی او را عرضه داشت. سپس همین مطلب را با افزوده‌ها و اطلاعاتِ کامل‌تر و 13 رباعی بیشتر(53 رباعی) در کتاب ارزشمندِ کاروانِ هند نقل فرمود. واقع آنست که به آن مطلب چیز زیادی نمی‌توان افزود. جز آنکه مرحوم گلچین معانی از وجود نسخه‌ی رباعیاتِ فکری بی‌خبر بود و برخی اشارات موجود در این رباعیات اطلاعت ما را از احوال شاعر کامل‌تر می‌کند.» و بنده یادگارنامه‌ی استاد غلامحسین یوسفی را دیده‌ام و خوشحال از اینکه فردا(یعنی امروز) قرار است با دیوانِ فکری دمی بیاسایم، به ترانه‌سرایی که خدایش مشهور کناد و سپس محشور، قول دادم که از این پس تو را می‌خوانم و آدرسِ وبلاگت را بگو نمی‌دانم و باقی، جای همه‌ی شما خالی، همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود.
همچنانکه گفتم امروز این سیصد و پنجاه و دو رباعی را یک‌پشت خواندم و به جز چند رباعی و چندین مصرعِ «ای! بدک نیست»، هیچ حتا ما را قلقلک نداد. البته به نظرم چنانکه مصحح محترم به درستی دریافته، فکری «شاعری کم‌کار و کم‌حوصله» بوده است و «علاوه بر تنبلی ذهنی، حوصله‌ی صیقل‌دادن و پردازشِ شاعرانه‌ی رباعیات خود را نداشته» و خیلی بهتر می‌بود که به جای رباعی، قالبی دیگر برای شاعری‌اش برمی‌گزید که رباعی‌سرایی کارِ هرکس نیست؛ تا به حال خوانده‌اید رباعیاتِ صانع و شهید و ابوالموید و بوشکور و چغانی و غضایری را؟ و اگر فرخی و عسجدی و منوچهری و خاقانی، این همه در قوالب دیگری به جز رباعی از خویش استادی نشان نمی‌دادند، سرنوشتشان چون عطاردی و اسکافی و باخرزی و اینها نبود؟ که حالا رباعیاتشان تنها منقولِ تذکره‌ها باشد و پایانش چون من‌یزیدِ رباعی برسد بدانجا که: چی‌چی به کجاس؟ مالِ کیه؟ مالِ منه! مالِ منه!؟ و هم از عجایبِ القاب و زمانه‌هاست که «بداونی» همین فکری را «خیام زمانه» نامیده تا ما فدای در و دیوارِ مُدبرِ زمانه‌مان بشویم که دست‌ِکم خیام‌اش کسی چون فکری مشهدی نیست؛ و خطابه‌های مضحک نیز جز به شوخی و تعریض رواج ندارد تا ما رفقا را خلاق‌المعانی ثالث و اینها بنامیم.
در نهایت پیشنهاد بنده به خوانندگانِ گرامی این است که اگر اهلِ تحقیق(در معنای تتبّع) نیستید، یا وقتتان را چون من تلف نمی‌کنید، رباعیاتِ فکری را جمله نادیده بگیرید و من هم قول می‌دهم که به حکمِ وظیفه‌ای که با صادر کردنِ این پیشنهادِ ظاهرن گستاخانه بر شانه نشانده‌ام، چند رباعیِ خوب از او برگزینم و در پایان اینِ یادداشت بیاورم تا دیگر به خواندنِ رباعیاتِ فکری نیازی نباشد.
و اما اگر هندی‌باز هستید یا محقق و سبک‌شناس، باید عرض کنم که به قولِ آقای میرافضلی، «نشانه‌هایی از تخیل پیچیده‌ی شاعرانِ سبک‌هندی و تلاش برای نوآوری در عرصه‌ی تصویر و تشبیه در رباعیات او مشهود است»؛ برای درک سخنِ ایشان چند شاهد ذکر می‌شود که نخستین از ایشان است و بنده چند مثال دیگر اضافه می‌کنم:

تا کی بر دل غم کم و بیش نهیم / داغ از دوری بر جگر ریش نهیم
سرهاست فتاده در ره عشق بیا / کز سر گذریم و یک قدم پیش نهیم

دیروز که قصد مستمندانش بود / تیغ آینه‌ی عارض تابانش بود
جوهر ننمودم طرف روی که تیغ / چون من به هزار دیده حیرانش بود

آن قوم که با خاطر خرم گذرند / بر وعده‌ی وصل فارغ از غم گذرند
در بحر جهان گذران همچو حباب / چندان که به هم رسند از هم گذرند

تا چند فلک در به درم گرداند / سرگشته به کوه و کمرم گرداند
با جسم ضعیف و موی ژولیده مدام / همچون قلِ مو به سرم گرداند

و بنگرید به برخی موتیوهای سبک هندی؛ و هم برخی لغاتِ هندی در دیوانِ فکری که محصولِ اقامتش در هند است چونان دیگرانی که گویا شاه طهماسب صفوی با حکمِ حکومتی! به جرمِ الحاد یا بی‌مهری، از خراسانشان رانده؛
شیشه‌ی ساعت(ساعت شنی):
چون نیست بنا نیستی و هستی را / هشیار شو و رها بکن مستی را
چون شیشه‌ی ساعت اندرین عالم خاک / یک‌ساعته دان بلندی و پستی را

حیرانی آینه:
این خانه که صورتش به معنی جان است / وز طلعتِ شاه آینه‌اش تابان است
هر صورت او آینه‌دار دگر است / هر آینه‌اش به صورتی حیران است

چتّه(مخفف چیته و چیتا به معنی یوز شکاری):
تا چتّه‌ی شاه در پی صید دوید / پیک نظر و وهم به گردش نرسید
در خون چو گل است پنجه و ناخن او / گویا ز شفق گشته نمایان مه عید

چیره(دستاری که بر سر بندند):
رویش که فتاده گل گل از باده بود / افزوده خطی ز عنبر ساده بود
آن چیره‌ی سبز زرکش پر پیچش / چون غنچه بود که شبنم افتاده بود

تفک( تفنگ جنگی؛ به نقل از یادداشت‌ آقای میرافضلی «مرکب است از تف مبدل تپ، مخفف توپ، و کاف نسبت یا تشبیه و آن را در هندی تپک خوانند و تفق معرب آنست. و با لفظ انداختن و افکندن و خوردن مستعمل است»(بهار عجم، ج 1، 527)... «فکری به احتمال بسیار تفنگ را در هند در دربار گورکانیان و در نبردهای آنان دیده...»):
شاها تفکت تا به اجل ساخته است / بر جان عدو ببین چه پرداخته است
با این همه چون آتش قهرت دیده / از هیبت او زهره برانداخته است

و مثال‌هایی دیگر که یافتنشان به عهده‌ی سبک‌شناسان است و برخی را مصحح محترم گفته‌اند از قبیل کاربرد برخی ویژگی‌های زبانی و ادبی سبک‌هندی که امثالِ میررباعی و هم‌عصرانش، و حتا قبل‌ترها گاهی شاعرانِ عهد تیموری، در به کار بردنشان پیشرو بوده‌اند و بنده به نظرم حالا دیگر وقتِ آنست که به قولم وفا کنم و چند رباعیِ آبدار از فکری ‌مشهدی انشاد کنم تا دیوان را برای همیشه بگذاریم توی مقبره‌الشعرا یا همان کتابخانه، که رسمی قدیم است و عهدی بعید.
باری؛
در کوی نیاز، کام و ناکام یکی‌ست / در مطبخِ عشق پخته و خام یکی‌ست
تسبیح به دست بت‌پرستی می‌گفت / در مذهب عشق کفر و اسلام یکی‌ست

دیروز رسید دلبرم سرخوش و مست / گفتم هوس یک سخنم زان لب هست
انگشت به لب نهاد یعنی خاموش! / بنگر که چه سان راه سخن بر من بست

ای سروقدِ سمن‌برِ سیم‌عذار / گر بی تو مرا ز دیده‌ی گوهربار،
هر چشم زدن کنار پر شد، چه عجب؟! / دریا چو زند موج، دُر افتد به کنار

تا جان ز غمِ تو بر نخواهد آمد / اندوهِ دلم به سر نخواهد آمد
بیمارم و نیست همدمم جز نفسی / آن هم نفسی دگر نخواهد آمد

فردا که نماند از جهان جز خبری / ظاهر شود از بهارِ محشر اثری
چون سبزه برآرند سر از خاک، بتان / ما نیز به عاشقی برآریم سری

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی