پرینت

گپي با پدرام رضایی‌زاده - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in گفت‌وگو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

«آقا»ی ما گلشیری است!
مصاحبه‌ای با پدرام رضایی‌زاده
درباره
از مرگ بازی به بعد...



ادبیات ما: تا آنجایی که من می‌دانم پدرام رضایی‌زاده یک مجموعه شعر در سال 83 چاپ کرده و پیش از آن هم در مطبوعات فعالیت داشته و در سال 87 اولین مجموعه داستان خودش را چاپ می‌کند. به نظر خودت چقدر این سه شاخه مختلف ادبیات به هم مرتبط هستند و ما پدرام رضایی‌زاده را در آینده در کدام یک از این شاخه‌ها فعال‌تر خواهیم دید؟

راستش من نمی‌توانم حکم بدهم، اما آن‌چه برای خودم پیش آمده این است که سال 81 یا 82 و بعد از شرکت در کلاس‌های حسن میرعابدینی، مثل خیلی از آدم‌های دور و برمان که بعد از شرکت در یک دوره‌ی چندماهه خیال می‌کنند در آن حوزه برای خودشان کسی شده‌اند و باید بیایند وسط میدان، چند یادداشت راجع به کتاب‌های مطرح آن روزها در وبلاگم نوشتم. یکی از این یادداشت‌ها باعث آشنایی من با احمد غلامی و تیم‌شان در روزنامه‌ی همشهری شد و بعد هم با انتشار روزنامه‌ی شرق، من شدم یادداشت‌نویس حق‌التحریری صفحات فرهنگی این روزنامه. شانس آن را داشتم که حدود دوسال به شکل منظم کنار این گروه فوق‌العاده – احمد غلامی، مهدی یزدانی‌خرم، مریم افشنگ، لیلا نصیری‌ها، محسن آزرم و حسن محمودی - کار کنم و یاد بگیرم و یاد بگیرم و آدم‌های این فضا و اهل ادبیات را بهتر بشناسم، اما بعد از توقیف این روزنامه و کوچ بعضی از این دوستان به «اعتماد» و چندپاره شدن این جمع،  به دلایلی تصمیم گرفتم از فضای مطبوعات فاصله بگیرم و بعد از یک دوره همکاری کوتاه با «همشهری ماه»، «اعتماد» و «هم‌میهن»، از سال 85 یا 86 دیگر از فضای کار مطبوعاتی جدی دور شده‌ام. این‌ها را گفتم تا برسم به این‌جا که اگر فرصت کار کردن کنار آدم‌هایی که نام‌شان را بردم برای من پیش نمی‌آمد و اگر سال 83 آن مجموعه‌ی کوچک چاپ نمی‌شد، مطمئن باش الان من و تو درباره‌ی «مرگ‌بازی» و ادبیات و... حرف نمی‌زدیم.


ادبیات ما: نقش اولین کتاب را در آینده یک نویسنده چطور می‌بینی؟ کتابی صرفاً برای ورود به ادبیات با یک سری معیارهای حداقل یا آغاز شناسنامه کاری یک نویسنده؟ خودت برای کتاب اولت چقدر سخت‌گیری کردی؟

به هرحال باید از یک جایی شروع کرد، قرار هم نیست که کار اول همه‌ی آدم‌ها شاهکار از آب دربیاید. اتفاقاً چندسالی است که بعضی‌ها راه افتاده‌اند و خرده می‌گیرند به کارهایی که در این چندسال از نویسندگان جوان منتشر شده، بعد که پای صحبت‌شان می‌نشینی یا گذشته‌شان را مرور می‌کنی، می‌بینی بعضی‌هایشان تنها از «شاهکارهایی» حرف می‌زنند که در کشوی میز کارشان خاک می‌خورد و نمی‌دانم چرا هیچ ناشری هم حاضر به چاپ‌شان نمی‌شود و بعضی‌هایشان هم فراموش کرده‌اند که با چه داستان‌هایی وارد میدان شده‌اند. مهم‌ترین اصل برای من این است که کار جدیدم چند قدم از کار –کارهای- گذشته‌ام جلوتر باشد و شرط‌اش هم به گمانم این است که دچار توهم نشوم و هیچ‌وقت فراموش نکنم کجا ایستاده‌ام، ضعف‌هایم چیست و چه‌قدر فاصله دارم با چیزی که دوست دارم – تو بگو، باید -  باشم. الان که با هم حرف می‌زنیم، من دیگر آن آدم سال 82 نیستم، معیارهایم هم با معیارهای آن روزها تفاوت دارد و اگر امروز نظرم را درباره‌ی آن مجموعه بپرسی، می‌گویم هفت- هشت‌تای‌شان را همچنان دوست دارم و خوشحالم از این‌که اسم من پای‌شان نوشته شده، اما کلیت‌ آن مجموعه را  قابل دفاع نمی‌دانم.


ادبیات ما: توی داستان نویس‌های معاصر و بلاخص آنهایی که به داستان کوتاه نویس بیشتر شهرت دارند کدام نویسنده را از باقی بیشتر می‌پسندی و در مجموع نظرت درباره وضعیت داستان کوتاه ایران چیست؟

این‌طور وقت‌ها آدم حتما باید اشاره‌ای به داستان‌های صادق هدایت و ابراهیم گلستان و بهرام صادقی بکند، یک دوره‌ای هم مد شده بود همه از داستان‌های شمیم بهار حرف می‌زدند. همه‌ی این‌ها داستان‌نویس‌های بزرگی هستند – البته اگر بتوانیم شمیم بهار را با همان چند داستان کنار سه اسم دیگر قرار دهیم – بعد از انقلاب هم داستان کوتاه خوب کم نداشته‌ایم، از کورش اسدی، شهریار مندنی‌پور، محمد کشاورز، محمدرضا صفدری، حسین مرتضاییان آبکنار و علی خدایی بگیرید تا برسیم به جوان‌ترها، مثل پیمان اسماعیلی و حمیدرضا نجفی. همه‌ی این‌ها - و خیلی‌های دیگر که اگر بخواهیم نام‌شان را بیاوریم به یک فهرست بالابلند می‌رسیم - در کارنامه‌شان داستان‌هایی دارند که چیزی به داستان کوتاه ما اضافه کرده است؛ از این‌ها که بگذریم اما، برای من، گلشیری داستان‌نویس دیگری است و به قول معروف، در داستان‌نویسی،  «آقا»ی ما گلشیری است!


ادبیات ما: مرگ بازی به نظر تلفیقی‌ست از قصه‌گویی و فرم‌های روایی‌ای که هیچ‌وقت به سمت پیچیده شدن نمی‌روند و تقریبا در تمامی داستان‌ها با روایت‌های خطی مواجه هستیم. به نظرت نقش بازی‌های فرمیک در داستان کوتاه چقدر است؟

فکر می‌کنم قبل از هرچیز باید تکلیف‌مان را با این «بازی‌های فرمیک» مشخص کنیم و ببینیم که دقیقا از چه حرف می‌زنیم. آیا ساختار داستان در این بازی‌ها نقش دارد؟ ساخت جملات چه‌طور؟ زبان و نظرگاه و شیوه‌ی روایت در این بازی حضور ندارند؟ اصلا مقصودمان از پیچیدگی و فرم چیست؟ ماجرا راستش برای من به این سادگی نیست... حالا برای من جالب است که بعضی‌ها در داستان «سیگار نیم سوخته‌ی روی دیوار» یا «مرگ‌بازی» من را متهم به پیچیده نویسی کردند و حتی یکی از منتقدان که سال‌هاست با چند روزنامه و شبکه‌ی رادیویی همکاری می‌کند و از «نوازش» کتاب‌ها و نویسنده‌ها غافل نمی‌شود، نتوانسته بود با داستان «دفترچه‌ی کوچک خاطرات من» ارتباط برقرار کند و می‌پرسید شخصیت داستان تو برای چه آدم‌ها را می‌کشد... از یک جایی به بعد، نگاه آدم‌هاست که به چیزهای دور و برمان ارزش می‌دهد. برای من، شاید مهم‌ترین هدف این باشد که تنها قصه‌ای برای گفتن داشته باشم، عرصه‌های تازه‌ای را در داستان‌نویسی‌ تجربه کنم و در کنار این‌ها مخاطبم را هم آزار ندهم. دیگران ممکن است نظر دیگری داشته باشند و دنبال چیز دیگری باشند. این فضا به اندازه‌ی همه‌ی آدم‌ها و سلیقه‌ها جا دارد، پس بگذاریم هرکسی آن‌طور که دوست دارد و می‌تواند بنویسد و مخاطب‌اش را انتخاب کند.

ادبیات ما: برای من کمی عجیب است که کسی مرگ بازی را کتابی پیچیده بداند! پیچیده بودن با اینکه کسی منظور داستانی را نفهمد به نظرم فرق می‌کند. خودِ داستان مرگ بازی اگر توصیف ذهنی و آشفته‌اش دردسری در درک داستان درست نکند- که نمی کند- باقی عناصر داستان دقیق و به جا هستند. بحث فرم‌های زبانی هم در نهایت به انتخاب نویسنده برمی‌گردد و خلاقیتش و تنها می شود پرسید چرا در چند داستان زبان معیار در دیالوگ‌ها حفظ می‌شود و در چند تا می‌شکند که من نمی‌توانم دلیلی برایش پیدا کنم. اما چیزی که داستان‌ کوتاه ما  الان کم دارد قصه است و کارهای تجربی دارد به داستان‌نویسی ما لطمه می‌زند. فرم‌های روایی هر روز کمرنگ‌تر می شوند یا آنقدر پیچیده که خواننده توی همان چند خط اول گم می‌شود. برای مثال یک نفر می‌آید و در یک داستان چند صفحه‌ای ده تا راوی مختلف انتخاب می‌کند یا سعی می‌کند با کلید اشتباه دادن مخاطب را گیج کند!! که اینها بیشتر شبیه به ایده‌های دستمالی شده ادبیات ترجمه هستند که از نویسنده‌های معروف کشورهای دیگر به ما رسیده‌اند. حالا به نظرت پدرام رضایی‌زاده در مرگ بازی توانسته به میانگینی از قصه‌گویی و تکنیک برسد و از افراط و تفریط دور شود؟
خب برای من هم عجیب است، چون قرار من و این کتاب چیز دیگری بوده؛ حالا یک‌وقت‌هایی هم آدم از پس «قرار»هایش بر نمی‌آید، این چیزی است که به جای کلی‌گویی می‌شود درباره‌اش بحث کرد و دلیل آورد برایش. درباره‌ی دیالوگ‌ها حق باتوست و داستان‌ها یک‌دست نیستند. واقعیت‌اش این است که من هم پیش از انتشار درگیر این مساله بودم. اما بعد به این نتیجه رسیدم که شاید خیلی هم اهمیتی نداشته باشد این موضوع. چه طور بگویم، خیلی وقت‌ها این داستان است که برای تو تعیین تکلیف می‌کند و وقتی هر دوشکل ماجرا درست هستند و هیچ‌کدام در نهایت بر دیگری برتری ندارند، وقتی در نهایت خواننده در ذهن‌اش دیالوگ را آن‌طور که عادت دارد – حالا شکسته یا کتابی - می‌خواند و تنها لحن و زبان است که در این میان اهمیت دارد نه ساخت و شکل کلمات، بهتر است اجازه بدهی فضا و شخصیت‌های داستان راه را به تو نشان بدهند. درباره‌ی مرگ‌بازی هم تو باید حرف بزنی و بگویی من هنوز روی بام‌اش ایستاده‌ام یا از یک‌ طرف سقوط کرده‌ام. من فقط می‌توانم دوباره و این‌بار با تاکید بیش‌تر بگویم که قصه‌گویی را دوست دارم، دنبال تجربه‌ کردن فضاهای تازه هستم و از نوشتن این داستان‌ها هم لذت برده‌ام، باقی‌ حرف‌ها را اما مخاطب باید بگوید.

ادبیات ما: به نظرت نثر و زبان مرگ بازی چقدر مدیون شاعر بودن پدرام رضایی‌زاده است. مجموعه‌ای که رگه‌های عشق و زبان عاشقانه توی بیشتر داستان‌هاش وجود دارد؟
در دو داستان «ماه امشب در می‌زند» و «مرگ‌بازی» بیشتر... من هیچ‌وقت خودم را شاعر ندانسته‌ام، اما همه‌ی این سال‌ها مخاطب جدی شعر بوده‌ام و گاهی چیزکی هم برای خودم نوشته‌ام. شعر، امکانی است برای متفاوت دیدن و جز این، انتخاب درست اوج و فرود و ایجاز را هم به مخاطب جدی‌اش یاد می‌دهد و همین‌طور بازی با کلمات را.  البته زبان شاعرانه یک چیز است و زبان به قول تو عاشقانه یک چیز دیگر و برای داستان‌های شاعرانه شاید بشود سراغ بعضی کارهای بیژن نجدی رفت... این دو داستانی که نام بردم هم به نظرم، بیش از هرچیز وام‌دار عشق و تراژدی‌اند.

ادبیات ما: این چند ساله انتشاراتی‌ها خیلی بیشتر از قبل از نویسنده اولی‌ها حمایت می‌کنند و ما می‌بینیم ماه به ماه با تعداد نسبتاً زیادی از کتاب‌های تازه چاپ شده مواجهیم. اولا این اتفاق را اتفاقی خوب می دانی یا نه و دوم اینکه به نظرت توی این بازار شلوغ و با وجود سانسور وحشتناک و نظارت کیفی ضعیف چطور می‌شود پر فروش شد؟
چرا بد باشد؟ من واقعا از این هجوم‌های گاه و بی‌گاه به ناشران – مخصوصا در فضای مجازی - سردر نمی‌آورم. اتفاقا در چنین شرایطی است که «کیفیت» معنی می‌دهد و مخاطب هم «حق انتخاب» دارد. این وسط چه کسی باید نگران باشد؟ کسی که احساس می‌کند با حضور دیگران جای او تنگ‌تر می‌شود یا آن‌که نگران از دست دادن مخاطب است؟ بله، من هم قبول دارم که باید ملاک و سنگ محکی هم وسط باشد، اما مگر این دوستان کارشناسی که با ناشران همکاری می‌کنند داستان را نمی‌فهمند؟ کدام نویسنده یا ناشری را سراغ دارید که از آبرو و اعتبار خودش بگذرد و بی‌جهت از کاری دفاع کند؟ یعنی چشمه و ققنوس و مرکز و ثالث و دیگران اشتباه می‌کنند و همگی را باید به جرم خیانت به ادبیات محکوم کرد و چند کامنت‌گذار بی ‌نام و نشان – که حتی شهامت آن‌که پای نظرشان بایستند را هم ندارند -  با هویت‌های جعلی‌شان درست می‌گویند؟ حالا ما با یک گروه تازه از نویسندگان مواجه‌ایم که پاسخ اعتماد ناشران به نویسندگان جوان را داده‌اند...من شک ندارم که در سال‌های آینده از امیرحسین یزدان‌بد، علی چنگیزی، سینا دادخواه، حامد اسماعیلیون، مهدی ربی، حامد حبیبی، وحید پاک‌طینت و... بیش‌تر خواهیم شنید، همان‌گونه که امروز نتیجه‌ی اعتماد به نویسندگانی مثل محمدحسن شهسواری، مهسا محبعلی، محمد حسینی و... در دهه‌ی گذشته را می‌بینیم. درباره‌ی بخش دوم سوال‌ات هم گمان می‌کنم بهتر باشد سراغ ناشران بروی، گرچه شاید بد نباشد بگویم که با پیش‌فرض‌هایت مخالفم.

ادبیات ما: یعنی به نظرت توی بازار نشر امروز اگر کتابی مشکل ممیزی ارشادی نداشته باشد و نویسنده‌اش بتواند مقداری از جیبش خرج کند آیا سد دیگری جلوی رویش برای چاپ کتاب وجود دارد؟
من نمی‌فهمم منظورت از «خرج کردن از جیب» چیست... قراردادهای نشر چشمه که حرفه‌ای است و نه تنها پولی نمی‌گیرند که به کتاب اولی‌ها و نویسندگان جوان هم مثل دیگر نویسندگان‌شان حق‌التالیف می‌دهند و حق‌التالیف‌شان از بسیاری از ناشران هم بیش‌تر است. ققنوس و مرکز هم تا جایی که من خبر دارم همین‌گونه‌اند و حالا اگر گاهی حق‌التالیف ندهند، پولی هم نمی‌گیرند. ناشران شریف دیگری هم هستند که اعتبار و نام‌شان را نمی‌فروشند و تا به کاری اعتقاد نداشته باشند، آن را چاپ نمی‌کنند. حالا می‌شود درباره‌ی قراردادهای یک‌طرفه‌ای که بعضی ناشران با نویسندگان – جوان – می‌بندند حرف زد، اما پول گرفتن و چاپ کردن کتاب چیزی نیست که بشود ازش دفاع کرد؛ هرچند وجود دارد متاسفانه و خیلی از نویسندگان جوان هم تجربه‌اش کرده‌اند. فکر می‌کنم اگر کتابی قابل دفاع باشد، مخاطب داشته باشد و مشکل ممیزی هم نداشته باشد، سد دیگری پیش رویش نیست. البته ماجراهای بعد از انتشار چیز دیگری است و قصه‌ی دیگری دارد.



ادبیات ما: با توجه به این که چندین سال است که مشغول به کار روزنامه‌نگاری هستی وضعیت امروز و آینده این شغل را چطور می‌بینی؟

روزنامه‌نگاری هیچ‌وقت «حرفه»ی من نبوده، اما در همه‌ی این سال‌ها تا دلت بخواهد حق‌التحریرهای یادداشت‌هایم «گم و گور» شده است. وضع برای دوستان روزنامه‌نگارم از این هم بدتر است. بخشی از مشکلات به هرحال وابسته به توقیف‌ها و تعدیل نیروهای ناگهانی و اجباری است اما متاسفانه سهم اصلی به نگاه غیرحرفه‌ای و حتی آزار دهنده‌ی بعضی مدیران مطبوعات بر می‌گردد. من آدم‌هایی را در این فضا می‌شناسم که به جای کار فرهنگی و اداره‌ی یک روزنامه یا مجله باید مدیریت یک بازار میوه و تره‌بار را قبول کنند – هدفم مقایسه و تحقیر نیست، از خصوصیات اخلاقی و رفتار آدم‌ها حرف می‌زنم – بعد جالب است همین آدم‌ها می‌آیند از این انتقاد می‌کنند که فلان مدیر یا فلان آدم نظامی در جایگاهی که باید نیست و در جای غلطی نشسته. حالا توی همچین فضایی، وقتی مشکل بیمه و حقوق و امنیت شغلی و حق‌التحریر و هزار و یک « اسرار مگو»ی دیگر وسط است، دیگر چه جایی برای کیفیت می‌ماند؟ نتیجه این می‌شود که دیگر «توانایی» آدم‌ها مطرح نیست و شما می‌روید سراغ آدم‌هایی که قبل از هرچیز بتوانند با «شرایط» شما کنار بیایند، نظارتی هم در کار نیست. بعد همین آدم‌های نوظهور، اینجا و آنجا می‌نشینند، به عالم و آدم ناسزا می‌گویند، خودشان را «امید آینده‌ی نقد ایران» معرفی می‌کنند، مبارز می‌طلبند و جز خودشان هیچ‌کس را قبول ندارند. طبیعی است در چنین اوضاع و احوالی، آدم‌هایی که دوران طلایی مطبوعات ایران را دیده‌اند، سختی کشیده‌اند و جان‌کنده‌اند و خوانده‌اند و خوانده‌اند تا بالا آمده‌اند،  به هم بریزند، عصبانی بشوند و یکی‌شان بشود مهدی یزدانی‌خرم و آن یادداشت مهم را در «نافه» بنویسد. من به احمد غلامی احترام می‌گذارم و خودم را همیشه مدیون او می‌دانم، با بعضی حرف‌های مهدی یزدانی‌خرم در آن یادداشت هم موافق نیستم، اما گمان می‌کنم اگر آقای غلامی بنشینند و روزهای طلایی شرق را با امروز مقایسه کنند، به مهدی یزدانی‌خرم و موافقان او تاحدی حق بدهند؛ دوره‌ای که امثال «پیمان اسماعیلی» و «فرشته احمدی» و «امید نیک‌فرجام» و «محمدحسن شهسواری»، «دکترعباس پژمان» و خیلی‌های دیگر را داشت، نیروهای ثابت‌اش همان‌ «تیمی» که ازشان یاد کردم بودند و احمد غلامی‌اش هم هنوز گرفتار سیاست نشده بود.

ادبیات ما: خود من هم با تمام حرف‌های یزدانی خرم و مقدمه‌اش موافقم و به نظرم چیزی که یزدانی خرم دارد می‌گوید حرف همه ماست اما به نظرت توی شرایطی که ما هنوز یک پایگاه درست و ثابت توی روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون هر جای دیگری برای انتقاد و صحبت، نداریم این اعلان جنگ کردن کمی بی‌موقع باشد؟
خود یزدانی‌خرم هم در یادداشت دوم‌اش، به نوعی به این انتقادات پاسخ می‌دهد. به نظر من جنگی در کار نیست اما باید از مشخص شدن مرزها  و شفاف شدن این فضای غبارآلود استقبال کرد. تمام این سال‌ها، اهل ادبیات گرفتار صلحی آمیخته با ریاکاری بوده‌اند. توی چشم‌های همدیگر نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم اما پشت سر، به کم‌تر از یاد کردن از جد و آباد همدیگر رضایت نمی‌دهیم. از این همه ریاکاری و مصلحت‌اندیشی به کجا رسیده‌ایم که حالا از صراحت می‌ترسیم؟ بگذار کمی رودروی هم مشق شمشیر کنیم، غبارها که بنشینند، تردیدها که از میان بروند، فضا که شفاف‌تر شود و آدم‌ها عیار و جنس واقعی‌شان را نشان بدهند، می‌شود از اعتماد و احترام حرف زد و امیدوار بود به با هم بودن. 

ادبیات ما: پس تو هم موافق یک رفرم اساسی توی سیستم ژرنالیستی هستی؟
این ما هستیم که باید عوض شویم؛ هر وقت توانستیم از این - به قول گلشیری - روابط قومی- قبیله‌ای و بده بستان‌ها و در پسله حرف زدن‌ها و ریاکاری‌ها فاصله بگیریم، می‌توانیم امیدوارم باشیم به اصلاح چیزهای دیگر.

پدرام جان کتاب بعدیت کی آماده می‌شود؟ دوباره سراغ داستان کوتاه رفته‌ای یا اینار ما از پدرام رضایی‌زاده رمان خواهیم دید؟
نمی‌دانم...شاید همین امسال تمام شود، شاید هم سال بعد. چندسالی هست که با فضای این رمان درگیرم، دلم می‌خواست کار اولم این رمان باشد که نشد، چندباری زمین‌ام زد و ناامیدم کرد، اما یکی دوماه پیش بالاخره تمام شد، هرچند هنوز فاصله دارد با چیزی که دوست دارم باشد. فعلا سرگرم بازنویسی‌ام و امیدوارم بتوانم به آن جایی که باید، برسانم‌اش.

ادبیات ما: یک بحث ادبی تخصصی! به نظرت چرا آرژانتین باخت و از همه مهم‌تر چرا مارادونای بزرگ به آلمان باخت؟ یعنی تقصیر اختاپوس آلمانی‌ها بود؟
شاید چون هوادارانی مثل ما داشت، هوادارانی که ایمان‌‌شان را به پیشگویی‌های یک اختاپوس فروختند.
خیلی ممنون که وقتت را به ما دادی و با حوصله پای صحبت‌ها نشستی.



این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #2 نویسنده 1392-02-02 21:06
ممنون خیلی از مطالب ادبیات ما رو خوندم.میشه از کارگاه داستان حسین ابکنار و همچنین فرمهای مختلف داستانهای پسامدرن مطلب بذارین؟ممنون
نقل قول
 
 
0 #1 نویسنده 1392-02-02 21:06
ممنون خیلی از مطالب ادبیات ما رو خوندم.میشه از کارگاه داستان حسین ابکنار و همچنین فرمهای مختلف داستانهای پسامدرن مطلب بذارین؟ممنون
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی