پرینت

گفت‌وگو با یوسف انصاری، سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in گفت‌وگو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

عکاس: عماد ثمودی

با تشکر از: مینا حسین نژاد

 

از حاشیه‌ها تا متن با یوسف انصاری-سینا حشمدار



- ممنون که دعوت من رو قبول کردی یوسف جان. متولد چه سالی هستی؟
اردیبهشت  شصت‌ودو
- فعالیت ادبیت رو از کجا شروع کردی؟
مثل اغلب داستان‌نویس‌ها که اول می‌رن سراغ شعر بعد داستان‌نویس می‌شن من هم اول سراغ شعر رفتم و بعد داستان. فعالیتم رو در تبریز شروع کردم. به قول هوشنگ گلشیری: برای شاعر شدن باید استعداد نابی داشته باشی، ولی با استعداد متوسط هم می‌شه داستان‌نویس خوبی شد. خیلی زود متوجه شدم: در شعر اون استعداد ناب رو ندارم. شعر رو کنار گذاشتم و شروع کردم به داستاننویسی؛ ولی هنوز هم گاهی شعر می‌نویسم و شاید یه روزی چاپ‌شون هم کردم.
- و فعالیتهات ادامه داشت تا این‌که کتابت رو تو نشر افراز چاپ شد؟
قبل از اینکه کتابم چاپ بشه، یک مجموعه داستانِ دسته جمعی با نویسندگان تبریز چاپ کرده بودیم...
- چی شد که رفتی نشر«افراز»  و مسئول داستان این انتشاراتی شدی؟ از چه سالی فعالیتت تو افراز شروع شد؟
از دو سال قبل؛ اواخر سال هشتاد و هشت فکر کنم. اول‌اش قراردادِ کتابی بود درباره «ساعدی»‌ و بعد  -همینطور اتفاقی پیش اومد-  قرار شد بخشِ داستان نشر افراز به عهده‌ی من گذاشته بشه؛ پیشنهاد خودم بود. قبلاً روش فکر کرده بودم ولی مطمئن نبودم با افراز شروع می‌کنم چون همون موقع کارشناس داستان داشت، که آقای سلیمی بود. من قصد داشتم که با یه نشری همچین‌کاری رو شروع کنم و دیدم که نشر «افراز» جایی هست که من این کار رو بتونم شروع کنم که همکاری ما تا همین امسال هم ادامه داشت؛ بعدش دیگه جدا شدم.

- الان از کارنامه‌ی کاریت تو «افراز» راضی هستی؟
بله... خیلی... به نظرم اگه فضایی درست می‌شد که با افراز ادامه می دادم خیلی اتفاق‌های خوبی می‌تونست بیفته ولی به دلایلی متاسفانه نشد. یعنی همین که خودت می‌گی کارنامه کاری من یه جورایی ناقص موند تو نشر افراز، ولی خب کاریش نمی‌شد کرد؛ بعد از اتفاقاتی که افتاد دیگه نخواستم برگردم و کار رو ادامه بدم.

- تو با توجه به موقعیتی که تو نشر افراز داشتی دنبالِ جریان‌سازی یا حمایت از جریان خاص ادبی‌ای بودی؟
جریان‌سازی که نمی‌شه گفت... بالاخره هر کسی که وارد ادبیات حرفه‌ای می‌شه تفکراتی داره و بر اساس همین تفکرات کار می‌کنه. چه صرفاً داستان‌نویس باشه چه داستان‌نویس - روزنامه‌نگار و چه کسی که هم داستان می‌نویسه هم نقد و هم مسئول بخش ادبیات تو یه نشری‌یه. البته فقط تو ایران ممکنه یکی با یه دست ده‌تا خربزه برداره، جاهای دیگه این بیشتر شبیه به یه شوخی‌یه، ولی چاره‌ای نیست. تو ایران نویسنده هم روزنامه‌نگاره هم منتقد هم داستان‌نویس چون هیچ‌کسی تو جای خودش کار نمی‌کنه و نکرده. اعتقاد داشتم: فضای نشر ما در حالِ تک قطبی شدنه... در حد خودم می‌خواستم: فضایی‌رو مهیا کنم برای نویسنده هایی که شاید تو خیلی از نشرها کاراشون چاپ نمیشد. دنبال انتشار ادبیات نخبه گرایی بودیم که توی این سالها تا حدودی به حاشیه رفته بود... یا نویسنده های جوونی توی شهرستان بودند که دیده نمیشدن و فکر کردم می‌تونیم فضایی برای این نوع نویسنده‌ها مهیا کنیم تا کارهاشون منتشر بشه.

- مثلاً کی؟
خیلی  ها...
- می‌شه توی کارهایی که چاپ کردی، اسم نویسنده‌ای رو ببری؟
بله. برای مثال «غلامرضا معصومی» با کتاب «شیفتِ شب» که امسال به چاپ دوم هم رسید... این نویسنده اولین بار کتابش رو داد به نشر ققنوس ولی نشر ققنوس با این که از این کار خوشش اومده بود ولی چون نمی‌شناختنش، با هزار تا بهانه این کتاب رو رد کرد. ما این مجموعه‌داستان رو تو نشر افراز چاپ کردیم؛ به چاپ دوم هم رسید و هنوز هم داره خوب می‌فروشه. نکته‌ی جالب این‌جاست که هیچ‌ کدوم از مجموعه‌داستان‌هایی که اون سال نشر ققنوس چاپ کرد فروش خوبی نداشت و هیچ‌کدوم به چاپ دوم نرسید. تبریز که بودم می‌دیدم هم‌نسل‌های من فکر میکنند که چاپِ کتاب یک پروسه ی طولانی و سخته، خیلیها از چاپ کتاب ناامید شده بودن ولی خودِ من به دلیل رفت‌وآمد زیادی که به تهران داشتم واقعیت هارو از نزدیک می‌دیدم: تو اگه نویسنده ی خوبی باشی ناشر از خداش هم باید باشه که کار تو رو چاپ کنه ولی تو کشور ما تا یه نویسنده ی کار اولی رو نشناسن و تا کارش خیلی عالی نباشه، ناشر کمتر ریسک میکنه برای انتشار کارش... البته به جز نشر چشمه که چند ساله داره به نسل جدید بها می‌ده بقیه ی ناشرها این طور نبودن و نیستن. افراز بعد از چشمه دومین نشری بود که اومد و به جوون‌ها بها داد و امروز هم می‌شه گفت فضایی به وجود اومده که نشرهای دیگه خودشون می‌رن سراغ نویسنده‌های جوون. افراز مزد اعتمادش رو هم از این کار تا حدودی گرفت حالا بماند که به نظرم می‌شد خیلی بهتر کار کرد. با این دیدگاه اومدم نشر افراز و چون موضع نشر افراز رو دیدم که خیلی به جوونها بها میده و و به موضع من نزدیکه و کارِ یکسری از نویسنده های جوون رو هم چاپ کرده، فکر کردم می‌شه تو این نشر کارهایی کرد. حالا غلامرضا معصومی بعد از کتابِ «شیفت شب» کتاب دوم اش رو هم نوشته و سومی رو هم داره آماده میکنه، دیگه هر نشری هم که بعد از این بره: کارش رو به راحتی چاپ میکنن. نویسنده‌هایی هم بودند که چون سخت نویس هستند توی این سال ها بهشون توجه نمی شد مثل «فریدون حیدری ملک‌میان» و امثال این نویسنده - که من کارهاش رو خیلی می‌پسندم - که کتاب «روز هزار ساعت دارد» این نویسنده معروفه: چه اتفاق هایی براش افتاد. ملک‌میان چند تا نشر مختلف رفته بود، یکی بهش گفته بود این خاطره‌س و رمان نیست، یکی گفته بود این رمان نیست اصلن؛ یوسف علیخانی این کتاب رو معرفی کرد به آقای امرایی و نشر افق این رمان رو چاپ کرد و اتفاق‌های خوبی هم بعد انتشار این اثر افتاد. با اینکه این کتاب به چاپ دوم نرسیده هنوز  - که به نظرم چاپ دوم و سوم نرفتن یک کتاب خیلی هم مسئله‌ی مهمی نیست توی فضای ادبیات ما اون هم با تیراژ  1500 تایی کتاب‌هامون و چاپ اول و دوم و سوم خیلی باهم فرقی نداره... احساس کردم می‌تونم در حد توان خودم و به کمک نشر و دوستان دوروبرم یه کارایی بکنیم و فکر می‌کنم از واکنش‌هایی که دیدم تو کارم موفق هم بودم هر چند می‌گم درست موقعی که قرار بود به نتیجه برسیم ادامه کار تقریباً غیرممکن شد.
- اصلا به نظرت جریان‌سازی تو بحث نشر کتاب قابل مطرح شدن هست؟
جریان‌سازی که نه.  این حرفایی که یکسری از دوستان میزنند که: این‌ها جریان هستند، شبکه هستند؛ این کلمه‌ها بیشتر شبیه یک نوع شوخی بچه‌گانه است. این که آدم بیاد، توی یه نشری مستقر بشه و تصمیم‌گیرنده چاپ داستان باشه، بعدش بگه: من دارم جریان راه می‌اندازم یکم عجیب به نظر می‌رسه. من و دوستانم در نشر افراز قصد داشتیم به ادبیاتی بها بدیم که به اون نوع ادبیات بها داده نمی‌شد یا کمتر بها داده می‌شد؛ نشر افراز هم سرمایه‌اش رو در اختیار اون نوع ادبیات گذاشت ولی درست زمانی که داشت کار نتیجه می‌داد من مجبور شدم از نشر افراز بیام بیرون. دوستانی هم بودند که داشتند کمک می‌کردند و خیلی اتفاقهای خوبی قرار بود بیفته ولی نشد.

- چرا نشد؟ می‌تونی در موردش توضیح بدی؟
چون ناشر تمایل به صحبت در این مورد نداره، من هم سعی میکنم: صحبت نکنم در مورد اتفاقاتی که افتاده. -چون همه این اتفاقات رو میدونن و لزومی نداره من مسئله رو بازتر کنم. بگذریم.

- ادبیات داستانیِ افراز قراره ادامه پیدا کنه؟
حتمن. یعنی امیدوارم این اتفاق بیفته. افراز قبل از من هم کار میکرد و کارای خوبی هم چاپ کرده بود؛ کارای بدی هم داشت که همه‌ی ناشرا دارن حالا یکی کمتر یکی بیشتر. من و یک سری از دوستان که وارد شدیم قصد داشتیم نظم بدیم به این کارها. خب یه ناشر نمی‌تونه خودش به تنهایی تمام بخش‌ها رو هدایت کنه. قرار شد کارهای خوبی اضافه بشه و کارهای ضعیف بیرون نیاد: در ترکیبی از نویسنده‌های پیشکسوت و نویسنده‌های تازه‌کار. جواب هم داد تا حدودی. نه به اعتقاد من بلکه به اعتقاد خیلی از دوستان، نشر افراز کم‌کم داشت به یکی از مدعیان ادبیاتِ داستانی تبدیل میشد. الان هم خیلی کارهای خوب دست انتشار داره.

- به نظر شما ادبیات داستانی ما پتانسیل‌اش رو داره؟
پتانسیل چی؟ اگر منظورتون پتانسیل این رو داره که چند تا نشر داستان چاپ کنن چرا نداشته باشه. از نظر کمیت در داستان‌نویسی، ایران در چند سال اخیر خیلی فوقالعاده‌اس...

- کمیت نه، کیفیت...
کیفیت یه بحث جداگانه‌اس. من خودم منتقد خیلی از کارهایی که چاپ کردم هستم ولی جامعه‌ی ادبی اون کار رو می‌پذیره و نیاز هست اون کارها هم منتشر بشه و هیچ نویسنده‌ای در شروع کارش شاهکار خلق نکرده. به عنوان کارشناس بخش داستان همیشه سعی می‌کردم خیلی سلیقه‌ای به چاپ کتاب نگاه نکنم چون من شاید یک‌نوع ادبیات رو دوست داشته باشم ولی وقتی موقع تصمیم‌گیری می‌شد اگر یک کتابی در نوعِ خودش و خارج از سلیقه‌ی من یک‌سری حداقل‌ها رو داشت، می‌پذیرفتم و چاره‌ای هم نداشتم چون فضا به شدت فضای رقابتی بود و تو اگه کتاب فلان نویسنده رو چاپ نمی‌کردی خب نویسنده می‌رفت کارش رو می‌داد به یه ناشر دیگه و شاید بعدها از این کارت پشیمون می‌شدی چون نویسنده‌ها سال به سال تو کارشون پیشرفت می‌کنن. تو «روزنه» هم کارمون در ادامه‌ی همون ایدهای است که قبلاً داشتیم؛ و قرار نیست مثلن من که بخش داستان روزنه دستم هست فقط آثاری رو چاپ کنم که خودم دوست دارم و قرار هم نیست همه‌ی کارهای منتشر شده تو این نشر عالی باشه. مطمئنم که اگر ما 20 تا ناشر خوب توی ادبیاتِ داستانی داشته باشیم، بدون شک فضای رقابت به‌وجود می‌آد و ادبیات داستانی ما پیشرفت می‌کنه. امروز این رقابت وجود نداره. حتا به نظرم نسبت به قبل از انقلاب، فضای نشر ما ضعیف‌تر هم شده. خودتون مقایسه کنید ناشرهای امروز رو با ناشرهای قبل از انقلاب که داستان چاپ می‌کردن. مطمئنم که نشر چشمه خوشحال نیست از اینکه همه‌ی نویسنده‌ها کارشون رو به این نشر می‌برن، چون نشر چشمه هم بیشتر از سالی 40-30 تا کتاب که نمی‌تونه چاپ کنه و مجبورن یکسری کارها رو رد کنن و بین یک سری کارِ خوب و متوسط، خوب‌ها رو انتخاب کنند که طبیعیه. توی این فضا خیلی‌ها با نشر چشمه مشکل پیدا میکنند چون کارشون رد شده، چون الان فعلاً به جز نشر چشمه توی ادبیات داستانی ما، نشری نداریم که خیلی فعال باشه. این یک معضله و باعث می‌شه به چشمه هم به ناحق فشار بیاد. ما اگه 10 تا نشر مثل چشمه داشتیم هم فضای رقابتی بیشتر و هم ادبیاتِ ما پویاتر می‌شد. مثلن اگه: آگاه، ققنوس، ثالث، افراز، نیلوفر، مرکز، افکار و حالا روزنه بتونن مثل چشمه گسترده‌تر کار کنن خودتون فرض بکنید چه اتفاقی می‌افته.

- اگه میخواستیم به نشر به چشمِ یک بیزینس نگاه کنیم چه‌طور؟ به نظرت با این گستردگی کار کردن جواب می‌ده؟
آره! چرا که نه!
-  آخه تیراژهای پائین داره و ...
تیراژ ما توی 50-40 سال اخیر همین بوده. یعنی هر ناشری هم که بخواد بیاد و کار کنه می‌دونه که نباید هر کتابی رو بیشتر از 1500 تا چاپ کنه چون بازار کتاب کشش این رو نداره. البته بخشی از کار ناشر همینه که بتونه مخاطبش رو افزایش بده. ولی مخاطبِ ادبیات جدی ما توی بهترین حالت بیشتر از بیست هزار تا نیست. اگه رضا قاسمی که نماینده ادبیاتِ نخبه‌گرای ما در این ده سال گذشته‌س و «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها»ش بهترین رمان دهه گذشته باشه که جای بحث داره، اگه حساب کنیم 10 تا چاپ خورده این کتاب، با تیراژ 1500 تایی، کل فروش این رمان می‌شه پانزده هزار تا... ولی واقعاً بهترین حالت بیست‌هزارتا بیشتر نیست. ناشر تازه‌کاری هم که اومده و 10 ساله داره کار می‌کنه، بهترین کتابش بیشتر از این مقدار نمی‌فروشه... ده‌هزار تا هم توی بیزنس چیزِ چندانی نیست ولی فعلن برای ناشر ایرانی این تیراژ هم ایده‌آله.

- مثلاً چشمه که داره کارمیکنه معمولاً سالی دو-  سه تا کارش به چاپ‌های پنجم، ششم، هفتم، هشتم میرسه تا از اون‌ور ضرر بقیه‌ی کارها رو جبران کنه. این اتفاق توی افراز نمی‌افتاد. من هیچ وقت ندیدم که از کارای داستانی افراز به چاپ چندم برسه. با این وجود ضرر نمی‌دادین؟
نمیدونم... واقعیتش من خیلی واردِ بحثهای مالی افراز نبودم و کارم بیشتر کارشناسی بخش داستان بود و دقیق‌تر این‌که من دبیر بخش «داستان امروز ایران» بودم چون افراز به‌جز این بخش کتاب‌های داستان ایرانی‌ی دیگه‌ای هم چاپ می‌کرد؛ ولی خوب ضرر که وجود داره همیشه و خیلی از ناشرها به خاطر همین ورشکست شدن؛ بعضی‌ها هم جدیدن خبرش پخش می‌شه که پول نویسنده و شاعر بدبخت رو خوردن و متواری شدن و جالبه که همین نشر که الان متواری شده رفت ارشاد علیه نشر افراز شکایت کرد و براش مشکل درست کرد؛ این‌ها باید گفته بشه... یکسری کتابا ضرر می‌دادن و یکسری ضرر نمیدادن... در حقیقت اگر کتابی در یک سال به چاپ دوم نرسه ناشر ضرر داده ولی بالاخره نشر افراز کتاب‌های زیادی داره که به چاپ‌های متعدد رسیدند و نمونه‌اش کارهای ترجمه و حتا تو داستان ایرانی. یک‌سری مسائل هم هست که تو پرفروش شدن کتاب تاثیر داره؛ مثل نوع چاپ کتاب، کیفیت خود اثر، و مهم‌تر از همه تبلیغ و پخش کتاب که این دوتای آخری بحث داره و به این راحتی نیست که نشری تو کارش موفقه و نشری نیست.

-  خیلیها این ایراد رو به نشر افراز و چند تا دیگه از انتشاراتی‌ها همیشه می‌گیرند که پخش کتاب‌هاشون خیلی ضعیفه و مخصوصاً تو شهرستان‌ها کتاب‌ها خیلی بد گیر می‌آد. چرا فکری واسه این قضیه نمی‌کردین تا کتاب‌ها بیشتر دیده بشن؟
پاسخ این سوال‌هاتون رو باید مدیریت نشر افراز بده نه من. ولی قضیه پخش کتاب تو ایران واقعاً قضیه پیچیده‌ایه که حداقل من یکی هیچوقت ازش سر درنیاوردم. مثلن کتاب خود من تقریباً می‌شه گفت در هیچ یک از شهرستان‌ها وجود نداره و من از این بابت خب کتابم ضربه خورد. افراز یا هر ناشر دیگه‌ای مطمئنن دوست داره با همه‌ی پخش‌ها کار کنه. مسئله این بود که کتاب‌هاش رو خوب پخش نمی‌کردن! یه تعداد آدم هستند که پخش‌ها تو دستشونه و اون‌ها انتخاب می‌کنند: یه کتابی پخش بشه یا پخش نه... به‌طور مثال من دیروز رفته بودم شهر کتاب... ورودی شهر کتاب، وقتی که وارد می‌شی، یک میزِ بزرگ گذاشتن و اولین چیزی که می‌بینی کتاب‌های مصطفی مستوره... پخش میآد روی کتاب‌های این نویسنده که خوب می‌فروشه سرمایه‌گذاری می‌کنه. کتاب‌فروش هم همین‌طور و شهر کتاب و دیگران. معلومه که اون کتاب میآد و خوب می‌فروشه ولی در رابطه با کتاب‌های جدی خودِ پخش‌ها زیاد تمایل ندارن که بیان و این‌ها رو گسترده پخش کنن... شاید به دلیل این‌که مخاطب این نوع آثار در حد مخاطب آثار مستور و پیرزاد نیست. ناشری مثل افراز هم که تازه اومده توی این فضا، زمان میبره تا پخش بیاد و اطمینان کنه به کتاب‌هاش یا اصلن وقت این رو نداره که کتاب‌های یه ناشر دیگه رو پخش کنه.

- مشکل این کار شهر کتاب چیه؟ شهر کتاب یه کتاب فروشی‌یه که دنبال فروش کتابهاش هست و همه جای دنیا هم رسمه که کتاب‌های پرفروش رو بیشتر تو معرض دید میذارن. مسلماً همین شهر کتاب وقتی «نیمه‌ی غایب» یا هر کتاب جدی دیگه‌ای پرفروش بشه هم میذاره رو اون میز جلوی در، به نظرم مشکل از جای دیگه‌ست...
من کار شهر کتاب رو نقد نمی‌کنم و این رو هم ندیدم که تو ورودی شهر کتاب مثلن «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» رو هم تا امروز گذاشته باشه و بالاخره کی باید بیاد فرهنگ‌سازی کنه؛ تو به وجود اومدن این فضا از ناشر گرفته تا کتاب‌فروش و تو و من مسئولیم. بگذریم. به بحث قبلی‌مون برگردیم که ادبیات جدی ما در بهترین حالتش بیشتر از بیست هزارتا مخاطب نداره... همه جای دنیا ادبیاتِ عامه‌پسند بیشتر از ادبیات نخبه‌گرا خونده می‌شه و این طبیعیه... ما تیراژمون پائینه... اما مثلاً «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری توی این چهل- پنجاه سالی که از چاپش می‌گذره بیشتر از صد هزار تا فروخته. من دغدغه این رو ندارم که کتاب جدی یهو بیاد و تو این وضعیت صد هزارتا بفروشه ولی می‌دونم امکانش هست. ادبیات نخبه‌گرا در طولِ زمان می‌فروشه و فروشش هم ادامه داره. به احتمال زیاد رمان «روی ماه خداوند را ببوس» تا یه مدت دیگه فروشش متوقف می‌شه و فراموش می‌شه چون ادبیاتی که برای مصرف تولید شده، تاریخ مصرف داره و یک روز هم تموم می‌شه ولی شما مطمئن باشید که  شازده احتجاب تاریخ مصرف نداره... همه‌جای دنیا هم همین‌طوره...  کسی نمی‌گه ادبیات نخبه‌گرا مخاطب نداره، به نظر من الان دورهای هست که مخاطب ادبیات نخبه‌گرا با ادبیات قهر کرده و دلایل زیادی داره که بزرگ‌ترینش سانسور شدید وزارت ارشاده و جریانی به اسم عامه‌پسندهای جدید که بدنه اصلی ادبیات ما رو این نوع کتاب‌ها تشکیل دادند؛ بازار کتاب هم در اختیار این نوع ادبیاته و ناشرها هم بیشتر رغبت دارن کتاب‌های این نویسندها رو چاپ کنن. برای همین دیگه ما تو ادبیات‌مون صفدری نداریم و تو این ادبیات دیگه «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم» تولید نمی‌شه و جریان غالب ادبیات همین عامه‌پسندهای جدیدن و اگر هم ادبیات نخبه‌گرا تولید می‌شه مقابلش سکوت می‌کنن یا بلایی رو سرش می‌یارن که سر یعقوب یادعلی آوردن.
- مثلا؟
مثلاً رمان «قاراچوپان» مرتضا کربلایی‌لو، که به عقیده‌ی من از بهترین رمان‌های بعد از انقلابه، فروش این کتاب‌ها رو نداشته و ناشرش اینقدر که روی اون سری از کارها کار کرده روی این رمان کار نکرده، اینقدر که نقد روی اون کتابها نوشته شده روی این کتاب نوشته نشده. تو فراموش شدن کتاب‌های جدی از ناشر بگیرید تا روزنامه‌ها و منتقدها و خود ما هم مقصریم.

-  چرا؟
این جریان و گفتمانِ غالب این روزهای ما است. ناشر دوست داره این نوع کتاب چاپ کنه، منتقد دوست داره در مورد این نوع ادبیات نقد بنویسه چون نقدش دیده می‌شه، روزنامه هم مطمئناً همین نوع نقد رو چاپ می‌کنه و با همین نویسنده‌ها مصاحبه می‌گیره و زیاد رغبت نداره با افراد دیگهای وارد گفتوگو بشه. البته منظورم نویسنده‌های نخبه‌گرای نسل جدیده نه مثلن محمود دولت‌آبادی که هر روزنامه و مجله‌ای که باز کنید یا با ایشان مصاحبه کردن یا درباره ایشان نوشته‌اند. سیدرضا شکراللهی حرف خوبی زده بود تو خوابگرد: چه‌قدر باید هر روزنامه‌ای رو که باز کنیم یه مصاحبه با دولت‌آبادی ببینیم. خودم رو هم می‌گم ولی من با دولت‌آبادی مصاحبه کردم درباره ساعدی چون تا به امروز حرفی نزده بود. مثلاً رمان «سلام مترسک» منیرالدین بیروتی کتابِ سخت‌خونی‌یه و کتابی نیست که در یک نفس اون رو بتونی تا آخر بخونی... ممکنه برای درک بهتر چیزی که خوندی مجبور بشی 10 صفحه برگردی عقب‌تر و دوباره بخونی... من این رمان رو خوندم و هم از نثرش و هم از نوع نگاهِ نویسنده خیلی لذت بردم. این کتاب به عقیده‌ی من دست منِ مخاطب رو می‌گیره و با خودش از منجلابی که توش گیر کردیم بیرون میکشه چون نویسنده‌اش بی‌خود و به خاطر معروفیت رمان ننوشته و آثار نوع دوم برعکس من رو بیشتر به ته منجلاب می‌کشونه. رمان «کتاب بی‌نام اعترافات» داوود غفارزادگان یا «همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» یا «سلام مترسک» و یا «مردگان باغ سبز» بایرامی که یک عده با نویسنده کتاب مشکل دارن از این نوع رمان‌هاست. اتفاقی که در مورد «کتابِ بی‌نام اعترافات» افتاد چی بود؟ همه سکوت کرده بودن مقابل این کتاب. توی جایزه‌ی گلشیری من  و خیلی از دوستان دیگه معترض بودیم و نقد تندی هم  نوشتم برای کاندید نشدن «کتاب بی‌نام اعترافات» که اصلن هم پشیمون نیستم، چون به‌نظرم شوخی بود کاندید نشدنش. تا این که توی جایزه «واو» این کتاب رو دیدن و بهش جایزه دادند و به‌حق هم جایزه دادن. هر چند می‌دونم نویسنده‌ی این رمان به خاطر جایزه رمان ننوشته و امسال هم همین قضیه به احتمال زیاد درباره «مردگان باغ سبز» تکرار می‌شه. ما هنوز یاد نگرفتیم اثر رو جدا از نویسنده بررسی کنیم و دلیل خیلی از مشکلات ادبیات ما هم همینه.

- البته کتاب بی‌نام اعترافات تو جایزه‌ی متقدین مطبوعات هم کاندید شد.
بله کاندید شد ولی انصراف داد...
- این ده هزار مخاطب جدی که ما می‌گیم در بهترین حالت داریم باید ببینیم کیا هستند... در مورد «قاراچوپان» زیاد باهات موافق نیستم ولی به نظر من هم «کتاب بینام اعترافات» و به خصوص «سلام مترسک» از بهترین رمان‌های این دهه هستند اما باید ببینیم «سلام مترسک» یا «کتاب بینام اعترافات»‌ چه‌قدر می‌تونه اون ده هزار نفر مخاطب رو به خودش جلب کنه... به نظر من قشر دانشجوی ما که مخاطب اصلی ادبیاتِ جدی ما به حساب می‌آد اگه بره سراغ «قاراچوپان» یا حتا «کتاب بینام اعترافات» پس می‌زنه.
چرا؟
- فضاها نمی‌خوره...  دغدغه‌ها یکی نیست... من می‌گم مخاطب‌های ما عوض شدن.
این‌که فضاها نمی‌خوره رو واقعن نمی‌دونم یعنی چی؟! چون فضای رمان «جاده فلاندر» و صدها نمونه دیگه هم با زمانه ‌خودش نمی‌خونده به احتمال زیاد و یا حتا «بوف کور» صادق هدایت؛ و برعکس به نظر من «بوف کور» نماینده‌ی اون حرف کلیشه‌ای هست که رمان باید فرزند زمانه‌ی خویش باشه؛ بعد اصلن نماینده نسل خودش نباشه هم زیاد اتفاق مهمی نیفتاده. من اصلاً به این حرف‌ها اعتقادی ندارم. دغدغه‌ی مخاطب امروز شاید این باشه که بره کافی‌شاپ با دوست دخترش چای سبز بخوره و لاس بزنه یعنی نویسنده باید خودش رو در حد دغدغه‌ی مخاطب پایین بکشه؟! نمایندگان ادبیاتی که دغدغه‌ی مخاطب داشتند امروز جایگاهی در ادبیات ما ندارند. همون مخاطبی که می‌گی عوض شده میره کارِ غلامحسین ساعدی و هوشنگ گلشیری رو می‌خونه و لذت میبره ازش و شاید هفته‌ها دنبال رمان «شب یک شب دو» بهمن فرسی تو کوچه‌پس کوچه‌های انقلاب بگرده. مشکل ما جای دیگه‌ای‌یه. یه مثال مهمترش اینه که بعد از گذشت بیست و چند سال از چاپ «سوره‌الغراب» خیلی‌ها حتا نام این رمان به گوش‌شون نخورده.

- کارای ساعدی خیلی زنده‌اس و اون‌قدر بزرگه که هر سلیقه‌ای رو می‌تونه پوشش بده.
قاراچوپان چرا زنده نیست؟
- قاراچوپان اسمش دافعه نداره؟
نمی‌فهمم چرا اسم قارا چوبان باید دفعه داشته باشه. اگه این اسم دافعه داره اون‌وقت باید اسم «برادران کارامازوف» هم دافعه داشته باشه چون «کارا» یعنی همون «قارا» و امروز توی ترکیه قارا = کارا تلفظ می‌شه و داستایفسکی همین اسم رو روی یکی از شاهکارهای ادبیات جهان گذاشته و دافعه ایجاد نکرده. قاراچوپان یک اسم ترکی‌یه و تعداد زیادی از مردم این جامعه هم ترکن‌. بعد این، اسمِ کتابه. شما وقتی کتاب رو می‌خونی مشکلی با این اسم نداری و متوجه می‌شی که نویسنده چرا این اسم رو گذاشته... اگر «قاراچوپان» و «سلام مترسک» درست معرفی می‌شدند، درست توزیع میشدند، منتقدای ما اگر کمی باهوش‌تر بودند و می‌اومدن و با نقد این رمان‌ها رو برای مخاطب دوباره کشف می‌کردند و بین رمان و مخاطب پلی می‌زدند، مطمئن باشید که این رمان‌ها و امثال این رمان‌ها فروش بهتری داشتند... البته زوده درباره «قاراچوپان» این حرف‌ها رو بزنیم و این رمان مخاطب و جایگاه خودش رو پیدا میکنه... در مورد «سلام مترسک» خیلی عجیبه... در مورد این کار سکوت عجیبی شد که بعضی جاها حتا از روی حسادت هم بوده حتمن همون‌طور که درباره «سوره‌الغراب» این حسادت بوده بی‌شک. تو وقتی این کتاب رو می‌خونی متوجه می‌شی که نویسنده‌اش سالها زحمت کشیده تا بیاد و به این نثر و به این دیدگاه و تکنیک‌ها برسه... جدای از این مسائل ما می‌تونیم به «قاراچوپان» و «سلام مترسک» بگیم رمان ولی خیلی از کارهایی که الان به عنوان رمان چاپ میشه، اصلن رمان نیستند. یا داستانِ بلند هستند یا داستانِ کوتاهی هستند که نویسنده داستانش رو کش داده و دویست صفحه‌اش کرده.
- یعنی تو نقش رسانه رو اون‌قدر قوی می‌دونی که بتونه تیراژ کتاب رو از چاپ اول به چاپ دهم و بیستم برسونه؟ توی کارهای پرفروش کدومشون معرفی شدن؟
خیلی‌هاشون. و می‌شه گفت همشون. مثلاً آدمی مثل فریبا کلهر این قدر معروف هست و ما در نوجوانی اینقدر از این آدم خاطره داریم که کتابش نیازی به صد بار معرفی شدن تو دو تا روزنامه نداشته باشه. ضرورت. ولی حقشه چون کتابش مخاطب داره ولی این عرضه و تقاضا هیچ‌وقت برابر نیست...

- خوب یکنفر مثل مستور یا زویا پیرزاد هم از همون اول که مخاطب خودشون رو نداشتن. کار کردند و کارهاشون به ذائقه مخاطب خوش اومد و پر فروش شد. حالا دیگه بعد از اون، هم ناشرها تمایل به چاپ کتاب‌هاشون دارن و هم اتشاراتی‌ها کتابهاشون رو بهتر پخش می‌کنن و هم کتابفروشی‌ها اونا رو تو چشم می‌ذارن و فکر می‌کنم این اتفاق خیلی منطقی باشه.
بله. در صورتی که یک دهم این فرصت‌ها برای یک کار جدی هم فراهم باشه. یه مثال دیگه بزنم و از این بحث بیاییم بیرون. برای مثال تبلیغی که از همون اول روی آثار آقای رضا امیرخانی شد اگر روی آثار دیگری هم می‌شد من فکر می‌کنم اون‌وقت می‌تونستیم بگیم که مثلن «بی‌وتن» یا «من و او» واقعن داره خودش می‌فروشه. این طرف قضیه خودمان هم مقصریم. یکی از کارهای عامه‌پسندی که این اواخر چاپ شده رمانِ «لب بر تیغ» حسین سناپوره. ببینید چه‌قدر جلسه‌ی نقد برای «لب بر تیغ» گذاشتن، چه‌قدر جلسه‌ی نقد حضوری و چه‌قدر نقد توی سایت‌ها. نمی‌دونم خود آقای سناپور از شنیدن این همه حرف تکراری درباره رمانش خسته نشده؟... حالا همین رمان رو مقایسه کنید با جلسات نقدی که برای «سلام مترسک» گذاشته شده. برای «سلام مترسک» اصلاً جلسه‌ی نقدی نگذاشتند...
- خوب این مشکل از نشر نیلوفر نیست؟
بالاخره همه‌ی ناشرها که جلسات نقد ندارن. ماهم فضای نشرمون اینقدر گسترده نیست که بیاییم و این کارها رو بکنیم و شاید اصلن بعضی از ناشرها اعتقادی به این کارها نداشته باشند...
- بیشتر این جلسات نقد کتاب از طرف چشمه برگزار میشه چون اونا پشت کتابی که چاپ کردن هستن و ازش دفاع میکنن، کاری که هیچ کدوم از انتشاراتی‌های ما نمیکنن.
نمی‌شه گفت هیچ‌کدوم از انتشاراتی‌ها این کار رو نمی‌کنن و تو نمی‌تونی بگی مثلن نیلوفر پشت «سلام مترسک» نمی‌ایسته شاید اعتقاد نداره. ولی درسته و امیدوارم بقیه ناشرها هم الگو بگیرن. همین اواخر به یکی از دوستانی که جلسه‌ی نقد می‌گذاشت گفتم: بیایید و برای «سلام مترسک» جلسه‌ی نقد بگذارید این نویسنده بیاد و ماها که تازه شروع کردیم یه چیزی لااقل یاد بگیریم ازش ... مایل نبودند... مایل بودند که برای کتاب‌هایی نقد بگذارند که با نویسنده‌هاش رفیقند و  یا این کتاب‌ها سر و صدا کردن و بیشتر دیده شدن و بیشتر می‌فروشن... من با «لب بر تیغ» مشکلی ندارم و به‌نظرم سناپور آگاهانه این رمان رو نوشته... من مخاطب «لب بر تیغ» نیستم، مخاطب «نیمه‌ی غایب» سناپور هستم. با هیاهویی که «لب بر تیغ» به‌وجود می‌آره و سکوتی که «قاراچوپان» باهاش مواجه می‌شه مشکل دارم. این سکوت خیلی بده و نویسنده اگه نتونه علت سکوت رو بفهمه ممکنه راهش رو گم کنه... البته برعکسش هم هست.
- در اول صحبت‌مون تو منکر وجود چیزی به اسم شبکه شدی ولی الان این حرفات نشون میده که یک شبکه‌ای هست غیر از ارشاد که داره جریان ادبی رو هدایت میکنه. درسته؟
باید آقای شهسواری بگن هست یا نه! چون اولین کسی که این کلمه رو وارد ادبیاتِ ما کرد ایشون بود. آقای شهسواری گفت ما یک شبکه‌ایم و یکسری کارها کردیم و برای بعضی‌ها هم شاخ و شونه کشید که شما هم بیائید و اگر می‌خواهید بگید وجود دارید شبکه بزنید... به اعتقاد من داستان‌نویسی آن‌قدر  شخصی‌ای هست که این حرف‌ها بیشتر شبیه به شوخی‌یه و اصلن نباید جدی گرفت... اعتقاد ندارم توی ایران شبکه یا مافیایی وجود داره... خودِ آقای شهسواری این حرف رو زد و خیلی از دوستان‌شون مثل حسن محمودی هم توی وبلاگاشون به این حرف اعتراض کردند و حرف ایشون رو قبول نداشتند ولی شهسواری جسارت این رو داشت که اومد و این رو نوشت و مطرح کرد... نه من اعتقاد ندارم که شبکه‌ای هست که این ادبیات رو هدایت می‌کنه چون ادبیات رو بزرگ‌تر از این دایره‌های کوچیک می‌دونم. یک طیفی از نویسنده‌ها هستند که نماینده‌ی ادبیات عامه‌پسند جدیدند، به این نوع ادبیات علاقه دارند و فکر می‌کنند که ادبیات واقعی این ادبیاته، خیلی از روزنامه‌ها و مجله‌ها هم دست اون‌هاست...
-  این‌که نویسنده‌هایی نماینده‌ی ادبیات عامه‌پسند باشند که به‌تنهایی ایرادی نداره اما چه روزنامه‌هایی مد نظرته؟
مگه ما الان چندتا روزنامه داریم که به ادبیات جدی توجه می‌کنه... اعتماد، شرق، فرهیختگان... فرهیختگان رو بگذاریم کنار چون جریانش فرق می‌کنه و تا حد توانش فرصت برای همه هست. شرق و اعتماد روزنامه‌هایی هستند که توی صفحات ادبی‌شون بیشترِ مصاحبه‌ها و نقدهایی که چاپ می‌شه در موردِ همین نویسنده‌هاست و نویسنده‌های پیش‌کسوت‌تر مثل آقای دولت‌آبادی و جواد مجابی و دیگران... برای مثال من  سه سال پیش با «فریدون حیدری ملک‌میان» مصاحبه کردم و با اکراه مصاحبه‌اش رو چاپ کردن و به نظر من یکی از خوش‌سخن‌ترین آدم‌های ادبیات جدید ما فریدون حیدری ملک میان هست و خیلی هم آدمِ باسوادی‌یه و اطلاعات گسترده‌ای از ادبیات ایران و جهان داره... ولی «لب بر تیغ» چاپ می‌شه و تا دو ماه اول هر روزنامه‌ای رو باز می‌کنی می‌بینی: با حسین سناپور مصاحبه کردن... البته این رو هم بگم که حسین سناپور حقشه ولی این قضیه‌ی عرضه و تقاضا بین همه‌ی نویسنده‌ها مساوی تقسیم نمی‌شه...
- آخه به نظر من آقای شهسواری منظورشون از شبکه، فعالیت گروهی بوده. اگه ایشون این حرف رو بزنه منطقیه چون داره وقت و انرژی می‌گذاره برای این کار و به خاطر این جلسه‌هایی که می‌گذاره و کارهایی که می‌کنه باید بهش این حق رو داد که اون چیزی رو که دوست داره ترویج بده. من و تو یا کس دیگه هم که چیزِ دیگه‌ای رو علاقه داریم و فکرمی‌کنیم درست‌تره بهتره اون کارها رو انجام بدیم تا این فضا درست بشه... من به‌نظرم این کارِ گروهیه که بین ما شکل نمی‌گیره و منم خیلی ناراحتم که چرا «کتاب بینام اعترافات» خونده نمی‌شه، چرا «سلام مترسک» خونده نمی‌شه. به نظر من ما باید برای اینجور جاها یکسری کار انجام بدیم.
من اعتقاد ندارم که خونده نمی‌شه، من می‌گم سکوتی که در برابر این کارها می‌شه باعث می‌شه که مخاطب حتا متوجه انتشار این اثر هم نشه. برای مثال مخاطب توی شهرستان‌ها از کجا باید این کتاب رو بشناسه و اصلاً بدونه که شبکه چیه و محمد حسن شهسواری یا هر کس دیگه‌ای شبکه داره یا نه. مخاطب روزنامه رو باز می‌کنه و اغلب به یادداشت‌نویس‌ها و منتقدها اعتماد می‌کنه. مثل خودِ من که وقتی تبریز بودم و نقدِ کتابی رو می‌خوندم که ازش خیلی تعریف شده کنجکاو می‌شدم: برم کتاب رو بخرم و اغلب هم سرخورده می‌شدم؛ چون همون‌وقت‌ها هم فضای دروغی که تو ادبیات ما رایج بود و هست رو می‌دیدم. برای مثال من تبریز که بودم تازه کافه‌پیانو چاپ شده بود. اون‌قدر از این کتاب تو روزنامه‌ها تعریف کردن که گفتم اگه امروز نخونم عمرم تلف شده بعد که کتاب رو خریدم دیدم حیف پولی که دادم بابت این کتاب. چرا من این کتاب رو خریدم در حالی که مخاطب‌اش نبودم؟ چون خانم «لیلی گلستان» پیشنهاد کرده بود و من فکر کردم خب کتابی که خانم گلستان این‌قدر با جذابیت تعریفش رو می‌کنه لابد باید کتاب خوبی باشه.
- من میگم فعالین ادبی ما دارن کارِ خودشون رو انجام میدن، حالا یه گروهی هم هستند که از همه هم بیشتر دیده میشن و دارن کارِ خودشون رو انجام میدن و نباید انتظار داشته باشیم که ادبیاتی که موردِ علاقه‌شون نیست رو در موردش صحبت کنند و ترویجش بدن.
من با شخص آدم‌ها که مشکلی ندارم. هر آدمی می‌تونه ادبیات خاصی رو دوست داشته باشه و اون رو ترویج بده... اما تو وقتی توی روزنامه‌ای هستی و صفحه‌ی ادبیش دست توئه، اون‌جا دیگه از فضای شخصی‌ات می‌آی بیرون و داری به نحوی به مخاطب خط می‌دی. ما هم مگه چند تا روزنامه و مجله داریم. وقتی همه چیز در اختیار یک نوع ادبیات باشه که اتفاقن ارشاد هم مبلغ همون نوع ادبیاته –ارشاد دوست داره توی این سال‌ها ادبیاتِ عامه‌پسند رو ترویج بده -  ما هم بیائیم و دنباله‌رو همین ایده باشیم، پس ماهم داریم آب می‌ریزیم توی آسیاب کسای دیگه. دو سال قبل خودم با روزنامه اعتماد کار می‌کردم و براشون مصاحبه می‌گرفتم یک زمانی اعتقاد اون‌ها این بود که ما با نویسنده‌ی کتاب‌اولی مصاحبه نمی‌کنیم ولی من می‌دیدم که این وسط‌ها از بعضی نویسنده‌های کتاب‌اولی مصاحبه می‌گیرن. پس چه‌طور شد؟ وقتی کسی صفحه‌ی ادبی روزنامه دستشه، اخلاقاً حق نداره بیاد و یک نوع ادبیات رو ترویج بده که سلیقه خودشه اون‌هم تو فضایی که سه تا روزنامه بیشتر نداریم که به ادبیات جدی می‌پردازن.
- ببین همین الان مجله‌ی «تجربه» توی همین چند شمارهای که منتشر کرده، سه تا پرونده داشته برای شهسواری، غفارزادگان و امیرخانی. یعنی سه طیف مختلف با سه نوع ادبیات و سلیقه مختلف.
بله. تجربه به نظرِ من هم فعلاً دموکرات‌تر از بقیه مجله‌ها کار می‌کنه. فکر کنم اغلب ماها هم مخاطبش هستیم. با همه‌ی طیف‌ها کار می‌کنه. خیلی خوبه. ولی چرا فقط تجربه؟ با همه‌ی این حرفا کلیتِ حرف من اینه که توی این چند سال اخیر ادبیات نخبه‌گرای ما فراموش شده و همون‌طور که «شهریار مندنی‌پور» پنج شش سال قبل در مجله‌ی «عصر پنجشنبه» نوشت: یه دست‌هایی دوست ندارند سر به تن ادبیات جدی باشه... یه مدت یه عده بحث‌هایی راه انداختند در موردِ ساده‌نویسی و این که ادبیات باید زبان ساده داشته باشه، این جریان مالِ الان هم نیست مالِ ده سال پیشه و هنوز هم ادامه داره و همین نگاه یا همین دست‌ها باعثِ پائین اومدن سطح سلیقه‌ی مخاطب شد و تِز داد که ادبیات واقعی یعنی این، رمان یعنی این که البته موفق هم شد... ادبیات نخبه‌گرا تو اقلیته و تو خودت برای مثال هیچ‌وقت نمی‌ری سراغ «حامد حبیبی» که توی هیچ شبکه و مافیا و از این حرف‌ها نیست مصاحبه بگیری در حالی که یکی از بهترین مجموعه‌داستان‌های چند سال اخیر رو آقای حبیبی نوشته و وقتی چاپ سوم کتابش منتشر می‌شه خودش به یه خبر کوتاه تو وبلاگش بسنده می‌کنه ولی خیلی‌ها خودشون رو می‌کشن تا خبر بدن فلانی یه نقد برای کارشون نوشته؛ تو می‌ری دنبال کسی که بتونه مصاحبه‌ات جنجالی باشه در حالی اگه من به جای تو بودم که نیستم می‌رفتم سراغ حبیبی، بیروتی، می‌رفتم سراغ کسایی که به ظاهر زیاد توی بازی نیستند ولی بازیگر اصلی همین نویسنده‌ها هستند نه من و تو.
- خب البته این‌جوری هم نیست. من اتفاقا سال پیش بود که به «حامد حبیبی» پیشنهاد مصاحبه دادم و اون هم به دلایلی که خودش می‌دونه قبول نکرد و جدای اینم فکر می‌کنم حامد حبیبی از همه کسایی که من تا حالا باهاشون مصاحبه کردم جنجالی‌تره پس حتما باید می‌رفتم سراغش!! سراغ «مرتضا کربلایی‌لو» هم رفتم و اونم همینطور، آقای بیروتی رو هم که نمی‌تونم پیداش کنم، راستی اگه شماره‌ای ازش داری حتما بهم بده! جدای اینها به‌نظر من الان سطح ادبیات عامه‌پسند ما  خیلی بالاتر اومده و مردم به جای اینکه برن و «گندم» رو بخونند، «چراغ‌ها را من خاموش میکنم» رو می خونن و این خیلی اتفاق خوبیه. البته من به هیچ عنوان به این دست ادبیاتی که با زویا پیرزاد و مستور و... معرفی میشه عامه‌پسند نمی‌گم و معتقدم اینا ادبیات بدنه ما هستند. از طرفی الان نویسنده‌های بزرگ ما نیستن. مندنی‌پور چند ساله که کتاب چاپ نکرده؟ رضا براهنی و دولت‌آبادی نمی‌تونن کار کنن... معروفی و چهلتن و خیلی‌های دیگه هم همینطور...
- نمی‌دونم تو این اطلاعات رو از کجا آوردی! براهنی توی این سال‌ها سه تا رمان نوشته که به خاطر سانسور شدید ارشاد اصلن این رمان‌ها را به دست ناشر نداده و محمود دولت‌آبادی هم همین‌طور. عباس معروفی دو رمان چاپ کرده یکی در ایران یکی در آلمان که جلو پخش اولی رو گرفتن و چهلتن هم قصه‌اش مثل قصه‌ی بقیه. یه دوره‌ای من هم اعتقاد داشتم که زویا پیرزاد، مصطفی مستور و نویسنده‌هایی از این دست خیلی مهم هستند و خیلی برای این جریان ارزش قائل بودم چون فکرمی‌کردم که اینها یک پل هستند بین ادبیات عامه‌پسند و ادبیات جدی...
- یوسف جان این که واضحه که معروفی و براهنی و دولت‌آبادی دارن کار می‌کنن و می‌نویسن، بحث ما سر کتابای چاپ شده و بازار فروش کتاباس.  البته معروفی سه تا رمان چاپ کرده(ذوب شده، فریدون سه پسر داشت و تماما مخصوص). یکی تو ایران و دو تا آلمان. ادبیات مستور و پیرزاد هم قرار نیست مثل ادبیات این بزرگان باشه چون اونها ادبیات بدنه‌ی ما هستند.
- حالا تو دوست داری همین اسم را بگذاری روی این کارها مهم نیست. من فکر می‌کردم مثلاً مخاطب مصاحبه‌ی زویاپیرزاد رو می‌خونه، اسم هوشنگ گلشیری رو می‌شنوه و می‌ره کم‌کم با ادبیات جدی آشنا می‌شه. اما فهمیدم که اشتباه می‌کردم. چون یه مدت که گذشت، خیلی از نویسنده‌های ادبیات جدی ما وقتی تیراژ بالای کتاب‌های این نویسنده‌ها رو دیدن به خودشون شک کردن. اون نویسنده‌ی جدی فکر کرد: اگه زویا پیرزاد بشه بهتره تا این که محمدرضاکاتب باشه؛ یا اینکه حسین سناپوره شک کرد بهتر بود پیرزاد می‌شد. حسین سناپور وقتی «لب برتیغ» رو می‌نویسه به خودش شک کرده... یه بار تلفنی با آقای کاتب صحبت می‌کردم و ایشون دنبال راه حلی بود که کتابش بیست تا چاپ بخوره. گفتم شما نمی‌تونید رمانی بنویسد که، امروز تو ایران، مثلن تو چند سال، تیراژ صد هزارتایی داشته باشه و اصلن چه لزومی داره که شما رمانی بنویسی که 20 تا چاپ بخوره. «وقتِ تقصیر» کاتب جزو موندگارترین رمانهای ادبیات فارسی‌یه و همیشه فروش خواهد داشت. یا حتی «هیس» ولی «رام کننده» و احتمالن کارهای بعدی‌اش اینطوری نخواهد بود چون حاصل همون ایده‌ی پرفروش بودن هست نه حاصل اون ذهن پیچیده‌ای که می‌شناختیم. «رام‌کننده» حتی عامه‌پسند هم نیست و تبدیل شده به رمانی که وقتی می‌خونیش بیشتر سردرد می‌گیری...
- درسته. این‌هم یه بحث دیگه‌ای‌یه. نویسنده‌های جدی ما با این کار نه میتونن پر فروش بشن و نه میتونن آدمِ قبلی باشن متاسفانه. یعنی هر دو طیف مخاطب رو از دست میدن...
بذار یه خاطره‌ای رو این‌جا بگم. ما یه نویسنده‌ای داشتیم توی تبریز، جزء همون افرادی که کارهاش چاپ نشد و کم‌کم فید شد. توی یه جلسه ایشون گفت من می‌خوام یه رمان بنویسم مثل فهیمه رحیمی، 6 ماه رفت و خودش رو عذاب داد و نتونست بنویسه. اون نوع ادبیات هم نویسنده‌ی خودشو داره... سناپور با نوشتن «لب بر تیغ» به خودش شک می‌کنه. به اعتقاد من بهترین کار سناپور تا امروز همین «نیمه‌ی غایب» هست، جالبه که پرفروش‌ترین کارش هم همین «نیمه‌ی غایب» هست. چون سناپور متعلق به ادبیات جدی‌یه نه متعلق به ادبیات عامه‌پسند... من که متقاضی ادبیات عامه‌پسند نیستم نمی‌رم «لب بر تیغ» رو بخونم. متقاضی ادبیات عامه‌پسند هم هیچ‌وقت کارهای فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی رو ول نمی‌کنه و بیاد این کار رو یا رمان «شهربانو» رو بخونه... پس این کار، یک کارِ عقیمیه... «شب ممکن» شهسواری متعلق به ادبیات جدی بود. تو «شهربانو» اومده اینقدر خودش رو پایین آورده که من واقعاً نمیدونم چرا این رمان رو نوشته و اون رو چاپ کرده. شاید خودش بهتر بدونه. شاید ایده‌ای داشته با این کار. نمی‌دونم. مشکل این‌جاست که فقط هم شهسواری و سناپور نیستن. وقتی در بعضی جمع‌های ادبی شرکت می‌کنم می‌بینم که نویسنده‌های هم‌سن و سال من یا حتا بزرگ‌ترها فقط دارن در مورد فروش کتاب حرف می‌زنن. انگار که خودِ کتاب و کیفیت‌اش مهم نیست. مثال دیگه‌ای میزنم از یکی از دوستانم فرزاد حسنی که یه مجموعه منتشر کرد به اسم «من آقام یا الاغ» این مجموعه از نظر ادبی هیچ ارزشی نداره اما 8 تا چاپ خورد و مثلن از روستاهای گیلان خانمی تماس گرفته بود که ناشر کتاب رو براش بفرسته...
- اون به خاطرِ تشابه اسمی نویسنده‌اش بود.
هرچی. به خاطرِ اسم کتاب. اسم نویسنده یا هرچیز دیگه‌ای. نکته این‌جاست! جالبه که خیلی‌ها با شگفتی در مورد این کتاب و 8  تا چاپ و فروش بالاش حرف می‌زدن. من می‌گم جای شگفتی نداره. طبیعیه. تو وقتی کتابت فروش نمی‌ره که نباید به خودت شک کنی و بری «من آقام یا الاغ» بنویسی... الان هم چند سالیه که مد شده، سوپراستارها میان و کتاب منتشر می‌کنن. خب طبیعیه که کتاب اینا زیاد بفروشه و طبیعیه که رمان «وقت تقصیر» آقای کاتب کم بفروشه ولی فروشش ادامه‌دار باشه. کتابِ اون سوپر استارها اصلاً ادبیات نیست ولی خیلی‌ها با شگفتی در موردش صحبت می‌کنن. اگه دنبالِ فروش بودیم خوب اول می‌رفتیم سوپراستار می‌شدیم و بعد می‌اومدیم داستان‌نویس می‌شدیم... ولی محمدرضا کاتب که نمی‌تونه بره اول سوپراستار بشه بعد بیاد داستان بنویسه. محمدرضا کاتب یکی از بهترین رمان‌نویس‌های بعد از انقلابه. من حرفِ آخرم اینه که ما چندساله به ادبیات جدی خیلی بی‌رحمانه نگاه می‌کنیم، چه از طرف ارشاد که جلو انتشار خیلی از کارهارو می‌گیره و چه از اینطرف یعنی خودمون، خودِ ما خیلی بی‌تفاوت بودیم به این ادبیات و کم‌کم می‌خوان این ادبیات رو ببرن به حاشیه ولی این اتفاق نمی‌افته و رمان‌هایی مثل «قاراچوپان» و «سلام مترسک» جایگاه خودشون رو پیدا می‌کنند.

-        اگه موافق باشید در مورد ادبیات بومی صحبت کنیم. جایگاه ادبیات بومیِ ما و نویسنده‌های بومیِ ما رو چه‌طور می‌بینی؟
منظورت از بومی چیه؟                                       
-         رمان‌هایی که بر اساس موقعیت مکانی نوشته شده‌اند و جغرافیا توشون حرف اول رو می‌زنه.
من استادی توی تبریز داشتم که بهترین درس رو از ایشون یاد گرفتم. آدمی بود کتاب‌خونده به اسم صمد رحمانی که چند تا کتاب هم نوشته. بهترین درسی که به من یاد داد این بود که شاهکارهای بزرگ ادبیات جهان برجسته‌ترین بخش اون‌ها توجه به «مکان» آثارشون هست. از کارهای داستایوسکی وقتی مکان رو حذف کنی، چه چیزی باقی می‌مونه؟! چون همه‌ی عناصر رمان داستایفسکی به مکان‌اش وابسته است و بدون مکان خاص داستان، نمی‌شه مثلن از «برادران کارمازوف» حرف زد. یا «جنگ و صلحِ» تولستوی...

-  نمونه معروف و جهانی‌ش جویس رو هم می‌شه گفت.
بله، اگه دوبلین رو از «دوبلینی‌ها» حذف کنیم، چیزی از این داستان‌ها باقی نمی‌مونه. خودِ جویس هم جمله‌ی معروفی داره که می‌گه: اگه دوبلین نابود بشه، می‌تونید این شهر رو از روی داستانِ من بازسازی کنید. این حرف نشون می‌ده که چقدر مکان برای بزرگ‌ترین نویسنده قرن بیستم اهمیت داشته و یه نکته‌ی آموزشی برای منه که می‌خوام تو داستان‌نویسی سری از سرها در بیارم. به نظر من بحث مکان با ادبیات اقلیمی و بومی متفاوته. مکان عنصر خیلی مهمی‌یه که وقتی حذف می‌شه، اثر هویت خودش رو از دست می‌ده.

-         مثلاً من به نوبه‌ی خودم کارهای ساعدی رو کارهای بومی نمی‌دونم، چون ساعدی خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌هاست که ادبیات‌اش بخواد بومی بشه. اما کارهای دولت‌آبادی بومیه. «کلیدر» یا «روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده» یک کارِ بومیه. به نظرت این کارها الان می‌تونه جواب‌بده...
بومی یا روستایی؟ منظورت از بومی چیه؟ مثلاً من اعتقاد دارم که خیلی از کارهای هوشنگ گلشیری هم بومیه.
-         کدوم کارش؟
خیلی از کارهاش. مثلاً «جن‌نامه» یک کارِ بومیه.
-         چون توی اهواز و اصفهان بیشترش می‌گذره؟
چون مکان در این اثر عنصر برجسته‌ای‌یه. نمی‌دونم منظورت از بومی چیه! لابد منظورت ادبیات روستایی و شهری‌یه؟... اگه منظورت اینه این یه بحث جداگانه‌س.
-         نه نمی‌خوام این‌قدر بحث روستایی بودن رو وسط بیارم چون مثلاً منظورم اینه که "تنگسیر" اصلاً به نظرم بومی نیست. خیلی خاص‌تر.
خوب «تنگسیر» هم واقعاً بومیه.
-         از این دید اگه بخوایم نگاه کنیم خوب هرکاری به نظرم بومی می‌شه.
آره. هرکاری که مکان توش مهم باشه لاجرم بومی هم هست. مثلاً تنگسیر اولین رمانِ ماست که یک نویسنده تو اثرش به دریا با دید متفاوتی نگاه کرده. شخصیت اصلی رمان بعد از قتلی که انجام می‌ده می‌پره توی دریا و می‌ره زیرِ آب و نویسنده با اون شنا می‌کنه و از اون ورِ دریا از ساحل بیرون می‌آد. همچین اتفاقی فقط می‌تونه توی تنگسیر بیفته. چون چوبک اومده و از اقلیمِ خودش نوشته یعنی از مکانی که بهتر می‌شناسه و من هیچ‌وقت نمی‌تونم مثل چوبک از دریا و کپرنشین‌ها بنویسم مگر این‌که برم و ماه‌ها درباره این مکان تحقیق کنم و چوبک به خاطر همین تو تنگسیر که نمونه‌ی ایرانیزه شده‌ی رمان «جنایت و مکافات» داستایفسکی هست - و تا به امروز کسی این رو درباره تنگسیر نگفته - موفق هم بوده و کارش بومی هم هست. همه‌ی کارهایی که سرشون به تنشون می‌ارزه بومی‌ان. توی کارهای جدید مثلاً «قاراچوپان» یه اثر بومی محسوب می‌شه یا رمان «سلام مترسک» حتا.
-         اما مکان زیاد توی سلام مترسک مهم نیست.
چرا هست؛ می‌تونیم یک‌سری مولفه‌ها رو توی این رمان پیدا کنیم که به مکان اهمیت می‌ده ولی شاید نمونه‌ی خوبی برای بحث ما نباشه. ما کارِ غیرِ بومی نداریم مگر این‌که یک کارِ فانتزی رو بررسی کنیم که مکان و زمان و خیلی از عناصر عمدن در اثر حذف می‌شه. بحث دیگه‌ای داریم به اسمی ادبیات روستایی...
-         توی کارِ خودت هم ادبیاتِ روستایی داری.
نه.
-         چند تا داستان هست که تویِ روستا می‌گذره...
مکانِ داستان‌ها توی روستاست ولی داستانِِ روستایی نیست. اشتباه ما اینه که تا می‌بینیم مکان یک داستان روستاس به اون داستان می‌گیم روستایی. چند نفر دیگه هم این رو تو یادداشت‌هاشون نوشته بودند. مکانِ من فقط توی داستانِ «برف» روستاست. مکانِ اون داستان روستاست ولی موضوعِ داستان، مواجهه‌ی یک انسانِ شهری با روستاست. داستانِ روستایی داستانی هست که نویسنده می‌آد و روابطِ آدم‌های روستایی رو بررسی می‌کنه مثل «کلیدر».
-         عزاداران بیل چه‌طور؟
نه به هیچ‌وجه «عزاداران بیل» روستایی نیست چون ساعدی اصلاً روابطِ انسان‌های روستایی رو بررسی نمی‌کنه. من یه مصاحبه دارم با محمود دولت‌آبادی که همین روزها قرارِ چاپ بشه و در موردِ ساعدی هم هست. حالا می‌گن خودت رفتی با دولت‌آبادی مصاحبه کردی و بقیه رو نقد می‌کنی! محمودِ دولت‌آبادی می‌گه: ساعدی اصلاً روستا رو نمی‌شناسه. ساعدی مکانِ یک‌سری از آثارش رو روستا انتخاب کرده. چون ساختاری رو که می‌خواسته پیاده کنه توی اون مکان بهتر جواب می‌داده. من توی داستانِ «برف» که روستا خیلی اون‌جا مکان برجسته‌ای است، رابطه‌ی روستا و شهر رو سعی کردم بررسی کنم، رابطه‌ی آدمی که توی شهر زندگی می‌کنه و معلمه و ما مواجهه‌اش با روستا رو می‌بینیم.
-         قبول داری که داستانت خیلی شبیه به داستان «گرگ» هوشنگ گلشیری‌یه؟
آره. این تعمدی بوده و خیلی‌ها این حرف رو به من زدن.
-         چرا پانویس ندادی؟ تمامِ چیزاش دقیقاً همونه. فقط این‌که شخصیتی که توی داستان تو معلمه، توی اون داستان دکتره.
نیازی به پانویس نیست چون اصلاً مشخصه که من تاثیر گرفتم از اون داستان.
-         خوب خدارو شکر که تو زیرش نمی‌زنی.
نه. من داستان «گرگ» گلشیری رو خیلی دوست دارم و حتی یکی از دوستانم پیشنهاد کرد که اسمش رو بگذار «گرگ».
-         قبول داری که یکی از تاثیرگذارترین داستان‌های کوتاه ادبیات ماست؟
بله. من تحت تأثیر این داستان قرار گرفتم و بر اساسش اومدم و یک داستانِ دیگه نوشتم. هیچ عیبی نداره دیگران هر چی می‌گن مهم نیست مهم خود من هستم که داستان رو می‌نویسم. این اتفاق تو همه جای دنیا می‌افته.
-         آخه عناصر داستانت یکی‌یه و فقط روایتت فرق داره.
نه همه‌اش یکی نیست.
-         چرا یکی‌یه. تو عنصرهای ترس‌ات چی‌یه؟ برف و شب و گرگ که تو کار گلشیری هم همینه.
مالِ من فقط برف و شب و گرگِ ولی در داستان گلشیری فقط برف و شب و گرگ نیستن. حتی اگه این سه تا هم باهم برابر باشن قصه‌ی من فرق می‌کنه با قصه‌ای که گلشیری نوشته. گلشیری داره قصه‌ی مسخ شدن می‌نویسه من نه. مهم قصه است. مکانِ من فرق می‌کنه با مکانِ گلشیری. حتی گرگ من با گرگ گلشیری فرق می‌کنه. آدم‌های من فرق می‌کنه و بعد این‌که من افتخار می‌کنم تحت تاثیر داستان‌های گلشیری بودم و اصلاً مگه یک نویسنده می‌تونه توی ایران داستان بنویسه و تحت تاثیر گلشیری نباشه. حتا نویسنده‌هایی جدیدی که ظاهرن گلشیری رو قبول ندارن وقتی کارشون منتشر می‌شه ردپای گلشیری رو می‌تونی ببینی تو کارهاشون. توی همه‌ی دنیا هم همین‌طوره و هیچ‌جای دنیا نویسنده‌ای رو به خاطر این‌که از نویسنده دیگه تأثیر گرفته نمی‌آن محاکمه کنن. «جومپا لاهیری» تحت تاثیر «یک گل سرخ برای امیلی» فاکنر می‌آد و داستان «بی‌بی هالدار» رو تو مجموعه‌ی «مترجم دردها» می‌نویسه. همه‌ی مولفه‌های هر دو داستان یکی‌یه. حتی اون نسل جدید، کوچه و حتی زاویه دید هم در هر دو داستان مشترکه و نمونه مهمتر این مثال «گرسنه»‌ی «کنوت هامسون» هست که تحت تاثیر «جنایت و مکافات» نوشته شده.
-         تو «رازهای سرزمین من» رو خوندی؟ اون هم فصل اولش گرگ و برف رو داره.
بله داره. این برف و گرگ دو تا اِلمانی هست که من از بچگی توش زیستم.
-         جالبه که «رازهای سرزمین من» هم توی تبریز اتفاق می‌افته. و این برف و گرگ یه جورایی تبدیل به یکی از نشانه‌های اصلی و مشترک ادبیات گوتیک شده.
چون براهنی هم از تجربه زیستی خودش می‌نویسه. ولی در داستان برف من تجربه‌ی زیستی خودم رو نوشتم و ربطی به گرگ اجنبی‌کش رازها... نداره. من قصه‌ای رو که در این داستان تعریف می‌کنم جایی شنیدم و از این سوژه خوشم اومد. قصه‌ رو یه راننده تاکسی بهم تعریف کرد و این ایده رو بهم داد. بعد من دیدم این دو تا قصه خیلی به هم شبیه هستند. «گرگ» گلشیری رو خوندم و یاد گرفتم چه‌طور باید این داستان رو بنویسم و به قصد اومدم و یک نشانه‌ای توی داستان هم گذاشتم که یک جور ادایِ دین به گلشیری‌یه و می‌شه گفت یک تجربه مشترک بوده. وقتی آخر داستان به پالتو پوست زن - که هیچ‌وقت هم معلوم نمی‌شه این پالتوپوست چیه- برخورد می‌کنیم، من این رو از داستانِ گلشیری به قصد ادای دین برداشتم و گذاشتم توی داستان خودم.
-         به نظرت شخصیت‌های اصلیِ داستان «عروسی»، اون پیرمرد، تحت تاثیر شخصیت‌های داستان ساعدی نیست؟
نه
-         «آیِ باکلاه آیِ بی‌کلاه»؟
نه داستان عروسی یک قضیه‌ی دیگه داره که تو این فکر رو می‌کنی...
-       به نظرم  تو خودت درگیری و متوجه نمی‌شی؛ اون شخصیت کاملاً مثل شخصیت‌های کارای ساعدی رفتار می‌کنه.
شاید به این علت این حرف رو می‌زنی که می‌دونی من به آثار ساعدی علاقه‌ی خاصی دارم و درباره خود ساعدی هم کار کردم ولی این حس تو دلیل دیگه‌ای داره.
-         نه. اصلاً. نوعِ نگاهی که اون پیرمرد داره. دیدی که تو به اون پیرمرد داری. من خیلی یادِ ساعدی افتادم.
دلیل داره که یادِ ساعدی افتادی. ایده‌ی این داستان رو من از جعفرِ والی گرفتم. کارگردانِ تئاتر و سینما که اکثر کارهای ساعدی رو روی صحنه برده. ایده‌ی داستانِ «عروسی» مالِ ساعدی‌یه. ساعدی برای جعفرِ والی این ایده‌رو تعریف می‌کنه. جعفر والی منتظر می‌شه تا ساعدی این داستان رو بنویسه ولی هیچ‌وقت هم نوشته نمی‌شه. ایده‌ی این داستان رو جعفر والی به من گفت و گفت که ساعدی قرار بوده این داستان رو بنویسه و هیچ‌وقت ننوشت. من به جعفرِ والی گفتم که این ایده رو می‌نویسم. جعفر والی خندید و گفت نمی‌تونی و من گفتم که می‌نویسم. همون شب من به‌شدت درگیر این ایده شدم. ساعدی ایده‌های ناب زیادی داشت ولی زندگی این فرصت رو به اون نداد که همه‌ی اون‌ها رو بنویسه.
-         به‌عقیده‌ی منم یه نویسنده‌ی جهانی داشته‌باشیم، ساعدی‌یه...
نمی‌شه گفت فقط ساعدی‌یه. ساعدی و نویسنده‌های بزرگ ما برای جهانی شدن مشکلاتی فراتر از خوب و بد بودن آثارشون دارن. نشد، نگذاشتن...من این ایده رو گرفتم و تبدیل کردم به داستان «عروسی» و به خودِ ساعدی به نامِ مستعارش «گوهرمراد» تقدیم کردم. چون اگه می‌فهمیدن این داستان رو به ساعدی‌ تقدیم کردم شاید اجازه‌ی انتشارش رو نمی‌دادند... خلاصه من با توجه به گفته‌های جعفر والی که ذهن من رو درگیر کرد، همون‌شب داستان رو نوشتم و در نهایت فقط یک ایده‌ی محوری از حرف‌های جعفر والی توی داستان باقی موند. نه بیشتر. اون داستان در مورد فردیت آدم‌هاس و یک پوچی بکتی داره. به خاطرِ این‌که ایده‌ی داستان مالِ ساعدی بوده تو به یادِ آثار ساعدی می‌افتی و خب بالاخره من تو این داستان سعی داشتم به ساعدی نزدیک بشم. منکر این قضیه نیستم و به شدت تحت تاثیر آثار ساعدی بودم و اگر نبودم باید عجیب به نظر می‌رسید. ولی نثری که من انتخاب می‌کنم، ساختارهایی که انتخاب می‌کنم هیچ ربطی به آثار ساعدی نداره و شاید تنها در بعضی عناصر داستان‌های من به داستان‌های ساعدی نزدیک بشه. من می‌تونم نمونه‌های زیادی بگم از ادبیات ایران که کجاها کپی زده شده و این شرم‌آوره. برای مثال اخوت در مجموعه‌داستان «باقی‌مانده‌ها» داستانی داره که الان اسمش دقیقن یادم نیست و این داستان کپی برابر اصل داستانی از «لنگستن هیوز» هست که اگر خواستید پیدا می‌کنم و اسم داستان‌ها رو هم می‌گم ولی چون نویسنده این داستان اخوت هست کسی نمی‌ره یقه‌ی اخوت رو بگیره ولی تا داستانی از یه نویسنده تازه‌کار چاپ می‌شه که شبیه به داستان فلان نویسنده است همه صداشون در میاد. داستان «برف» خیلی  شباهت به داستان گلشیری داره ولی قصه‌ی داستان کاملاً فرق داره. فقط یک صحنه هست که شخصیت تو برف گیر کرده. شخصیت من از یک طبقه‌ی دیگه‌ای‌یه. شخصیت گلشیری از یک جایگاه و طبقه‌ی دیگه‌س. نگاه گلشیری به اون داستان با نگاه من 180درجه تفاوت داره ولی بعضی المان‌ها خیلی به هم نزدیکند.
-         آرایشگرها قضیه‌اش چیه؟... تو توی چند تا از داستانات آرایشگر داری.
من توی رمانی که دارم می‌نویسمش هم دارم این شخصیت رو. توی یکی از داستان‌های مجموعه‌ی جدیدم هم این شخصیت رو دارم. خیلی دوست دارم که این شخصیت توی کارهام تکرار بشه.
-        یعنی شخصیتِ آرایشگر توی داستان «عروسی» و  داستان «احساسی که فقط یک آرایشگر می‌تواند تجربه کند» یکی هستند؟
نمی‌تونم بگم یکی هستند ولی دوست‌داشتم که یکی می‌شدند.
-         یه جای دیگه هم این شخصیت رو داشتی.
آره. توی داستان «دیوار به دیوار» که آرایشگر داستان رو روایت می‌کنه. دوست‌داشتم که یکی بشه ولی توی این مجموعه این اتفاق نیفتاد ولی مطمئناً این شخصیت داره برام زنده‌تر می‌شه. خیلی از نویسنده‌های دنیا یک شخصیت ثابت توی آثارشون تکرار شده. من خیلی داستان در مورد این شخصیت دارم چون خودم یک‌دوره‌ای آرایشگری کردم و از تجربه‌ی زیستی خودم می‌آد. این آرایشگرها توی داستان‌هام می‌تونه یک شخصیت باشه و هم می‌تونه نباشه. برای من همه‌ی این‌ها یک شخصیت هستند ولی توی موقعیت‌های مختلف قرار گرفتند.
-         تو دو تا داستان توی ژانر گوتیک داری. قبول داری که اون داستان‌هات از همه موفق‌ترند؟ یکی از اون‌ها داستانِ «سگ‌سار»ِ... «سگ‌سار» یعنی چی؟
سگ‌سار یعنی آدمی با سرِ سگ... البته به نظر خودم از 2 تا داستان بیشتره و داستانِ «امروز شنبه» هم هست.
-      «امروز شنبه» به نظرم گوتیک نیست و بیشتر معمائیه.
من فکر نمی‌کنم داستانِ گوتیک نوشته باشم. سپانلو تعریفی از داستان‌های ساعدی داره و به اون‌ها می‌گه داستانِ وهمی... داستان‌های من داستان‌های وهمی‌یه و همین نکته‌ی اشتراک من با ساعدی هست. گوتیک نیست بلکه گوتیک‌واره. داستانِ گوتیک رو برای اولین‌بار توی ایران «کاظم تینا» و بعدها «پیمان اسماعیلی» می‌نویسه. من مثل پیمان اسماعیلی نمی‌نویسم. توی داستان‌های من فضایِ وهم وجود داره و قصدم برای نوشتن داستان گوتیک نبوده.
-         ولی تعلیق رو خیلی‌خوب درآوردی... به نظر من عنصرِ اصلی تمام داستان‌هات، قصه است. خودت این رو قبول داری؟
آره. چون اگه قصه‌ای نداشته باشم اصلاً داستانی ‌نمی‌نویسم.
-         عنصرِ اصلی قصه است و از شخصیت و روایت و از همه‌ی این‌ها بالاتره.
اولین چیزی که من رو درگیر می‌کنه قصه‌ست. یعنی اول یک قصه‌ای من رو درگیر می‌کنه و بعد می‌رم داستان می‌نویسم.
-         به‌نظر من خیلی درگیرت کرده و حتی یک‌موقع‌هایی بهت ضربه زده و پیرنگ داستان خیلی قوی بوده. مثل داستان «کله گنجشک» که فقط یک قصه است. به نظر من بهترین داستانت هم «سگ‌سار» هستش و این‌قدر قصه قوی بوده که می‌شه این داستان رو تا 5 صفحه‌ی دیگه ادامه داد. به‌نظر من باید زاویه‌ی دید رو پائین‌تر می‌آوردی، یعنی یک آدمِ درگیرتر باید این داستان رو روایت می‌کرد و حس باید خیلی بهتر درمی‌اومد. من می‌گم با توجه به این قصه‌های قوی، مجموعه‌ی اولت عالیه ولی مجموعه‌های بعدی به این احتیاج داره که عناصرِ دیگه بیشتر جا بیفته. قصه‌هات چون خیلی قصه‌های خوبیه توی داستان‌های گوتیک‌ات بهتر دراومده. ما توی مجموعه‌ی بعدیت همچین استفاده‌هایی رو می‌بینیم و دوست داری دوباره این فضاها رو تجربه کنی؟
مجموعه‌ی دومم هم در ادامه‌ی همین مجموعه است. من داستان‌های زیادی داشتم ولی اومدم و این‌ها رو انتخاب کردم چون به‌نظرم همون‌هایی بودند که من از خودم انتظار دارم بنویسم. از وقتی مجموعه چاپ شده یک سری مخاطب داستان‌های «آرایشگر» و «کله گنجشک» و «اسماعیل» رو خیلی پسندیدند. یک تعداد دیگه‌ای داستان‌های «برف» و «سگ‌سار» و «امروز شنبه» رو و اون‌هایی که فضای گوتیک‌وار داره. من اعتقاد دارم که تو امروز شنبه 2 نوع داستان دارم ولی همه‌شون توی یک راستا هستند از این‌جهت که همه وهم‌آلود هستند. حتی داستان «آرایشگر» یک داستان وهم‌آلوده. ولی مخاطب‌هام 2دسته شدند. و هر دسته یک سری از داستان‌ها رو می‌پسندند...
-         به‌نظر من وهم‌آلود بودن داستان‌هات از این‌جا می‌آد که تو بیشتر سعی در نگفتن داشتی تا گفتن. و این نگفتن خیلی جاها پر رنگ می‌شه و خیلی ضربه می‌زنه به داستانت یعنی این‌قدر سعی داری نگی تا داستان خودش مسیر خودش رو جلو بره...
یعنی به‌نظرت محافظه‌کارانه روایت کردم؟
-         حالا نمی‌شه گفت محافظه‌کارانه... این تکنیک تو بوده و زیاده روی در این مورد ضربه زده به داستان‌هات. به‌نظر من توی داستان "سگ‌سار" همه‌چیز رو خیلی خوب درآوردی ولی جا داشت که یک‌سری چیزها مشخص‌تر بشه. توی داستان "اسماعیل" به نظرم پایان‌بندیِ خوب، داستان رو نجات داده و اون داستان وهمی‌یه چون آخرش همه‌چی مشخص می‌شه و تو در پایان داستان داری می‌گی که همه‌ی این‌ها داره با کی روایت می‌شه...
توی داستان «برف» هم همین‌طوره حتا تو «سگ‌سار»...
-         آره ولی همون‌طور که گفتم، این نگفتن، یک‌جاهایی خوب دراومده و یک‌جاهایی بالا-پائین شده و خوب درنیومده...
نمی‌دونم. من اگه خودم منتقد کارِ خودم باشم خیلی ایراد می‌تونم از مجموعه بگیرم که خیلی از منتقدهایی که از مجموعه نوشتن این ایرادها رو نگرفتن. اون زمان که من این داستان‌ها رو می‌نوشتم تا همین‌حد می‌تونستم بنویسم. آدم هر روز پیشرفت می‌کنه و نظرش به داستان عوض می‌شه. شاید باور نکنی ولی من داستان «سگ‌سار» رو بیشتر از 80-90 بار بازنویسی کردم. این‌قدر بازنویسی کردم که سعید شریفی نویسنده‌ی مجموعه‌داستان «در ماهی می‌میریم» که به نظرم در حقش جفا شد به من گفت: بابا حال‌مون بد شد این‌قدر این رو بازنویسی می‌کنی و میاری برامون می‌خونی. ولی آخرین بازنویسی رو که ‌خوند گفت: حق‌داری این‌قدر بازنویسی کنی چون خیلی بهتر از ورژنِ قبلی شده. اگه من به جای 70 بار 170 بار بازنویسی می‌کردم مطمئناً بهتر در می‌اومد. ولی من اون‌موقع احساس کردم اگه بیشتر از این کار می‌کردم داستان، سوراخ می‌شد. مثل مس‌گری که اگه ظرف مس رو بیشتر از یک حدی بسابه، مس سوراخ می‌شه. داوودغفارزادگان همیشه این مثال رو می‌زنه و می‌گه داستان رو باید تا‌ حدی بسابی که سوراخ نشه. من یک‌جایی از بازنویسی دست کشیدم. در ضمن داستان چرا نباید ایراد داشته باشه. من داستانی نخوندم که به نظر برسه ایراد نداره و داستانی که هیچ ایرادی نداشته باشه رو نمی‌پسندم. 
-         به «سگ‌سار» به چشمِ یک فیلمنامه نگاه کنی چون ایده‌ی خوبی برای فیلم‌نامه داره.
آره ولی من از فیلم‌نامه‌نویسی متنفرم. خودم به سمتش نمی‌رم. دوستی از بچه‌های سینما به من زنگ زد و گفت که داستانِ «برف» رو فیلم‌نامه بنویس کار کنیم که گفتم نه و اگر تمایل‌ دارید خودتون این کار رو بکنید.
-         در مورد مجموعه‌ی ساعدی که مجوز نگرفت. خیلی هم من ناراحت شدم. داستان چی بود؟
آره نگرفت. اون کتاب یک‌بار تویِ ارشاد تهران غیرمجاز اعلام شد. که البته این غیرمجاز شدن پروسه‌ی طولانی داشت. من تبریز بودم که یکی از دوستان زنگ‌ زد و گفت: سایتِ مشرق در مورد کتابت یک یادداشت نوشته. سایت مشرق از این سایت‌های تندرو مخالف همه‌س. من رفتم یادداشت رو خوندم. نوشته بود: فردی به اسم یوسف.الف همچین کتابی کار کرده - این هم اضافه کنم که من یک یادداشت نوشتم در مورد همین قضیه‌ی یوسف.الف که چه‌طور حتی هویت تو رو زیر سوال می‌برند - بگذریم... این سایت هر چی از دهنش در اومده‌ بود به ساعدی گفته ‌بود و به وزارت ارشاد توصیه کرده ‌بود که جلوی این کتاب رو بگیرن تا چاپ نشه و بعد از 2 هفته همین اتفاق افتاد... کتاب 1500 صفحه‌ای رو فوراً بعد از دو هفته غیرقابل چاپ اعلام کردند و من مطمئنم که اصلاً کتاب رو نخوندن و فقط به همین خاطر که در مورد ساعدی بود جلوش رو گرفتند. من در مورد چاپِ کتاب نا امید شدم. یه بارِ دیگه سعی کردم از راهِ دیگه‌ای اقدام کنم. 750 صفحه از کتاب رو کم کردم، به خاطرِ این‌که شاید مجوز بگیره و قسمتی از کتاب نجات پیدا کنه. فرستادم به ارشاد مشهد که مجوز گرفت. شابک‌اش اومد. صفحه‌بندی هم کردیم. کم‌کم داشتیم به چاپ‌خونه می‌فرستادیم که خبر دادند: یه ممیز دیگه کتاب رو خونده و گفته: نمی‌تونید این کتاب رو چاپ کنید و 3 سال زحمتِ من به بادِ هوا رفت.
-        فعالیت‌هات تو نشر روزنه به چه صورته؟
در مورد نشر روزنه اینو بگم که امسال کار چاپ نمی‌کنیم و استارتِ بخش داستانی رو از نمایشگاهِ کتابِ سال دیگه می‌زنیم. تصمیم گرفتیم که سالی 15 تا کتاب چاپ کنیم و بیشتر تاکید ما روی رمانه تا مجموعه‌ی داستان. ولی مجموعه‌داستان هم حتماً در کنارِ رمان‌ها چاپ می‌کنیم.
-         خیلی‌خوبه که بیشتر سراغِ رمان می‌رید.
آره ولی بیشتر از 20 - 15 تا کار چاپ نمی‌کنیم. سعی می‌کنیم گزیده کار کنیم؛ امیدوارم سالی چند تا کارِ خیلی‌خوب داشته باشیم. اگه نداشته‌ باشیم ادامه‌دادن این کار خیلی مسخره‌‌س. این رو هم همین‌جا بذار بگم. بعد از این‌که من رفتم نشر روزنه با مهر مصاحبه کردم و خبرش رو دادم. بعدش متوجه شدم بعضی‌ها شایعه‌ی پخش کردن که انصاری گفته می‌خواییم سالی 15 تا کار شاهکار چاپ کنیم که حتا این دوستان نرفته بودند خودشون اصل خبر رو بخونن و ببینن هر کی این شایعه رو راه انداخته لابد نیتی پشت این شایعه داشته. من تو اون مصاحبه گفته بودم سالی 15 تا کار که بتونیم ازش دفاع کنیم. ادبیات ما کلن تو این صد سال 15 تا کار شاهکار نداشته چه بمونه...
-         با جوون‌ها کار می‌کنید یا ترجیح اینه که سراغ نویسنده‌های سابقه‌دار و شناخته شده برید؟
ترکیبی از پیش‌کسوت‌ها، افرادِ شناخته‌شده و افرادی که اصلاً دیده‌نشده‌اند. خیلی داستان‌نویس‌های خوب داریم توی شهرستان‌ها که نمی‌دونند چه‌طور باید کتاب‌شون رو چاپ‌ کنند.
-         اما تا اونجایی که من می‌دونم این قضیه در مورد شاعرهای شهرستانی اصلاً صدق نمی‌کنه و شاعرها خیلی فعال‌ترند و بیشتر کار می‌کنند.
شاعرها فرق می‌کنند..
-         الان جریان شعرِ شمال داریم...جریانِ شعرِ جنوب...اما توی داستان چرا این اتفاق نمی‌افته؟
توی داستان هم داشتیم. ولی بی‌مهری‌ای که نسبت به داستان شد باعثِ شد این اتفاق بیافته. ما الان توی تبریز، خانه‌ی شاعران داریم. خیلی فعال هستند و بودجه‌های آن‌چنانی به اون‌ها داده می‌شه. ولی تازه خانه‌ی داستان تبریز راه ‌افتاده و بودجه‌ی مختصری هم به اون‌ها دادن تا جایزه‌ی داستان برگزار کنن که امروز متوجه شدم بچه‌های داستان‌نویس که قرار بود هدایت این جایزه رو به عهده داشته باشن کناره‌گیری کردن. دغدغه‌ی زیادی دارم برای این‌که نویسنده‌های با استعداد شهرستانی رو پیدا کنیم و کارهایی رو چاپ کنیم که بتونند خودشون از خودشون دفاع کنند...
-         پس بچه‌های شهرستان هم می‌تونند کارهاشون رو بفرستند؟
آره حتماً بفرستند... چون بعضی‌ها فکر می‌کنند که ما نویسنده‌ای که تو شهرستان زندگی می‌کنه رو باید کشف کنیم ولی برعکس این خیلی وقت‌ها این نویسنده‌ها هستند که ما رو کشف می‌کنن. 90 درصد ادبیاتِ داستانی ما متعلق به نویسنده‌های شهرستان‌نشین بوده و نویسنده‌ها‌ی بزرگ ما اکثراً از شهرستان به تهران اومدن و داستان‌نویس شدن. وقتی اثرِ کسی مثلِ معصومی رو ما چاپ‌ می‌کنیم، این یک تعاملِ دوطرفه‌ است. نویسنده به ناشر و ناشر به نویسنده کمک‌ می‌کنه. این‌طوری نیست که منتی به سرِ نویسنده‌ی شهرستان‌نشین بگذاریم... الان توی نشرمون آثار خیلی خوبی داریم که منتظر مجوز هستند و تعدادی رو هم قراره به زودی برای مجوز بفرستیم وزارت ارشاد و برای نمایشگاهِ کتابِ سالِ آینده کارها رو چاپ می‌کنیم... همین‌جا توی این مصاحبه هم می‌گم: ما از همه‌ی نویسنده‌های تهران و شهرستان و خارج از کشور استقبال می‌کنیم که کارهاشون رو برای ما بفرستند و مطمئن باشند که ما کارهایی که حداقل‌ها رو داشته‌باشه چاپ‌ می‌کنیم.
-         خیلی خیلی ازت تشکر می‌کنم برای وقتی که به ما دادی و خوشحال شدم که گفت‌وگوی دوستانه‌ای با هم داشتیم.
ممنون از تو.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی