پرینت

تحفه‌ی سامی

نوشته شده توسط سهند آقایی. Posted in یادداشت‌های در حاشیه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

تحفه‌ی سامی

1
چهار سال و اندی پیش، آخرهای تابستان، با سه تن از رفقا رفتیم به شهرِ باستانیِ نیاسر از توابعِ کاشان؛ و قرار بود در آن بهشت، از هر آنچه بوی تنش می‌دهد برهیم، اما روزِ دوم دریغمان آمد که فقط توی نیاسر بمانیم؛ پس راه نزدیک شد، سخن کوتاه...
عقربه از بامداد گذشته بود و ما قم بودیم و از همان بوقِ نخستِ عوارضی، با تریلرهای دیوپیکر، هم‌رکاب و گم شده بودیم توی حال و هوای خطوطِ سپید و مصابیحِ ردیف و خنده‌های پرتاب شده از شعرهای پشتِ خاورهایی که چراغ‌بازی می‌کردند و دنیا را فانتزی‌تر از عادتِ مالوفِ مردمانِ بی‌هوا، به هیچشان گرفته بودند تا مسافت کوتاه کنند، خوش‌رکاب و چارتکبیرزنان، گاهی تند، گاه آرام. خلاصه ما که خوابمان می‌آمد و می‌رفت، آنقدر بینِ راه چای خوردیم تا هوا روشن شد و رسیدیم به تپه‌ای که لاله‌های وحشی‌اش، یا همان شقایق‌های تردامنِ نعمانش، دنبالمان کردند تا رسیدیم به پیرمردی که در جوارِ رصدخانه‌ی دانشگاهِ کاشان که بر تپه‌ای سنگلاخ بر فرازِ نیاسر بنا شده بود، نشسته بود و با نوایی مرتعش، در چکاچاکِ تیغِ آفتاب و غبارِ سنگ‌هایی که در آستانه‌ی جدا شدن بودند، زمزمه می‌کرد:

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی / آمده مجموع در ظلالِ محمد

خیلی دلم می‌خواهد اما می‌دانم که خیلی‌خیلی از متنِ این نوشته دور می‌افتم اگر بخواهم همه‌ی خاطرات این سفر را برایتان بگویم تا جای همه‌ی شما را خالی کنم از مجالسه و مشاهده‌ی مردی پاکستانی که با فولکسِ قورباغه‌ای و سگِ زیبایش، از دیارش راه افتاده بود تا شهرشهرِ ایران را بگردد و می‌گفت: من پانزده سال است که بیدل می‌خوانم؛ یا بگویم از محله‌ی شاعرِ بی‌بدیلِ مدیحه‌سرا، محتشم کاشانی، با کوچه‌باغ‌های تنگ و چنارهای آویزان و مردی حسینی و متولی که توی بارگاهِ شاعر نشسته بود و تاریخ مشروطه می‌خواند؛ یا بگویم از کوی لَتحُرِ کاشان که فتیانش قاپ بازی می‌کردند و هنوز خیلی وقت مانده بود تا دست‌های انابتشان بلند شود به درگاهِ امامزاده‌ای که هر هفته به خرجِ بی‌ربای قرض‌الحسنه، محله را با مینی‌بوس می‌برد به جمکران؛ یا بگویم از انجمنِ شاعرانِ مرده‌ی کاشان که هر کدام نسبتشان می‌رسید یا رسیده می‌شد به یکی از شعرای ادیبِ کاشانی، تا سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب؛ یا بگویم از بیلبوردِ هیئتِ دوستدارانِ حضرت عباس که رویش نوشته بود با سبز: من مسلمانم، قبله‌ام یک گل سرخ؛ و نوشته بود با سفید و چند قطره خون به جای نقطه‌هاش: جانمازم چشمه، مهرم نور.

2
و اما من‌بنده هنگامِ مطالعه‌ی تذکره‌ی تحفه‌‌ی سامی، بیش از همه چیز به حال و هوای حالای شعر و شاعری فکر می‌کردم؛ یعنی بیرون از آنچه مرا به صرافتِ نگارشِ این نوشته می‌انداخت که همانا معرفی و روایتِ این تحفه باشد، قلقلکی بود شاعران و شعردوستانِ زمان را، خودم را، و هر آن کسی را که موافقِ قولِ رفیقِ عزیزم، شاعر و شعرشناسِ زمانه، علی مسعودی‌نیا باشد: «آقایان! خانم‌ها! آوانگاردیسم با شارلاتانیسم فرق دارد. مدارکش هم موجود است. آقایان! خانم‌ها! کلاسیک‌شدن و تثبیت هنری با محافظه‌کاری توفیر دارد. ایضا مدارکِ این یکی هم موجود است.» پس آنچه در فقره‌ی سومِ این نوشته می‌آید، صرفن معرفیِ کتابِ تحفه‌ی سامی است و کمی یادداشت‌های در حاشیه برای آنانکه این کتابِ پر فایده را ندیده‌اند؛ و آنچه در بخش‌های دیگر خواهد آمد، مولودِ پرش‌های ذهنیِ بنده است از آنچه این تذکره را بدرقه می‌کند به کتابخانه‌های ما، در زمانه‌ای که شعر و شاعری، با همه‌ی زاد و ولدش، بی‌پدرتر از همیشه، دستِ گدایی دراز کرده به سوی جهانی که شیدایی در آن، کبریتِ احمر است و شاعران، طفلکی‌های دیوانه. پس نمی‌خواهم و نخواسته‌ام سخنم را خالی کنم از نگاهِ فردی و در پی‌اش، غرض‌ورزی‌های معمول. ولی چنانکه می‌دانید، ما اغلب سرِ چیزی دعوا داریم که دست‌کم برای خودمان همه چیزمان است؛ پس بیایید به جای واژه‌ی دعوا بگوییم: بحث، و توی بحث هم که انگار حلوا خیرات نمی‌کنند؛ یعنی اگر من بنده هم بعدها نظرم نسبت به خیلی چیزها تغییر کرد، نباید پیشانی‌ام را آنقدر سوزانده باشم و سوزانده باشند، که بترسم از کافری... خودمانیم دیگر! گفت که:

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند / و نه زان مفلسکان که بزِ لاغر گیرند
ما از آن سوختگانیم که از لذّتِ سوز / آبِ حیوان بهلند و پی آذر گیرند(مولوی)

3
از پشتِ شاه اسماعیل، بنیانگذارِ سلسله‌ی صفوی که شعر می‌گفته و ذولسانین بوده و خطایی تخلص می‌کرده، دو پسر آمده که اولی شاه طهماسپ اول است و سی سال سلطنت کرده و ذکرِ حکومتش را در تذکره‌ی «شاه طهماسپ» نگاشته؛ و دومی سام میرزا، صاحبِ تذکره‌ی تحفه‌ی سامی است که خود شاعر بوده و هم‌نشینِ شاعرانِ زمان، و به گفته‌ی برخی مورخان، دستِ راستِ حکومتِ برادرش. او پس از دیباچه‌ی کوتاه و منشیانه‌ی کتاب، هفت صحیفه به رشته درآورده است از این قرار:
صحیفه‌ی اول: «در ذکرِ شمه‌ای از حالِ فرخنده مآل، حضرت صاحبقران، مغفور و اولاد و احفادِ سلاطینِ معاصرِ ایشان»؛ و مهم‌ترین شاعرانِ این صحیفه از منظرِ تاریخِ سیاسی، با نیم‌نگاهی به تاریخِ ادبی، این‌هایند:
شاه اسماعیل صفوی؛
سلطان حسین میرزا، آخرین پادشاه تیموری که به حق نامش جاودان می‌ماند از اعتباری که از شاعران و نویسندگان و نقاشان و موسیقی‌دانانِ عصرش گرفته است در زمانه‌ای که امرا و سلاطین برای هیچ هنری، تره هم خرد نمی‌کنند و به راستی به قولِ سام میرزا: «کسی را که چون امیرعلیشیر چاکری و چون مولانا جامی مدح‌گستری باشد، همانا که از مدحتِ مادحان غنی و از صفتِ واصفان مستغنی‌ست»؛
سلطان سلیم عثمانی که در خاطرتان هست و به قولِ سام میرزا: «به دقت رای و کثرتِ حزم و قلّتِ رحم و حرصِ جهانگیری امتیازِ تمام داشت و در سفکِ دماء و تندخویی شهره‌ی مالاکلام»؛

صحیفه‌ی دوم: مشتمل است بر دو بخش، نخست «در ذکرِ ساداتِ عظام» و دوم «در ذکرِ علمای افادتِ اعلام»؛ نگارنده‌ی این سطور چون از این نوشته هدفی دیگر دارد، از ذکرِ نام‌های مهم در می‌گذرد، لیکن جالب است بدانیم که سام میرزا در این صحیفه از انتسابِ القابِ غریب و سنگین به علماء زمانش دریغ نکرده است. برای نمونه اشاره می‌کنم به آنچه که مرقوم کرده است در حق مولانا جلال‌الدین محمد دوانی: «ارسطوی ثانی بلکه افلاطون یونانی است. شرحِ تجرید و تفریدش از تعلیقِ حواشی اهل توصیف و تحقیق مستغنی، از بیان، و جلالت قدرش، از غایت اضائت اشراق انوار ذاتش از بسط و تطویل بی‌نیاز»؛

صحیفه‌ی سوم: «در ذکرِ وزرای مکرم و سایرِ اربابِ قلم»؛ چنانکه از نامِ این بخش برمی‌آید، صفاتی که شاعرانِ این صحیفه را کنارِ هم می‌نشاند، وزارت و اشتغال ایشان است به معاملاتِ دیوانی و درباری. دو نمونه ذکر می‌‎شود:
خواجه درویش: برادرِ خواجه غیاث‌الدین بتکچی است. در تیز زبانی و حاضرجوابی در افواه و السنه‌ مشهور و مذکور، گویند در وقتی که وزیر کپک میرزاولد سلطان حسین میرزا بوده میرزا را نسبت به او مطایبه‌ای به نظر رسیده و گفته: «خواجه! می‌گویند تو اهلِ پشتی، این واقعی است؟ گفته بلی پادشاها. هم چنین است. گفته سبب چیست جواب داده که مگر نشنیده‌اید که «الناس علی دین ملوکهم». این مطلع از اوست:

چنان ضعیف شدم در غمش منِ درویش / که سایه نتوانم کشید از پی خویش

خواجه هدایت‌الله: مشرفِ اصطبلِ صاحب قرانی است. اصل او از کاشان است. مردی فقیر و ندیم مشرب است. شعرِ تزریق را بهتر از شعرای زمان می‌گوید. از جمله‌ لیلی و مجنونی گفته که این دو بیت از آن است:

روزی که ز عشق می‌زدم لاف / اردک بچه می‌فروخت علاف
عاشق سگِ یرغه بود و میمون / آواز بلند شد ز مجنون

صحیفه‌ی چهارم: «در ذکرِ اسامی نامی حضرات واجب‌التعظیم که اگرچه شاعر نبوده‌اند، گاهی زبان به شعر می‌گشوده‌اند»؛ به نظرم با همین تقسیم‌بندی سام‌میرزا، امروز هم می‌توان تذکره‌ای ترتیب داد و در ادامه‌ی نامِ صحیفه‌ی چهارم گفت: و هم در ذکرِ حضراتِ عاقبت به خیر که اگر چه شعر گفته‌اند ولی شاعری نکرده‌اند؛ نمونه‌ای از صحیفه‌ی چهارم ذکر می‌شود:
خواندمیر: از جمله مردم متعین شهر هرات است و در انشا و فصاحت و در شعر و بلاغت سرآمد زمان و اعجوبه‌ی دوران از جانب مادر نبیره‌ی امیرخواند مورخ است و او هم در آن علم شریف ماهر بود چنانکه دو کتاب در آن باب نوشت یکی خلاصه‌الاخبار و دیگری حبیب‌السیر، در معما طبعش به‌انگیز بود این معما باسم تقی از اوست:

روی آن دلربای مهرگسل / فتنه با خال‌هاش گشت ای دل

صحیفه‌ی پنجم: «در ذکر شاعرانی که به تخلص مشهورند»؛ مهم‌ترین و بلندترین فصلِ تذکره‌ی سام‌میرزا همین صحیفه است که با نامِ عبدالرحمن جامی، خاتم‌الشعرا آغاز می‌شود و آذین شده است به نامِ بزرگانِ شعر زمان و مشتمل است بر دو مطلع؛ مطلع اول: «در ذکر کبرای شعرا و علمای بلاغت انتما و افضلهم و اقدمهم»؛ و مطلعِ ثانی: «در ذکر سایرِ شعرا». توضیح آنکه شهرتِ شاعر به تخلصش شاید برای ما مفهوم نباشد و آنچه بنده در این باره مهم می‌دانم بگویم آن است که اغلبِ شاعرانِ این صحیفه به راستی شاعری کرده‌اند و حضرتِ سام‌میرزا با آنکه به هرحال حکومتِ خراسان را داشته و در خانواده‌ی از دماغِ فیل افتاده‌ی شاهی روزگار گذرانده و بارها با زبانی گزنده و سراسر تحقیر قلم به حبر برده ولی آنجا که به بزرگانی چون جامی و هلالی و هاتفی و اهلی و بابافغانی رسیده، به رسالتش بازگشته و در آنچه نگاشته، تغییرِ موضعش مشهود. شسته‌رفته‌تر بگویم: طرف اگر شاعرِ خوبی باشد، چون بابافغانی بدمست و الکلی هم که باشد، ناچار است بگوید شعرش آبدار است؛ و اگر شاعر بدی باشد، یا اصلن داخلِ آدم نیست یعنی عامی‌ست، یا اوقات به فلان می‌گذراند و مولدش فلان جاست، به عطف: هرزه‌گرد و لاابالی‌ست. همین! خشک و خالی. و صدالبته بنده از این رفتارش خوشم می‌آید. چرا؟ سلوکِ همین آدم را در صحیفه‌ی ثانی و آن هم مطلعِ ثانی‌اش یادتان هست در ذکرِ علما؟ و یا در صحیفه‌ی چهارم در ذکرِ خواندمیر؟! باری امیدوارم در پایانِ این نوشته، عیار دستتان بدهم در این باب، تا شما هم کمی با بنده هم‌صدا شوید در این که این آقای سام‌میرزا، با همه‌ی نگاهِ متکبرانه و خاله‌زنکی‌اش، آدمِ روشن‌بینی بوده است و بنده با آنکه در حاشیه‌ی کتابش بارها نسبت بدو جوانی کرده‌ام و بد و بیراه گفته‌ام، حالا همین جا بی‌آنکه ذکری بیاورم از مذموماتش، به او سلام می‌فرستم و درحال بازمی‌فرستد جواب: سلام علیکم! حال نجوردی؟!
اول نگاه کنید به:
مولانا عبدالرحمن جامی: از غایتِ علوّ فطرت و نهایتِ شدّتِ شهرت احتیاج به تقریرِ حال و تبیینِ مقال ندارد، چه پرتوِ فضایلِ او از شرق تا به اقصی غرب رسیده و خوانِ نوالِ افضالش از کران تا کران کشیده...
مولانا عبدالله هاتفی: زبده‌ی شعرا و افصحِ فصحا بود و در شعر خصوصا مثنوی گوی مسابقت از امثال و اقران می‌ربود. مولّدِ او جام است و خواهرزاده‌ی مولانا جامی است. در جوابِ خمسه‌ چهار کتاب در رشته‌ی نظم کشیده...
و حالا نگاه کنید به:
حیدر کلیچه‌پز: از شهرِ هرات است. اول به کلیچه‌پزی اوقات صرف می‌کرد بعد از آن به شاعری میل کرده شعر بسیار جمع کرد، چون عامی است اکثر سخنانِ خودش را نمی‌فهمد. این مطلع گویای حسب حال خود گفته:

چنان طوطی‌صفت حیران آن آیینه رویم / که می‌گویم سخن اما نمی‌دانم چه می‌گویم

مولانا محسنی اردبیلی: از شاعری همین گدایی یاد گرفته این مطلع از اوست:

آه گرم از دل دمادم می‌کشم / آه اگر در خانه افتد آتشم

وفایی مشهدی: بسیار چرکین و بی‌طهارت و خمار بود این مطلع از اوست:

رمضان خوش است ای دل که شبی به بی‌نوایی / به در سرایت آیم به بهانه‌ی گدایی

مولانا شهی شیرازی: مولویتی دارد اما نه چنانکه به کار آید این مطلع از اوست:

من که چون مجنون دل از جان و جهان برکندم / پای بر سنگِ ملامت می‌زنم تا زنده‌ام

مولانا جنونی گیلانی: دیوانه‌وش و سودایی مزاج مردی است و از خوردنِ افیونِ بسیار از دایره‌ی انسانیت بیرون رفته این مطلع از اوست:

باده‌‌ی لعل تو و حاصل میخانه یکی‌ست / راحت جان و دوای دل دیوانه یکی‌ست

زلالی تبریزی: در صاحب‌حسنی شاعر شد و او را مدد می‌کردند لاجرم ریشش سربزد و دیگر از شعر دم نزد. آخر پایمالِ استخفاف گشته و بخفافی قرار گرفت. این دو مطلع از اوست:

غایب مشو ای نور چشم از نظر ما / نیکو نبود روز گذشتن ز سر ما
بشنو این نکته‌ی سنجیده ز غم‌خورده‌ی ما / که به از زنده‌ی بی عشق بود مرده‌ی ما

صحیفه‌ی ششم: «در ذکرِ ترکان و شعرای مقرر و معین ایشان»؛ میرزا در این صحیفه خیلی گزین‌شده شاعرانِ ترک را معرفی کرده و اغلب ایشان از خواص بوده‌اند؛
حسین قلی میرزا: از جماعت ترکان شاملوست پدرش امیرآخور صاحب قران مغفور بود. او نیز چند روزی به خدمت صاحبقرانی مشرف شد اما به واسطه‌ی سعایت بعضی از مفسدان اخراج شده متوجه خدمت همایون پادشاه شد. حالیا یکی از امرای معتبر اوست طبعش در شعر خوب و سلیقه‌اش مرغوب است. این مطلع از اوست:

تار طنبور که راز دل من می‌گوید / گوش کن که از پرده‌ سخن می‌گوید

صحیفه‌ی هفتم: «در ذکر طرفه‌گویان مقبول‌الکلام و ایراد سایرِ عوام»؛
مولانا محمود زهگیر: او نیز از همین طایفه است. زهگیر و قنطر ترازو را خوب می‌تراشد و آواز بهایم را تقلید می‌کند. بسیار بد و بی‌مزه حسب حال خودش این مطلع واقع شده:

گهی محمود زهگیرم گهی محمود قنطر هم / گهی اسبم گهی استر گهی گاوم گهی خر هم

مولانا دیو طبسی: اطوارش را از اسمش می‌توان معلوم کرد این مطلع در تعریف کلنبو که طعامی است مخصوص آنجا از اوست:

در شهر طبس خوردم کلنبو / از ذرت و شلغم و الم پو

بسملی کله‌پز: در شهر قزوین به کله‌پزی مشغولی می‌کند و هفتاد سال بدین طریق سلوک کرده و از کسی چیزی طلب نمی‌کند. قریب به ده هزار بیت شعر دارد این ابیات از اوست: مطلعیات:

مرا از سر هوای آن لب میگون نخواهد شد / نخواهم کند دندان از لبش تا خون نخواهد شد
دلا در عشق‌‌بازی همدم غم ساختی ما را / پی نظاره‌ای رسوای عالم ساختی ما را
ای دل به پرسشت دل سگ جانانه آمدست / دولت به پای خود به در خانه آمدست

4
بارها شنیده‌ام و شنیده‌اید میانه‌ی بحث‌های پرت و پلای توی مهمانی، که دوستان، لیوان به دست و آتش به پیشانی، ناگهان اظهارِ وجود کرده‌اند اندر فضای بی‌مرزِ شعر و شاعری، چنان که دستی توی هوا تکان داده‌اند و فی‌الحال، گوشه‌ی لب‌هاشان را پایین آورده‌اند و بی‌حال، حکمی صادر فرموده‌اند که: «توی این دوره زمونه! هرکسی از ننش قهر می‌کنه شعر می‌گه»؛ و یا بی‌ادبانه‌تر: «چوب تو سرِ سگ می‌زنی، شاعر...»؛ این حرف‌ها هر چند برای ایشان چیزی‌ست نظیرِ کیفِ تلق‌تولوقِ گندم و شاهدانه، اما اندکی توضیح لازم می‌آید برای از گردِ راه رسیدگانی که خبرش رسیده بارها که از پژواکِ صرفِ صیغه‌ی «تلق/ تلقا/ تلقوا»، ملتفتِ «پرت/ پرتا/ پرتوا» نگشته‌اند و همچنانشان گشته روزگار و بنده با همین گوش‌های خودم شنیده‌ام بارها که هر جوجه‌فوکل بلای نخوانده‌ای بنا می‌کند به توک‌توکِ حبّه‌های استادش، بی‌خبر از آنکه فی‌المثل؛
رفقا؛ تحفه‌ی سامی نمونه‌ای‌ست از پنجاه سال تاریخِ شعر و شاعری، با حدودِ هفتصد و اندی شاعرِ ریز و درشت که تازه شناسا بوده‌اند برای سام‌میرزای صفوی؛ تحفه‌ی سامی نمونه‌ای‌ست از جامعه‌ی شعرای آن دوران از دلّاک و قفل‌گر و پینه‌توز و بقال و کلوچه‌پز و طبیب و سلطان و مستِ بی‌سر و پا، در هر لباسی که بخواهی؛ تحفه‌ی سامی نمونه‌ای‌ست از واقعیاتِ جامعه‌ای با تولیدِ انبوهِ شعر و شاعری، در زمانه‌ای خیلی‌خیلی سیاه‌تر از آنی که پنداری...

5
حالا که به اینجای این یادداشت می‌رسم، با چند تن از دوستان در شهرِ فریدون‌کنار هستیم و ایشان همه خوابند و بنده نیز خیلی خوابم می‌آید و یک چیزی در درونم هِی به من می‌گوید که قصّه‌ی تحفه‌ی سامی را پس از چند ساعتِ آزگار در همین خطّه‌ی شاعرپرورِ مازندران ختم کن تا اطاله‌ی کلام خوانندگان را بیش از این‌ها آزار ندهد. پس دلم برایتان بگوید که یکی از پرش‌های ذهنیِ بنده همیشه این بوده‌است که چرا؟ واقعن چرا بسیاری از شاعران از حرفه‌ای بودن فقط به تولیدِ انبوه بسنده کرده‌اند؟
یادم هست چهارده سال بیشتر نداشتم که مرحوم آتشی بزرگواری کردند و چند شعرِ مزخرف از بنده را در «کارنامه»‌ی آن روزگار چاپ کردند و پای منِ بچه‌محصل را هم لاجرم باز کردند به دفترِ مجله تا بنشینم پای صحبت‌ِ شاعری که بخشی از کودکی‌ام بود و شعرهایش از همان بچگی، مترنّمِ لسانِ لکنتی‌ام. پیرمرد میانِ نصیحت‌هایش به تازه‌شاعری که لپ‌هایش از شرم گل انداخته بود، سیگارش را آتش زد و پکی سنگین بدان زد چنان که صدای جلزّ و ولزِّ توتون‌های بهمنِ پنجاه و هفت، خلاصه شد توی دمی که تا بازدم، به فاصله‌ای که چشم‌های خیره‌ام برق بزند، لحظه‌ها برقصاند توی هوا، با دود و آفتاب و مکثی که شکست و شاعری که می‌گفت: «می‌دانی جوان؟ من از صبح که می‌آیم اینجا تا شب فقط شعر می‌گویم.»
یا مثلن شاعر-منتقدِ عزیزِ مهربانِ روزگارِ ما آقای محمود معتقدی، هر روز صبح چنان چون دوره‌ی شریفِ کارمندی، پشتِ میز می‌نشینند و می‌سرایند و تایپ می‌کنند و آن وقت لطف می‌کنند و چند فراز از شعرشان را بر بال‌های نامرئیِ اس.ام.اس‌های ده‌کلمه‌ای سوار می‌کنند یا میل می‌کنند یا توی فیس‌بوک می‌گذارند و خلاصه از این پنجره که نگاه می‌کنم، خیلی‌خیلی حرفه‌ای هستند؛
و یا مثلن بزرگِ عزیزِ ما آقای مجابی، برنامه‌شان فشرده‌تر است و پس از یک روزِ سخت ولی شیرینِ کاری، به استقبالِ خواب‌هایی می‌روند که لامحاله آبستنِ آثارِ شریفی‌ست در یکی از ژانرهای ادبی؛
و من نامِ این سه بزرگوار را از آن جهت آوردم که هرسه‌شان تاجِ سرند و همیشه و همه جا یکی از حافظ‌الغیبانِ ایشان هستم و از دورانِ طفولیت، مخاطبِ دست به نقدشان. والّا بحثِ ما بر سرِ آن‌هایی است که قلم‌هاشان را همیشه و همه جا درمی‌آورند تا خدایی ناکرده اگر خانیِ شعرشان خشکید، هایکو بسرایند و از قافله‌ی منزل به منزلِ ادبیاتِ ده‌دهی عقب نمانند و فی‌الجمله این عادتِ مکروه نیز ریشه در قرن‌ها دارد و زیادبنویسانِ زمانه می‌توانند پدرانی هم برای خود برگزینند؛ پس به حکایاتِ دیگری از تحفه توجّه کنید:
مولانا غوّاصی خراسانی: مردی ابله و فقیر و گوشه‌نشین است و اوقات به خرده‌فروشی می‌گذراند و با آنکه هر روز او را مبلغی کاغذ می‌باید که شعر خود مسوده کند از هیچ کس طلب نمی‌کند و هر روز پانصد بیت می‌گوید و به واسطه‌ی آنکه زیاده از این نمی‌تواند نوشت، بدین اختصار می‌کند، سن او از نود متجاوز است و پیش از این به چهل‌سال در یکی از کتاب‌های خود این بیت گفته:
ز شعرم آنچه حالا در حساب است / هزار و پانصد و پنجه کتاب است
از جمله روضه‌الشهدا، قصص‌الانبیا، تاریخ طبری، کلیله و دمنه، ذخیره‌ی خوارزمشاهی را در یک جلد گفته[!] و آن اشعار موازی دو بیت هزار بیت می‌شود[!]...
و یا مولانا نازکی همدانی: اوقاتِ او صرفِ شعر می‌شود و هر روز قریب به هزار بیت می‌گوید و بر خود لازم کرده که جمعِ کتبِ نظم را جواب گوید از جمله شاهنامه که فردوسی به سی سال گفته او به سی روز[!] گفته بود و در شعرِ او ردیف و قافیه غلط بسیار است و به غیر از تخلص در شعر او نازکی نیست...

6
و امّا حکایت‌ِ بامزّه‌ی دیگری نقل می‌کند این سام میرزا:
مولانا استاد نوری قفل‌گر: از بزرگانِ زمان و نوادرِ دوران است در آن صنعت به مرتبه‌ای ماهر بود که دوازده قفل از فولاد ساخته بود که درونِ پوستِ پسته می‌گنجید و همه را کلید بود.
بعد از هفتاد سال به خاطرِ شریفِ ایشان رسید که شاعر می‌باید شد، بنیادِ شاعری کرد و با وجودِ آنکه شعرِ او ناموزون است و معنی هم ندارد، این مطلع زاده‌ی طبعِ لطیفِ ایشان است:

خوش گنبدی است گنبدِ نقاشِ دل / در صفاهان سر به چرخ و پا به گل

و در جوابِ این مطلعِ خواجه حافظ که فرموده:

مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مهِ نو / یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگامِ درو

استادِ مذکور این مطلع فرموده‌اند:

کره‌ی تندِ فلک دیدم و او در تک و دو / گفتمش تند مرو جوجوجو، جوجوجو

در محلِ خواندنِ مصراعِ ثانی به هر دو دست دامنِ خود را گرفته و می‌جنبانید، چنانکه به اسب گریخته جو در دامن کرده نمایند تا آرام گیرد و نگریزد.

عرض شود که مرحومِ مغفور دکتر رکن‌الدین همایون فرخ، مصحّحِ محترمِ تحفه‌ی سامی، از استادانِ ارجمندِ ادبِ فارسی که طفلک ناخواسته به دامِ شارلاتانیسمِ ناشی از عقب‌ماندگیِ جانوارانِ تک‌یاخته‌ی معاصر افتاده، در مقدمه‌ی کتاب مرقوم کرده‌اند: «با کمالِ تاثر و تاسف باید گفت که زمانِ ما نیز فارغ از این بلا نیست و دیوانگانی که از هر در رانده و از هر جا مانده‌اند، به میدانِ سخنوری تاخته و عرض و آبروی خود باخته و فرهنگ و ادبِ ما را دچارِ ادبار و تباهی و گمراهی ساخته‌اند.»
استادِ عزیز آنگاه زیر تیترِ بُلدِ «به نامِ شعر در زبان فارسی»، تیترِ دیگری زده‌اند: «این چنین یاوه‌ها و ژاژها می‌سرایند؟!»، و چند شعر از شاعرانِ معاصر آورده‌اند که مثالِ نخست، یکی از شعرهای نصرت رحمانی است و از آنجا که خوانندگانِ این یادداشت بر خلافِ استادِ مذکور، ادبیات را آفتابه‌لگنِ هفت‌دستِ بی‌هنرِ پدرانشان نمی‌دانند، ما نیز با لبخندی خشکیده روی لب‌هامان، از آوردنِ آن شعرها خودداری می‌کنیم و فاتحه‌ای می‌فرستیم به روحِ پرفتوحِ استاد و بی‌هیچ فوتِ وقتی نیز... صلوات!

و راستی را در این میان یادم هست که شبی در مراسمی جدّی که به پاسِ یک‌عمر خدمت‌های بی‌قیمتِ شاعر و مترجمی پرکار و خوش‌کار به پا شده بود، خانمی شیک‌پوش و مسنّ و با طراوت، بی‌مقدمه مرا که دید، پس از احوالپرسی و این‌ها، گفت: من هم یتیم‌زاده‌ام! پدرت... آخ ببخشید! فندکت کوش؟!

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی