پرینت

نقدی بر «قبرستان سقف ندارد» نوشته: سامان آزادی-امین علی‌اکبری

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in ویژه‌نامه‌‌ی سامان آزادی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

برای دِلَت بنویس!
نقدی بر «قبرستان سقف ندارد»/ سامان آزادی
امین علی‌اکبری

در شروع خواندن مجموعه داستان "قبرستان سقف ندارد"، وقتی میانه‌های داستان ِ اول، "صدبرگ" بودم، با خودم گفتم که بقیه‌ی داستان‌ها را فعلاً رها می کنم و یک مطلب برای همین داستان اول می‌نویسم، چرا که داستان اول این مجموعه آنقدر خوب هست که می‌شود کلی راجع به آن گفت و نوشت! جلوتر رفتم. هر لحظه فکری و خاطره‌ای می‌آمد توی ذهنم و مکثی رخ می‌داد و باز برمی‌گشتم به داستان!

باجی می‌گفت:" هروقت دلتنگ شدی بنویس"
گفتم:"چی بنویسم؟"
گفت:"هرچی! برای دلت بنویس!"
و من حالا می‌خواهم برای دلم بنویسم، چه دلتنگی‌ای در کار باشد و چه نباشد!
داستان "صدبرگ" داستان خوبی‌ست، داستانی که از خیلی چیزها سود می‌برد، داستان تعریف ‌می‌کند، تک‌گویی می‌کند، دفتر خاطرات راوی را ورق می‌زند، زمان را جلو و عقب می‌برد، احساس را بر می‌انگیزد، مرگ را پیش چشم به تصویر می‌کشد، گشتی توی قبرستان می‌زند، قبرستانی که حالا پس از سالها آمده‌ای سراغش و دنبال یک سنگ می‌گردی!
داستان "صدبرگ" داستان خوبی‌ست، یک جور نوستالژی دوران کودکی ات را برایت زنده می‌کند، حس خوب روزهای بزرگ شدنت را به یادت می‌آورد، روزهایی که لذت می‌بردی از اینکه داری کاری می‌کنی و راهی را می‌روی که شاید روزی به آرزوهایت برسانَدَت! حالا هر چه که هست، فکر می‌کردی قرار است روزی آنقدر موفق شوی که جهان را دور خودت جمع کنی، و همیشه هم زودتر از آنکه فکرش را می‌کردی همه چیز خراب می‌شد، همه چیز خراب می‌شود! داستان "صدبرگ" داستان خوبی‌ست ولی بقیه‌ی داستانهای این مجموعه هم بد نیستند، تقریبا می‌شود گفت وقتی که کلی نگاه می‌کنی و تمام داستانها را در کنار هم قرار می‌دهی می‌بینی که این مجموعه، مجموعه‌ی موفقی بوده و داستانهای خوب و مهمی هم دارد.
داستان "بعد از آن باران"، جدایی و تلخی را به تصویر می‌کشد، سیاهی‌های سیاست را نمایان می‌کند، و آدمی را خلق می‌کند که در نهایت لال می‌شود و چشم می‌بندد بر راه سرنوشت و دست از تقلا برمی‌دارد، به انتظار می‌نشیند تا این راه به کجایش ببرد. داستان "بگذار تصور کنم"، هرچند از موضوعی متفاوت برخوردار است و به رابطه‌ی دوستی دو بانوی جوان می‌پردازد، اما از فاکتورهایی برخوردار است که بر تاثیر مثبت اثر می‌افزایند، فاکتورهایی که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد. داستان "هشتاد سنگِ صافِ سفید" را هم یکی از بهترین‌های این مجموعه می‌دانم، بازی با زمان و روایت، بازی با خاطرات و آفرینش یک عشق آرام و لطیف که شاید بتواند – فقط در این داستان – از تلخی این قبرستان سر به فلک کشیده بکاهد. داستان آخر این مجموعه نامِ به ظاهر ساده و در باطن عجیبی دارد:" این یکی را هم بخوان لطفاً!" اما قبل از اشاره به این داستان، چند نکته:
این مجموعه دارای یک‌سری وجوه اشتراک در بین داستان‌هاست که حتی می‌توان ما را به گمان ِ به هم پیوسته بودن ِ آنها بیندازد، وجوهی از قبیل مرگ و حضور دائم قبرستان و عشق، خاطره و نوشتن! که البته این آخری از بقیه مهمتر است، چون اینطور به نظر می رسد که این آخری برای خود نویسنده هم مهم است. سامان آزادی در این کار ِ اول، به وضوح نشان داده که دغدغه‌ی نوشتن دارد و وسواسی مثبت بر روی کلمه. او آنقدر تمیز و درست و با حوصله می‌نویسد که کمتر کلمه‌ای را می‌شود پیدا کرد که در فرآیند حذف قرار بگیرد و داستان ضربه‌ای نخورد، و مگر اصلا نوشتن، چیزی غیر از این است؟ او ثابت می‌کند که برای "کلمه" احترام قائل است و کنار هم چیدن کلمات را، فرآیندی مهم و قابل احترام می‌داند. در جای‌جای داستان‌ها ترکیباتی را خلق کرده که در لحظه، تاثیر خود را بر مخاطب می‌گذارند و همگی ترکیباتی تازه و سرپا هستند – صرف نظر از ترکیبات بومی و محلی – که می‌توانند به داستان جان ببخشند و آن را به اثری خواندنی تبدیل کنند. پس یکی از وجوه اشتراک داستان‌های این مجموعه، ارزش بالای کلمات در میان آنهاست. "مرگ" در داستان‌ها حضوری پررنگ دارد و در یکی‌دوتاشان عنصر و محور اصلی داستان محسوب می‌شود، "قبرستان" که در داستان اول در جایگاه یک عنصر منتهی به رخداد بازگشت به خویشتن ظاهر می‌شود، "نامه" که به نوعی قالب داستان‌های این مجموعه را به خودش اختصاص داده و در‌واقع نوع مطلوبی از داستان‌نویسی را به تصویر کشیده و اتفاقاً نویسنده هم تقریبا موفق بوده در استفاده از این عنصر، هرچند بعضی جاها نقص‌هایی هم به چشم می‌خورد، به‌طور مثال در داستان اول "صدبرگ"، می‌شد نامه‌های خسرو‌خان حضور پررنگ‌تری داشته باشند و به همان یک نامه ختم نشوند، و "عشق" که هر چند در میان این همه تلخی خیلی مجالی برای عرض اندام پیدا نمی‌کند، اما به هر حال در کنار موضوع و به موازات محور اصلی داستان حضور دارد و هر از گاهی این حضور را به مخاطب یادآوری می‌کند، مخصوصاً در داستان "هشتاد سنگ صاف سفید" که مختصر است و لطیف، و یا حتی در "بگذار تصور کنم" که حضورش در درجه دوم اهمیت قرار می‌گیرد. اینها همه فاکتورهایی هستند که در کنار هم چند داستان را به یکدیگر ربط داده‌اند، ارتباطی که تازه در داستان آخر می‌شود رد‌پای آن را به‌طور واضح‌تری مشاهده کرد، عنوان داستان را یکبار دیگر می‌خوانیم: "این یکی را هم بخوان لطفاً!". اینجاست که تازه می‌توانی – درست یا نادرست – پی به ارتباط این داستان‌ها –حتی اگر این ارتباط فقط در ذهن تو رخ داده باشد-  به هم بِبَری! وقتی شهرزاد قصه‌گو پا به میدان می‌گذارد و داستان‌هایی را که نوشته است برای تو می‌خواند، و تو تازه می‌فهمی که این داستان‌ها تکه‌ای از متن داستان‌هایی‌ست که در این مجموعه خوانده‌ای و انگار همین شهرزاد قصه‌گو بوده که این داستان‌ها را برایت تعریف کرده و حالا هم از تو می‌خواهد که آخرین داستان این داستان‌ها را بخوانی. داستان‌هایی که هیچ‌کدام خالی از تلخی نیستند، خالی از مرگ نیستند، خالی از هراس نیستند، خالی از لذت مدام و بی‌وقفه‌ی نوشتن نیستند، و خالی نیستند از سردی سنگ قبری در گوشه‌ای دورافتاده از یک قبرستان، قبرستانی که ... سقف ندارد!‌

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 شروین پاداش پور 1391-05-03 21:24
وقتی شنیدم "سامان آزادی" کتابی تألیف کرده، بدون معطلی تلاشم برای دست پیداکردن به افکارو دیدگاه هاش شروع شد.چراکه ازپیش و از کودکی ش می شناختمش.
از همان ایام ،نفاوت نگرش او و دیگر هم سالانش مشهود و محسوس بود.
کتاب راتازه شروع کرده ام.
هنوز در حال و هوای قصه ی دفتر صد برگی هستم که چقدرحرف برای گفتن داشت وهمچنین درشخصیت اصلی: "لیلا" ناخودآگاه ، دنبال ردپایی از اختیارو نه جبر می گردم!
.واژه ها روان و نرم ، برای تبیین احساسات خالص نویسنده ،زیر پوست ادراک می روند و خوش می نشینند.
تا بیان دیگری از حسم، با احترام و در پناه حق
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی