پرینت

گپی با سامان آزادی-آرش معدنی‌پور-امین علی‌اکبری

نوشته شده توسط آرش معدنی‌پور، امین علی‌اکبری. Posted in ویژه‌نامه‌‌ی سامان آزادی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


سامان آزادی، شیرازی است و متولد سال شصت، و احتمالا هر دو موضوع شیرازی بودن و دهه‌ی شصتی بودن‌اش است که از او یک شخصیت خون‌گرم و صمیمی ساخته. با او خیلی زود گرم گرفتیم و خیلی راحت و خودمانی حرف‌هایمان را زدیم؛ درباره‌ی «قبرستان سقف ندارد» که اولین کتاب چاپ‌شده‌ی اوست؛ و درباره‌ی چند موضوع دیگر که فکر می‌کردیم موضوعات مهم و به‌درد‌بخوری هستند. ما چهار نفر احساس می‌کنیم که بهمان خوش گذشته، امیدواریم به شما هم با خواندن این گفت‌وگو خوش بگذرد. در آخر، تشکر مخصوص از مصطفی کاظمی و بر و بچه‌های گل کافه هارمونیکا.
آرش معدنی‌پور-امین علی‌اکبری

آرش: من اول از اسم‌اش مي‌خوام شروع كنم. من اصولاً وقتي نشناسم نويسنده رو، اولين پلِ ارتباطي‌ام عنوانِ كتابه. با توجه به اینکه اسم هیچ‌کدوم از داستان‌هات هم نیست، می‌خواستم ببینم این عنوان از کجا اومده؟
سامان: خب راستش بود، نكته‌ي اول اينكه بود؛ من هشت تا داستان داشتم كه سه‌تاش حذف شد كامل. ببين. کاری که من بردم چشمه، 187 صفحه بود.  بعد از يك‌ماه زنگ زدن گفتن كه آقاي يزداني‌خرم مي‌خواد با شما صحبت كنه. رفتم اونجا و مهدی يزداني‌خرم گفت كه من با زبانش مشكل دارم. زبانيه كه قبلاً تجربه شده، مثلاً توي كاراي مندني‌پور هست. وقتي گفت مندني‌پور من فهميدم بيخود نمي‌گه، چون می‌دونستم كه توي گذشته‌ام تحتِ تأثيرِ مندني‌پور بوده‌م، يعني قبل از اينكه كارِ داستان بكنم خودم، به‌شدّت عاشقِ «شرقِ بنفشه» بودم. مي‌دونيد ديگه، معروفه مي‌گن نويسنده‌ها «موميا و عسل» رو دوس دارن،  شاعرا «شرقِ بنفشه» رو. وقتي اينو گفت ديدم خب، احتمالاً داره درست مي‌گه. گفت اگه مي‌توني يه دستي بهش بكش، يه‌كمي حشوش رو كم كن. من كار رو برداشتم بردم خونه، و توی مسير بازنويسی مجموعاً 17صفحه‌اش کم شد. 170صفحه دوباره بردم، چند روز بعدش زنگ زد گفت: كار خيلي خوب شده، بيا. كه رفتم قرارداد بستيم و بعد رفت ارشاد و اومد شد انقدر؛ 100صفحه. ولي آره، اسم‌اش... اسمِ يكي از داستان‌ها «قبرستان سقف ندارد» بود، منتها اين عنوانِ «قبرستان سقف ندارد» از همون شعر ميومد ديگه. شعر خانم روژيلا ماراشکوا که اول کتاب نوشته بودم.
آرش: كجاييه اين خانم؟
سامان: روسه.
آرش: آخه چيزي كه به ذهنِ من مي‌رسه اينه كه اصولاً اين شعر مالِ خودته و اين اسمِ مستعار رو گذاشتي كه...
سامان: جالب بود، هيچ کس تا حالا بهم نگفته بود.
آرش: يعني اسمِ مستعار نيستش؟!
سامان: نه
آرش: ولی من همچنان فرض مي‌كنم كه اسمِ مستعاره تا اينكه خلاف‌اش ثابت بشه... توي جوابي كه دادي چن‌تا نكته هست كه حالا بهش مي‌رسيم ، ولي، قدمِ بعدي طرحِ جلده. اينكه خب من مي‌دونم به‌هرحال تو وقتي با «چشمه» داري كار مي‌كني، ممكنه توي طرحِ جلد خيلي نتوني صاحب‌نظر باشي، يا شايدم بودي، نمي‌دونم. مي‌خوام ببينم كه خودت نظرت چيه در موردِ طرحِ جلد؟
سامان: خيلي راضي‌ام، خيلي راضي‌ام و طرحِ جلد رو وقتي واسه من فرستادن، شماره‌ي اردشير رستمي رو گرفتم و زنگ زدم کلی تشكّر كردم، و اتّفاقاً خودِ آقاي رستمي هم گفت كه: "من خودمم خيلي راضي‌ام، گاهي اتّفاق ميفته كه انقدر همه‌چي به‌هم جفت‌وجور مي‌شه." ولي من خيلي راضي‌ام. من دو-سه‌تا كارِ «چشمه» رو خيلي دوس دارم، يكي اينه، يكي كارِ اميرحسين‌ه كه خيلي دوس دارم، يكي‌ام اگه اشتباه نكنم «پونز روي دمِ گربه»ست. امّا كلی و جزئی من اينو خيلي دوس داشتم. خيلي راضي‌ام.
امین: من می خوام یه مقداری جزئی وارد یکی دو تا از داستانها بشم، این بحثی که تو مطرح کردی در مورد ارشاد و حالا 87 صفحه ای که حذف شده، یه سری تغییراتی هم توی خود این پنج داستان داشتی، من یه سری اشتراکهایی بین این داستانها موقعی که می خونم برام پیش میاد، یه سری مباحث کلی و فضاهای کلی مشترک، که حتی ذهن من رو می‌بره به سمت اینکه فکر کنم با یه مجموعه داستان "به هم پیوسته" مواجهم، اما احساس می کنم یکی دو تا از داستانها این وسط اون همخونی کلی اثر رو از بین می‌بره، یه سکته هایی ایجاد می کنه، می خوام ببینم توی این داستانها، مخصوصا "بگذار تصور کنم" و "بعد از آن باران" این حذفیات نقشی داشته یا...
سامان: دقیقا همین دو تا؟
امین: مخصوصا "بگذار تصور کنم"، موضوع داستان، موضوع عجیبیه، من احساس می کنم چه از نظر موضوعی و چه از نظر روایت، درنیومده، اون لذتی که توی روانی "صدبرگ" برای من ایجاد می‌شه و توی "هشتاد سنگ صاف سفید" که فکر می‌کنم خیلی عالی بود و من ازش خیلی لذت بردم، ولی در "بگذار تصور کنم"... حتی بین پاراگراف‌ها وقفه میفته، در حالت کلی می‌گم شاید پرداخت اینها می‌تونست تاثیر بذاره...احساس می‌کنم یه وقفه‌ای رخ می‌ده...
سامان: یعنی تو "صدبرگ" رو خوندی، بعد می‌رسی به "بعد از آن باران"، پس این دیگه وقفه نیست، در واقع "گسست"ه...
امین: آره می شه گفت گسست، چون دوباره در "هشتاد سنگ صاف سفید" ورق برمیگرده..
سامان: خُب نکته‌ی اول اينه که تو اصلاً با مجموعه داستان به‌هم‌پيوسته روبه‌رو نيستی. درسته که داستان‌ها در نهايت به هم مرتبط هستن، اما عملاً "قبرستان..." مجموعه داستان به‌هم‌پيوسته نيست. اما خُب طبيعيه، من هم دوس دارم که موقعِ خوندن يه مجموعه داستان، گسست به وجود نياد. مگر در موارد خاص. حالا بذار ببينم، اين گسستی که می‌گی، قاعدتاً بايد از "بعد از آن باران" شروع شده باشه. شايد دليل اين احساست يکی زمانِ روايت باشه. مکان و زمان روايت. توی اون داستان می‌ريم به اول انقلاب و جنگ و بمباران و اين‌ها. اما خُب از طرفی شباهت‌ها هم خيلی زياده. ما همچنان راوی اول‌شخص داريم، راوی اول‌شخص‌مون مثل داستان قبل، کاتبِ روايت هم هست. فضا همچنان احساسیه، هنوز رفت و برگشت‌های شديد ذهنی- زمانی داريم. نمی‌دونم اين گسستی که تو می‌گی کجا به وجود اومده. شايد همون زمان و مکان روايت بوده. اما در مورد داستان "بگذار تصور کنم"، خُب اين داستان خيلی فرمش متفاوته. حدس می‌زنم مسئله‌ی مورد نظر تو همين باشه. بعد يه چيزی گفتی در مورد عدم پيوستگی پاراگراف‌ها، خُب اين کاملاً خودخواسته بوده. ببين، اين داستان يه معمای کوچولو داره. من کلاً اعتقادی به معما طرح کردن توی داستان ندارم، حالا اين معمايی هم که می‌گم، نفهميدنش ضربه‌ای به مخاطب نمی‌زنه. الان هم نمی‌خوام بهش اشاره کنم، فقط می‌خوام بگم، اگه مخاطب جواب اون معما رو پيدا کنه، می‌فهمه که اين داستان هم داستانِ مکتوبه، يعنی راوی کاتب هم هست. از اون طرف، نظرگاه اول‌شخص داره و باز حرکت در ذهن و زمان. ما از دوران تأهل، راوی رو توی داستان داريم، تا بعد از فاجعه. همون اتفاقی که در ذهن می‌افته، اين‌جا هم افتاده. در همه‌ی داستان‌های اين مجموعه، تو راوی اول‌شخص داری، و مثلِ زمانی که فکر می‌کنی؛ ديدی که ذهن چطور از يه گوشه‌ی خاطره‌هات می‌ره سراغ يه گوشه‌ی ديگه؟ شيوه‌ی روايتِ همه‌ی داستان‌ها همينه. به نظرم اين نکات، نظرگاه و شيوه‌ی روايت و به‌خصوص مکتوب بودن، به اندازه‌ی کافی نخ محکمی هست که داستان‌ها رو توی تسبيح، چفتِ هم، نگه‌داره. بعد هم که داستان آخر می‌آد که مثلِ اون شاه‌مهره‌ی بالای تسبيح، يه شکل کلی به مجموعه می‌ده. فکر می‌کنم داستان آخر، فارغ از اين که به خودیِ خود داستانه، یه سری از تاکيدهای موجود توی داستان‌های قبلی رو هم مؤکد می‌کنه. مثلاً همين که گفتم داستان "بگذار تصور کنم" هم يه روايتِ مکتوبه، اين توی داستان آخر روش تأکيد می‌شه. حالا که از داستان آخر حرف زدم، فکر می‌کنم مسئله همون لحن احساسیه. می‌دونی چيه؟ داستان "بگذار تصور کنم" زياد لحن احساساتی نداره. خُب دليل هم داره. اين داستانی نيست که بتونه احساساتی باشه. مخاطبِ پنهان اين داستان "ايران‌منش"ه. بهار نمی‌تونه موقع حرف زدن با ايران‌منش همون لحنی رو داشته باشه که مثلاً ليلای "صد برگ" موقع نوشتن خاطره داره، يا راوی "بعد از آن باران" در اوج فشار روانی بمباران، موقع نامه نوشتن به دختر مورد علاقه‌ش. بهار به هزار دليل از ايران‌منش شاکيه. معلومه که فاصله‌ش رو حفظ می‌کنه، کنايه می‌زنه. بعد اون سکته‌هایی که گفتی بين پاراگراف‌ها هست، الان مطمئن نيستم همونی رو گرفته باشم که منظور توئه، ولی يه جور وقفه و سکته توی روايت بهار برای ايران‌منش بايد وجود داشته باشه، چون در واقع بهار دنبال يه روشيه که حرفش رو به ايران‌منش بزنه. اسمش معلومه ديگه. بگذار تصور کنم. داره تصور می‌کنه حالت‌های مختلف رو، که چطور بهتره حرفش رو بزنه. ما وقتی نمی‌دونيم چطوری حرف‌مون رو بزنيم، مِن‌مِن می‌کنيم. به نظرم اون چيزی که تو اسمش رو سکته می‌ذاری، يا گفتی وقفه؟ حالا، اين يه جور مِن‌مِنِ داستانيه. اما "بعد از آن باران" رو واقعاً نمی‌دونم.
آرش: من مثلا در مورد "بعد از آن باران" در آخرش به مشکل خوردم، اول اینکه نفهمیدم چی شد، بعد می‌دونی چه فکری داشتم می کردم؟ اولین فکر می‌تونه این باشه که خب توی ارشاد به مشکل خورده و به هر دلیل نشده، مورد دیگه‌ اینه که احساس کردم که تو، کلا توی بعضی از این داستان‌ها بین یه دوراهی موندی، بین بازی با فرم و داستان و اینها... احساس کردم توی "بعد از آن باران" مشخصا، نتونستی از پس خودت بربیای و پایان بندی به چیز معلقیه ...
سامان: معلقه، درسته...
آرش: ندونستی طرف کدوم رو بگیری، که من حالا داستانم رو بگم، یا حواسم به فرم باشه یا مثلا پیچیده‌گویی کنم، یا یک‌کم روشنفکرانه‌ش کنم که حالا مثلا یه نفر خوشش بیاد، من احساسم این بود...
سامان: نه واقعاً. مسئله فقط سانسور بود، و البته خستگی من از اين اصرار به حذف يکی از المان‌ها. ببين. توی شرايطی که دو بار اصلاحيه خورده بود کتاب، دو پاراگراف آخرِ اين داستان رو گفتن حذف. شايد نتونستم از پسش بربيام. می‌خواستم حرفم رو بزنم، اما مصر بودن که اون حرف زده نشه. شايد حرفت درست باشه. من از پس پایان بندی‌ش برنیومده باشم. ايهامش زياد شده باشه. اما بالاخره توی همون پاراگراف آخر، نشانه‌هايی هست که معنای نهايی رو می‌رسونه. حالا تو می‌گی نرسونده. نمی‌دونم.
امین: توی "صدبرگ" خب خسرو‌خان هست و یه شخصیت مهمیه و به هر حال به مرور برای ما شناسونده می‌شه و شروع می کنیم به حدس زدن که چه اتفاقی میخواد بیفته، و از اون طرف در همه‌ی داستانها قالب نامه رو داریم، خاطره تعریف کردن رو داریم، یادداشت نویسی رو داریم که خب توی "صدبرگ" خیلی پررنگ تره، بعد یه ارتباطی هم بین این آدم با خسروخان بوجود میاد، من احساس می کردم که... ما از خسروخان یه نامه فقط داریم، یه جاهایی جلوتر که می‌رفتم – حالا درسته میره از اون فضا بیرون و یه مدتی بیخبرن ازش – احساس می کردم میشد یه مقداری روی خسرو خان بیشتر مانور داده بشه یا حتی نامه‌های بیشتری ازش برسه...
سامان: نه، راستش برای من مهم بود که این آدم پشت یه هاله‌ای باشه، پشت مه باشه، برام مهم بوده که خسرو‌خان دیده نشه، ببین خسروخان رو وقتی تو اول می‌بینی پشت به راوي وايساده، ليلا اصلا یه تصویر دیگه‌ای ازش داره و وقتی خسروخان برمی‌گرده، راوی می‌بینه اصلا اين اون شخصی نيست که ظرف چند ثانيه توی ذهنش ساخته بوده. خسروخان موهاش بلنده، ليلا با خودش می‌گه اين بايد از اون پسراي جوون باشه، ولی وقتی برمی گرده می بینه نه، سنش بيش‌تره، اصلا اون چیزی که فکر می‌کرده نیست، می‌شکنه همه چیز، و این شکستن در طول داستان ادامه داره. اما هی کم می‌شه، کم می‌شه تا به یه نقطه‌ی تعادلی می‌رسه، که مصادفه با مرگ خسروخان. به نظرم اگه خسروخان پشتِ مه نبود اصلاً اين داستان شکل نمی‌گرفت. می‌دونی؟ يه شخصيت جذاب رو وقتی کم می‌شناسی، وقتی مثلاً پيشينه‌ای ازش نداری، يا نقطه‌های تاريکی هست برات، اون آدم برات جذاب‌تر می‌شه. هم ذوق داری، هم می‌ترسی. کنجکاوی داری، ولی می‌ترسی کنجکاوی کنی. درست مثل بچه‌ای که چشم گذاشته، رفقاش رفتن قايم شدن، و حالا می‌خواد پيداشون کنه. يه جور جهل جذاب که مو به تن بچه سيخ می‌کنه. همه‌ی جذابيت خسروخان به کم‌شناخته شدنشه. ضمن اين که خُب بيايم يه لحظه به کل داستان نگاه کنيم. يه آقای مهربون برای چند ساعت توی زندگی اين دختر پيدا شده، توی زندگی اين دختره نور آورده، و بعد گم شده. حالا بر فرض که نامه‌ای هم داده. طبيعيه که اون دختر زياد به اين آدم فکر کنه. يعنی خسروخانی که پرداخت نشده خودش رو به داستان زندگی ليلا تحميل می‌کنه. توی داستان يه اشاره‌ای هم می‌شه به بابا لنگ دراز. به نظرم شباهت‌ها کم نيست. يه ديدار يکی دو ساعته، با اون سايه که جودی ابوت ديده زياد فرقی نداره. اين که يه شخصيت جذاب کم پرداخت شده عيب نيست، می‌تونی برعکس نگاه کنی. چی می‌گفتيم؟ عکسِ نقيض. می‌شه گفت حُسن کار اينه که خسروخان با اين که کم پرداخت شده جذابه. من توی کتاب دومم هم دارم يه همچين شخصيت‌هايی. کمرنگ اما جذاب. حالا البته اون‌جا به نظرم خيلی همه‌چی بيش‌تر سرِ جاشه.
امین: از کتاب دومت بيش‌تر راضی هستی؟
سامان:  آره، ولی خب انقدر آدم نظرات متناقض می‌گیره درباره‌ی همین کتاب که... من فقط منتظر نبودم "هشتاد سنگ صاف سفید" رو یکی بهترين کارم بدونه، که گفتی دیگه...


امین: من واقعا دوسش داشتم، چون احساس می کردم اون المان‌ها همه‌ش توی این جمع شده بود، یعنی من حالا توی اون مطلبی هم که نوشته‌م اشاره کردم، مثلا این حس لطیفی که توی این کار بود برای من خیلی جالب بود، با اینکه خیلی کمرنگ و مختصر بود، توی بقیه نبود، دیگه به این شکل نبود، دیالوگ‌هایی که بین اینا یکی دو جا برقرار شد و دیالوگ‌های قشنگی بود، به هر حال با وجود المان‌های دیگه‌ای که توی بقیه هم هست...


سامان: من خودم هم خیلی دوست دارم این کار رو، ولی انقدر همه به مثابه‌ی دمل چرکینِ این مجموعه بهش نگاه کردن که... من يه جای ديگه هم گفتم، گفتم در مورد "هشتاد سنگ صاف سفید" انقدر همه گفتن بده که دیگه چی بگم... لابد بده دیگه... حالا ولی خيلی خوشحالم که با هم هم‌عقيده‌ايم. می‌خوام بگم که خیلی دیتا‌ها متفاوته، یه گروهی می‌گن "صدبرگ" بهترین کار مجموعه‌ته، یه عده می‌گن مثلا "بگذار تصور کنم" شاهکاره. يا حتا داستان آخر. از خيلی‌ها شنيدم. ولی من فکر می‌کنم این نقد‌ها و این بازخوردها چه از طرف مخاطب عام باشه و چه منتقد، مفيده، ولی اصالتش بالاتر از اصالت نگاه شخصی من به ادبیات نیست.
امیر: در کل این نقدها ...اگه آدم زیاد هم نقد بخونه جالب نیست، به قول خودت هم اونوری می‌گن هم اینوری، آدم چیکار باید بکنه که سردرگم نشه؟
سامان: به نظرم بايد بازخوردها رو بگیری، اما بگذری ازشون. و اين کاملاً نياز به تجربه داره. من يکی دو بار الکی سرخورده شده‌م يا الکی ذوق کرده‌م، تا دستم اومده که چطور بايد برخورد کنم با نظرات.  الان این حرفی که تو می‌زنی می‌گی خسروخان می‌تونست پررنگ تر باشه، ممکنه اگه یه روزی بخوام یه داستانی بنویسم توی ذهنم بیاد، از خودم بپرسم که این شخصیته، حالا که جذابه، جا داره پررنگ تر بشه؟ حداقلش اینه که این سوال رو از خودم می‌پرسم. ممنونت هم خواهم بود. ولی به نظر من اصالتش اصلا بالاتر از اصالت نگاه شخصی نويسنده به داستان و ادبیات نیست. يعنی می‌دونی چی می‌خوام بگم؟ اين نقدها وقتی خوبه، يعنی وقتی می‌تونه مفيد باشه، که من نويسنده به يه نگاه مشخص رسيده باشم در مورد هنرم. اون‌وقت اين نقدها می‌تونه کمک کنه که اون نگاهم رو ورز بدم.
آرش: "هشتاد سنگ صاف سفید" رو من خیلی دوست داشتم، قضیه ی پدر توی بیشتر این داستانها به شکل‌های مختلف هست. این تصویر، بلاتشبیه مثل قضیه ی برادرکشی تو داستان‌های عباس معرفیه، که همیشه فکر می‌کنم این از کجا داره میاد؟ نمی‌دونم خودآگاهه یا ناخودآگاه؟ فکر کرده بهش یا فکر نکرده؟ من که دارم می خونم همیشه این مسئله برام پیچیده ست، این برادرکشی که مخصوصا توی "فریدون سه پسر داشت" دیگه خیلی عجیب می‌شه... قضیه‌ی پدرها توی این داستان‌ها و مشخصاً توی داستان "هشتاد سنگ صاف سفید" خیلی به چشم میاد. از نظر من اون داستان خیلی غمخوارانه‌س، و چون این موضوعیه که من خودم خیلی درگیرشم، مثلا اگه قرار بود من خودم اون داستان رو بنویسم توی اون فضا، شدید می‌رفتم توی احساسی بازی، چون جا داشت واقعا، ولی تو نکردی این کار رو، داشتم فکر میکردم اگه اونجوری بود چه شکلی می‌شد؟
سامان: گفتم بهت، من می‌خواستم ببينم، به‌خصوص توی داستان "صدبرگ" می‌خواستم ببينم آیا می‌تونم یه داستان ملودرام بنويسم که مبتذل نباشه؟ منظورم اينه که مشکلی با اون احساسی‌بازی ندارم. حداقل توی مجموعه‌ی "قبرستان..." که موافق هم بوده‌م، اما مسئله چيز ديگه‌س. من اصولا خیلی قصه می سازم، یعنی توی این دو تا کارم تا حالا تاثیر مستقيمِ زندگی واقعی توی داستانهام خیلی نبوده، در حد پس ِ پشت ِ ناخودآگاهم، ولی توی "هشتاد سنگ صاف سفید" اینجوری نیست، نزدیکم بهش، و به همین خاطر موظفم که ازش فاصله بگیرم، درواقع یه جور گارده، یعنی دورترين داستان از ملودرام همین داستانه. يه مسئله‌ی ديگه هم اينه که به نظرم اين داستان پر از نشانه است. خيلی جاها نشانه‌ها رو شناسايی کردم و پرورش دادم، خيلی جاها هم چند رديف نشانه‌گذاری کرده‌م، برای هر قشر مخاطبی. يکی از داستان‌هامه که مدعی‌ام با چندبار خوندنش، هربار چيز جديدی پيدا می‌شه. من به اين نتيجه رسيده‌م که داستان‌هايی که انرژی‌شون رو از نشانه‌هاشون می‌گيرن، بايد فاصله‌ی مشخصی بين داستان و مخاطب ايجاد کنن. وقتی توی دلِ نشانه‌ها هستی، نمی‌بینی‌شون. حالا بعضی جاها تو مجبوری فاصله ايجاد کنی. مثل کارهای همينگوی. خُب راوی دوربينه، اصلاً نمی‌تونه وارد احساسات بشه. اما يه جايی مثل اين داستان ما راوی اول‌شخص داريم، می‌تونيم خيلی ملودراماتيک برخورد کنيم، ولی به نظرم نبايد کرد. ولی مسئله‌ی اول، يعنی دليل ابتدايی‌م می‌خوام بگم همون نزديکی من به موضوع بود. مهم‌ترين دغدغه‌ی خانوادگی من همين مسئله‌س. واسه همين هم اگه می خواستم نزدیک بشم بهش خراب می‌کردم. گفتم که، يه جور گارده.
آرش: من مخالفم با این گارد به شدت، یعنی من انتخاب شخصی‌م اینه که آشغال بنویسم ولی اون چیزی رو بنویسم که...نمی دونم، نمی شه در موردش صحبت کرد.
سامان: آره منم حکم نمی دم.
آرش: داستان اینجوری داری اصلا که رهای رها نوشته باشی‌اش؟
سامان: آره "صدبرگ" کاملا رها بود...
آرش: نه، توی موضوعِ اینقدر درگیرانه و شخصی...
سامان: آره یکی هست... ولی من کلا خیلی به بازنویسی اعتقاد دارم، همین مجموعه پنج بار بازنویسی شد، با فاصله...
آرش: توی چند تا از داستانها... بذار اول مقدمه‌ش رو بگم، من یه چیزی که تازگی‌ها خیلی توی ذهنمه و دوست دارم بهش برسیم، فضای "نسلی"ه، نه به مفهوم تکذیب و رد، به مفهوم تقویتی، که ما اگه به هر حال مال یه دوره‌ای هستیم و یه سالی به دنیا اومدیم و یه تجربیات مشابهی داشتیم اینا چقدر باید وارد فضای کاری‌مون بشه یا نشه؟ من الان اصرار به "بشه" دارم، که باید بشه، می‌گم نه به معنی اینکه رد کنیم کسی که این کار رو نمی کنه، نه به معنی اینکه بگیم ما نسل سوخته‌ایم، نسل نیم سوخته‌ایم یا نسل برتریم، به این معنی که نشونه‌های مشترکیه از حرفی که من می زنم و تو می فهمی و تو می زنی و من می فهمم، من چندتا نشونه‌ی کوچولو دیدم و الان روی همون نشونه‌ها کار دارم، با فضا خیلی کار ندارم، مشخصا اون پشت جلد دفتر که می‌گه "مرد مربعی" که برای من اون تصویر خیلی فلش بک عجیبی زد و خیلی لذت بردم، یا اون فیل روی جعبه‌ی کفش، بعد داشتم فکر می‌کردم چقدر خوبه که اینا رو آوردی، سوال اول اینه که چرا بیشتر نیاوردی یا آوردی و من پیدا نکردم؟ سوال دوم هم اینکه حالا بیایم یه کم عقب‌تر از زاویه‌ی دوربین دیگه‌ای نگاه بکنیم، اینه که خب مثلا من و تو متولد دهه‌ی شصتیم، کسی که این رو ندیده چی؟ چه قبلش چه بعدش، تو المان دیگه‌ای نیاوردی که بگی که مثلا منظورم از این فیل، کفش ملی بوده، یه المانی که طرف بفهمه، اگر هم ندیده بفهمه داری درباره‌ی چی صحبت می‌کنی، یا اون مرد پشت دفتر، چه چیزی رو می‌تونه به تو برسونه، این اصلا برات مهم هست که اون افراد دیگه هم بفهمن؟ یا اینکه نه، این رو گذاشتی که فقط اون کسایی که دیدن بفهمن؟
سامان: به نظرم این دو زاویه‌ای که ازش نگاه کردی به مسئله و سوالت رو پرسیدی، این دو زاویه جواب همدیگه‌س، یعنی دقیقا به همین دلیل که یه نسل خاصی می‌فهمن، از المان‌های يه نسل خاص زیاد استفاده نکرده‌م. عوضش، در کنار اون المان‌های نسل ما، المان‌هايی داريم که نسل‌های ديگه متوجه می‌شن.مثلا بمب خوشه‌ای رو هیچکس به جز رزمنده‌ها و خونواده‌هاشون درک نمی‌کنه، ماها نمی‌فهمیم. مثلاً اون جزوه‌ای که پدر راوی داره می‌خونه آخرِ داستان، که بالاش نوشته بمبِ خوشه‌ای، خُب اين‌ها جزوه‌های امتحان تيمساری زمان شاه بوده، ولی شايد سرجمع هزار نفر هم با اين جزوه‌ها آشنا نباشن الان. به نظرم نشانه‌های نسلی پخشه توی کار، بعد هم به نظرم تا داستان ايجاب نکنه، يه سری کلمه و نوستالوژی، نبايد استفاده بشه، فقط به اين دليل که اين‌ها المان نسليه. می‌خوام بگم که المان نسلی که تو می‌گی کاملاً يه مسئله‌ی ثانويه است.
آرش: سخت می گیری کلاً، مقوله خیلی جدیه برات، نه؟
سامان: آره، نوشتن برام خیلی جدیه، حِرفه‌مه..
آرش: بازم فرق داره‌ها، می‌تونه حرفه‌ت باشه اما مقوله اینقدر برات جدی نباشه
سامان: یه کم توضیح می‌دی؟
آرش: آره، منظورم اینه که خیلی فکر شده داری این مقوله رو دنبال می‌کنی، از نظر اینکه مثلا یه موقع آدم خودش رو رها می‌کنه، مثلا این اصرار بر بازنویسی که داری می‌گی یا توانایی بازنویسی، این توانایی رو من ندارم، ولی ما همیشه شنیدیم که یه آدم حرفه‌ای می‌تونه این کار رو بکنه، یا با فاصله نگاه کردن، فکر کردن به اینکه مثلا من این چیزها رو دارم میارم و پخش می‌کنم در داستان، اینا موقع نوشتن هم همینقدر جدیه یا اینکه نه، بعدش که فاصله می‌گیری اینقدر دقیق می‌شی؟
سامان: بعدش... می خوای یه جور دیگه شروع کنیم، من شیوه‌ی نوشتنم یه کم عجیب غریبه، من شروع می‌کنم به نوشتن، و عموما این شروع اینجوریه که می‌گم «برم یه داستان بنویسم.» از صفر. یه وقتایی که حالم خیلی خوشه و خیلی شنگولم می‌گم برم یه داستان بنویسم. هیچ‌چی هم نمی‌دونم. می‌رم... نمی‌دونم شيوه‌ی داستان ساختن بچه‌ها رو ديدی يا نه؟ به همون شیوه، مثلا می‌گیم ما یه پسر داریم پونزده سالشه (الان دارم فی‌البداهه می‌گم) پدرش رو از دست داده، پاهاش زیادی بزرگه، بنابراین توی مدرسه مسخره‌ش می‌کنن، بعد براش یه عروسکی گرفتن، پای عروسکه هم گنده بوده؛ پای عروسکش رو کنده، طرح نمی‌ریزما، شروع می کنم به نوشتن، معمولا بین دو تا پنج شش صفحه طول می‌کشه تا به بن‌بست می‌خوره، بعد که به بن‌بست خورد ولش می‌کنم، معمولا یکی دو ماه بعد دوباره اون موقع که حالم خوش نیست و می‌گردم توی داستانهای نیمه کاره‌م، میگم اِاِاِ...الان باید این رو بنویسم، می‌شینم می‌نویسم باز و این حالا بالاخره تموم می‌شه. این خيلی حسیه. اما بعد از یکی دو ماه برمیگردم سراغش و روش کار می‌کنم، می‌تراشمش، آره به بازنويسی خيلی اعتقاد دارم. چند بار نجاتم داده.
آرش: در موردِ بازخوردهای کتاب اگه دوس داشتي بگو، بازتابش توي نشريات و سايتا، چيزِ خاصي...
سامان: راستش نقدي كه سعيد شريفي نوشته بود توي «يك داستان» و نقدي كه كاوه فولادي‌نسب نوشته بود توي «فرهيختگان»، اين دو تا نقدي بود كه مفيد بود واسه‌م. كاوه نقدِ روان‌كاوانه‌اي كرده بود، كه باعث خودشناسيِ بيشترِ من شد. اينكه مي‌گم مفيد، در وهله‌ي اول براي خودم، نه مستقيم براي عملِ نوشتنم. اما خيلی ازشون ممنونم. نقدِ ديگه‌اي نديدم. گفت‌وگوي مصطفي انصافي خوب بود، سوالاي خوبي كرد. گفت‌وگوي اميلي امرايي هم خوب بود توی اعتماد. آهان يه نقد هم مصطفي انصافی توي «آسمان» نوشته بود، خوب بود.
آرش: توي اين نگاهي كه داري؛ اين اول‌شخص روايت كردن‌ها، اينكه خيلي ديالوگ‌نويسي نداره، چون داستان‌پردازيِ اونجوري نداره... می‌خوام ببینم بقيه‌ي داستانات هم همين‌جوريه توي مجموعه‌داستانِ بعدي يا نه؟
سامان: مجموعه‌ي بعدي يه‌كمي فرم‌محورتره، حالا نمي‌دونم چي بهش بگيم، چون حرف زدن از فرم... آدم وقتي هي مي‌گه فرم، لوث‌ش مي‌كنه. مثِ بحث بر سرِ تعهّده. به‌نظرم هنرمند بايد متعهّد باشه، ولي وقتي در اين مورد صحبت بكني، وقتي مي‌گي نويسنده بايد متعهّد باشه، داري عملِ تعهّد رو لوث مي‌كني. فرم هم همينه. ببين من هيچ‌وقت تلاش نکردم که به فرم اعتنای بيش از حد داشته باشم. اتفاقاً اغلب بعد از نگارش اول، فرمِ خاص، خودش رو تحميل کرده به داستانم. دارم از مجموعه‌ی دومم حرف می‌زنم. وگرنه مجموعه‌ی "قبرستان..." توی داستان "بگذار تصور کنم" قضيه فرق می‌کنه. اون‌جا به نظرم نمی‌شه از فرم حرف زد. جداگانه نمی‌شه از فرم حرف زد. فرم، جزئی از قصه است اون‌جا. يعنی فرم و قصه همزمان به‌وجود اومدن. اما در مورد مجموعه‌ی دومم... آره، ديالوگ زياد نيست، راوی اول‌شخص هم داره، داستان‌پردازی هم داره. حالا اين که می‌گی داستان‌پردازی اون‌جوری نداره...
آرش: چون گفتي قصه دوس داري، منظورم دقيقاً اين‌جوري بود، يه قصه بشيني قشنگ تعريف كني...
سامان: ببين من، به‌نظرِ خودم داستانام توي اين كتاب قصه داره، و قصه‌اش جذابيتِ عام داره. وقتي مي‌گيم قصه، معمولاً نظر به مخاطبِ عام داريم اگه اشتباه نكنم. اما اين که می‌گی قشنگ تعريف کنم، من كلاً نمي‌تونم نپرم به گذشته و آينده، چون به‌نظرم ذهن اينه. چه راوی اول‌شخص داشته باشم، چه سوم‌شخص محدودبه‌ذهن، مجبورم اين پرش‌ها رو تحمل کنم. در واقع اين پرش‌های زمانی توی روايت، در اصل برمی‌گرده به همون چيزی که تو بهش می‌گی رها نوشتن. بايد رها بنويسی که بتونی همون مسيری رو بنويسی که ذهن می‌نويسه. اما بعدش بايد بازنويسی کرد که زوائد و گسستگی‌ها برطرف بشه.
آرش: درباره ی پخش کتاب صحبت می کنی؟
سامان: ببین توی تهران که خوب بود، حداقلش خود نشر چشمه که خیلی جای خوشگلی هم گذاشته بود، نمی‌دونم به‌خاطر اسم کتاب بود یا هر چی، چون من اسمی هم نداشتم که، اما کتاب خوب بود توی خود نشر چشمه، از اونور اطراف چشمه هم که من دیدم همه آورده بودن، خیلی زود هم آورده بودن، اما شهرستان‌ها، اصفهان و شيراز رو که خبر داشتم، فکر کنم يه ماهی طول کشيد.
آرش: آمار فروشت رو داری الان؟ می دونی چه‌جوریه یا نه؟
سامان: نه، ولی یکماه پیش پرسیدم گفتن خوب رفته، یعنی بیشتر از نصف فروخته بود، هزار و پانصد تا بود دیگه...
آرش: بعد درصد حق التالیفت؟
سامان: ده درصد بود
آرش: کتاب دومت چی؟
سامان: کتاب دوم رو حقیقتش من هنوز قرارداد ننوشتم، یعنی همون اعتماد دوطرفه‌ای که گفتیه.
آرش: چاپ دوم صحبتش هست؟
سامان: والا اگه بشه خیلی خوبه، ولی نندازید توی سرم.
آرش: کتاب بعدی الان دست چشمه ست؟
سامان: ارشاده، ظاهرا دو سه ماهه ارشاده
آرش: خیلی دیر نشده پس؟
سامان: ای بابا، این کارم یکسال طول کشید.
آرش: در موردِ برخوردِ «چشمه» اگه دوس داري صحبت بكنيم، كه چه‌جوري بود؟ خيلي راحت بود؟ مثلاً اينكه بهت گفت زبانشو عوض كن، حالا تو مي‌گي قبول كردي و اين كار رو كردي، بهت بر نخورد؟ دليل آورد برات قانع‌ات كرد؟ يا اينكه چون يزداني‌خرم بود قبول كردي؟
سامان: خب، اسمِ مهدي يزداني‌خرم كلاً بزرگه واسه من. به‌عنوانِ منتقد براي من اسمِ بزرگيه. اگر كه اسمِ مندني‌پور رو نمي‌آورد شايد من سريع به فکر نمی‌افتادم، حتي وقتي گفتم: "باشه" و اومدم بيرون، با يكي-دو نفرِ ديگه مشورت كردم، يعني بهم گفتن: "چي شد؟ قرارداد بستي؟" گفتم: "نه، مشروط به اين قضيه شد." بعد مثلاً اين دوستان مي‌گفتن: "نكن، اين جزوِ كتابِ توئه، زبانِ كتابِ تو بايد اين باشه" ولي بعد از اينكه من اين 17صفحه اصلاح رو انجام دادم، خودم كه نگاه كردم، ديدم خيلي بهتر شد. پيشنهادهای ناشر خيلي خوب بود. ضمنِ اينكه در نهايت خودِ بچه‌هاي «چشمه» يه نگاهِ نهايي هم بهش مي‌ندازن. باز سي-چهل مورد پيشنهادِ خوب به من دادن بعد از اينكه از ارشاد برگشت. اما در مورد برخوردشون، برخوردشون خيلي عادي بود، يعني، هيچ‌چي من رفتم اينو دادم و... حقيقت‌اش يه‌ذره بهم بر‌خورد به‌خاطرِ اينكه هي داشت طول مي‌كشيد، مي‌دوني، آدم وقتي كه كارِ اولشو مي‌ده، احساس مي‌كنه "به من بي‌اعتنايي شده".  مي‌خوام بگم يه ذره حساسيت‌هايي وقتي آدم كارِ اولشه، ناخودآگاه داره. ولي الان كه فاصله گرفته‌م، نه، چيزِ اذيت‌كننده‌اي نبود، من بودم كه خودمو اذيت مي‌كردم.
آرش: ببين اينكه من انقدر دارم روي اين موضوع اصرار مي‌كنم به‌خاطرِ مسئله‌‌ی شخصيِ خودمه، تو اگه دوس نداري مي‌توني همين‌جا كات‌اش كني
سامان: نه
آرش: ولي اين موضوع برام جالبه، الان در مرحله‌ي ناشريم، هنوز به مرحله‌ي ارشاد نرسيديم. اين برخوردي كه ناشر داره، به‌هرحال نشرِ «چشمه» نشريه كه احتياج به تعريف نداره كه توي ادبياتِ داستانيِ ما داره چيكار مي‌كنه، من خودم هم خيلي به کارشون احترام می‌ذارم. منتها بحثم اينه كه تا چه حدي اون رفتارها به‌نظرت درسته و اصوليه؟ دقیقاً نكته همينه كه تو به‌عنوانِ كارِ اول داري مي‌ري، پشتت به هيچ‌جا هنوز گرم نيست، اعتماد به‌نفس نداري، بعد مي‌ري اين برخوردا رو مي‌بيني... تا حالا به اين فكر كردي كه اگه اين كار رو نمي‌كردي، مثلاً تن نمي‌دادي به اين بازي، بعد باز چن‌تا احتمال بود، يكي اينكه انقدر سرخورده مي‌شدي كه كلاً مجموعه رو مي‌ذاشتی کنار و مي‌رفتي توی تنهايي خودت... يا اينكه نه، مي‌بردي يه نشرِ ديگه... يا شروع مي‌كردي به كل‌كل كردن... الان تو داري مي‌گي كه من راضي‌ام، احتمالاً راضي‌اي كه داري اين حرف رو مي‌زني. ولي خب مي‌خوام بگم به اين فكر كردي كه اگه اين كار رو نمي‌كردي چه احتمالاتِ ديگه‌اي داشتي؟ كدوم واقعاً بهتر بود يا بدتر بود تو شکل‌گیری شخصيتِ تو به‌عنوان يه نويسنده؟
سامان: بذار از اين‌جا شروع کنم. ما يه دوستِ نقاش داريم، نقاشِ خيلي آوانگارديه، ساري با اين آدم دوست شديم، و من نقاشياش رو خيلي دوس دارم. ما يه بحثي هميشه با هم داريم. اين آدم معتقده كه هنرمند بايد از اول سفت پاي هنرش وايسه، من ولی فکر می‌کنم كه آدم بايد از يه جايي شروع كنه، شده خودتو بكشي پايين، شده يه‌كمي منعطف باشي، مي‌دوني؟ يه‌ذره تغييرِ شكل بدي، به‌شرطي كه به خودت مطمئن باشي كه بعد... چه فايده‌اي داره؟ يكي اينكه بالاخره واردِ اون مسير مي‌شي، دو، كه واسه من مهم‌تره، اينه كه مخاطبو مي‌توني با خودت بالا بكشي. بعد هم خُب ببين، من آدم خوش‌بينی‌ام. فکر می‌کنم هيچ اشکالی نداره که يه کمی، گاهی به منطق ديگری هم احترام بذاری. حالا اين ديگری می‌تونه ناشرت باشه، منتقد باشه، يا حتا علي‌رغم ميل ظاهری همه‌مون، می‌تونه بازار باشه. حداقل آدم می‌تونه گاهی سعی کنه از چشم اون‌ها به قضيه نگاه کنه. ولي در موردِ «چشمه» -اينو مي‌خواستم بگم كه- يه روزي، بعد از اينكه كتابِ اولم رو «چشمه» بالاخره گرفت، با خودم فكر مي‌كردم -توي اين يك‌سال- با خودم فكر مي‌كردم كه من، اگه كتابمو «چشمه» قبول نكنه، اونقدر مي‌شينم بازنويسي مي‌كنم تا «چشمه» قبول كنه، ولاغير. ولي الان ديگه اينجوري فكر نمي‌كنم. نه اين که نظرشون برام مهم نيست ها! نه. نظر مثلاً مهدی يزدانی‌خرم يا بهرنگ کيائيان به عنوان آدم باسواد برام خيلی هم مهمه، اما اگه بخوام به جايگاه حقوقی‌شون نگاه کنم... حالا البته آدم به ناشرش وابستگی روانی هم پيدا می‌کنه، اما خُب دو سال ديگه اگه کسی از جايگاه نشر «چشمه»، شرطی بذاره برای کتابم، پذيرفتن من منوط به اينه که با نگاه کلی خودم به داستان در تضاد نباشه.
امين: شايد به خاطر اين باشه كه الان ديگه روي اون پله‌ي اول نيستي...
سامان: آره. كارِ دومِ منو با اون فضا وقتي چاپ كنه «چشمه»، حتي اگه در حدّ همون چاپ اول بمونه اون كتابمم، ديگه تشخّصِ حدّاقلي رو واسه خودم پيدا كردم. از‌ جامعه و مخاطب و اينا حرف نمی‌زنم‌ها، واسه خودم اون تشخّص رو پيدا كردم؛ ديگه پا نمي‌دم به هر تغييري، به هر نظري. ولي براي من بد نبود برخوردشون. شايد اگر "نه" مي‌شنيدم جوابم فرق مي‌كرد، شايد اگر فقط "نه" بود... من شنيدم كه جوابه فقط "نه"ئه و هيچ توضيحي نمي‌دن- من موافق نيستم با اين... از طرفي چون مي‌دونم، ديدم اون حجمِ عظيمِ كتابايي كه اونجاس، نمي‌تونم بگم كه اونا موظفن اين كار رو بكنن. نمي‌تونيم بهشون بگيم كه اصلاً حق ندارين. ولي خب، آره ديگه، خودم توی اين شرايط بوده‌م، وقتي كتابِ اولتو مي‌نويسي مي‌دي، يهو فكر كن بهت مي‌گن نه، هيچ دليلي نميارن... آدم سرخورده مي‌شه.
آرش: خب اون نكته‌ي ظريف دقيقاً همينه ديگه؛ ببين، اين اعتمادِ دوطرفه وقتي جلب مي‌شه، چون توي مرحله‌ي كتابِ دوم اون اعتماد دوطرفه‌اس، كاملاً ديگه معلومه چي داري مي‌گي. ولي من دقيقاً ترسم از همونه، يعني كاملاً از اون‌ورِ قضيه، ما توی مصاحبه با بهرنگ هم همين صحبت‌ها رو داشتیم درباره‌ی حجم زیاد کار که براشون می فرستن... كاملاً حق مي‌دم به اون‌طرفِ قضيه، چون واقعا اونا مسئول نیستن كه توضيح بدن... ولي اين‌ورِ قضيه اين دلسوزيه باقي مي‌مونه، چون من ديدم بچه‌هايي كه رفتن، كار اولا، و اون "نه" رو شنيدن و انقدر سرخورده شدن كه كلي وقت طول كشيده تا بتونن خودشونو جمع‌وجور كنن. بعد هي به اين فكر مي‌كنم كه چقدر اين حق رو مي‌تونم بهشون بدم، كه اين اتفاق بيفته، يا اينكه خب، اگه منم خودمو بذارم توي موقعيت اونا چاره‌اي به‌جز اين ندارم... مي‌دوني، اين نكته‌ خيلي به‌نظرِ من ظريفه، و دوس دارم كه، كسي مثِ مهدي يزداني‌خرم كه همه‌ي ما قبول داريم كه توي اين زمينه آدمِ بزرگيه و زحمت كشيده براي ادبياتِ ما، و بچه‌هاي نشرِ «چشمه»... می‌خوام اينو فقط بتونم منتقل بكنم، كه اين چيزِ ظريف رو درك بكنن، حتماً مي‌دونن‌ها، يه‌بارِ ديگه، يعني يادآوري بشه كه آقا، اين خيلي نكته‌ي ظريفيه كه اگه سامانِ آزادي آدمي بود كه حاضر نبود كوتاه بياد، اگه حرفِ دوستاش رو گوش مي‌داد، الان اين كتاب چاپ نشده بود، اينجا ننشسته بود، و، و، و...
سامان: و شايد کتاب دومي هم در کار نبود...
آرش: و حالا چه اتفاقاتي مي‌تونست براي سامانِ آزادي و بقيه‌ي بچه‌هايي كه خواننده‌ي كتابشن و ادبياتِ ما بيفته... اين نكته‌اي بود كه فقط مي‌خواستم بهش برسيم
سامان: نه، به‌نظرم مهمه. يعني اين "نه" شنيدنِ خالي... ببين، من يه دوره‌اي به اين فكر كرده‌م. به ذهنم رسيد كه خب، نه من، من يه‌دونه كتاب چاپ كردم، ولي خب، چهار تا نويسنده‌ي جووني كه يه‌ذره بيشتر وقت دارن، مثلاً، با «چشمه» هم كار كرده‌ن، اينا خيلي خوبه، اگر وقت بذارن و به «چشمه» كمك كنن؛ اون "نه"هايي كه قراره «چشمه» بگه، اينا يه نگاهي بكنن، در حدّ هفته‌اي دو-ساعت، بره آقاي مثلاً ايكس، بشينه اونجا، به سامانِ آزادي كه "نه" شنيده بگه كه "تو، مثلاً اينجا رو مي‌بيني؟ اين، خب، ضعيفه ديگه" همين، فقط همين. مي‌دوني؟ و من مي‌دونم كه ممکنه خيلي‌ها نپذيرن، ولي باشه. اين استدلال معروفه ديگه، مي‌گن: "آقا، حكمِ اعدام بد است، درسته، گذشته از اهميت جان انسان، به قيمتِ اينكه مثلاً، صدهزار نفر گناهكار رو تو اعدام نكني، ولي ممكنه يك‌نفر بي‌گناه از اعدام بپره" به خاطرِ اون يه نفره كه حيفه، حتي اگه يه نفر آدم مستعد در سال باشه كه قراره سرخورده بشه، به‌نظرم بايد هزينه کرد. ولي از اون‌طرف خودمو مي‌ذارم جاي «چشمه»، فكر كن چهار تا نويسنده‌ي جوونِ خوب هم بگن "ما اين وقت رو مي‌ذاريم"، تو اگر به جاي مسوولينِ نشرِ «چشمه» باشي، آيا اين كار رو مي‌كني؟ يعني اين مسووليت رو واسه خودت ايجاد مي‌كني، اين وظيفه رو به گردنِ خودت مي‌ندازي، پس‌فردا هم اگه منِ سامانِ آزادي گفتم ديگه نميام، اين مسووليت گردنِ تو مي‌مونه، مي‌دوني؟ من خيلي به راه‌حلش فكركرده‌م. خب، اگه كسي واقعاً راه حلّ عملي‌اي بتونه پيشنهاد كنه، من بعيد مي‌دونم كه بچه‌هاي نشرِ «چشمه» مشكلي داشته باشن، چون يه بخشی از اين تيري كه به سمتِ اينا پرتاب مي‌شه همينه كه "نه"ي بدونِ دليل مي‌گن –يه بخش‌اش-. اگه شما پيشنهادي داريد بگيد، منم اگه كاري از دستم بر مياد كمك مي‌كنم، چون می‌فهمم شرايط رو، هنوز ازش فاصله نگرفتم، و اميدوارم يادم هم نره...
آرش: تو حاضري هفته‌اي چهار ساعت وقت بذاري؟
سامان: من واقعاً حاضرم
آرش: بدونِ پول ديگه؟
سامان: آره، من واقعاً حاضرم
امير: آخه مي‌دوني، ايني كه مي‌گي خوبه، ولي احتياج به يه پشتوانه‌ي مالي داره، كه آدم داشته باشه، كه آدم، اون نويسنده‌اي كه قراره كارا رو ببينه و نظر بده در موردشون، بگه باشه، من هفته‌اي انقدر وقت مي‌ذارم، براي اين ماجرا هم مي‌تونم وقت بذارم. ولي وقتي اين پشتوانه‌هه نيست، يعني خودش مجبوره بره يه شغلِ بي‌ربطِ ديگه‌اي رو صبح تا شب اونجا باشه...
سامان: ببين اون كه هست بالاخره، اين مسئله هميشه هست.
آرش: ولي من مخالفم، مي‌دوني چرا؟ چون خيلي از اين بچه‌هايي كه هستن، حداقل هفته‌اي چهار ساعت توي كافه مي‌رن مي‌شينن حرف بزنن... من احساس مي‌كنم كه اگه اون مديريت باشه، حالا نمي‌گم از طرفِ كي باشه‌ها، مديريته باشه، كه باید همه به اين الزام برسيم، که تو، يا بچه‌هاي ديگه‌اي كه كارِ اولشون چاپ شده و ديگه خيالشون راحته، اگه يادشون نره كه اون موقعي كه كتابِ اول چاپ مي‌شد چه فضايي داشتن، مي‌تونن به اين حس برسن كه آقا هفته‌اي چهار ساعت رو مي‌تونم بذارم؛ مي‌خوايم بشينيم دورِ هم حرف بزنيم، مي‌ريم توي اون فضا حرف مي‌زنيم.
سامان: اين حرف‌ات دسته، ولي ببين، يه نكته‌ي خيلي مهم اينه كه منِ سامانِ آزادي كه يه كتاب دارم و هنوز نه به‌باره نه به‌داره، در جايگاهي نيستم و اين صلاحيت رو ندارم، در مقابل كسي كه ممكنه پس‌فردا بره كارش توي نشرِ ايكس چاپ بشه و جايزه‌ي «واو» رو بگيره، جايزه‌ي منتقدان رو بگيره. مي‌دوني؟ خيلی محتمله اين اتفاق بيفته و اون‌وقت من بشينم به اون بگم چرا تو "نه" شنيدي؟ و نكته‌ي ديگه اينه كه شايد من نظرم اين باشه كه اين نبايد "نه" مي‌شنيده. اين نکته‌ی ظريفيه. خب، مسوول داره اون بخش. يعني من وظيفه‌ام مي‌شه توجيه كردنِ نظرِ بررسِ ادبياتِ داستانيِ فارسيِ نشرِ «چشمه». يه‌ذره پيچيده‌س، ولي اگه راهِ حلّي داشته باشه، من با شناختِ اندكي كه دارم از بهرنگِ كيائيان، فكر مي‌كنم مي‌پذيره.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی