پرینت

نقدی بر «قبرستان سقف ندارد» نوشته: سامان آزادی-الهام مرشدزاده

نوشته شده توسط الهام مرشدزاده. Posted in ویژه‌نامه‌‌ی سامان آزادی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

"بازگشت شتابزده به اعماق احساسات"
نقدی بر "قبرستان سقف ندارد"/ سامان آزادی
الهام مرشدزاده
 
مجموعه داستان "قبرستان سقف ندارد" نوشته سامان آزادی از پنج داستان کوتاه تشکیل شده که دارای یکسری وجوه اشتراک می‌باشند. بازگشت، بازگشت و باز هم بازگشت که در هر پنج داستان تکرار می‌شود. بازگشت‌هایی که گاهی باشتاب به اعماق احساساست گذشته فرو می‌روند و گاهی بازگشتی که نرم و بدون بیدار کردن گذشته، از کنارش عبور می کند و فقط نگاهی به جسم غبار گرفته اش می‌کند و می‌گذرد. در داستان "صد برگ" این حرکت آرام و رو به جلو است اما در داستان "بگذار تصور کنم"به مرور با تب و تابی که در خواننده می‌اندازد حرکتی پر تنش را به انتها می‌رساند.
استفاده از فضاهایی که خارج از ساختارهای عادی زندگی هستند در داستان اول و دوم موفقیت چندانی را در جهت رساندن احساس و فرهنگی که رگه‌هایش در شخصیت راوی باقی می‌گذارد، نداشته است. در واقع تصویری بسیار پوستری و با شناختی بسیار سطحی از فضاها صورت گرفته که بیشتر شبیه تصویری است که به صورت بسیار ناشیانه‌ای به داستان وصل شده است.
سامان آزادی سعی دارد تا شخصیت‌های داستان‌هایش را در برهه‌ای از زندگی غافلگیر کند. درست زمانی که برای هرکدامشان اتفاقی رخ می‌دهد که پیوندی به گذشته دارد و از طریق این زنجیر در احساسات گذشته شخصیت‌ها سیر می‌کند. زنده کردن احساسات گذشته در گذشته، یا زنده کردن احساسات گذشته در حال ، هر یک فضای خاص خود را دارد. به نظر می‌آید که خواننده بیشتر با احساسات کنونی شخصیت‌ها نسبت به گذشته برخورد می‌کند و بیشتر متأثر از یک یادآوری خاطرات گذشته است. صحنه‌ها و فضاهای هر یک از داستان‌ها اکثرا از دید شخصیت اصلی داستان توصیف می‌شود و این نیز تکمیل کننده همان بیان احساسی است که در زمان حال از گذشته و از زبان شخصیت اصلی داستان روایت می‌شود. 
اما این بازی با زمان "تکراری" است که گاهی اوقات در جریان کتاب و داستان‌ها خواننده را دچار کسالت می‌کند و در حقیقت بعد از داستان دوم برای خواننده این روند قابل پیش‌بینی شده و انتظار می‌رود که باز هم دیده شود. چیزی که یک مجموعه داستان را جذاب می‌سازد همخوانی و در عین حال تنوعی است که بین داستان‌ها بایستی باشد. که تنوع لازم در این مجموعه کمرنگ شده است.
ظاهرا ً در همه داستان‌ها اشاره‌هایی از جانب شخصیت اول داستان به علایق شخصی نویسنده می‌شود.‌ ون‌گوک، کومونیسم، مسیح بازمصلوب، ترانه‌های بیلی تیس، تابلو دوشیزگان، شورلت، مادام بوواری و ... که اشارات طعنه آمیز و هدفمندی هستند که برای نویسنده و گروهی از خوانندگان تداعی کننده برخی مفاهیم و استعارات است اما ممکن است برای مخاطب عام نامفهوم و گیج‌کننده باشد و در پی آن برآید که برای المان یا سمبلی که برخورد و شناخت خاصی از آن ندارد در پی مفهوم باشد. این مطلب زمانی اهمیت پیدا می‌کند که به این مسئله توجه کنیم که سامان آزادی نویسنده‌ای تازه وارد است و هنوز نمی‌توان او را در دسته‌بندی‌های مرسوم ادبی جای داد، پس نیم نگاهی به هر دو قشر مخاطب، می‌تواند در دیده شدن بیشتر اثر تاثیر داشته باشد.
در هر سه داستان ریتم عناصر تکرار می‌شود. شخصیتی که داستانی را از گذشته تعریف می‌کند؛ یکی دختری است از شهری کوچک ، یکی مردی است که لذتی از جوانی نبرده، یکی مردی است که گذشته را از دست داده. و باز شباهتی که در تمامی داستان‌ها وجود دارد بازی‌ای‌ست که با زمان می‌شود. در حقیقت بدون هیچ اشاره‌ای بین زمان حال و گذشته حرکت می‌کنیم که در ابتدا شاید کمی گیج‌کننده و به همین دلیل جذاب باشد، اما بعد از چند صفحه‌ای که از کتاب می‌گذرد دست نویسنده برای خواننده رو می‌شود و در واقع همین بازی، جذابیت را از متن، برای دقیق شدن در آن می‌گیرد و حتی در بخش‌هایی از داستان "هشتاد سنگ ِ صاف ِ سفید" تا جایی خواننده را می‌رساند که تنها به دنبال تمام کردن داستان است.
در انتها به نظر می‌آید ایده‌ای اولیه از روایت گذشته با یک روش نوشتاری و زمانی مشخص مد‌نظر نویسنده بوده است که سعی کرده با تفاوت‌های مثبتی که در فضاها و شخصیت‌ها به وجود می‌آورد به آن تنوع بخشد و همچینن از طریق روانی‌ای که در روایت کردن داستان و متن وجود دارد به هدف خود برسد.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی