پرینت

یک پرسش - سه نویسنده (زیر نظر داوود آتش‌بیک)

. Posted in پرونده داستان ایرانی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

بازار بی بازار
یک پرسش - سه نویسنده


داوود آتش بیک

( علی چنگیزی، حامد اسماعیلیون و مجتبی پورمحسن )
 ناخن که بیندازی و همان صفحات اول هر کتابی را ورق بزنی متوجه می‌شوی ادبیات ما وضعیت اسف باری دارد. تیراژهایی که تاق سقفشان 2 هزار نسخه است و نوبت‌هایی که به زور به چاپ دوم یا سوم رسیده‌اند. فروشگاه‌هایی که ناله‌ی ورشکستگی سر داده‌اند و شهرستان‌هایی که هیچ وقت رنگ کتاب نمی‌بینند.
کجایند مردمانی که سابقه ی تاریخی‌شان، جشن‌هایشان و غم‌هایشان به شعر و ادبیات گره خورده بود؟ دور هر میزی که می‌نشستی صحبت از حافظ بود و شاهنامه.سعدی و مولانا. اصلا چرا راه دور برویم، کدام ایرانی که سواد خواندن و نوشتن داشت، سی سال پیش، صادق هدایت را نمی‌شناخت؟ کتاب‌های شریعتی را دوره نکرده و بخاطر خرمگس دو سه فصل کتک جان‌دار نوش نکرده بود؟
آیا آن رجعت یکباره به سوی ادبیات تنها نتیجه‌ی جو و شرایط زمانه‌اش بود؟

در این باره سخن بسیار است اما هرچقدر هم که کلمه‌ها را ردیف کنیم، هیچ کس پاسخ این سوالات را بهتر از خود نویسندگان نمی‌داند: 
- چرا کتاب‌هایی که جایزه‌ها را از یک کنار درو می‌کنند باز هم نمی‌فروشند؟
- چرا کتاب‌های عامه‌پسندی که در جلب نظر خواص موفق نیستند  تیراژهای چند ده هزار نسخه می‌گیرند؟
- یک نویسنده چطور می‌تواند هم نظر منتقدین را به لحاظ ارزش‌های ادبی جلب کند و هم در بازار با استقبال مخاطبین عام مواجه شود؟
- آیا ارتباط با مردم برای یک نویسنده اهمیتی دارد؟
شاملو می گفت مرا به خوانندگانم کاری نیست. من شعرم را می گویم، ترجمه‌ام را می‌کنم، اثر هنریم را ارائه می‌دهم، حالا می‌خواهد ملتی را خوش آید و یا که یکسر هو شود. اما هم او از پر فروش‌ترین‌های این روزهاست. پس مشکل جای دیگریست.
در این باره با چهار نویسنده صحبت کردم و آن‌ها هم پاسخ‌هایی را بسته به نظرگاهشان ارائه دادند.


عامه‌پسند یا عوام‌پسند؟
علی چنگیزی

اول جا دارد به این نکته اشاره کنم که ادبیات «عامه‌پسند» با ادبیات «عوام‌پسند» تفاوت دارد. هیچ اشکالی ندارد و چه بسا بهتر است ادبیات عامه‌پسند باشد و مخاطب زیادی برای خودش جور کند. از این نظر اگر نگاه کنیم آثار تعداد زیادی از نویسندگان عامه‌پسند هستند. اما عوام‌پسند بودن بحث دیگری است این آثار عوام‌پسند است که به نظرم سخیف هستند. در کل ادبیات باید تلاش کند سلیقۀ این «عامه» را ارتقاء دهد نه اینکه یکسر آن را نفی کند که نفی‌اش در کل کار چندان عاقلانه‌ای هم نیست. حتا رمان‌های «همینگوی» را هم عامه‌پسند دانست، یا داستان‌های «مارکز» یا «دسس پدس» و خیلی‌های دیگر مثل این‌ها. هر خواننده‌ای با این آثار رابطه برقرار می‌کند. اما مثلا «جویس» یا «فاکنر» نویسندگانی هستند که کمتر «عامه» مردم با آنها رابطه برقرار می‌کنند. یا اگر بخواهیم به آثار مملکت خودمان نگاه کنیم «صادق هدایت» یک نویسنده «عامه‌پسند» است اما کارهایش به هیچ وجه سخیف نیستند. موضوع مهم این است که ادبیات «عامه‌پسند» و «خواص‌پسند»، اگر به خواص ادبیات دوست اعتقاد داشته باشیم، یک جاهایی با هم هم‌پوشانی می‌کنند به نظرم اینجاهاست که ادبیات کارخودش را درست انجام داده است. مثل آثار «هدایت» یا «جلال آل احمد» که همه دوست دارند یا «عباس معروفی» مثلاً. در کل هر نویسنده‌ای به دنبال خوانده شدن است، هر چه بیشتر خب بهتر. هر چند این هم به عوامل زیادی وابسته است.
به نظرم اینکه داستانی تکنیک داشته باشد، فرم داشته باشد اما مردم از خواندنش لذت نمی‌برند یعنی یک چیزی نداشته است، یا کم داشته است، تمام این‌ها –فرم، تکنیک و...- ابزاری است برای جذب مخاطب. به قول معروف یک جای کار می‌لنگد حالا کجاییش بستگی به خود کتاب دارد. اما به نظرم بیشتر کارهای ما متاسفانه ضعف قصه گویی دارند و به اصطلاح نفس ندارند این است که خواننده هر کار هم بکند نمی‌تواند با این کار خوش فرم بی‌قصه رابطه برقرار می‌کند. راستش من زیاد هم این کارها را خواص پسند نمی‌دانم. خواننده در درجه اول دلش می‌خواهد قصه بخواند و چند لحظه‌ای از ملال زندگی روزانه دور شود. اما دیگر خود کتاب باعث ملال شود دیگر نور علی نور است این یعنی خود نویسنده نمی‌دانسته برای کی دارد می‌نویسد یا چرا دارد می‌نویسد. شخصاً اعتقاد دارم نویسنده باید این توانایی را داشته باشد که هم خواننده را جذب کند هم از نظر تکنیکی داستان خوبی کارسازی کند. مثل بیشتر نویسندگانی که بالاتر اشاره کردم.

حاشیه‌ای بر ارتباط کیفیت یک اثر ادبی و تیراژ
توفان در فنجان
مجتبا پورمحسن

آیا کتابی که پرفروش است، حتماً کتاب خوبی یا ارزشمندی است؟ به عبارت دیگر آیا می‌توان بین فروش و ارزش یک کتاب ارتباط برقرار کرد؟ از سوی دیگر، هر کتاب ارزشمندی، پرفروش خواهد شد؟ و این‌که آیا اگر کتابی پرفروش نشد، کتاب خوبی نیست؟ آیا طبق منطقی به ظاهر روشنفکرانه، پروفروش بودن یک کتاب، به نوعی می‌تواند نشانگر عامه‌پسند بودن یک اثر ادبی و ارزش ادبی پایینش باشد؟ تمام این سوالات و پرسش‌هایی با منطق‌های مشابه همیشه مطرح بوده و انگار پایانی ندارد. برای پاسخ دادن به این سوالات باید از منطق استقرایی استفاده کرد. چرا که تاریخ ادبیات نشان داده، نمی‌توان صرفاً با منطق استعلایی سراغ این نوع سوالات رفت. اما منطق استقرا، مبنی بر واکنش‌های مشابه به دفعات قابل توجه است. بنابراین تیراژ یا همان شمارگان نقش مهمی در پاسخ به این پرسش‌ها دارد. حال بیاییم بنگریم که یک کتاب پرفروش ادبی در ایران، چند نسخه به‌فروش می‌رود. فرض کنیم تیراژ هر چاپ یک کتاب ادبی 2000 نسخه باشد (که البته به‌طور متوسط شاید 1500 نسخه باشد) و یک کتاب پرفروش ادبی 15 بار تجدید چاپ شود. با این اوصاف یک کتاب پرفروش ادبی، حدود 30 هزار نسخه به فروش می‌رسد. همان‌طور که می‌دانیم استقرار مبتنی بر تعدد است. بنابراین آیا می‌توان با فروش 30 هزار نسخه‌ای یک کتاب، در کشوری 75 میلیون نفری، براساس استقرار، استدلال کرد؟ توجه داشته باشیم که به دلیل بیمار بودن صنعت نشر و نقص سیستم توزیع کتاب، کتاب‌ها در بازار نشر، آثار ادبی رقابت برابری ندارد. در ضمن این تعداد آن‌قدر کم است که نمی‌توان آن را معیاری برای یک جامعه آماری مناسب تلقی کرد. فراموش نکنیم که تعداد در این استقرا، چندان هم برابر نیست. یعنی نمی‌توان یک خواننده کتاب را با یک خواننده دیگر هم‌سنگ دانست. بنابراین در جامعه‌ای با مختصات ایران که جامعه‌ای کتاب‌نخوان است، به سختی بتوان پرفروش بودن یک کتاب را دلیلی برای کیفیت ادبی اثر دانست. از طرف دیگر نفروختن یک کتاب ادبی هم نمی‌تواند معیاری بر کیفیت ادبی پایینش باشد. به‌خصوص در جامعه کتاب‌نخوان ایرانی، شاید فروش فقط 30 هزار نسخه‌ای یک کتاب، اتفاقی عجیب به نظر برسد، اما فروش نرفتن 1500 نسخه چاپ اول یک اثر ادبی، رخداد غیرمنتظره‌ای نیست. چه کسی می‌تواند ادعا کند که همان سی هزار نفری که یک کتاب پرفروش را خوانده‌اند، حتماً موفق به خواندن کتابی کم‌فروش هم شده‌اند؟ اصلاً شاید مدل نوشتن یک نویسنده جوری نباشد که انبوهی از مخاطبان را جلب کند، انبوهی که در کشور ما فقط 30 تا 50 هزار نفر است. با این همه به نظر نمی‌رسد در کشور ما با آمار کتاب‌خوانی فاجعه‌آمیز، تیراژ یک اثر ادبی دلیلی بر کیفیت ادبی اثر باشد. اما باید در نظر داشت به عنوان یک فعال در عرصه فرهنگ طبیعی است که از فروش هر اثر ادبی، فارغ از کیفیت ادبی‌اش استقبال کنیم و امیدوار باشیم که یک روز تیراژ کتاب‌های ادبی با کیفیت اما نامجبوب‌مان، همین سی هزار نسخه باشد. و البته پرواضح است که در نقد و عیاری یک اثر ادبی، فقط می‌توان یک عدد کتاب را مورد بررسی قرار داد، نه سی هزار نسخه‌ای را که از آن به فروش رفته است. زمان درازی در پیش داریم تا به جایی برسیم که حرف از مقایسه کتاب‌های پرفروش و کم‌فروش به میان آوریم. تا آن روز بهتر است با تیراژ 40-30 هزارنسخه‌ای کتابی پرفروش، در فنجان توفان به پا نکنیم.

ادبیات بدنه
حامد اسماعیلیون


در سینمای ایران اصطلاحی رایج است به نام سینمای بدنه. سینمای بدنه به فیلم‌هایی گفته می‌شود که برای جذب تماشاگر و موفقیت در فروش ساخته می‌شوند معمولا با  حضور ستار‌ه‌های اوج گرفته در فیلم یا به کار بردن داستانی جدید یا به سبک این‌روزها با استفاده از طنزی سخیف و مبتذل. منتقدان سینما معتقدند سینمای بدنه باعث می‌شود تهیه‌کنندگان گاه‌گداری از کارگردان‌ها و فیلم‌های متفاوت هم حمایت کنند.
متاسفانه در مقایسه‌ای سرسری با سینمای بدنه درمی‌یابم که در ادبیات ما کتاب‌های بدنه یا کتاب‌هایی که اقتصاد نشر را سر و سامان می‌دهند قسمت عمده‌ی کتاب‌ها را تشکیل می‌دهند. دیوان اشعار شعرای کلاسیک، کتاب‌های روانشناسی و رازهای موفقیت و رمان‌های عامه‌پسند احتمالا عمده‌ کتاب‌هایی هستند که هر روز در کتابفروشی‌های ما فروخته می‌شوند. در این میان داستان‌های کوتاه و رمان‌های ایرانی وضعیت چندان بدی هم ندارند شاید در مقایسه با کتاب‌های شعر نوی شاعران جوان. شاید سقف تیراژ 5000 برای  کتابی با نثر دشوار با ذائقه‌ی خوانندگان ایرانی ناامیدکننده هم نباشد. باید پذیرفت که خوانندگان ایرانی عمدتا خوانندگان ادبیات جدی یا دشوار نیستند، به داستان سرراست بدون اوج و فرودهای تکنیکی یا فلاش‌بک‌های متعدد عادت دارند و ترجیح می‌دهند وقت آزاد خود را به روش ساده‌تری بگذرانند. (اضافه می‌کنم که در آماری که از کشور آلمان دردسترس هست گفته شده هفده درصد مردم آلمان خواننده‌ی پیگیر ادبیات هستند. بگذریم از روزنامه‌خوان‌ها و خوانندگان مجلات و کتاب‌های عامه‌پسند و احتمالا اشعار گوته و باقی قدما.)
حال در این ادبیات داستانی و با این مقدرات کمتر کتابی را می‌توان پیدا کرد که هم نظر منتقدان و هم نظر خواننده‌ی معمولی را جلب کند و تیراژ بالایی داشته باشد. منتقدانی که تکنیک‌ها و زبان را می‌سنجند و خوانندگانی که بسیار آسان‌گیرترند. در این میان می‌توانم اشاره کنم به کتاب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم اثر خانم زویا پیرزاد. نوشتن چنین کتابی کاری است سهل و ممتنع. نثر کتاب نثر دشواری برای خواندن نیست. تکنیک عجیب و غریبی هم در آستین نویسنده نیست اما اکثر خوانندگان بعد از اتمام کتاب احساس شوق و رضایت می‌کنند. منتقدان هم اکثرا راضی‌اند. کتاب آن‌قدر جان دارد که یقه‌ی منتقد را هم بگیرد. چنین داستان‌هایی به‌ط‌ور کلی در ادبیات داستانی ما کمتر نوشته می‌شوند چون عده‌ای از نویسندگان چشم به منتقدان دارند و عده‌ای به خوانندگان. اما سوال اصلی و مهم‌تر این‌جاست. نویسنده برای چه می‌نویسد؟
این سوال را چندباری از نویسندگان نزدیک به خودم و تقربا هرچند یک‌‌بار از خودم پرسیده‌ام. پاسخ‌ها متفاوت بوده‌اند. جالب‌ترین پاسخی که شنیدم این بود: من با لذت نوشتن، می‌نویسم.
در نهایت اضافه می‌کنم من بعد از اتمام اثر به مخاطب فکر می‌کنم و محال است برای خوشایند او کلمه‌ای را اضافه یا کم کنم که بخواهد مثلا بر فروش کتاب موثر باشد. به نظر من نوشتن یک رمان یا داستان کوتاه سریال نود شبی تلویزیونی نیست که بر ذائقه‌ی تماشاگر متکی باشد. مخاطب یک کتاب بالاخره در جامعه‌ی ما مخاطبی دیریاب و باارزش است و معتقدم با وجود فقر خواننده‌ي پیگیر، داستان خوب مخاطب‌اش را بالاخره پیدا می‌کند. 

توضیح: مخاطبین عام کسانیند که ادبیات را به طور حرفه‌ای دنبال نمی‌کنند.

بخاطر همکاری این سه نویسنده با ادبیاتِ‌ ما متشکرم.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی