پرینت

بررسی عنصر مرگ در مجموعه داستان «قبرستان سقف ندارد» نوشته سامان آزادی-امير عزتی

نوشته شده توسط امير عزتی. Posted in ویژه‌نامه‌‌ی سامان آزادی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

حوالی همين قبرستان خودمان1
مرگ در مجموعه داستان «قبرستان سقف ندارد»
امير عزتی

نخستين مجموعه‌داستان سامان آزادی سرشار از مرگ و زندگی است. می‌گويم سرشار، چرا که به خلافِ رسمِ زندگی، در داستان‌های سامان آزادی، نه زندگی‌ها روزمرگی دارد و نه مرگ‌ها ساده است. آدم‌های اين مجموعه داستان، يا کشته می‌شوند (خسروخان در «صدبرگ»، شهرزاد در «بگذار تصور کنم») يا مفقود هستند و گمان مرگ‌شان می‌رود (شوان در «بعد از آن باران» و معشوقه‌ی راویِ واپسين داستان) يا خيال مردن دارند (پدر امير در «هشتاد سنگ صاف سفيد»). حتا در داستان‌ها، به‌وفور، از کسانی ياد می‌شود که در گذشته مرده‌اند (مادرِ ليلا در «صد برگ»، شوهر بهار در «بگذار تصور کنم») پدرِ ليلای «صدبرگ» هم می‌ميرد، و حتا يک جنين هم داريم که در داستان «بگذار تصور کنم» از بارِ بهار رفته. اما هيچ‌کدام از مرگ‌ها به معنای پايان نيست.
در نخستين کلماتِ کتاب، از مرگِ مادرِ راوی باخبر می‌شويم. مرگی که در عمل آغازی می‌شود بر داستان «صدبرگ». در همين داستان، مرگِ پدرِ ليلا، آغازی شده بر سفرِ او به زادگاهش و يادآوریِ گذشته‌ها و نوشته‌هايش. مرگ خسروخان ولی جالب‌تر است. در حضورِ خسروخان، در صحنه‌هايی که با غروبِ آفتاب آغاز می‌شود، شخصيت اصلی (ليلا) در اوجِ انفعال است، اما با حرکتِ ماشينِ توريستی، همين که غيبتِ خسروخان آغاز می‌شود، ليلا تن به فعل می‌دهد. نقاشی می‌کشد و در دام انفعال پدر نمی‌افتد. پس از افت و خيزهای مطبوعِ داستان، وقتی خسروخان دوباره برمی‌گردد، ليلا باز شخصيتی منفعل می‌شود. کز کرده يک گوشه و حتا نمی‌تواند حرف بزند. او حتا نمی‌تواند جلو مرگِ خسروخان را بگيرد. اما هنوز چيزی از مرگ/غيبتِ خسروخان نگذشته که ليلا به قالب فعالش درمی‌آيد. فعاليتی که تا واپسين صحنه، در قبرستان ادامه دارد. جالب اين که فعالانه‌ترين رفتار ليلا هم باز در قبرستان، بالای مزار پدرش است. او از تاباندن نور به قبر پدرش ممانعت می‌کند و در عمل او را به دستِ سگ/جن/عقوبت می‌سپارد.
در داستان «بعد از آن باران» افسانه‌ای هست که نزديکی زيادی به واپسين صحه‌ی «صدبرگ» دارد. افسانه درباره‌ی دختری است که به او اتهام دزدی زده‌اند. مرگِ اين دختر هم آغازی فعالانه است. دختر به شکل پرنده‌ای درمی‌آيد و سال‌ها، بر ديوار و بام خانه‌های تهمت‌زنندگان، آوایِ عقوبت سر می‌دهد. بازخوانی اين افسانه، و دقت در دوگانه‌ی دختر/جغد، کمک می‌کند تا به مفهوم و کارکردِ مرگ در جهان داستانی «قبرستان سقف ندارد» بهتر پی ببريم. جهانی که در آن، در پسِ هر مرگی، پرنده‌ای بر بام بازماندگان می‌نشيند و آوای کفو کفو سرمی‌دهد.
در «بگذار تصور کنم»، مرگِ همسرِ راوی آغازی است بر سفرِ او به تهران. و باز مرگِ شهرزاد هم آغازی می‌شود بر خطِ روايیِ داستان.
می‌بينيد که در هر مرگی آغازی نهفته است. مرگ‌ها هستند که مسير زندگی بازماندگان را تعيين می‌کنند، آن‌ها را به سفر وا می‌دارند و به هنر وا می‌دارند. انگار قدرتِ مرگ/غيبت از قدرت زندگی/حضور بيش‌تر است. اين نکته در داستان آخر به اوج می‌رسد. جايی که غيبتِ معشوقه/هنرجو، اگرچه در ظاهر به انفعال راوی می‌انجامد، که يک گوشه لم بدهد و سيگار پشت سيگار بکشد، اما در واقع، آغازی می‌شود بر نگارش داستان «اين يکی را هم بخوان لطفاً!» اما هيجان‌انگيزتر اين که، مطابقِ ابرگره‌گشايی واپسين داستان، می‌توان غيبت/مرگِ معشوقه را عامل انتشار کل مجموعه داستان هم به حساب آورد. اين بخشِ مجموعه داستان «قبرستان سقف ندارد» نه تنها پيوندی جادويی ميانِ جهان واقع و جهان داستان به وجود می‌آورد، که اين دو جهان را در يک نقطه به وحدت می‌رساند. با نگاهی به داستان‌های اين مجموعه، و بررسی عناصر مرگ‌آلود، می‌فهميم که مرگ دغدغه‌ای اساسی در شکل‌گيری داستان‌ها است. برای مخاطب روشن می‌شود که اين کتاب از مرگ جان گرفته است. و گره‌گشايیِ واپسين داستان هم دقيقاً بر همين ايده مهرِ تأييد دوباره می‌زند و اين‌بار از منظری عينی اعتراف می‌کند که اين کتاب از مرگ جان گرفته است.

-----------------------------------------------------

 1. عنوان يادداشت برگرفته از کتاب در دست انتشار سامان آزادی، «حوالی همين تهران خودمان» است.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی