پرینت

خون‌آلود داستانی از: سامان آزادی

نوشته شده توسط سامان آزادی. Posted in ویژه‌نامه‌‌ی سامان آزادی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 


از مجموعه داستان «قتل‌عام‌پسند»
خون‌آلود
سردار کوله‌پشتی گل‌آلودش را انداخت کنار جاکفشی، برفِ سرِ شانه‌هاش را تکاند و همان جلو در، سرپا نشست.
زن نگاهش را به زحمت دزديد و زل زد به تلويزيون. قلبش با ريتمِ تندِ آهنگ، بلند، به تپش افتاده بود. سه تا نفس عميق کشيد؛ آرام. با هر نفس ولی تمامِ تنش به رعشه افتاد. تره‌های دونيم‌شده را چپاند کنار هم و با يک فشارِ چاقو دوباره نصف‌شان کرد. داد زد: «چه بويی می‌دی!»
سردار توی اورکتش را بو کرد اما چيزی نگفت.
زن همان‌طور که نوک چاقو را ريز و تند روی تخته می‌کوبيد، با پشتِ آن دست عرقِ پيشانی را گرفت و موها را چند بار، با وسواس، فرستاد پشت گوش. ابروها را بالا انداخت و دوباره خِرت‌خِرت افتاد به جان تره‌ها. بلند گفت: «جوراب‌هات رو دربيار تا بوی گندش خونه‌م رو برنداشته.»
سردار، مثل همه‌ی آن وقت‌هايی که دلخور می‌شد، دقيقه‌ای معطل کرد، بی‌اعتنا، بعد جوراب‌ها را باطمأنينه کند، گلوله کرد و بدون اين که به زن نگاه کند، گفت: «پُرس و پال نمی‌کنی؟» آن‌وقت، انگار يک‌دفعه يادش افتاد، چابک دست برد سمتِ دستگيره و جوراب‌ها را از لای در انداخت بيرون، روی ايوان.
زنگِ در از ميانِ صدای زيرِ ويولون و قژِّ لولای در راه گرفت و به گوش زن رسيد. محو و کم‌رمق. زن لرزيد؛ سر تا پا. نفهميد از سوزِ سرما بود يا صدای زنگ. پشت و روی دستش را چند بار ورانداز کرد. خرده‌سبزی‌ها، يک راهِ کج و پيچ انداخته بود روی دستش و خطِ عمرش را تا نيمه گرفته بود. لبِ تيز چاقو را، بی‌پروا، روی دستش کشيد و هرچه سبزی بود تکاند. با انگشت کوچک صدای تلويزيون را کم کرد. زل زد توی چشم‌های سردار و مهربان گفت: «اون دمپايی‌ها رو بپوش، برو کنار شومينه، گرم شی.»
سردار ولی جُم نخورد. رويش را برگرداند و بخار شيشه‌های رنگی پايين در را با سر آستين گرفت. گفت: «بود و باشی داشتم يک زمانی. روزگارِ ناجوان بختم را گشتاند.»
زن اين قصه‌اش را هزار بار شنيده بود. آن سال هم که آمده بود برای سرايداری، به جای آن که از مزد و زحمتش بپرسد، سفره‌ی دل را وا کرده بود و يک ساعت تمام از اجر و منزلتی گفته بود که توی افغانستان داشت. سرهنگ ارتش بود و کيابيايی داشت. از روزهای خوبِ گذشته که می‌گفت، شانه‌های ورزيده‌اش عقب می‌کشيد، سينه‌اش سپر می‌شد و چانه‌اش آرام آرام بالا می‌رفت. می‌گفت و می‌گفت و پايين هم نمی‌آمد.
همه چيز از همين قصه‌ی سردار شروع شد. از همان روزِ اول. تازه چانه‌اش گرم شده بود و رسيده بود به مدالی که از دکتر نجيب گرفته بود، که شهرام حرفش را بريد: «ول کن اين دکتر نانجيب رو! سرمون رو خوردی بابا.» گفت و رو به زن زد زيرِ خنده.
چشم‌های سردار يک‌پارچه خون شد و جوری مشتش را به هم فشرد که زن ترسيد. بعدها برای زن گفت که چقدر آن رئيس‌جمهورشان را می‌پرستد. گفت که اگر گرسنگی نبود، همان‌جا سينه‌ی شهرام را می‌دريد. خودش را خوب کنترل کرد. زود آرام گرفت، اما تا آمد دوباره لب وا کند، شهرام باز پريد توی کلامش که: «چقدر زر می‌زنی! کار چی بلدی؟»
دو سال از ازدواج‌شان می‌گذشت و زن ديگر به اين اخلاق گُهِ شهرام آشنا بود. هميشه همين‌طور بی‌حوصله می‌پريد وسط حرفِ زن که مثلاً «يه چايی بردار بيار جای اين چرنديات.» يا «از صبح تا شب بايد چرت و پرت زن جماعت رو تحمل کنم، تو ديگه روی اعصابم رژه نرو.»
آن‌طورها هم که می‌گفت نبود. توی طلافروشی، همين به قول خودش «چرندياتِ زن جماعت» را خوب تحمل می‌کرد؛ با روی خوش و نيشِ باز تا بناگوش. خبرش را از خاله‌ها می‌شنيد. همان‌ها که به خيال خودشان شهرام خان را برايش تور کرده بودند. هنوز هم زبان‌شان سرش دراز بود که «زندگی‌يی برات ساخته‌ايم که همه حسرتش رو دارند.»
اما کافی بود کسی فقط ده دقيقه توی زندگی‌شان باشد تا دلش به حال زن کباب شود. حتا همين سردار، با همه‌ی حماقتش، يک هفته نشده به زبان آمده بود که: «خانم به من ارتباط نداره، مگر شهرام خان با شما به ادب نيست. اگر نانم را نمی‌داد، واللـه حرمت زن را به گوشش می‌کردم.» لابه‌لای درخت‌ها پامرغی می‌آمد و می‌رفت و علف‌های هرز را مشت مشت می‌کند.
زن مگس سمجی را که روی قندها ول می‌چرخيد پراند و گفت: «تو به اين کارها کاری نداشته باش.» بلند گفت و شمرده. تا خوب به گوشِ سنگينش فرو کند. توی جنگ ناقص شده بود. يکيش به‌کل کر بود و آن يکی حسابی سنگين.
سردار همان‌طور پامرغی پيش آمد و علف‌های چنگش را، پيشِ پای زن، ريخت روی سنگ‌فرش. گفت: «خدا عزيزت را حفظ کنه؛ زنم که به دنيا بود، برای يک لقمه باسی کومه‌ش را بوسه می‌زدم. هر زنده‌جانی زور می‌شنوه، جانم مانده می‌شه. شما که به‌حيث خواهرمی. نمکت را می‌خورم.»
زن همان‌طور که يک دستش را تفننی بالای قندان تکان می‌داد، يک جرعه چايش را، تلخ، نوشيد و گفت: «مرد همينه ديگه. زور داره، زور می‌گه.»
«زور چه دخلی به زن داره؟ بيست سال پيش‌تر، دگرمَن بودم؛ سرهنگ. شاه زيرِ پام سگ بود، مگر زنم گل نازک‌تر می‌شنفت؟ فرمان‌بری شوی واجب، عذاب زن هم گناهه.» هم‌پای کار حرف می‌زد؛ با هنّ و هن، اما شمرده و شيوا؛ بی‌تپق. انگار وصيتی که سينه به سينه از اجدادش رسيده و جمله جمله‌اش را از بر کرده بود: «اين زبان هميشه نانم را بريده. درس نمی‌گيره. حالا هم خود دانی. من می‌گم. اگر خواهرم بودی جانت را سودا می‌خريدم.»
شايد دقيقه‌ای از سکوتِ سردار گذشته بود که زن به خود آمد. جرعه‌ای ديگر خورد. سرد و تلخ. دهانش را هم کشيد. مگس ديگر به مراد دلش رسيده بود و دست و بالش را، به نوبت، به تک‌تک قندها می‌ماليد. حالا داشت روی ديواره‌ی حبه‌قندی پايين می‌رفت؛ به عمق. زن در قندان را نزديک برد و کج کرد. سردار، بی آن که بخواهد پنهان کند، از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کرد. زن صداش را پايين آورد و پرسيد: «مثلاً باهاش چه کار می‌کردی؟ اگه خواهرت بودم.»
سردار لب باغچه، پشت به زن نشست و گفت: «آدم در حرب هرکاره می‌شه. هوش می‌گيره. ترسِ جان سخت‌جان می‌کنه؛ ظالم می‌کنه. ظالمی که پوستت را می‌کَنه، پوست کندن تعليم می‌ده.»
زن نگاهش را از کتف و کول سردار گرفت و دوباره رفت سروقت مگس که حالا افتاده بود توی آن هزارتوی شيرين و هنوز حالی‌اش نبود. بايد قندها را می‌ريخت توی سطل. درِ قندان را آهسته گذاشت. خم شد و بيخ گوش سردار به نجوا گفت: «يعنی شوهرم را می‌کشتی؟»
از جا پريد. «نه واللـه خانم. نه به پيغمبر. نانم را نبُری خانم. من خواهرم را گفتم. شما که اربابی.» بيچاره هول کرده بود. مدام به چپ و راست سر می‌چرخاند، زوزه می‌کشيد و به سرش می‌کوبيد؛ مثل پيرزن‌های عزادار: آهسته و نمايشی.
زن اول دلش سوخت و بعد ترسيد، اما دست آخر از آن کولی‌بازی‌های ناتمام خنده‌اش گرفت. بلند شد و همان‌طور که ظرف و ظروف را توی سينی می‌گذاشت، گفت: «نترس بابا! به شهرام چيزی نمی‌گم.» و رفت تو، توی آشپزخانه و خيار نيم‌خورده‌اش را انداخت توی سطل. مگس ديگر آرام گرفته بود و مثل بچه‌ی آدم نشسته بود يک گوشه. از پشتِ در قطورِ قندان، بزرگ‌ و بدهيبت و ترسناک بود. نمی‌خواست رهايش کند. قندان را گذاشت پشت پرده و زل زد به سردار که يک آستينش را تا زير بغل بالا زده بود و حالا داشت عضله‌های دومی را بيرون می‌انداخت.
همين هيکل و زور بازوهاش بود که به سال نکشيده شهره‌ی ويلاهای آن حوالی‌اش کرد. زن اجازه داده بود که وقت‌های بی‌کاری‌اش را برود به قول خودش پیِ يک لقمه روزی. از انداختن درخت‌های مريض بگير تا حفر چاه و حتا اين اواخر کشتن سگ‌های ولگرد کوچه‌ها. نمی‌گذاشتند شهرام بويی ببرد. از همان اول قدغن کرده بود سردار پا از ويلا بيرون نگذارد. لابد می‌خواست بپّای زن باشد. شب‌ها هميشه دير برمی‌گشت خانه، شامش را می‌خورد و به ساعت نکشيده خُرخُرش بلند می‌شد.
هفته‌های اول ازدواج، مادر و خاله‌ها زياد سرش می‌زدند. شهرام هم حالش خوب بود و روی خوش نشان می‌داد. مدام مادرجون مادرجون و خاله‌جون خاله‌جون می‌کرد و زبان می‌ريخت که: «من که کس و کاری ندارم، خانواده‌ی اول و آخرم شماييد.»
اما همين خانواده‌ی اول و آخر بالأخره يک روز پريدند وسطِ دعوای مختصرشان تا آشتی‌شان دهند، و همين شد که شهرام هرچه فحش از کفِ بازار جمع کرده بود گذاشت توی کاسه‌شان و پای‌شان را تا مدت‌ها از ويلا بريد. اين‌طوری بود که زن حسابی تنها شد. تفريحش شد نشستن پای تلفن و عوض کردن کانال تلويزيون، يا اگر خيلی همت می‌کرد، ترشی انداختن و مربا پختن. هرچه اصرار می‌کرد که جايی وسط شهر خانه بگيرند، شهرام کوتاه نمی‌آمد. خودش هم هر شب از آن راه دور می‌ناليد، اما حاضر نبود يک قدم عقب بنشيند. خاله‌ها می‌گفتند از غيرتش است. می‌گفتند سرت را با همسايه‌ها گرم کن.
اما همسايه‌ها يا آن‌قدر پير بودند که زن حوصله‌شان را نداشت، يا اين که تابستان‌ها، آن هم فقط آخر هفته پيداشان می‌شد. که خُب طبيعتاً سرگرم شوهر و بچه‌هاشان بودند. به همين خاطر بود که زن لحظه‌شماری می‌کرد برای بچه‌دار شدن. نشد. نمی‌شد و مرد هم عين خيالش نبود. حرفِ دوا درمان که پيش می‌آمد، يا برای زن موعظه می‌کرد که «کی از بچه خير ديده که ما ببينيم؟» يا فلسفه می‌بافت که «خودمون کم می‌خوريم از اين دنيای گرگ؟»
پابرهنه نشسته بود لب ايوان، پاچه‌های پيژامه‌اش را بالا زده بود، زانوش را جمع کرده بود توی سينه و ناخن‌های پاش را می‌گرفت.
زن خياری را که پوست کنده بود نمک زد. از اولش هم می‌دانست که بی‌خود بحثش را پيش کشيده. با لحنی که بيش از اندازه مهربانش کرده بود داد زد: «سردار بيا ميوه بخور.»
شهرام آن يکی پا را بغل گرفت و ناخن‌گير را کوبيد به لبه‌ی سنگ. گفت: «پس‌فردا اين مرتيکه بزنه سر بچه‌ت رو ببُره، باز هم براش ميوه پوست می‌کنی؟» يک سال از آمدن سردار می‌گذشت.
زن آهسته گفت: «چی رو به چی ربط می‌دی؟ مگه آدم‌کشه بدبخت؟» تهِ خيار را گاز زد و پرت کرد توی استخر لجن‌گرفته.
«نمی‌خواد حالا صداتو پايين بياری. کرِ کره يارو. اين‌ها همه‌شون قاتل مادرزادن. صدهزار تومن بذارن کف دستش، پدر خودش رو هم می‌کشه.» يک تکه ناخنش پريد به پيشانیِ زن.
چشم‌های زن گشاد شد، اما چيزی نگفت. پنجه‌ها را از هم باز کرده بود و با حلقه‌اش ور می‌رفت. تا نيمه در می‌آورد و دوباره دست می‌کرد. دست کردنش کاری نداشت، اما وقتِ کندن، بندِ اولش عذاب بود. بايد زور می‌زد تا از استخوان بگذرد و آزاد شود.
شهرام از ايوان پريد پايين. کنارش نشست. دست را دورِ گردنش حلقه کرد و انگار که اثرگذارترين تصميم زندگی‌اش را برملا می‌کند، آهسته گفت: «می‌خوام يه سگ بگيرم، ول کنم توی باغ. اين‌طوری مطمئن‌تره.»
اسمش را گذاشتند مارسل. هنوز توله بود که آمد. بدقيافه بود و يک‌دست سياه، اما معلوم نبود چرا از همان روز اول دل شهرام را بُرد. از راه که می‌رسيد، قلاده‌اش را باز می‌کرد، می‌آوردش روی ايوان و هم‌پاش بالا و پايين می‌پريد. زن ولی توی خانه بغ می‌کرد. صدای تلويزيون را زياد می‌کرد، يا گوش‌ها را محکم می‌گرفت و بلند بلند آواز می‌خواند. اوايل فقط نفرت بود، اما طولی نکشيد که ترس جای بيزاری‌اش را گرفت. به خصوص بعد يک سال که جوری قد کشيد و هيکل گنده کرد که هيچ‌کس جز شهرام جرئت نداشت نزديکش شود. حالا ديگر، با آن که تمام طولِ روز را بسته بود، کم‌تر کسی با خيالِ راحت پا به خانه‌شان می‌گذاشت. يک واقش کافی بود که هر بچه‌ای زهره‌ترک شود و هر ميان‌سالی قالب تهی کند. اما بيش‌تر از همه به پر و پای سردار می‌پيچيد. توی باغ که بود، سر و صدايی راه می‌انداخت که بيا و ببين. دست‌بردار هم نبود. شهرام طعنه می‌زد که «بچه‌ام ذاتِ اين تخم‌سگ رو بهتر از ما می‌شناسه.»
سردار کاری به کارش نداشت. طرفش نمی‌رفت و حتا غذاش را هم از دور توی ظرفش می‌انداخت. می‌گفت رام شدنی نيست. سرِ سازگاری ندارد. هار است. زن بارها ديده بود که در جواب واق واق مارسل، فقط زير لب غر می‌زند و فحش می‌دهد. هروقت می‌خواست زن را بسلفد، وقتی شروع می‌کرد به ناليدن از سختی و زيادیِ کارهای ويلا، چهارتا فحش مؤدبانه هم نثار مارسل می‌کرد. می‌گفت: «تحمل اين نرّه‌سگ سرِ سنگ و قلبِ فولاد می‌خواد.» می‌گفت: «اگر نازدانه‌ی آقا شهرام نبود، يک تيزیِ تيشه حرام کله‌ی ناپاکش می‌کردم.»
اما قضيه به همان يک تيزیِ تيشه ختم نشد. مارسل هنوز دو سالش نبود که يک روزِ زمستانی، زنجير پاره کرد و پريد به سردار. زن که داد و هوارش را شنيده بود، تا پالتوش را پوشيد و خداخداکنان خودش را رساند آن طرف باغ، ديگر چيزی از سگ باقی نمانده بود جز يک توده گوشت دريده. قلبش ولی افتاده بود بيرون روی برف و هنوز به قوّت می‌تپيد. زن لرزيد. يک قدم پس کشيد و پشتِ درختی پناه گرفت. سردار دست‌بردار نبود. خيمه زده بود بالای لاشه و بيلش را وحشيانه توی پوزه‌ی پاره‌ی سگ فرو می‌کرد. يک چشم زن ولی هنوز به آن قلبی بود که با هر تپش انگار لگد می‌انداخت توی رحِمش. با دهان باز، چنگ انداخته بود به قامتِ درخت و عرق می‌ريخت؛ سرد. زبانش بند آمده بود. حتا وقتی قلب از تپش ايستاد و بعد با دو ضربه‌ی پياپیِ سردار چندپاره شد، هنوز زبان به اختيارش نبود. ولو شد روی زمين، و وقتی که بالأخره نفسش بالا آمد، بی‌خيالِ سرمای گزنده‌ی برف که به گردن و کمرش می‌ماسيد، غلتی زد و خيره شد به لاشِ تکه‌پاره‌ی سگ. به روده‌ی بيرون ريخته و حلقوم پاره و مغز متلاشی‌اش. نفهميد چقدر گذشت تا لب‌هاش به خنده وا شد. نفهميد چقدر لرزيد و کيف کرد و خنديد تا حالش بهتر شد و تازه چشمش به سردار افتاد که چمباتمه زده بود پشت لاشه و از پارگیِ زير چشمش خون شرّه می‌کرد.
هشت تا بخيه خورد. قيافه‌اش آن‌قدر مشمئزکننده بود که زن هر کاری کرد نتوانست بگويد «به کشتن اون کثافت می‌ارزيد.» ايستاده بود کنار تختش و به کيسه‌ی خون دقت می‌کرد؛ مثلاً؛ که مجبور نباشد توی رويش نگاه کند. سردار ولی لابد فهميد که پرسيد: «قيافه‌م خيلی پخچ و پامال شده؟»
زن به رويش لبخند زد و گفت: «نه بابا!» هرچه سعی می‌کرد نگاهش را بدزدد، چشمش بيش‌تر قفل می‌شد روی بخيه‌ها. نشست کنار تخت و گفت: «همون ته باغ دفنش می‌کنيم. به شهرام می‌گم فرار کرده. تو هم سعی کردی جلوش رو بگيری که اين‌طوری...» حرفش را خورد و دوباره با لبخندی زورکی زل زد توی چشم‌هاش. سگرمه‌های سردار در هم رفت. زن مطمئن بود که ملتفتِ اکراهش می‌شود. به همين خاطر بود که سعی کرد چشم‌هايش را زودتر به آن وضعيت عادت بدهد. اما تازه وقتی که مطمئن بود موفق شده و ديگر می‌تواند توی هر چهره‌ی درب و داغانی، به طبيعی‌ترين شکل ممکن، نگاه کند، شهرام جوری به باد کتکش گرفت که صورت خودش هم ناسور شد. دماغش ترکيد و بالای لبش طوری پاره شد که ديگر بعيد بود مثل روز اولش بشود.
زن به کس و کارش چيزی نگفت و يک ماه تمام خودش را توی ويلا حبس کرد، اما بعدِ آن يک ماه بود که فهميد اين داغ تا ابد مهمان صورتش است. کينه‌ی شهرام، کينه‌ی بزرگِ ماندگارش، از همان وقت توی دل زن ماند و آهسته آهسته بزرگ شد. با هر بدوبيراهی که می‌شنيد، هر دفعه که از زور تنهايی به گريه می‌افتاد، يا حتا هر بار که از خرناس شهرام از خواب می‌پريد، بيش‌تر آرزوی مرگش را می‌کرد و به خودش لعنت می‌فرستاد که اين‌قدر بی‌عرضه و ترسو است که جرئت فرار از اين وضعيت را ندارد.
حالا، خوب که فکر می‌کرد، می‌ديد تصميم نهايی‌اش هيچ شروع مشخصی نداشته. انگار فکر رهايی از دست شهرام، از همان شبِ عروسی توی سرش بود. باقی فقط تلنگرهايی بود که کار را جلو می‌انداخت. بچه نداشتنش تلنگر بود، کتک خوردنش تلنگر بود، يا اشاره‌های چپ و راست سردار که توی آن غروب پاييزی مصممش کرده بود.
با وجود سرمايی که تا استخوانش نفوذ کرده بود، نمی‌خواست برگردد توی خانه. خودش را توی آن ژاکت چهارخانه‌ی زرد و نارنجی سفت بغل کرده بود و محو زور بازوی سردار بود که تنِ تک‌تک درخت‌ها را يکی يکی تکان می‌داد و لخت‌شان می‌کرد. دست‌ها را دورِ کمرشان سفت حلقه می‌کرد و تمام هيکلش را، وحشی و چابک، جلو می‌داد و عقب می‌کشيد.
تا مچ فرو رفته بود توی برگ‌های خشکيده. از هر درختی که فارغ می‌شد، رو می‌کرد به زن و جوری می‌خنديد که همه‌ی دندان‌هاش پيدا می‌شد. زن به‌ش گفته بود: «کارت که تموم شد بيا حرف دارم باهات.» همين‌طوری گفته بود. از سرِ بی‌حوصلگی. حرفِ خاصی نداشت. سردار ولی چشم‌ها را هم گذاشته بود و با لبخند جوابش داده بود: «منتظر بودم. وقت برای کار هست. حالی بگو.» هيچ‌وقت اين‌طوری خطابش نمی‌کرد. زن پا نداد. حرفش را موکول کرد به وقتی که کار درخت‌ها يک‌سره شود. گفت: «می‌خوام نگاه کنم. خوشم می‌آد.» مطمئن نبود که سردار منتظر چه چيزی بوده. خيره به درخت‌های تکيده، دنبال حرف مهمی می‌گشت. دنبال راهی که حرفِ دهن سردار را بکشد.
گرگ و ميش گذشته بود که سردار دست از تن درخت‌ها کشيد. دو تکه هيزم درشت گذاشت توی استامبولی کهنه، نفت ريخت و پيشِ پای زن آتش زد. شعله‌ها هوف کرد و تا قدِ سردار بالا پريد، اما فوراً فرونشست. سردار آن طرف، چهارزانو نشست روی زمين و بطری نفت را بين پاها گذاشت. گفت: «در اين خنک خوش می‌آد.»
زن گفت: «کاش خرده‌چوب می‌ريختی. خاموش نشه؟»
سردار با کف دست زد به بطری و خندان گفت: «تا اين تيل رو دارم چالان می‌مانه.»
زن گفت: «تموم شد چی؟»
«خيالت جمع. حالی پُره.»
زن صندلی‌اش را جلو کشيد و دست گرفت روی شعله‌ها. پرسيد: «چند سالته سردار؟» هنوز نمی‌دانست چطور بايد شروع کند.
«پنجاه. تو چه؟» در بطری را شُل کرد.
«بيست و پنج.» نگاهش به سايه‌ی سردار بود که تند و مرتعش تکان می‌خورد.
سردار فقط گفت: «ماشاءاللـه!»
زن دستش را از آتش پس کشيد و دوباره خودش را بغل گرفت. گرما سستش کرده بود. صورتش داغ بود، تنش داغ بود، کشاله‌ی ران‌هاش داغ بود. پرسيد: «می‌دونی چی می‌خوام بگم؟»
سردار چيزی نگفت. رقص شعله‌ها صورتش را، با آن لبخندِ کم‌رنگِ بی‌پايان، با آن کشيدگیِ زير چشم، دلهره‌آور کرده بود. مثل فيلم‌های ترسناکی که زن هميشه شنبه‌ها ساعت هشت می‌ديد و در خلوتش می‌ترسيد، اما باز دل نمی‌کند. چشم از چهره‌اش برنداشت. گفت: «صورتت رو که می‌بينم ياد خودم می‌افتم. می‌بينی چه به روزم آورده؟»
سردار گفت: «اگر زن من بودی بالای سر می‌نشاندمت.» دوباره نفت ريخت و يک لحظه پشت شعله‌ها پنهان شد.
زن پا روی پا انداخت و گفت: «می‌خوای بيا خواستگاری، يه وقت ديدی آقا شهرام قبول کرد.» نفهميد انعکاس شعله‌هاست يا رنگ سردار واقعاً پريده. لب‌ها را جمع کرد و پلک‌ها را هم گذاشت که برقِ چشم‌ها کار دستش ندهد. چشم‌بسته گفت: «فقط مهرم زياده. از پسش برنمی‌آی.»
سردار آهسته گفت: «بگو.»
زن سعی کرد قيافه‌اش را تصور کند. حالا که بازی‌اش گرفته بود و حرفش را با شوخی و شيطنت می‌زد، ديگر سختش نبود. نمی‌خواست چشم وا کند. گفت: «نترس. اگه شهرام نباشه، مهری هم در کار نيست.» بوی دود به مشامش خورد. روی پرده‌ی پلک‌های بسته‌اش يک‌دست سرخ بود. ياد بچگی‌هاش افتاد که چراغ‌قوه را فشار می‌داد روی پلک‌های بسته، روشن و خاموشش می‌کرد و با کشفِ تازه‌اش ساعت‌ها وقت می‌گذراند.
آن‌وقت‌ها برای خودش خوش بود. در حياطِ مدرسه يا توی پارکينگ آپارتمان‌شان، با هرکسی که دوست داشت، هرقدر دلش می‌خواست، بازی می‌کرد و دل‌خور که می‌شد يا اگر حوصله‌اش سرمی‌رفت، قهر می‌کرد، ول می‌کرد و برمی‌گشت خانه، توی اتاق پدر و مادر، و می‌رفت زير تخت. همه‌ی فکرها و آرزوهاش، همه‌ی دوستان خيالی‌اش را همان زير ساخته بود. بهترين رؤياهای عمرش را همان‌جا ديده بود. و همان‌جا بود که نيمه‌شبی فراموش‌نشدنی، چراغ‌قوه به دست، راه و رسم سرخیِ پشتِ پلکش را پيدا کرد.
آتش ولی فرق داشت. داغ می‌کرد و می‌سوزاند. تجربه‌ای تازه بود که هم لذت‌بخش بود و هم عذاب‌آور. پاهاش خواب رفته بود و گُر گرفته بود. اما تکان نمی‌خورد. منتظر بود. منتظر ماند تا بالأخره سردار به حرف آمد: «آزادت می‌کنم. حالی سيل کن.»
بعد از آن شب، ديگر همه‌ی کارهای زن حساب و کتاب پيدا کرد. ديگر زياد بيرون نمی‌رفت. روزی شايد يک ساعت، آن‌وقت‌هايی که سردار توی باغ بود، می‌آمد روی ايوان و خودش را به کاری مشغول می‌کرد و گاهی فقط نيم نگاهی و لبخندی و آن‌وقت دوباره برمی‌گشت توی خانه.
زندگی با شهرام هم برايش ساده شده بود. هرقدر هم که بدعنق بود، هر آزاری هم که می‌رساند، زن با روی خوش تحمل می‌کرد. شده بود مثل پرستاری که واپسين روزهای مريضش را تاب می‌آورد؛ هم به اميد خلاصی، هم از سر دل‌سوزی، که «بگذار اين دو روزه را راحت باشد.»
می‌دانست که شهرام هيچ کس و کاری ندارد. هرچه داشت سهم‌الارث زن می‌شد. دست‌خوشِ آن سال‌های نکبت. حالا ديگر نه سروقت تلفن می‌رفت، نه تلويزيون می‌ديد. می‌نشست پشتِ پنجره‌ی آشپزخانه، دست‌ها زيرِ چانه می‌گذاشت و بی آن که باغ و سردارش را واقعاً ببيند، خوش‌خيالی می‌کرد. تا سالش صبر می‌کرد. نه! تا چهل. بعد اين ويلای واويلا را می‌فروخت و آپارتمان تر و تميزی وسط شهر می‌خريد. پول‌هاش را می‌گذاشت توی بانک. آدم کسب و کار نبود. وقتش را صرف خريد و خوش‌گذرانی می‌کرد. استخر و باشگاه می‌رفت و خيلی زود دوستانی دست و پا می‌کرد. دوستانی در سطح خودش. مهمانی می‌داد. می‌گذاشت هرچه می‌خواهند بزن و بکوب و ريخت و پاش کنند. عجله‌ای برای ازدواج مجدد نداشت. می‌دانست که با آن سر و وضع و مال و منالش، پسرها و مردها زود سر می‌رسند. عجله نمی‌کرد، اما فرصت‌ها را هم هدر نمی‌داد. بالأخره يکی پيدا می‌شد که باب دلش باشد. قد بلند و هيکل درشت و خوی وحشی. يکی مثلِ سردار، ولی جوان و خوش‌پوش و خوش‌زبان.
هنوز نمی‌دانست با سردار چه کند. فکرش را مشغولش نمی‌کرد. نمی‌خواست وصف‌العيش آن روزهاش را با چه‌کنم چه‌کنم‌های بی‌موقع خراب کند. به حالش دل نمی‌سوزاند. به خودش قبولانده بود که نبايد به حال هيچ آدم احمقی دل بسوزاند. وجدانش راحت بود که فريبش نداده. خودش خواسته بود. خودش خودش را فريب داده بود. ماهی احمقی بود که خودش آب را گل‌آلود کرده بود و بعد با کمال ميل لب به قلابِ زن داده بود. برای همين بود که آن‌طور شل و سفتش می‌کرد. ياد گرفته بود که با همه بازی کند. ياد گرفته بود که احساساتی نشود، هول نکند و فکرش را به کار بيندازد.
برای همين بود که وقتی يک روز بعدازظهر سردار غيبش زد و شبش هم خبری از شهرام نشد، زن هيچ حرکتی نکرد. حتا هيچ خيالی نکرد. هيچ بعيد نبود که شهرام دنبالِ الواتی‌اش رفته باشد و سردار، به قولِ خودش، پیِ مزدوری. شبِ اول را فقط به اميد گذراند. شبِ دوم اما کمابيش خاطرجمع شد، نقشه کشيد و روبه‌روی آينه نقش بازی کرد. می‌دانست که سردار به اين زودی‌ها جرئت برگشتن به باغ را ندارد. می‌دانست، از گلايه‌ها و تعريف‌های سردار فهميده بود، که امکان ندارد حرفِ يک خارجی را باور کنند. خودش را راضی کرده بود که هر کسی مستحقِ هر بلايی است که سرش بيايد.
صبحِ روزِ سوم بود که زنگ زد به پليس. نه خيلی نگران، نه خيلی بی‌خيال. مثل آدمی که بين اميد و نااميدی شناور است. مثلِ خودش. حالا فقط بايد منتظر می‌ماند. نگران. دوباره توی دلش مرور کرد. به‌شان می‌گفت که شب قبلش دعوا کرده‌اند. می‌گفت وقتی ديده سردار هم نيست، نگران شده. که سردار به‌ش نظر داشته و بارها برای شهرام خط و نشان کشيده. که شهرام می‌خواسته اخراجش کند. که می‌ترسد. واقعاً می‌ترسد.
اما وقتی که سردار يک‌باره در را باز کرد و آمد تو، واقعاً ترسيد. اما جم نخورد. قلبش به تپش افتاده بود. بايد خونسردی‌اش را حفظ می‌کرد. بايد چاره‌ای می‌جست. فقط گفت: «چه بويی می‌دی!»
سردار چيزی نگفت. جای بخيه‌های زير چشمش، توی زمينه‌ی صورت سرخ از سرماش کم‌تر به چشم می‌آمد.
زن به ساعت ديواری نگاه کرد. پاهاش جان نداشت. چيزی به ذهنش نمی‌رسيد. فقط گفت: «جوراب‌هات رو دربيار تا بوی گندش خونه‌م رو برنداشته.» چطور می‌توانست از شرّش خلاص شود؟
سردار گفت: «پُرس و پال نمی‌کنی؟» صدايش بی‌رمق بود.
زن آرزو کرد که ای کاش اتفاقی نيفتاده باشد. که غيبت سه روزه‌ی شهرام و سردار، از سرِ تصادف هم‌زمان شده باشد. دلش می‌خواست از خواب بپرد، يا بفهمد که تمام اين قضايا فقط شوخیِ بی‌مزه‌ای است که شهرام و سردار ترتيب داده‌اند. دلش می‌خواست همه‌چيز به عقب برگردد. معجزه می‌خواست.
اما صدای زنگ خانه که بلند شد، ديگر به‌کل وا داد. فقط می‌خواست زودتر تمام شود. همه‌چيز تمام شود. از بيخ و بن. احساس کرد که آرام‌تر شده. زل زد توی چشم‌های سردار و مهربان گفت: «اون دمپايی‌ها رو بپوش، برو کنار شومينه، گرم شی.»
سردار ولی جُم نخورد. رويش را برگرداند و بخار شيشه‌های رنگی پايين در را با سر آستين گرفت. گفت: «بود و باشی داشتم يک زمانی. روزگارِ ناجوان بختم را گشتاند.»
زن اين قصه‌اش را هزار بار شنيده بود.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی