پرینت

واکاوی شخصیت "جلال آریان" در داستان‌های اسماعیل فصیح-امین علی‌اکبری

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in یادداشت

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

این مرد نعش‌های زیادی را به دوش کشیده!
واکاوی شخصیت "جلال آریان" در داستان‌های اسماعیل فصیح
امین علی‌اکبری
در ادبیات فارسی شخصیت ماندگار کم نداریم، شخصیت‌هایی که نمی‌شود ادبیاتی بود و راحت فراموششان کرد، شخصیت‌هایی مثل "آیدین"(یا همان سوجی دیوانه) سمفونی مردگان(عباس معروفی)، شخصیتی مثل "هومر" یا "اکبر شیراز" در سفر شب(بهمن شعله‌ور)، شخصیتی مثل "فرخ" در تهران مخوف(مشفق کاظمی) که واقعاً نمی‌شود او را فراموش کرد، هر چقدر هم که گه‌گاه سطحی باشد و دم دستی جلوه کند باز فراموش نشدنی‌ست، یا شخصیتی مثل "هستی نوریان" در دوگانه! سرگردانی (سیمین دانشور) یا شخصیت "کنیزو" در داستان کوتاهی به همین نام از منیرو روانی‌پور.
البته هر کدام از این شخصیت‌ها می‌توانند بنا به سلیقه و ذائقه‌ی مخاطب، تاثیرات متفاوتی داشته باشند و در ذهن یک مخاطب بمانند و یا هیچگاه جایی در ذهن او پیدا نکنند، این یک امر کاملاً شخصی و حسی‌سست، و هیچکدامشان هم –به جز "هستی" در دوگانه‌ی دانشود- حضوری در دنباله‌ی آن اثر نداشته‌اند، اما ادبیات ایران یک شخصیت همیه حاضر هم دارد، شخصیتی که تقریباً یک دوره‌ی سی ساله را در ادبیات ایران تجربه کرده و حضوری بی‌وقفه در آن داشته : "جلال آریان"! شخصیت ثابت داستان‌های اسماعیل فصیح، شخصیتی که می‌توان آن را نمودی بیرونی از شخصیت خود فصیح دانست، هرچند فصیح معتقد بود که فقط جلال آریان ِ "عشق و مرگ" را می‌شود نمونه‌ای کاملاً مشابه به او دانست.
شخصیت "جلال آریان" شخصیتی‌ست که که در همه‌ی داستان‌های اسماعیل فصیح حضوری پررنگ دارد و همگان بر این باورند که این شخصیت برداشتی از شخصیت خود فصیح است، و بیشترین قرابت و وجه اشتراک با او را دارد. جلال آریان تحصیل کرده‌ی فرنگ رفته‌ای‌‌ست سرخوش – اگر این سرخوشی را به سکولاریسمی که گاه فصیح را به آن متهم می‌کنند ربط ندهیم – که وقایع و ماجراهای زیادی را در زندگی‌اش تجربه کرده و حالا دارد آن تجربه‌ها را برای ما بازگو می‌کند. تجربه‌هایی که خود فصیح می‌گوید: "همیشه کشیدن یک نعش بر دوش، یکی از اصلی‌ترین کارهای جلال آریان است". نمونه‌های این حرف را در روایت‌های مختلفی که در داستان‌‌ها می‌شنویم، می‌بینیم. آنگاه که در "شراب خام" جلال آریان از دوستی می‌گوید که به روستایی می‌رود تا فقط بنویسد و روزی تبدیل شود به "ویلیام فالکنر" ادبیات ایران. این دوست از بیماری صرع هم رنج می‌برده و در نهایت هم در آن روستا با جهل روستاییان به خاک سپرده می‌شود، جلال آریان راهی آن روستا می‌شود تا جنازه را به تهران بازگرداند، و وقتی جنازه را از خام بیرون می‌کشند می‌فهمد که دوستش نمرده بوده و همان صرع آمده بوده سراغش و روستاییان به گمان فوت او، او را به خاک سپرده بودند یا وقتی که در "ثریا در اغماء" از ایران راهی پاریس می‌شود تا در کنار خواهرزاده‌اش ثریا باشد که مدتی‌ست بر اثر تصادف به اغماء دچار شده و این دایی رفته که هوای او را داشته باشد. یا وقتی که در "زمستان 62" بارها و بارها جنگ را لمس می‌کند و جنازه‌های شهدا را می‌بیند، ادریس آل مطرود را در حالی پیدا می‌کند که یک دست و یک پایش را از دست داده، یا در نهایت در همان زمستان تلخ و پایان‌ناپذیر، جنازه‌ی دوستی را به دوش می‌کشد که اصلا قرار نبوده شهید شود، و این صحنه را می‌توان یکی از تلخ‌ترین تشییع‌جنازه‌های ادبیات ایران دانست. در هیچکدام از داستان‌های فصیح، مرگ، غایب نیست و همیشه حضوری کامل دارد، در "دل کور"، در "درد سیاوش"، در "شراب خام" و ... همه جا می‌شود مرگ را دید و اتفاقاً جلال آریان را هم دید، انگار که بناست هرجا مرگ هست جلال آریان هم باشد، یا هرجا که جلال آریان هست، مرگ هم باشد. انگار که این دو را از هم جدایی‌ای نیست!
تعبیرهای مختلفی درباره‌ی جلال آریان در این سال‌ها بکار برده شده، عده‌ای او را نماد و نماینده‌ی طبقه روشنفکر غرب زده دانسته‌اند، عده‌ای او را مدلی از یک آدم خوش‌گذران و سرخوش و بی‌تفاوت دانسته‌اند، عده‌ای او را نوعی از یک سکولار ِ لائیک  دانسته‌اند، برخی هم او را شخصیتی منفعل و بی‌طرف و بی‌جهت دانسته‌اند که فقط نظاره‌گر است و وقایع را می‌بیند و بسته به آن لحظه و حالی که دارد، تصمیم می‌گیرد. همه‌ی اینها و بحث‌های دیگری که درباره‌ی جلال آریان مطرح می‌شود به این دلیلی است که جلال آریان شخصیتی دنباله‌دار و ادامه‌دار است و بخش عمده‌ای از ادبیات این مملکت را دیده و تجربه کرده، یک تک شخصیت نبوده که در ابتدای یک داستانی وارد شود و در جایی دیگر هم خارج شود، هست، در داستان‌های متعددی هست و می‌شود او را بخشی از زندگی فصیح نیز دانست. جلال آریان در نهایت، یک شخصیت است، شخصیتی که تلخ نیست، غم و غصه‌ای ندارد، خوش است و سرحال، آدم‌های زیادی را می‌شناسد و هیچ وقت کارش گیر نمی‌ماند، وضع مالی‌اش هم خوب است، و همیشه هم بهترین زندگی را دارد و خوب می‌خورد و خوب می‌گردد و خوب می‌پوشد! زندگی سختی هم ندارد و معمولاً هرچه سختی در اطراف او هست از دیگران ساتع شده و به او رسیده، و واقعاً یکی از وجوه شخصیت او هم این است که این مشکلات را حل کند! از طرف دیگر در مسیر حل مشکلات دیگران، هرازگاهی زنی یا دختری هم قرار می‌گیرد که شیقته‌ی جلال آریان می‌شود و جلال آریان هم خیلی مقاوتی نشان نمی‌دهد، شخصیت‌هایی مثل لیلا آزاده، مریم جزایری و ....

در نهایت، جلال آریان شخصیتی‌ست که نمی‌شود او را از تاریخ ادبیات فارسی حذف کرد، شخصیتی‌ست که چه او را نمونه‌ای از شخصیت خود فصیح بدانیم و چه ندانیم، تفاوتی در شخصیت دوست‌داشتنی و جذاب او رخ نمی‌دهد.مسئله این است که جلال آریان فراموش شدنی نیست و اتفاقاً دوست داشتنی هم هست. آنقدر دوست داشتنی که نمی‌شود مثلا "زمستان 62" یا "ثریا در اغماء" یا "درد سیاوش" را بدون او تصور کرد، و حتی اگر کمی پا را فراتر نهیم، می‌شود گفت:
"نمی‌شود ادبیات ایران را بدون جلال آریان تصور کرد"

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی