پرینت

بیلبوردهای ادبی

نوشته شده توسط سهند آقایی. Posted in یادداشت‌های در حاشیه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

بیلبوردهای ادبی

سالِ گذشته روی پلِ سیّدِ خندان، با سرعتی حدودِ هشتادکیلومتر در ساعت، گوش فراداده‌بودم به برنامه‌ای ادبی در رسانۀ سمعی، که مجری‌اش، با آن لحنِ کذای شعرخوانی، آن‌جوری‌اش که به ناله می‌ماند، بنا کرده‌بود به خوانشِ مغلوطِ شعری از سعدی. باری، صدا را کشتم و سیگاری آتش زدم که ناگهان، ای دریغا ای دریغا ای دریغ! بیلبوردی عظیم در برابرم ایستاد که رویش نوشته‌بود:
از همکاریِ شما سپاسگذاریم
و بنده که مسمومِ بوی پارگینِ شعرخوانیِ مغلوط و گازِ اشک‌آورِ املای «بگذاریم» بودم، خودم را می‌دیدم که به اعتراض، دست‌هایم را بسته‌ام به نرده‌های وزارتِ آموزش‌وپرورش- و راستی را متاسّفانه بنده هفت سال است که جامۀ معلّمِ ادبیات به ‌تن کرده املای واژگانِ بدونِ کاربردِ فارسی درس می‌دهم- و مسلول، سکوت‌ کرده‌ام شدیدن بدونِ شرح و صلح‌آمیز، که یا ایها‌الناس! چرا بچّه‌های ما باید املای «اضغاثِ احلام» را بسپارند به حافظه‌های دیداری؟ چرا؟ تا وقتی بزرگ شدند و دکتر شدند و مهندس، سپاسگزارم را با ذال بنویسند؟ همین‌ها بشوند مدیرانِ فرهنگیِ شهرداریِ تهران و اگر بگویی که جانِ من خطا اینجاست، بگویند: چه فرق می‌کند استاد؟!
و اینک، بازسازیِ صحنه: بندۀ حقیر می‌گویم: عزیزکانِ من ای مدیرانِ فرهنگی! هیچ فرقی نمی‌کند امّا، غلط می‌کنید، یعنی اشتباه می‌کنید که می‌نویسید سپاسگذاریم؛ بنویسید: متشکریم. خیره نگاهشان می‌کنم؛ اُکی؟ و هنگام که سرهاشان را به نشانۀ تایید تکان می‌دهند، می‌گویم: مرسی!

و امّا بنده همیشه به‌دقّت، شعرهایی را که بخشِ خصوصی و دولتی، به دیوار‌ها و پل‌ها و بیلبوردها منصوب می‌کنند، خوانده‌ام و بارها سرِ همین خواندن‌ها، خودم را درحالاتِ مختلفی تصوّر کرده‌، به مصافِ حوادثِ ناگوار رفته‌ام. چرا؟ عرض شود که... این ابیاتِ منتخب را می‌شود اینگونه تقسیم‌بندی کرد:
الف) ابیاتِ سست و بی‌مزه‌ای که به قولِ ادبا هیچ لطفی ندارند و خالی از سلاست و جزالت و فصاحت و بلاغتند.
ب) ابیاتی که پر از سلاست و جزالت و فصاحت و بلاغتند امّا، هیچ ربطی به موضوعِ بحث ندارند و این یعنی، بر شالدۀ بلاغت بنا شده امّا روان نگشته‌اند یا شاید، این مشکل از ماست که ارتباطِ میانِ فلان کشکِ پاستوریزه و «دردِ عشقی کشیده‌ام که مپرس!» را نمی‌فهمیم.
پ) ابیات و عباراتی که «شعر-خراب-کن» هستند. مثلن انتخابِ «به کجا چنین شتابان...» که قرار است رانندگانِ سهل‌انگار را به راهِ راست هدایت کند.
ت) ابیاتی که پر از سلاست و جزالت و فصاحت و بلاغتند، و به‌تقریب و صواب انتخاب شده‌اند امّا، نامِ شاعرشان را غلط ذکر می‌کنند. مثلن با چشم‌های خودم دیدم که این بیتِ سعدی را
ماه فروماند از جمالِ محمّد سرو نباشد به اعتدالِ محمِد
که به اقتضای مبعثِ پیامبرِ اسلام گزین شده بود، به نامِ «جامی» ثبت‌ کرده‌بودند.
ث) ابیاتی که پر از سلاست و جزالت و فصاحت و بلاغتند، و به‌تقریب و صواب انتخاب شده‌اند امّا با عرضِ شرمندگی غلطِ املایی! دارند. مثلِ
تو را ز کنگرۀ عرش می‌زنند سفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست
که بر پیشانیِ دعوت‌نامۀ دیواریِ همایشی رسمی در بابِ خودشناسی! نقش بسته‌بود.
ج) ابیاتی که پر از سلاست و جزالت و فصاحت و بلاغتند، و به‌تقریب و صواب انتخاب شده‌اند، غلطِ املایی ندارند و تعدادشان خیلی‌خیلی کم است. مثلن شهرداریِ تهران، محرّمِ گذشته، بیتی در جای‌جایِ تهران آویخت و ما را شدیدن شگفت‌زده کرد...
هفته‌ای از مشاهدۀ این بیت در اتوبانِ بابایی-شرق نگذشته‌بود که فرزادِ مروّجی، آن شیرازیِ شعرآشنا مهمانمان بود و داشتیم گپ می‌زدیم که فرزاد را برقِ دیدگان جهید و همان چهارزانو پرید و انگار که بادِ تندِ حیرت توی صورتش وزانده باشند، گفت: راستی سهند! همین حالا که داشتم می‌آمدم پیشت، بیتی نوشته‌بود روی... و من پریدم توی... گفت، گفتم، باهم، درهم:
این مُصحَفِ حروفِ مقطّع که ریخته اجزای او به صفحۀ هامون حسینِ توست
شاعرش کیست؟ گشتیم و جُستیم. جای همه‌تان خالی. شبِ خوبی بود.
خلاصه شهرداریِ تهران پس از مدّت‌ها، اتّفاقی یا از روی ذوق و سخن‌شناسی، بیتِ شایسته‌ای را انتخاب کرده‌بود که به استقبالِ خانه‌ای از دوازده‌بندِ محتشمِ کاشانی‌ است، از غزلِ آیت‌الله شیخ محمدحسین غروی اصفهانی کمپانی، متخلّص به مفتقر. الغرض، این‌ها را گفتم که خودم را خالی کنم، والّا صدای ما کوتاه است و گوشِ ایشان بسته‌‌.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی