پرینت

شیاطین سُرخ، یادداشتی بر «من منچستر‌یونایتد را دوست دارم» نوشته‌ی مهدی یزدانی‌خرم - آرش معدنی‌پور

نوشته شده توسط آرش معدنی‌پور. Posted in ویژه‌نامه‌ی: مهدی یزدانی‌خرم

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

شیاطین سُرخ
یادداشتی بر «من منچستر‌یونایتد را دوست دارم»
نوشته‌ی مهدی یزدانی‌خرم
آرش معدنی‌پور

1-    «پوستینی کهنه دارم من،
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبارآلود
سال‌خوردی جاودان‌مانند
مانده میراث از نیاکان‌ام مرا، این روزگارآلود.
جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من؛
کز نیاکان‌ام سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرّات شرف در خانه‌ی خون‌شان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتّا برای آدمیّت، تنگ،
خنده دارد از نیاکانی سخن‌گفتن، که من گفتم...»
(میراث / آخر شاه‌نامه / مهدی اخوان‌ثالث / چاپ اوّل:1338)

چاپ کتاب «من منچستریونایتد را دوست دارم»، با هر متر و معیاری، به‌نظرم یک اتفاق است در ادبیات داستانی این روزهای ‌ما؛ یک اتفاق خوب. به‌نظرم بحث درباره‌ی شاه‌کار بودن یا نبودن این کتاب، بحثی فرعی و حاشیه‌ای است، چرا که درباره‌ی هر اثر هنری، با نگاه‌کردن از زوایای مختلف و اصل‌قرار دادن پیش‌فرض‌های متفاوت، می‌توان به چنین نتایجی رسید، و یا، از آن‌طرف، ذره‌بین موشکافانه و «منتقد‌نمایانه»‌ای به‌دست گرفت و از هر چیز ریز و درشتی، ایراد گرفت و کاه‌ها را کوه کرد و از هر سوراخی، دروازه‌ای ساخت. اما هیچ فکر کرده‌اید که از این افراط و تفریط‌ها قرار است به چه نتیجه‌ای برسیم؟ چه برآیند خوب و به‌دردبخوری عایدمان شده از این‌همه خود‌بزرگ‌بینی‌ها و خود‌کم‌بینی‌ها در طی این همه سال؟ جز این‌که همه‌ی این هوار‌کردن‌ها، تنها کینه‌ی‌مان را از هم بیشتر کرده و خشم‌مان را نسبت به هر‌که و هر‌چه خلاف عقیده و سلیقه‌ی‌مان بوده، شعله‌ور‌تر؟ اگر می‌گوییم فلان کتاب (همین "منچستر...") شاه‌کار است، چه‌قدر به جوانب حرف‌مان آگاه‌ایم، و اگر می‌گوییم (مثلا) سرتاسر چرند است، یا ضعیف است و داستان‌گویی‌اش مشکل دارد و شخصیت‌های‌اش را نمی‌تواند از آب و گل دربیاورد و... حواس‌مان هست که داریم آن را با چه چیزهایی مقایسه می‌کنیم و اصلا مترمان و مقیاس‌مان معلوم است؟ البته که نقد هم برای خودش آدابی دارد، البته که خیلی‌ها بلدند مو را از ماست بیرون بکشند و سره را از ناسره آن‌قدر خوب تشخیص می‌دهند که پدرشان را از سر‌آلکس فرگوسن، اما، به‌نظرم این لازم و ضروری است که صریح و روشن معلوم کنیم که در چه حوزه‌ای و چه مساحتی داریم حرف می‌زنیم؟ اگر بحث‌مان «ادبیات داستان معاصر ایران» است، که من واقعا فکر می‌کنم چاپ این رمان، اتفاق خوب و مثبتی است در این چارچوب.

2-    «با خواندن کتاب "آلیس در سرزمین عجایب" مشخص می‌شود که "گوینده‌گان" هماره آن‌چیزی را که خود می‌خواهند، با زبان می‌گویند؛ یعنی همیشه اشارات و موقعیات را بنا به نفس خویش تغییر می‌دهند و، خود، مدلول را به هرجایی که بخواهند، می‌نشانند. و این همان عنصری است که در مصرف مواد رخ می‌دهد: تغییر مکان مدلول‌ها به مکانی کاملا شخصی؛ در‌غلتیدن به حیطه‌ای کاملا از آن خویش: اسکیزوفرنی.»
(کتاب اعتیاد / شهریار وقفی‌پور / نشر قصه / 1384)
اوّلین حسی که موقع خواندن رمان یزدانی‌خرم به من دست داد، یک‌جور حس خفه‌گی بود، حسی که درجاهای مختلف، با وحشت و درمانده‌گی و افسوس و یاس و کلی چیزهای دیگر مخلوط می‌شد، و خیلی وقت‌ها هم تنها خروجی‌اش بد و بیراهی بود که نثار نویسنده‌اش کردم، که امیدوارم خداوند متعال، هم مرا و هم او را ببخشاید و بیامرزد. به احتمال زیاد، اولین چیزی که خواننده‌های این کتاب را درگیر خودش می‌کند، نوع روایتی است که انتخاب کرده، درست است که بد‌خواهان (!) می‌توانند بگویند که این شکل روایت اصلا چیز جدیدی نیست و بخواهند از ادبیات و سینما مثال بیاورند و... اما نکته‌ی مهم به‌نظرم، یکی دلایل این انتخاب است و دیگری نحوه‌ی اجرای‌اش، دلیل اصلی شاید همان انتخاب بازه‌ی زمانی و پراکنده‌گی اتفاقات و شخصیت‌ها باشد، برای این‌که نقطه‌ی شروع داستان‌اش را بتواند به خط تبدیل کند، و از خط به سطح برسد و از سطح، به حجم. گذشته از این دلایل، شکل اجرایی است که به‌خوبی توانسته از پس‌اش بربیاید، این، یکی از آن‌جاهایی است که کتاب را به یک اتفاق تبدیل می‌کند، درست است که خیلی از خرده‌داستان‌ها، کلا به‌حال خود رها شده‌اند، و درست است که بعضی از شخصیت‌ها، می‌توانسته‌اند به‌کلی حذف شوند و اتفاقی هم (شاید) نیفتد، اما خیلی بی‌انصافی است اگر توانایی رشک‌بر‌انگیز نویسنده در خلق داستانک‌ها، و قدرت ایده‌پردازی‌اش و سوار کردن همه‌ی این‌ها در بستر تاریخی پرآشوب و پر‌حادثه‌ای که (آگاهانه) انتخاب کرده را نادیده بگیریم؛ یزدانی‌خرم در این رمان، نشان داده که نویسنده‌ی آگاه و مسلطی است، روی کلمه‌ی «آگاه» خیلی تاکید دارم، چون به‌نظرم یکی از مولفه‌های خیلی‌خیلی اساسی است برای تفاوت قائل‌شدن بین یک نویسنده‌ی حرفه‌ای، و یک نویسنده‌ی صرفا نویسنده! این‌که یزدانی‌خرم آدم بسیار با‌مطالعه‌ای است، از کارنامه‌ی مطبوعاتی‌اش به‌وضوح پیداست، اما این‌که تمامی این بار مطالعاتی، در زمینه‌های مختلف تاریخی/فلسفی/ادبی و... به این خوبی در ‌دل این رمان قرار گرفته‌اند، مسلما نشان‌دهنده‌ی میزان آگاهی او، بر جای‌گاه‌اش، و میزان توانایی‌ها و ضعف‌های‌اش است. واضح است که خیلی از ضعف‌ها و ایراداتی که به ذهن من می‌رسد را، او هم دیده و می‌داند، نمی‌گویم الزاما این‌طور است، یا چون نویسنده‌ی (به‌زعم من) آگاهی است، پس هر‌کاری کرده حتما حکمتی داشته و... اما، می‌خواهم بگویم کسی که این جرات و جسارت را داشته که به سراغ کاری در این ابعاد و با این همه ریزه‌کاری رفته، مطمئنا بلد بوده خیلی کارهای دیگری هم بکند و مثلا اگر لازم می‌دانست، همه‌ی شخصیت‌ها را یک‌جورهایی به‌هم ربط بدهد و اصلا اگر هم نمی‌توانست، بعضی‌شان را حذف می کرد، اما من فکر می کنم نکرده، چون نمی‌خواسته، و من فکر می‌کنم که این کتاب یکی از جنون‌آمیز‌ترین کتاب‌هایی است که در این سال‌ها نوشته شده، و جنون‌اش را، نه در ساختار، که در‌جایی ورای آن خرج کرده، و اتفاقا در فرم، بسیار هم فکر شده و مهندسی‌شده رفتار کرده است، و تنها کتابی که من در این ردیف سراغ دارم، «کتاب اعتیاد» شهریار وقفی‌پور است، با این تفاوت که وقفی‌پور، کاملا و در همه‌ی سطوح، جنون‌آمیز رفتار می‌کند، و حیف‌ام می‌آید نگویم که چه‌قدر کتاب خوبی است آن کتاب، و چه‌قدر حیف از شهریار وقفی‌پور، با آن‌همه توانایی و جنون و شیدایی، و چه‌قدر حیف از عمر ما، که با نخواندن چه کتاب‌هایی تلف می‌شود...

3-    «مثل اسبی که برآمده‌گی کفل‌اش را داغ کرده‌باشند تا صاحب پیدا کند؛
ما از آن‌ِ عصر خویش شده‌ایم
ما آن داغ را نمی‌بینیم، اما تماشاگران ما آن را می‌بینند
ولی علامت ما از آن داغ، بالاتر و عمیق‌تر بود
مثل مسی بودیم که به‌هنگام سکه‌خوردن چنان تند و عمیق سوختیم که مسخ شدیم
ما با صدای مشترک مسخ‌شده‌ای آواز می‌خوانیم
دوزخ در آواز ماست، نیاز به فردوس در آواز ماست
ولی نشانی فردوس را نمی‌دانیم، تنها نیازش را می‌دانیم...»
(اسماعیل «یک شعر بلند» / رضا براهنی / نشر مرغ‌آمین / 1366)
رمان یزدانی‌خرم، هجو تاریخ نیست، اصلا به‌نظرم هجو نیست؛ تراژدی است، یک تراژدی به‌شدت درگیر‌کننده و اضطراب‌آور، که راوی‌اش، در جای‌گاه خالقی بی‌رحم نشسته و «جام‌های لطیف»‌اش را پشت‌سر‌هم «می‌سازد و باز، بر زمین می‌زندش»، من واقعا نمی‌دانم که راوی این متن، چه‌قدر قرص مسکن مصرف کرده برای هضم این‌همه بی‌رحمی و خون، برای روایت این خشونت جنون‌آمیز و افسارگسیخته، نمی‌دانم که چند بار در آینه نگاه کرده و مستقیم زل زده به چشم‌های شیطان، نمی‌دانم چه شب‌هایی را با کابوس صبح کرده و چه‌طور این همه را تاب آورده، اما، من درپشت همه‌ی این سر و صداها، یک سامورایی تنومند غم‌گین می‌بینم، که بدجور دل‌بسته‌ی نیاکان‌اش است، و درست همان لحظه‌ای که می‌خواهد با شمشیر موروثی‌اش، سر تک‌تک آدم‌های دور و برش را، با یک ضربه، از تن جدا کند، قطره‌اشکی از گوشه‌ی چشمان بادامی‌اش آویزان می‌شود، من راوی این کتاب را، تعزیه‌خوانی می‌بینم که وقتی شمر می‌شود، خودش هم خودش را لعن و نفرین می‌کند، و یا، گوست‌داگی که دربرابر استادش، ملت‌اش، با تفنگ خالی می‌ایستد، حتا وقتی مطمئن می‌شود که آن استاد... من یک نگاه غم‌بار حسرت‌خوار می‌بینم، که نگران و دل‌واپس این قوم محزون است، و فکر می‌کند که باید قوی باشد، و فکر می‌کند که حال‌اش به‌هم می‌خورد از تواضع‌های ریاکارانه، و فکر می‌کند که... و خودش هم می‌داند که سرنوشتی بهتر از تک‌تک شخصیت‌هایی که به‌ساده‌گی یک آب‌خوردن، ترتیب‌شان را در کتاب‌اش داده است، در انتظارش نخواهد بود...

4-    ما، فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوان‌تر زانکه بیرون آید از سینه،
راویان قصه‌های رفته از یادیم.
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکّه‌هامان را،
گویی از شاهی است بیگانه،
یا ز‌ِ میری دودمان‌اش منقرض گشته
گاه گه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادویی،
هم‌چو خواب هم‌گنان غار،
چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک طرفه‌قصر‌ِ زرنگار‌ِ صبح‌ِ شیرین‌کار.
لیک بی‌مرگ است دقیانوس.
وای، وای، افسوس...
(آخر شاه‌نامه / آخر شاه‌نامه / مهدی اخوان‌ثالث / چاپ اوّل:1338)

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
-3 #2 مرتضی ملک محمدی 1391-04-25 05:18
سلام.
اعتقاد من این است که این رمان در حد و نام یزدانی خرم نبود.
دلایل خود را به زودی در یک مقاله ی مفصل اظهار خواهم کرد.
نقل قول
 
 
+4 #1 مینا حسین نژاد 1391-04-07 00:00
زیبا نوشتی آرش.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی