پرینت

گپی با امیرحسین یزدان‌بُد - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in گفت‌وگو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


گپی با امیرحسین یزدان‌بُد - سینا حشمدار

مرگ رادیکالیسم


عکاس: امیر معدنی‌پور
امیرحسین یزدان‌بُد متولد شهریور ماه 1356 اولین کتاب خود را در سال 88 با عنوان "پرتره مرد ناتمام" از طرف نشر چشمه روانه بازار کرد. کتابی که از همان ماه‌های اول انتشار مورد اقبال عمومی قرار گرفت و به زودی چاپ اول آن تمام شد. این کتاب برای او جوایز مختلفی را نیز به همراه داشت و او توانست جایزه قلم‌زرین زمانه و همچنین جایزه گام‌اول را به عنوان بهترین مجموعه داستان سال دریافت کند.
با او به گپی دوستانه نشستم و درباره خیلی چیزها صحبت کردیم. از صحبت درباره شروع فعالیت ادبی‌اش تا جوایز ادبی و مافیاهای ادبی! گرفته تا صحبت درباره قبول کردن جایزه گام‌اول از سمت او. تمام کسانی که اسمشان در این مصاحبه آمده، می‌توانند جوابیه‌ها و یا هر چیز دیگری که لازم می‌دانند را به ایمیل سایت بفرستند تا به صورت متن ضمیمه در ادامه مصاحبه قرار بگیرد. تمام تلاش ما در این مصاحبه بر این بوده تا با صحبت و گفت‌وگو بتوانیم ریشه خیلی از اتفاق‌های بدی که طی این چند ماه افتاده را پیدا کنیم. (احتمال دارد در بعضی از مرورگرها امکان درج نظر وجود نداشته باشد. جای تاسف دارد ولی برطرف کردن این موضوع از عهده دو طرف گفت‌وگو خارج است.)

با تشکر از امیرحسین عزیز و تیله‌هایش.


ممنون امیرحسین که دعوت ما رو قبول کردی. می‌خوام صحبت رو از خودت شروع کنم. فعالیت ادبیت رو از کجا شروع کردی؟
در واقعا استارتم از دانشکده فلسفه دانشگاه تهران زده شد.
چه سالی؟
فکر کنم سال 80 بود که اونجا اولین بار تو کتابخونه دانشگاه یه داستان کوتاه خوندم. یکی از دوستان من که الان هم کار فلسفه می‌کنه، دکتر محمد منصور هاشمی، یه کتاب دستش بود و آورد گذاشت روی میز و رفت، من اونجا اولین داستان جدی زندگیم رو خوندم که داستان «تپه‌هایی چون فیل‌های سفید» همینگوی بود با ترجمه احمد گلشیری. من اون موقع‌ها یادمه داشتم رو اگزیستانسیالیسم کار می‌کردم و «یاسپرس» می‌خوندم و در کل ذهنیتی درباره داستان کوتاه نداشتم و فکر می‌کردم ادبیات همون رمان و شعره فقط. از اونجا شد که من شروع کردم کم کم به مطالعه کنار بقیه چیزهام و یه مدت کوتاهی تو کلاس‌های حوزه هنری، دم پلی تکنیک شرکت کردم.
پیش کی می‌رفتی؟
من یه مدت توی کلاس‌های خانم میترا صادقی شرکت داشتم و یه مدتی هم تو جلسات خانم راضیه تجار بودم و بعد از یه مدت فاصله گرفتم از اون فضاها. در کل یه مدت خیلی کوتاهی بود، شاید مجموعاً یه سال و بعد فاصله گرفتم از اون فضا. دیگه درگیر مسائل درسم شدم تا حدود سال 83 84 که با وبلاگ برگشتم به اینکه دوباره خودم را آماده نوشتم کنم. همون سال 84 بود که فکر می‌کنم این سودای ویرانگر نوشتن دوباره اومد سراغم و اون موقع بود که رفتم پیش آقای محمدعلی تو کارنامه و تا امروز هم در ارتباط هستم باهاش. البته بعد دو سه سال دیگه رابطه ما از حالت استادی و شاگردی خارج شد ولی هنوز هم باهاشون در ارتباطم و می‌بینمشون.
یعنی کتاب پرتره مرد ناتمام برای همین دوره هستش؟
آره دیگه. این کتاب مال همون دوره‌ایه که با آقای محمدعلی کار می‌کردم.
پس می‌شه تجربه چهار سال داستان نویسیت. درسته؟
نه. کمتر از دو سال. من شاید بیشتر از دو سال رو داشتم به قول خودمون تو دیوار می زدم. چون خیلی فاصله گرفته بودم و داشتم تمرین می‌کردم. احتیاج داشتم یه مدت بنویسم تا بتونم اون گَپ چند ساله‌ای که این وسط افتاده بود رو پر کنم و دوباره به فضای ادبیات جدی برگردم.
تو این مدت چند ساله غیبتت فقط درگیر دانشگاه بودی؟
دانشگاه بود. مسائل کاری و زندگی شخصی بود و...
تو این مدت دو بار رشته تحصیلیت رو عوض کردی نه؟
بله دوبار و در نهایت هم رفتم سراغ کامپیوتر.
دلیل این تغییرها چی بود؟
اول که فیزیک می‌خوندم. فیزیک حالت جامد کاربردی. اصولاً آدم یاغی‌ای بودم و اصلاً جواب اون چیزی که من می‌خواستم رو نمی‌داد. اما هنوزم که هنوزه فیزیک به عنوان یکی از سرگرمی‌های جدی من هستش و هنوز هم می‌خونم اما به عنوان رشته دانشگاهی نمی‌تونستم قبولش کنم. بعد من از چند سال قبل از این قضیه فلسفه رو به صورت آزاد می‌خوندم و دنبال می‌کردم و علاقه داشتم. بعد تو کلاسای دانشگاه تهران به صورت آزاد شرکت کردم که اونم واسه خودش داستان‌های جالبی داره که فعلاً نمی‌خوام واردش بشم.
بعد تو دانشگاه تهران تو فلسفه اسلامی می‌خوندی یا فلسفه غرب؟
فلسفه رو از منطق و فلسفه‌ی اسلامی شروع کردم. علاقه‌م هم از اول به فلسفه اسلامی بود. اما این اواخر دیگه داشتم وارد فلسفه غرب می‌شدم که یه دفه سر و کله ادبیات پیدا شد و من دیدم اون چیزی که من دنبالشم در راویت هستش.
پس آخر سر بعد این همه گشتن به اون چیزی که می‌خواستی رسیدی؟
بله من الان کاملاً احساس می‌کنم که توی اون مسیری که باید قرار می‌گرفتم، قرار گرفتم و راهم رو دوست دارم و از این جهت احساس موفقیت می‌کنم.
اگه کارنامه داستان‌نویس‌های هم سن و سال تو رو نگاه کنیم معمولاً هر کدوم حداقل دو کتاب یا بیشتر رو دارن و معمولاً تو کتاب‌های دوم و سومشون هست که می‌بینیم به پختگی تو نثر و کلام می‌رسند. اما در مورد تو فکر می‌کنم این اتفاق تو همین کتاب اول افتاده. می‌خواستم بدونم دلیل این کار اینه که زیاد نوشتی و چاپ نکردی یا چیز دیگه؟
نه من داستان نوشته شده و چاپ نشده زیاد ندارم. کلاً من زیاد داستان نمی‌نویسم اما یه داستان رو بسیار می‌نویسم. یعنی من واقعا به جادوی بازنویسی اعتقاد دارم. لاشه یک داستان رو شما با یه بازنویسی می‌تونید به یه شاهکار تبدیلش کنید. شما تو هر بازنویسی به یه عالم امکان و انتخاب جدید می‌رسید و این باعث می‌شه که به اون کنه اتفاقی که شما تو بار اول نوشتید پی می‌برید. اولین نوشتار یه داستان مث یه جرقه کوچولو می‌مونه، به خاطر همینه که ما مثلاً رمان‌های بزرگ دنیا رو نگاه می‌کنیم می‌بینیم خط کلی داستانیشون یه چیز خیلی سادس. یه دانشجویی یه پیرزن رباخوار رو می‌کشه و یه سری مسائل جنبی ذهنی و عاشقانه هم براش پیش میاد. این جنایت و مکافاته؟ وقتی می‌ری تو کتاب و دست جادوگر داستایوفسکی بهش می‌خوره می‌شه یه عظمتی مثل جنایت و مکافات.
پرتره رو مجموعه پیوسته می‌دونی؟ چون من احساس می‌کنم این کتاب پرتره ناتمام مهرداد ناصریه که قرار بوده کامل بشه و حالا به دلایلی که صحبت می‌کنیم در موردش ناتمام مونده شده و پرتره مرد ناتمام. حالا به خاطر این تکرار و این پیوستگی به نظرت این مجموعه به هم پیوسته هستش؟
اسم رو که به همین دلیل انتخاب کردم. اما مجموعه به این دلیل شکل نگرفت. در حقیقت خیلی از این داستان بدون مهرداد ناصری شروع شد و جلو رفت و در طول بازنویسی‌ها ذهن من حول یه شخصیت می‌گرده که تو ذهن من وجود داره و من باید اول از این شخصیت عبور کنم تا بتونم به بقیه برسم. شخصیتی که شاید آموزه‌های ادبیات روشنفکری به من یاد داده. روشنفکر که مدام از همه چیز می‌ناله و با همه چی درگیره. همون قدر که مذهب براش سوال برانگیزه و جذاب همون قدر مسائل ضد مذهبی جذبش می‌کنه. بیشتر یه جستجوگره. جدای همه اینها دلم می‌خواست به عنوان مجموعه داستان اول، خودم رو تو خلق فضاهای مختلف محک بزنم. اما اصراری به اینکه اسم مجموعه داستان به هم پیوسته بذارم ندارم.
آخه مهرداد ناصری یه شخصیت ثابته که تو فضاهای مختلف داره میاد. فضای داستان اول فانتزیه تقریبا. یه داستان دیگه ما با یه فضای رئال مواجهیم. می‌دونی می‌خوام بگم که تو یه نگاه ابزاری شاید به مهرداد ناصری داشتی و با اون می‌خواستی فضاهای مختلف رو بسازی و نه به صورت برعکسش که فضاها برای ساخته شدن مهرداد ناصری خلق بشن.
آره شاید اینجوری باشه. قبول دارم.
شاید این جمله ونه‌گات رو اینجا استفاده کرد که می‌گه من کارهای مهم‌تری نسبت به شخصیت پردازی دارم و می‌بینیم که از یه شخصیتش تو چندتا از کاراش استفاده می‌کنه.
ببین سینا، سخت‌ترین تصمیم واسه یه نویسنده اینه که بخواد تو یه لحظه طلایی و حساس داستانش واسه شخصیتش قضاوت کنه و اون رو تبدیل به یه آدم خوب یا بد بکنه. این تو زندگی واقعی ما هم خیلی امر مشکلیه. تو فرض کن جاهایی که ما بخوایم تو تصمیم گیریهامون پای قانون رو وسط نکشیم و به مسائل شخصی نگاه کنیم، صدور حکم خیلی سخته. من تمام تلاشم این بود که ببینم می‌تونم در نهایت یه قضاوتی رو درباره این آدم شکل بدم.
یعنی تو کلیت مجموعه؟
آره. من می‌خواستم پیش خودم به جایی برسم که حتا پدربزرگ این آدم رو هم ببینم و کشف کنم که این آدم زاییده چه شرایطیه. مثلاً همین خود من اگه پدرم یه شغل دیگه‌ای داشت مطمئنم من الان این چیزی که الان هستم نبودم. خب من هر چی تو داستان جلو می‌رفتم سعی می‌کردم فاصله بگیرم از این شخصیت و بتونم اسکیل‌های خیلی بزرگتری از اون رو ببینم. شاید تمام این‌ها هم برخواسته از اون ذهن خردگرای من باشه و ربط داشته باشه به اون رشته‌ای که توش درس خوندم. ریاضی و فلسفه ذهن من رو اینجوری کرده که همه چی رو تو ذهنم به حالت معماری و توازن و تقارن ببینم و همه چی به همه چی ربط داشته باشه.
و این عادت بازنویسی هم که داری باید احتمالا به همین موضوع برگرده؟
دقیقاً. اصلاً شیوه کار من با افزودن شکل نمی‌گیره بلکه با تراشیدن شکل می‌گیره. همین مهرداد ناصری هم به این شکل به وجود اومد و ما امکان داره تو این مجموعه خیلی از قسمت‌های زندگی اون رو نبینیم. همون طور که تو زندگی خودمون خیلی از قسمت‌های زندگی اطرافیانمون رو نمی‌بینیم و مجبوریم با توجه به همون چیز درباره‌اش قضاوت کنیم. تاکید من روی ناتمام بودن هم دقیقاً به خاطر همین بوده. ما تو دنیایی هستیم که محدود به زمان و مکان هستیم و این رو فیزیک خیلی خوب به من یاد داده. این شرایط ما رو تو تنگنا می‌ذاره و قادر نیستیم از یه حدی فراتر بریم. پس ذهینیت‌های ما ساخته این محدودیت‌های فیزیکی ما هستش.
اما در مجموع در آخر هر داستان و نه در کل مجموعه ما قضاوتی رو از طرف نویسنده نمی‌بینیم.
خب منظور من هم دقیقاً همین بوده. ببین نویسنده‌گی یه لذت بزرگه و من مطمئنم هیشکی تو دنیا به اندازه جویس از اولیس لذت نبرده. من هم در حین نوشتن همش داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که کجای داستان می‌تونم بگم آهان، این آدم یه شکست خورده واقعیه، یه بدبخت مفلوکه یا هنوز زوده؛ من خیلی چیزا از این آدم نمی‌دونم. تا انتها من فقط یه قضاوت تونستم بکنم که اونم رو جلد چاپ کرده. ناتمام!
خب یه سوال مهم ازت داشتم. تو شخصیت به این مهمی رو نماد چی می‌دونی تو اجتماع؟ یعنی نمود مهرداد ناصری به چی برمی گرده؟
خب من فکر می‌کنم این یکی از بنیاد‌های فکر من درباره ادبیات خودمون باشه. به نظرم ادبیات ما از زمان هدایت به بعد حول یه شخصیت ثابت می‌چرخیده که من اسمش رو گذاشتم آقای سایه. این آدم، این مرد، روی کلمه مرد تاکید می‌کنم، در ادبیات ما مدام شکل‌های مختلفی پیدا کرده. تو تمام تاپ‌های ادبی ما حضور داشته.
من فکر می‌کنم اون زن هم به یه شکل دیگه وجود داشته من واقعاً نگران این موضوع هستم. من همش منتظرم که یه اتفاقی بیافته که این سایه بوف‌کور و هدایت از روی ادبیات ما برداشته بشه. به نظرت کِی این اتفاق می‌افته؟
ما همچنان سایه سنگین هدایت رو ادبیاتمون داریم. اون زن هم وجود داره و من مجبورم با استناد به منبع اصلیش، به اون لکاته بگم. من بارهای سعی کردم به خودم جواب این سوال رو بدم که من کی می‌تونم از دست این آقای سایه نجات پیدا کنم. زمانی تو می‌تونی این آقای سایه رو کنار بذاری که ببینیش و تهش رو دربیاری. من احساس می‌کنم آقای سایه امیرحسین یزدان‌بد و همه متولدین 56 و بعد از اون و گاهی قبل از اون، احتیاج به یه بازنگری اساسی داشت و با آقای سایه هدایت خیلی فرق می‌کنه و ما مجبوریم این هزینه رو بپردازیم. و این ارجاع من به اون شخصیت همیشه‌گی تاریخی بودش.
یعنی می‌خوای بگی بینامتنیت پرتره مرد ناتمام با بوف کور هدایته؟
نه. اصلاً. کاملاً ناخودآگاه این اتفاق می‌افته. همون‌طور که تو کتاب خیلی از دوستای همسنم که دارن کتاب چاپ می‌کنن من رد این آدم رو می‌بینم. قدیمی‌ها هم همینه. تو کارای گلشیری و تو کارای معروفی و ...
من فکر می‌کنم اون نسل از داستان‌نویس‌های ما که به شدت در گیر این فضا بودند و کلاً با یه نگاه تقدسی دارن به موضوع نگاه می‌کنند.
درسته و ما الان در مرحله جهش هستیم و می‌خوایم بجهیم و اولین کارمون اینکه ایدئولوژی این آدم رو به چالش بکشیم. ما با یه نگاه ایدئولوژیک طرفیم به نظر من. بعضی از دوستان و نویسنده‌ها و همکارهای من کلاً ایدوئولوژی رو رد می‌کنن و نگاه ایدئولوگ رو اصلاً قبول ندارن. منم موافقم اما برای عبور از این ایدئولوژی هم مجبوری یه ایدئولوژی جدید بسازی، ایدئولوژی‌ای که ایدئولوژی توش نیست. و واسه رسیدن به این مرحله تو مجبوری با اون دیو اصلی بجنگی.
فکر می‌کنی دلیل اصلی این جهش چی هستش؟
تا حدودای دوره گلشیری ما یه جور مرجعیت در ادبیات داشتیم. مرجعیتی که تقریباً بی چون و چرا بود. یعنی در نهایت دو قطبی می‌شد. یعنی نهایت چیزی بود بین گلشیری و براهنی. کاملاً بدون ارزش گذاری دارم این حرف رو می‌زنم. بعد از این دوره ما با یه فروپاشی در سازه‌های شکل‌گیری ادبیاتمون مواجه شدیم. افراد تکه تکه شدند. شاگردای گلشیری هر کدوم به سمتی رفتن و سعی کردن فعالیت نویی رو شروع کنند اما هیچکدوم موفق نشدند به اون موفقیت گلشیری برسن و جریانی مثل اون رو به وجود بیارن اما هر کدوم تاثیرات خودشون رو گذاشتن. ما این وسط با یه گَپ تاریخی مواجه شدیم که صداش تو اون سال‌های ده شصت در نیومد چون هنوز زود بود. هنوز متولدین 55 تا 65 داشتن می‌خوندن و مطالعه می‌کردن تا ببین دنیا دست کیه. حدود سال‌های 82 و 83 به بعد بود که ما با صداهای جدیدی تو ادبیات داستانیمون مواجه شدیم. ادبیات upper middle class  یعنی ادبیاتی که نیمه متوسط و رو به بالای شهری رو شامل می‌شه.
ادبیات ما از اون دو قطبی فضاهای روشنفکر و روستایی بیرون اومد و وارد شهر شد.
دقیقاً. یعنی اون نگاهی که می‌خواد ادبیات رو تبدیل به یه ابزار برای مبارزه و یا هر چیز دیگه بکنه از بین رفت. یه هنرمند نمی‌تونه هم شاعر یا نویسنده باشه و هم یه سیاست‌مدار. سیاست دنیای امروز با سیاست زمان رضاخان فرق داره و به مراتب پیچیده‌تر شده و الان تبدیل به یه شغل تمام وقت و کاملاً آکادمیک شده که تخصص می‌خواد.
یعنی می‌گی ما ادبیات مخلوط با سیاست نباید داشته باشیم؟
نه، نه. مگه می‌شه اصلاً سیاست رو ندید؟
یعنی تو می‌گی سیاست باید ابزار دست ادبیات باشه؟ یعنی نویسنده باید از تاثیرات غیر مستقیم اون تو جامعه بنویسه؟
من کارم این نیست که برم تو مجلس شورای اسلامی وایسم و حرف بزنم. من کارم اینه که حاصل نگرش‌های مجلسی که تک تک ما بهش رای دادیم و پذیرفتیمش رو ببینم و روایت کنم. وظیفه من اینه که ببینم برایند رفتارهای سیاسی سران مملکتی چه بازخوردی تو اجتماع داره. برای همینه که ادبیات انقدر حساس و خطرناک می‌شه. برای اینکه حاصل تمام زحمات اونها، یکی از بوته آزمایش‌هاش تو ادبیات و روایت هست. جاهای دیگه مثل سینما و تئاتر هم تو این مسئله حضور دارن و گاهی باقی هنرها هم تنه‌ای به این قضیه می‌زنند. مثل عکاسی، مثل تا حدی شعر. مثلاً اون چیزایی که ما تو کارای هانیبال الخاص می‌بینیم، نقد یه جریان سیاسی نیست. اما اون داره تاریخی از اون چیزی که داره بر سر ملت ما می‌ره رو نمایش می‌ده.
من فکر می‌کنم تا قبل این همچین شرایطی تو ادبیات ما وجود نداشته و چیزی که از اون به اسم ادبیات متعهد نام می‌برن کمر ادبیات ما رو تو این چند وقته شکوند و ما رو خیلی عقب انداخت.
نتیجه این طرز تفکر چی شد، ما با روشنفکرهایی رو‌به‌رو بودیم که هم در دوره شاه به زندان رفتند و هم در جمهوری اسلامی با مشکل روبه‌رو شدند. بیشتر نویسنده‌های ما تو اون دوران فعالان سیاسی بودند. و این ویران می‌کنه هنر یک نویسنده رو. مگه هدف ما از نوشتن چیه؟ من نمی‌خوام جهان رو عوض کنم، چون نمی‌تونم این کارو بکنم. اما تا جایی که مقدوره واسه آدمای داستانم امکان تغییر جهان رو ایجاد می‌کنم. اینکه چقدر این وضعیت شخصیت‌ها و تغییراتشون تو مخاطب من تاثیر می‌ذاره در اختیار من نیست. ما باید اون دوره‌ رو فراموش کنیم. ببین سینا من اون دوره رو تخطئه نمی‌کنم. من و تو روی دوش اون بزرگان ایستادیم و داریم حرف می‌زنیم. اون دوره باید این کار رو می‌کردن اما الان دیگه دوره اون کارها نیستش. تو این دوره سیاه و سفید‌های مثل اون موقع انقدر روشن و واضح نیستند. همه چیز خاکستری شده. سیاست دیگه مثل قبل نیست و به حدی پیچیده و تلخ و پر از ریا کاری شده که از عهده یه نویسنده به طور کامل خارج می‌شه و فقط کیسه بوکس سران طرفین ماجرا می‌شه. برگردیم به همون بحث اولمون. تو همون سال‌های 85 بود که یهو می‌بینیم کارور محبوب می‌شه چون اصلاً کارور یکی از محصولات ادبیات upper middel class هستش و ما یه مقدار وارد ادبیات آپارتمانی می‌شیم. این طبیعت ادبیاته که سعی می‌کنه در هر حالی زنده بمونه.
پس قبول داری که تا یه دوره خیلی طولانی‌ای نویسنده‌ها و روشنفکرها تو همون قصر دست نیافتنی خودشون نشسته بودن و از جامعه دور بودن و این فاصله هر روز داشت بیشتر می‌شد.
ولی الان داره درست می‌شه. بذار صادقانه بگم من هیچوقت باورم نمی‌شد که کتابم به چاپ دوم برسه. من که اون اوایل اصلاً فعالیت روزنامه‌نگاری خاصی نداشتم و شناخته شده نبودم. اما در عرض شش ماه یک چاپم تموم شد. اون جامعه اون روز با جامعه‌ای که الان ما توش هستیم خیلی فرق داره. اون موقع گلشیری می‌تونست بگه که من پنج تا خواننده هم داشته باشم برام کافیه اما منِ نویسنده الان نمی‌تونم این حرف رو بزنم. چون پیش فرض خواننده‌های من پنجاه تا حداقل هست و من هی سعی می‌کنم که به خواننده‌هام بیافزایم. ادبیات امروز سعی می‌کنه کله‌پزی نباشه. یا محصول نخبه پسند تولید کنه یا عوام پسند. سعی می‌کنه یه رستوران با انواع غذاها و منوها باشه. وقتش رسیده به ادبیات به عنوان یه صنعت پول‌ساز نگاه کنیم.
تو ایران؟؟
تو ایران فعلا نه اما نگاه کن سینمای ما داره به سمت صنعتی شدن و پول‌ساز شدن پیش می‌ره.
خب سینمای مبتذل ما داره به اون سمت می‌ره و معمولاً هنوزم فیلم‌های خوب ما مخاطب اونچنانی ندارند.
کاری به ارزش‌گذاری‌ها ندارم. به هر حال سینما امروز داره گروه گروه آدم می‌کشه سمت خودش و پول درمیاره. یه زمانی مردممون فکر می‌کردن تلویزیون و سینما حرومه و سراغش نمی‌رفتن. خب زمان برده که ما به همین جا رسیدیم که الان هستیم. این اتفاقیه که داره واسه ادبیات ما می‌افته. یعنی ادبیاتی که یکم غلظتش واسه قشر متوسط رو به بالای جامعه رقیق‌تره و راحت‌تر می‌تونه قبولش کنه.
خب من دقیقاً می‌خوام بگم این اتفاق بارها تو ادبیات ما افتاده. تو یه نگاه به ادبیات عامه‌پسند ما بنداز. مگه اونا کم فروش می‌کنن؟ مگه بامداد خمار یه فروش عظیم نداشت یا کشتی پهلو گرفته یا دا یا تو نمونه بهترش کافه‌ پیانو و خیلی کتابای دیگه که میان و واسه نویسنده‌شون پرفروش می‌شن. با یه حساب سر انگشتی می‌شه حدس زد که نویسنده تونسته پول خوبی هم از این راه دربیاره. مثلاً ما الان یه نویسنده‌ای داریم مثل مصطفا مستور که فروش کتاب‌هاش تضمین شدس. من می‌خوام بگم بحث ادبیات ما بحث پرفروش شدن نیست، ما سلیقه ادبی مردم رو باید به سمت ادبیات جدی‌تر ببریم و کم‌کم با ادبیات جدی آشتیش بدیم.
ببین تشکل‌های سیاسی و دولتی که طیف‌های مختلف ادبیات ما حمایت می‌کردند باعث شدند که ما با یک ادبیات تکه تکه و بعضاً دو قطبی مواجه باشیم. یعنی آثار بعضی از نویسندگان مخاطب‌های کاملاً به خصوص خودش رو داره و این باعث شد که ادبیات ما یا بسیار کوچه بازاری یا بسیار نخبه‌گرا بشود. وقتی تو دنیا دو قطبی به وجود بیاد، مثل دوران جنگ سرد، نظم دنیا گرفته می‌شه و همه چی بهم می‌ریزه. توی اسکیل‌های کوچکتر هم به همین صورته. وقتی یه مثبت و یه منفی روبه‌روی هم می‌ایستند با اُفت مخاطب‌های دو طرف مواجه خواهیم شد چرا؟ چون پس از یه مدتی یه جوان متولد 56، 60 یا 65 مثل من و تو از این وضعیت خسته می‌شه و می‌شینه با خودش فکر می‌کنه که چطوری به حد فاصل این دو تا برسه. ببین ما نباید فکر کنیم که در اینجا موازنه خوب و بد داریم. همین‌قدر که ما اینور درگیر حاشیه هستیم و اتفاق‌های خوب و بد واسمون میوفته تو اونور هم خیلی ناملایمات و کاستی‌ها و حاشیه وجود داره. ما بین دو دنیای خاکستری قرار گرفتیم که به نظر هر دو با دو نگاه رادیکال دارن اداره می‌شن. این اتفاق و این نگاه رادیکال باعث می‌شه که ادبیات و گفتمان هر دو طرف به سمت بیراهه بره و ادبیات راه خودش رو گم کنه.
ببین من الان منظورت رو از این حد وسط متوجه نمی‌شم. یعنی راهکار واسه رسیدن به این حد وسط ایدئولوژیکه یا تو جذب مخاطبه؟
ببین واسه من یه ویترین متنوعی از ایدئولوژی‌های مختلف رو تا به حال چیده‌اند که من می‌تونم برم به مغازه ایدئولوژی فروشی و بنا به سلیقه و ذائقم یکی رو انتخاب ‌کنم. مشکل ما الان ایدئولوژی نیست. ما باید این دو پارگی محض رو از بین ببریم. از این طرف این افراط‌گرایی کار رو گاهی به مهمل‌بافی روشنفکرانه می‌‌رسونه و از اون طرف کار به جایی می‌رسه که داستانی که درباره کسیه که واسه نجات مملکتش جونش رو فدا کرده، خنده‌دار به نظر می‌رسه و مضحک می‌شه. هر دو این رفتار واسه من غیر قابل تحملند. من تلاش می‌کنم آروم آروم به این حد وسط برسم تا بتونم ذائقه گیج مخاطب امروز رو به خودم جذب کنم. بعد به مرور این ذائقه قابل مدیریت هستش. اتفاقی که تو یه سری از تلویزیون‌های ما داره میوفته. شما شبکه فارسی1 رو نگاه کنید. تو اول کار این کانال شروع می‌کنه سریال‌های کاملا مرتبط با upper middel class  رو پخش کردن و مخاطب رو جذب می‌کنه. بعد آروم آروم سعی می‌کنه متریال و درون مایه این سریال‌ها رو می‌کشونه به سمتی که دوست داره. من اصلاً درباره خوبی و بدیش صحبت نمی‌کنم. مدیریت پروسه فرهنگی تو دنیا اینطوریه. یک: جذب مخاطب دو: حفظ مخاطب و سه: کنترل مخاطب. اول مخاطب رو جذب می‌کنه و بعد سعی نمی‌کنه بره سراغ چیزای دیگه؛ مخاطب رو معتاد خودش می‌کنه و در حرکت بعد اون رو کنترل و هدایت می‌کنه. مگه این همون اتفاقی نیست که سال‌های سال تو ادبیات ما افتاده. همسایه‌ها مگه از کجا اومده؟ مگه غیر از اینه که از اون کتابای کوچولوی جیبی که دست به دست تو حزب توده بود و می‌گشت و تو نقطه اوجش و ایرانیزه شدش تبدیل می‌شه به همسایه‌ها و می‌شه خالد همسایه‌ها. پروسه فرهنگی همیشه انقدر هم حساب شده نیست. گاهی می‌بینی تو ضمیر ناخودآگاه یک نفر شکل می‌گیره و بعد از اینکه ما خروجی کار رو می‌بینیم می‌گیم که چقدر این کار هوشمندانس.
من حرفت رو قبول دارم اما هنوز متوجه نشدم که تو این دوره جدید جایگاه مخاطب کجاست؟ یعنی قبلاً کجا بوده و الان کجا قرار می‌گیره؟
قبلاً اینجوری بود که بهترین کتاب‌های ما از جمله کتاب‌های آقای گلشیری بعد از دو یا سه سال به چاپ دوم می‌رسید اما امروز مخاطب ما اینجا وایستاده که کتاب یه جوجه نویسنده‌ای مثل من بعد از شیش ماه به چاپ دوم می‌رسه.


و دلیل این رو هم همون تندروی‌ها می‌دونی؟
من نمی‌خوام درباره اون دوره قضاوتی بکنم. نه اینکه از چیزی بترسم، من واقعاً ابزار این کار رو ندارم. چون تو اون دوره نبودم و شرایط رو کامل نمی‌تونم درک کنم و اطلاعاتم تنها به واسطه خوندن و ارتباط با آدمهای اون دوره مثل محمدعلی بوده. من فقط می‌گم که نویسنده‌های جوون ما دارن نبض مخاطب امروز ادبیات رو پیدا می‌کنند و به محل ضربان دارن نزدیک می‌شن. این اتفاق ریخت و پاش و اشتباه زیاد داره اما اتفاقیه که باید بیوفته.
این تنها اتفاقیه که می‌تونه بیوفته و منجر به این بشه که ما بتونیم واسه خودمون بعد از یه مدت جریان ادبی داشته باشیم.
دقیقاً. ما باید اول مخاطب رو کم‌کم با ادبیات جدی آشنا کنیم و بعد بتونیم به اون خوراک جدیدی بدیم و جریان‌سازی داشته باشیم. این اتفاق اجتناب ناپذیره. مثلاً تو عکسایی که ما دسته جمعی می‌ندازیم خیلی‌ها ما رو دیدن که با برو بچه‌های نویسنده هم سن دور هم جمع می‌شیم و تو اکثر چیزها و حتا تو کلیات هم با هم اختلاف نظرهای فاحش داریم اما تنها چیزی که مارو به هم نزدیک می‌کنه اینه که علاوه بر این‌که جدی و با خون دل می‌نویسیم، هیچ کدوم ما به هیچ نوع ایدئولوژی خاص پایبندی کامل نداریم. همه‌ی با پرسش و چالش و حالتی استفهامی به مسائل نزدیک می‌شیم. این دیدگاه شاید خیلی اختلاف داشته باشه با اون ادبیات اخلاق‌گرای مطلق و متعهد دهه چهل و پنجاه. البته استثناها رو بگذار کنار. خب چه اشکالی داره؟ نتیجه اون ادبیات شده اینکه یه رمانی به عظمت شب هول رو حتا بزرگ‌های اون دوران هم نمی‌بینن و همچین کتابی سر از کتابخونه‌ی خاک گرفته‌ای نظیر حسینیه‌ی ارشاد در میاره.
من فکر می‌کنم در کل، این حصر و حصاری که روشنفکرهای ما واسه خودشون درست کردن بدتر باعث طرد شدنشون از اجتماع شد. چون خواه ناخواه مخاطب این نوع نگاه از بالا به پایین روشنفکر به جامعه رو پس می‌زنه. روشنفکرهای ما تو اون دوره تبدیل شده بودن به یه سری آدم‌هایی که فقط دارن از اون بالا حکم کلی و مطلق صادر می‌کنند و تمام مدت از شرایط حاکم بر جامعه ناراضیند.
حالا من می‌خوام یه چیزی افزونِ بر حرف تو بگم. من می‌خوام بگم اون نویسنده و شاعر هیچوقت نتونسته به واسطه چاپ چند رمان یا کتاب شعر موفق، تاثیری رو جریانات سیاسی اجتماعش بذاره. تولیدات اون‌ها معمولاً توسط جناح‌های سیاسی تعبیر و تاویل به نفع می‌شد و بعد مورد استفاده قرار می‌گیرفت. هیچ کار خلاقه‌ موفقی از لحظه نخست برای خدمت به یک جریان سیاسی خاص نوشته نمی‌شه. سیاست بازها هستند که از این محصول استفاده می‌کنند و خوانش نویی بهش می‌دن. چون اون نویسنده هیچوقت نمی‌تونه یه اکتیویست سیاسی تمام و کمال باشه. یعنی امروز دیگه نمی‌شه. چون اون از علم سیاست چیز زیادی نمی‌دونه. ویژگی‌های یه فعال سیاسی به هیچ وجه در غالب یه هنرمند جا نمی‌شه.
اما با قبول همه این حرف‌ها می‌شه یه مثال نقض مثل یوسا رو هم مطرح کرد.
ببین این دو مقوله ادبیات و سیاست خیلی نزدیک به هم هستند چون هر دو یه نگاه انتقادی به مشکلات فرد در جامعه دارند البته با تفاوت در ذائقه و شکل اجرا. برای همین همیشه این اشتباه صورت می‌گیره که نویسنده فکر می‌کنه تئورسین سیاسی هم شده. و برخی متاسفانه تئورسین‌های سیاسی ما هم فکر می‌کنن که می‌تونن نویسنده هم بشن. یوسا یه استثنا بزرگ تو این قضیه هست. مگه چند تا کافکا سراغ داریم؟ مگه چند تا مارادونا سراغ داری؟ همیشه استثناها وجود دارند. این قضیه در حالت کلی اشکالی نداره. من نمی‌فهمم چطوری می‌تونه این کار رو بکنه، اما اگه کسی می‌تونه دمش گرم. من از سیاست همین‌قدر می‌دونم که خیلی‌ها که دو رو برم ادعاشون می‌شه هم چیزی از سازوکار سیاست نمی‌دونن.
خب امیرحسین من می‌خوام سراغ جایزه‌هایی که کتابت تا حالا گرفته. تو بعد از قبول جایزه قلم زرین زمانه و گام اول یه سری صحبت‌ها تو سایت تیله‌باز نوشتی که دوست داشتم یکم اون صحبت‌ها رو بازشون کنیم.
خیلی سوالت محافظه کارانه بود. اصل حرفت رو بزن.
اصل حرفم اینه که وقتی بعد از بردن جایزه قلم‌زرین زمانه، جایزه گام اول رو گرفتی چه حسی بهت دست داد؟
و چرا رفتی گرفتیش؟

حالا اونو بعداً می‌پرسم! نه جدی... تو واقعاً خوشحال شدی که یه جشنواره دولتی بهت جایزه داده؟
ببین سینا من فکر می‌کردم حرف‌هام، این چیزهایی که تا حالا گفتیم، یعنی گذر از این مثبت و منفی اندیشی رادیکالی تا مدت‌ها طول می‌کشه که عملی بشه و حداقل به خودم ثابت بشه که قابل اجرا هستش. اما چیزی نگذشت که دیدم ارشاد هم توجهش به این کتاب جلب شده و زنگ زدن به من گفتن که برنده جایزه گام اول شدی و بیا جایزت رو بگیر. اینجا شیوه کلاسیکِ روشنفکری برخورد این بود که قهر کنی و بگی که من شماها رو قبول ندارم و جایزه رو نمی‌گیرم و صحنه رو ترک کنی. این شاید انتظاری بود که خیلی‌ها از من داشتند و خیلی صمیمانه بهت بگم که خودم هم از این تصمیم می‌ترسیدم و برام انتخاب دشواری بود. این جایزه که به خودی خود ارزش و اهمیتی نداشت واسه من. قبل وارد شدن به این بحث من بگم که خارج از موضوع کتاب پرتره ناتمام من هر حرفی که می‌زنم حاشیه‌ست و سلیقه‌ست و نگاه منه. تو توی پرتره حق داری که منو دار بزنی اما بیرون از پرتره کاملاً شخصیه.
اما...
می‌دونم، می‌دونم چی‌ می‌خوای بگی اجازه بده. اما با وجود اینکه احتمالاً این کتاب طرفدارهایی داره و کسانی از این کتاب خوششون اومده طبیعتاً من مجبورم واسه این کارم جواب بدم. همون‌طور که تو وبلاگم هم گفتم ادبیات ما به مرور داره به سمت رفتارهای بسیار رادیکال کشیده می‌شه که در ادامه می‌ریم سراغش. رفتار رادیکال و تندرو به هر گونش طرف مقابل رو به واکنش وادار می‌کنه و ما با یه جور رابطه پینگ‌پونگی روبه‌رو می‌شیم که تمام این سال‌ها کش پیدا کرده. من یه عکس گذاشتم از این دوتا جایزه تو وبلاگم که یه پیام سیسیلی بود واسه یه سری از دوستان. ارزش این دو جایزه واسه من کاملاً یکسانه.
چرا؟
چون با همون ادبیاتی حین دریافت این جایزه از طرف مسئولین فرهنگی مواجه شدم که همون مرکزی که دومین جایزه رو به من داده داره باهام حرف می‌زنه و با همون ادبیات تند داره بهم حمله می‌کنه.
می‌دونی من برداشت شخصیم از این جایزه چی بود؟ من فکر می‌کردم امیرحسین این دو جایزه رو گذاشته کنار هم تا به رخ بکشه و به همه بگه که من موفق شدم که از یه طیف وسیعی تاییدیه کارم رو بگیرم. به نظر منم این یه موفقیت بزرگه واسه هر نویسنده‌ای. شاید خیلی از کسایی که دارن الان به تو ایراد می‌گیرن واقعاً ته دلشون دوست داشته باشن که یه روز به این جایگاه برسن. من نمی‌خوام یه طرفه قضاوت کنم اما من می‌گم نویسنده نباید فعال‌سیاسی باشه قبول، نباید نگاه ایدئولوژیک رادیکال داشته باشه قبول، اما یه جایی می‌رسه که نویسنده باید تصمیم خودش رو بگیره که سر یه مسئله مهم بی‌تفاوت نباشه. من وقتی خبر این رو شنیدم که تو جایزه رو قبول کردی واقعاً نتونستم خودم رو جای تو بذارم اما واسم خیلی سخت بود که قبول کنم که امیرحسین جایزش رو داره از ارشادی می‌گیری که همه‌مون می‌دونیم داره چه بلایی سر ادبیات و نویسنده‌های ما میاره. اصلاً تو حالت کلی واسه چی یه نفر باید از ارشادی تاییده بگیره که سانسورش و سیاست‌های غلطش و همین نگاه رادیکالش داره پیکره ادبیات ما رو از بین می‌بره. من اصلاً دید سیاسی به این قضیه ندارم و تمام صحبتم بحث ادبیه قضیه‌س. تو بخوای یا نخوای بعد از این کارت اگه خیلی‌ها قضاوت درباره‌ت نکنن حداقل این سوال واسشون پیش میاد که دلیل این کار چی بوده؟
همون‌طور که تو صحبت قبلم هم گفتم، قهر کردن هیچ مشکلی از مشکلات ما حل نمی‌کنه و ما تو این شرایط نباید صحنه رو خالی کنیم. اما جدای این من می‌گم همون‌قدر که رفتار غلط مسئولین ارشاد و سیاست‌های غلطشون واسم آزاردهنده‌س، برخی از رفتارهای دوستانی که ادعای روشنفکری هم می‌کنن به همون اندازه آزارم می‌ده.
یعنی تو می‌خوای بگی که اگه بنا به قبول نکردن بود اون‌ور رو هم نباید قول می‌کردی؟
دقیقاً نکته همینه. حالا نتیجه ماجرا چی می‌شه؟ رفتارهای رادیکال مثل دو سمت دایره می‌مونن که بلاخره تو یه نقطه به هم می‌رسند. امروز کی تو اینترنت به من حمله می‌کنه؟ رادیو زمانه. جایزه من از کجا بوده؟ رادیو زمانه! داور من کی بوده؟ آقای حسین نوش‌آذر. حالا ایشون به خاطر گرفتن اون جایزه داره به من حمله می‌کنه. اول میاد مضامینی شبیه اون مقاله من که تو همین سایت شما منتشر شد "بحران مضمون" رو با یه بیان حزبی‌ترش مطرح می‌کنه و اون وسط‌ها به تیم قوچانی و نشر چشمه و برخی گروه‌های اصلاح طلب هم می‌زنه و عدم توفیق نشرهای دیگر رو هم گردن این‌ها می‌گذاره و در نهایت تو یه پاراگراف یه اشاره کوتاه به داستان اول، یک اشاره کوتاه به دومی، از رو مارسیا که خودشون بهش جایزه دادند جفت پا می‌پره و میوفته رو داد زن. تو داد زن میاد می‌گه که دیدید! چون فرج سرکوهی اون‌جوری بود و این نویسنده این‌جوری نیست پس یک نویسنده‌ فلان و بهمانه. به سه داستان از هشت داستان استناد می‌کنه و با واژه‌هایی بدون فکت و کلی، بدون این‌که بتونه حتا به لحاظ منطقی ارتباطی بین این دوپاره‌ نوشته برقرار کنه می‌گه من می‌دونستم این آدم اینجوریه! حالا شاهدهای این محاکمه کیا هستن؟ اون همه عکسی که اونجا چیده و خیلی نامردن که عکس من و هدایت رو کنار اون عکس‌ها نذاشتن! اونوقت چار میخه می‌شد استدلالشون و کسی هم نمی‌تونست رو حرفشون حرف بزنه!! دلم خوش بود که بالاخره یکی برای این کتاب بی ارزش آپارتمانی آشپزخانه‌ای دولتی یه نقد کاملاً منفی نوشت!
خب اگه واقعاً دو طرف قضیه برات انقدر بد بودند و رفتارهای مشابهی داشتند هر دوتا رو قبول نمی‌کردی.
می‌بینی، به زبون برنامه‌ نویس‌ها ما از هر طرف که می‌ریم با یه باگ بزرگ مواجهیم. نتیجه این رفتار چی می‌شه؟ بشین تو خونت و بنویس و قایم شو از نظرها.
خب این انزوایی که تو می‌گی خصوصیت اصلی یه حرکت آوانگارده. ما نمی‌تونیم یه حرکت آوانگار داشته باشیم و انتظار داشته باشیم جامعه ما رو راحت قبول کنه. تو که واقعاً با اون رفتار تند و رادیکال دو طرف مشکل داری برای چی باید جایزه رو ازشون بگیری؟
ببین ادبیات واسه کسی نیست و قلم من و تو هم تیول هیچ کسی نیست. ادبیات مال همه‌ست. از این همه اگه یه گروه انتخابش کنه تو نمی‌ری؟ مثلاً اگه گروه سیگاری‌های مقیم مرکز این داستان تو رو انتخاب بکنه تو واسه قبول کردن جایزه نمی‌ری فقط به صرف اینکه از سیگار بدت میاد؟ می‌ری. می‌دونی من تو رو می‌خوام ببرم سمت چه چیزی؟ سمت اون نگاهی که حتا خود من رو تو تصمیم گیری مردد می‌کرد چون نگاهی بوده که سالیان سال بالای سر ما بوده و همیشه به ما می‌گفته که هر گونه رفتار دولتی بده و باید بهش پشت کرد و باهاش مخالف بود. این دولت واقعاً مگه سازه دست کیاست؟ اگه من به این جایزه پشت کنم کی می‌ره می‌گیره. اگه منو تو امروز حرف نزنیم کی قراره حرف بزنه؟ اگه منو تو بلند نشیم پس کی می‌خواد این وضعیت بهم ریخته ادبیات رو درست کنه. درسته که ادبیات یه امر شخصیه و تو اتاق‌های هر کدوم از ماها شکل می‌گیره اما هر هنری در نهایت با پیوستگی اجزای جامعه هنریشه که شکل می‌گیره و کامل می‌شه. ما سالوادور دالی رو تنها به واسطه نقاشی‌هاش نمی‌شناسیم، یادمون هست که یهو تو یه مراسم کاملاً رسمی با لباس غواصی وارد می‌شه و سخنرانی می‌کنه. می‌دونی چی می‌خوام بگم؟ این خیلی مهمه که تو توی شرایط حاضر چه رفتار آرتیستیکی داری. خیلی از دوستان ما، سر پشت زانوی عافیت می‌کشند و مثلاً چهار سال هیچ گفت و گویی نمی‌کنند. این انتخاب اون آدم و ویژگی‌های شخصیه اون نویسندست. هیچ اشکالی هم نداره و بسیار هم محترمه. من به همون دلیلی جایزه ارشاد رو قبول کردم که جایزه رادیو زمانه رو قبول کردم و اگه هر جای دیگه‌ای هم بهم جایزه بده قبول می‌کنم. من دنبال برند نیستم، دنبال این نیستم که با اینجور رفتارهای خارج از کتابم شیوه کاریم رو نشون بدم.
من تمام حرفات رو قبول دارم اما هنوز هم می‌گم نویسنده آخرش باید یه تصمیم مهمی بگیره. چون هیچ‌وقت هیچکسی نمی‌تونه همه چیز رو قبول داشته باشه و اینکه یه نویسنده همه جایزه‌ها رو بخواد قبول کنه مثل این می‌مونه با همه سیاست‌ها و همه طیف‌ها مشکلی نداره و تاییدشون می‌کنه. درسته که تو توی کتابت حرفت رو می‌زنی اما من می‌گم این رفتار باعث می‌شه که اول از همه به خود نویسنده لطمه وارد بشه. ما نمی‌تونیم به همه آره بگیم و جواب سلام همه رو بدیم. درسته؟ بلاخره یه نویسنده تو رفتارهاش باید یه سری خط‌کشی‌ها رو واسه خودش و طرفدارهاش معلوم بکنه.
می‌فهمم چی می‌گی. ببین ما تا سال‌ها ترسمون رو از مسابقه ورزشی با اسرائیل و آمریکا با ترک کردن زمین نشون دادیم. اما تو سیدنی بود که با گل خداداد و کریم تونستیم به یه ترس بزرگ پیروز بشیم و اون رفتار به مراتب بهتر از ترک زمین بود. اون روز مسئولین ورزش ما چیزی رو آموختن که باید تا سالیان سال تو ذهنشون باقی بمونه. این تفکر قهر کردن به شیوه جایزه گرفتن یا نگرفتن از نظر من یه اشتباه بزرگه. من خوشحال می‌شم اگه یه روز یه طلبه جوان کتاب من رو بخواد بخونه. من برای کس خاصی نمی‌نویسم، برای همه مردم می‌نویسم.
در مجموع این شاید به همون رفتار شخصی و انتخاب‌های یه آدم برگرده و تا کسی تو شرایطش قرار نگیره نمی‌تونه محکم و قطعی درباره‌ش نظر بده.
من همون‌قدری موفقم که بتونم این گستره رو بزرگ‌تر بکنم.
یعنی تو کار یه کسی مثل وودی آلن رو قبول نداری که به خاطر مخالفت با اسکار هیچوقت جایزه‌ش رو نمی‌گیره؟
ساز و کار اون کشورها با ما خیلی تفاوت داره. مقاسیه وودی آلن هم با جوجه‌ای مثل امیرحسین یزدان‌بد هم خیلی اشتباهه.
خب من در حالت کلی گفتم.
واقعیت اینه که بسیاری از کامنت‌گذارها و کسایی که می‌بینی دور و بر ما شلوغ می‌کنند جزو اون کسایی هستن که بین صد و چهل، پنجاه کتابی که پارسال چاپ شد و دیده نشدن. زحمت کشیده بودن و مزد زحماتشون رو هم ندیدن. بعضی از این کامنت‌ها واقعاً دردآوره. من از نزدیک خیلی‌هاشون رو دیدم که چه جوری عرق ریختن واسه کتاب‌هاشون و به هزار و یک دلیل دیده نشدند.
دلیل دیده نشدنشون چی بود؟ یعنی جدای مسائل ادبی و قوت و ضعف یه کتاب؟
نمی‌دونم. یکی از دلایل در مورد اکثر دیده نشده‌ها این بود که حرفه‌ای برخورد نکردن. به نظر من الان ما با یه فاجعه‌ای مواجه هستیم! ارشاد گفت که ۴۵۰ کتاب بزرگ‌سال رو بررسی کردیم و من رو به عنوان برگزیده انتخاب کردند. ۴۵۰ کتاب تو یک سال! البته سال 88 سالی بود که تقریباً 90% از ادبیات ما بدنه‌ش رو نشون داد و خیلی از بزرگ‌های ما کتاب داشتند و یادت باشه که حجم چاپ اثر در این سال تا حالا بی سابقه بوده. خب تو در نظر بگیر که ۴۵۰ کتاب از فیلتر ممیزی رد شدند و با احتساب تک داستان‌هایی که واسه جوایز فرستاده شده من تقریباً می‌تونم بگم که بین سه تا چهار هزار جوون داریم که می‌خوان از طریق ادبیات خودشون رو نشون بدن و معرفی بشن. حالا بین این تعداد فقط ده، پونزده نفر هستن که رو کارشون یاداشت نوشته می‌شه و تو جوایز ادبی مطرح می‌شن و ... و بقیه به دلیل یه قانون نانوشته سرند می‌شند.
به نظرت چقدر این قانون برمی‌گرده به مسائل غیر ادبی؟
یه بخش زیادیش واسه اینه که یه کار ضعیفه. اما یه بخشش هم به خاطر اینه که مثلاً فلانی بعد از سی سال داستان نویسی، رمانش رو داده به نشری که فقط صد جلدش رو پخش کرده و همین نویسنده الان شاید معترضه که چرا تو جایزه گلشیری نیست. یا فلان دوست من وقتی ورمی‌داره کتابش رو با هزینه شخصی تو کاغذ‌های گل منگلی تزئینی و با جلد عجیب و غریب چاپ می‌کنه بعد من هر جا می‌رم دنبال کتاب نمی‌تونم پیدا کنم چون پخش نشده اصلاً، نمی‌تونه انتظار داشته باشه که کار دست مخاطب عام برسه و دیده بشه. اونوقت یه نشری مثل چشمه که حالا با ساپورتی که داره میاد و مطرح می‌شه عوض اینکه بقیه یاد بگیرن و یا ازش حمایت کنن یا از این‌ها بهتر، سعی کنند ازش جلو بزنند و بهتر کار کنند، میان بهش انگ‌های مختلف می‌زنند. من خیلی به نشر افراز امیدوار بودم و خیلی دوست داشتم که من نویسنده بتونم موقع‌ چاپ کار بعدی گزینه‌های بیشتری داشته باشم و امیدوار باشم که اون نشر بتونه کار من رو به خوبی معرفی کنه. ببین توی دنیا کار ادبیات،team work  هستش. درسته یه نویسنده می‌نویسه ولی یه تیم اون رو به سرانجام می‌رسونه و این رو باید بیاموزیم ما. از ویراستار گرفته تا مدیر هنری اون نویسنده، نوع پخش اولیه کتاب، رونمایی که واسه کتاب می‌گیرن و بعد ساپورت‌های پشتش. ریویو نویس‌هایی که روی اون کتاب یادداشت می‌نویسند. همه این‌ها جز اون تیمی هستند که نویسنده رو به جایی می‌رسونند که بشه کافکا در ساحل موراکامی.
خب من می‌خوام یه برداشت خیلی تند از حرفات داشته باشم. این چیزهایی که تو داری الان می‌گی بیشتر شبیه به اون تعریفیه که الان از مافیای ادبی ما داریم می‌شنویم. پس مافیای ادبی نمی‌تونه چیز چندان بدی هم باشه؟
واقعاً تعریف مافیای ادبی اینه؟ اگه واقعاً اینه که ما الان درباره‌ش صحبت کردیم، من به شخصه سعی می‌کنم برم تو اون تیمی که مافیای قوی‌تری داره. یعنی ناشری که ویراستار حرفه‌ای در اختیارم بذاره، سر و شکل کتابمو درست دربیاره، پشتیبانی کنه و براش انرژی بذاره. ببین نویسنده‌ها انسان‌های تنهایی هستند و معمولاً به راحتی کشیده می‌شن سمت آدمایی که شبیه به خودشون هستند. به خاطر همینه که دو تا نویسنده خیلی راحت می‌تونن دوست‌های خیلی خوبی واسه هم باشن. به همون اندازه اگه با هم قاطی کنن هم می‌تونن دشمن‌های خیلی سرسختی واسه هم باشن. این خیلی طبیعیه که مثلاً من یه روز کتاب تو رو که دوستم هستی، تو وبلاگم معرفی کنم و به همه پیشنهاد ‌کنم بخونن. تا اینجای کار همه‌چی منطقیه اما به شرط اینکه بعد از اینکه من کتاب تو رو خوندم دیگه رو حساب دوستی و رفیق‌بازی درباره کارت نظر ندم. این خیلی منطقی و طبیعیه. اما اینکه من بشینم گوشه خونه و هیچ مقدمه‌چینی واسه کتابم نکنم تو این شرایط حاضری که ما داریم با این انبوه کتاب‌های چاپ شده بدون وجود رسانه‌هایی که بتونند کتاب رو به مخاطب معرفی کنند، تیم‌های پخش درستی که کتاب رو به همه جا ببرند، زیاد منطقی به نظر نمی‌رسه.
تریبون چندانی هم واسه معرفی این کتاب‌ها وجود نداره.
آره دیگه. ما به جز دو سه تا تیریبون جایی رو نداریم و مگه این دو سه جا هم چقدر زمان دارن؟ خب تو این روند امکان داره خیلی کتاب‌ها هم دیده نشن. من می‌تونم اسم ببرم، مثلاً کتاب «سریرا، سیلویا و دیگران» خانم ناجیان کار خوبی بود که متاسفانه اونجور که باید دیده نشد. خانم طیبه گوهری با کتاب «و حالا عصر است». حتا علی چنگیزی فکر می‌کنم در آستانه این بود که دیده نشه که حالا آقای خدایی و کسایی که رصد می‌کنن وضعیت ادبیات رو ازش اسم آوردن. حالا این اسمش مافیاست؟ من که اینطور فکر نمی‌کنم.
من فکر می‌کنم مافیای ادبی می‌شه دیدگاه غیر ادبی داشتن به یه اثر به خاطر یه سری مسائل و منافع شخصی. حالا این دید می‌تونه مثبت یا منفی باشه.
من این شیوه رو هرگز تحمل نمی‌کنم. من به کسی تخفیف عاطفی نمی‌دم و اگه پدرم هم نویسنده بشه و کارش مشکل داشته باشه با صدای بلند بهش می‌گم، البته اگه لازم به اظهار نظر باشه و ازم بپرسن.
خب بلاخره ما تو یه جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که هیچیش به هیچیش نمی‌خوره و ساز و کارهای غیر ادبی می‌تونه تو فروش یه کتاب خیلی تاثیر داشته باشه و متاسفانه اگه کسی این چیزها رو ندونه و یا نخواد بهش عمل کنه ممکنه که دیده نشه.
و در ادامه تو شرایط مساویه که بحث ادبی یه کتاب به میون میاد. مثلاً یه نویسنده‌ای که همزمان با من کتابش رو چاپ کرد و سه یا چهار بار از کتابش رونمایی کرد هرگز نتونست موفقیت درخوری پیدا کنه. اتفاقاً یکی دو داستان خوب هم داشت. با وجود اینکه خیلی هم بیشتر از من شناخته شده بود. می‌خوام بگم که اینا دوتا چیزه. اونایی که صد برابر ما رفیق داشتن و ازشون ساپورت می‌شد وقتی کارشون به طور نسبی خوب نبود جواب نگرفتند. یعنی همیشه هم این چیزی که تو بهش می‌گی مافیا، کارساز نیست. نهایت ساده انگاریه که وقتی نمی‌خوای بفهمی یا نمی‌دونی موضوع چیه، به شیوه‌ همیشگی ایرونی بگی «کار کار انگلیساست».
اصل صحبت ما برمی‌گشت به اینکه چرا باید یه کتاب خوب حتا تو جایزه ادبی بزرگی مثل گلشیری هم دیده نشه. همه این بحث‌ها درست. نویسنده باید حرفه‌ای رفتار کنه و شرایط رو بشناسه اما از اون طرف نمی‌شه این حق رو به نویسنده‌ای که به هر دلیل نمی‌خواد به این بازی‌ها تن بده نداد که از بزرگان ادبی کشورش، که خیلی‌هاشون تو همین جایزه گلشیری جمع شدن این انتظار رو داشته باشه که کارش رو ببینن؟
ببین من خیلی چیزهای جایزه گلشیری رو نمی‌دونم و مثل شما فقط از بیرون نظاره‌گر ماجرا بودم. برای خود من هم این سئوال پیش اومد. هر سال این جایزه حاشیه‌ساز بوده و بعضی سال‌ها حتا از امسال هم بیشتر. اتفاقاً به نظرم اشکالی هم نداره. اشتباهاتی هم بعضاً داشته. مثل همین امسال که مثلاً آقای فرهاد گوران عصبانی شده بودند که کتاب‌شون رو ندیدند و من هم بهشون حق می‌دم که ناراحت باشند. اما برخورد ایشون به نظرم زیاد درست نبود چون می‌دونم که ایشون خیلی از داورها و ارزیاب‌های جایزه رو می‌شناختن و یا می‌تونستن خیلی راحت با چند تا تماس تلفنی برسن به آقای تراکمه و از خود ایشون توضیح بخوان که حالا اینکار رو نکردن. این هم شیوه ایشون و انتخاب شخصیشون بوده. مشکل اصلی از جایی شروع می‌شه که یک رسانه ای مثل رادیوزمانه میاد و فشار رو می‌ذاره رو جایزه‌های خصوصی و یا حاشیه‌هایی درست می‌کنه واسه نشر چشمه و شعر و جوایز شعری. یعنی همه جانبه دارند این کار رو می‌کنند و اعتراض‌های وارد رو هم در این شلوغی و سر و صدا گم می‌کنند. نوع حمله و نوع ادبیاتی که استفاده می‌شه به هیچ وجه حرفه‌ای نیست.
یه ذره واضح‌تر صحبت می‌کنی؟ دقیقاً منظورت از حمله چیه؟ به کجا حمله می‌شه؟
مثلاً نگاه کن میان در مورد کتاب آراز «یکشنبه» صحبت کردن بعد یهو می‌بینی اون وسط می‌زنن به صحرای کربلا و مسلسل رو برمی‌دارن و به سمت همه می‌گیرن. که متاسفانه این نوع برخوردها به جایی می‌رسه که حتا کسی مثل آقای یونس تراکمه که برای من آیکون ادبیات دهه چهل و پنجاه به حساب میاد هم بی‌نصیب نمی‌مونه. اونوقت ایشون بزرگوارانه پاسخ می‌ده و ما می‌بینیم که چه کامنت‌هایی پای اون مطلب نوشته می‌شه. رادیو زمانه هم میاد می‌نویسه که ما سانسورچی نیستیم و فقط کامنت‌های توهین‌آمیز رو پاک می‌کنیم. اونوقت من از دوستان متعددی بشنوم که کامنت‌های موافق ما که پشت آقای تراکمه دراومدیم منتشر نشده و من باورم نشه و برم خودم با اسم مستعار کامنت موافق و مودبانه بذارم و ببینم که دوستان راست می‌گفتند و کامنت منتشر نمی‌شه!!! من خودم اولش تعجب کرده بودم آخه مگه می‌شه یه مطلبی تماماً کامنت منفی یا پرت از موضوع داشته باشه؟ انگار اینها اصلاً خبر ندارن اینجا چه خبره. شما می‌دونید جایزه گلشیری با چه سختی و زحمتی داره اداره می‌شه و تا اینجا رسیده؟ می‌دونی اگه بخوره زمین چی می‌شه؟ می‌دونید این نتیجه‌ای که می‌گیرید و می‌گید بهتر است که این جایزه برگزار نشود همون نتیجه‌ایه که آقای پرویز می‌خواست؟ شباهت رو!! الله اکبر... آدم می‌مونه. این همون چیزی بود که با هم صحبت کردیم و بهت گفتم که دو طرف یک جریان تندرو در آخر به هم می‌رسند. حالا تحویل بگیرید آقایون. سایت گلشیری فیلتر می‌شه و این اصلاً نشانه‌ خوبی نیست. خب این نتیجه چیه؟ نتیجه اینه که رفتارهای الترا چپ یک رادیو با روزی دو ساعت پخش با بودجه‌ای که بر اساس اعلام رسمی خود رادیو از طریق لابی معروف پارلمان هلند داره ساپورت مالی می‌شه، شروع می‌کنه به ادبیات ما با یه نگاه کاملاً لیبرال از نظر خودش حمله می‌کنه. می‌بینی تخریب کردن چه آسونه؟ همین‌جوری به راحتی می‌شه بهشون به شیوه‌ خودشون حمله کرد و عنوان و لقب داد. کاری که اصلاً دوست ندارم. در خانه‌ شیشه‌ای نشسته‌اند و به بقیه سنگ می‌پرانند. نتیجه این می‌شه که جشنواره‌ها و بزرگان ادبیات ما که تا حالا داشتند با عزت و آبرو کار می‌کردند و همه ازشون با احترام یاد می‌کردند مورد توهین چند تا کامنت با اسم مستعار قرار بگیرند و وقتی ما میایم که ازشون حمایت کنیم کامنت ما رو منتشر نکنند. این دقیقاً چیزیه که برخی افراط گراهای دولتی می‌خوان. 
من داستان تایید نشدن کامنت‌ها رو نمی‌دونستم و الان تقریباً دهنم بسته شده اما این حق رو به هر آدمی می‌دم که وقتی تیریبون خودش رو داره این اجازه رو داشته باشه که فکر و نظر خودش را بیان کنه و از یه جریان خاص حمایت کنه.
منم با این موضوع مشکلی ندارم. آقای نوش‌آذر از اولین کسانی بود که اون گفت‌وگوی جدی رو تو اینترنت با من کرده. رادیو زمانه اولین مرکزی بود که به من جایزه داد و به کار من توجه کرد. اصرار هم داشتند که منو همکار عزیز و این‌ها خطاب کنند و تایید کارمو به جایی بکشونند که خود من مجبور ‌شم بگم من در این کتاب جهان داستان خلق نکردم و اون گفت‌وگو به یه جور زد و خورد فکری تبدیل می‌شه! همون رادیو و همین آقای نوش‌آذر چند ماه بعد میاد و با یه اسم دیگه یه یادداشت علیه من می‌نویسه.
از کجا انقدر مطمئنی؟
برای اینکه کار من تشخیص ردپا و اثر انگشت نویسنده‌هاست! ایشون نمی‌دونه که وقتی یک تکیه کلامی می‌افته به قلم یادداشت نویسی آدم و مثلاً از ترکیبات واژه «انحطاط» و «منحط» که استفاده می‌کنه دیگه نباید اون رو تو یادداشتی دیگه و حتا توی کامنت‌های فیس بوکش به کار ببره. یادداشت رو با همون اصلوب و تحلیل پاره پاره و شماره گذاری شده بنویسه. من نمی‌خوام بیشتر از این بگم، چون واقعاً قصدم تلافی کردن یا مقابله به مثل نیست که اگه این کار رو می‌خواستم بکنم مقاله‌ای می‌نوشتم و استدلال‌هامو می‌گفتم. موضوع این‌جاست که وقتی می‌بینم کسی تا یکی دو ماه پیش کارمو تایید می‌کنه و بعد ناگهان بی ارزش تشخیصش می‌ده، همه نگاهش برام زیر سئوال می‌ره. لابد مثل «تف سر بالا» رو شنیدی. افراطی گری کار رو به جایی می‌رسونه که ما به جای نگرانی از مخالفان نشان دار و رسمیمون باید بیشتر مواظب غضنفرهای خودی باشیم. به هر حال امیدوارم از این به بعد چندبار هم اسم خانم‌ها رو واسه مقاله‌های با نام مستعار انتخاب کنند. ضمناً یه کار خیلی بد دیگه‌ای هم که کردند یوسف آباد رو تو اون یادداشت نکوبیدن! عجیب بود واقعاً!!
از این شوخی‌ها بگذریم. همین رفتار تند باعث می‌شه که یک جایزه بزرگی مثل جایزه نیما به این حاشیه‌ها بیوفته. یعنی دقیقاً رادیو زمانه داره احتمالاً ناخواسته سیاستی رو پیش می‌گیره که آرزوهای تند روهای دولتی برآورده بشه.
یعنی تو از رادیو زمانه رو مسئول این اتفاق‌ها می‌دونی و می‌خوای که بیاد و پاسخ‌گو باشه؟
نه در این حد نیستند. خیلی از عوامل دست به دست هم می‌دن. خود بنیاد هم وقتی می‌بینه نتیجه‌ کارش اینقدر حساس و مهمه باید بیشتر دقت می‌کردند. رادیو زمانه حداقل باید پاسخ‌گوی توهین‌هایی که به بزرگان ادبیات ما شده باشه، ماها دیگه پیشکش. چون آقای نوش‌آذر نمی‌دونه که تو این مملکت نقد منفی بسیار بُراتر از نقد مثبت هستش. اینو صمیمانه می‌گم. من از ایشون واقعاً ممنونم، هم به خاطر این‌که اولین کسی بود که کتابمو جدی مطرح کرد و بهم جایزه داد و حالا هم داره باب این بحث‌ها و چالش‌های ذهنی رو برای من باز می‌کنه و نمونه‌ای تمام نما و کامل از تصویر اشتباهات گذشتگانم رو نشونم می‌ده. رفتارهاشون اونقدر متناقضه که من فقط می‌تونم باهاشون شوخی کنم. آقای نوش‌آذر شما کاندیدای جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی شدی، پس شما هم همخوان با سیاست‌های جمهوری اسلامی ترجمه می‌کنید؟ چرا تکذیب نکردید و واکنش نشان ندادید؟ انحطاط تا به کجا آقای نوش‌آذر؟ دارم دقیقاً از واژه‌ مورد علاقه‌شون استفاده می‌کنم. اون کسی که چند سال قبل از شما نامزد شد، آقای امیرحسن چهلتن بود که تو اوج کارش پشت‌پا زد به همه چی و از ایران رفت. به خاطر اینکه رو حرفش وایستاده بود. من که به وضوح می‌گم این حرف‌ها واسم ارزشی نداره و اساساً این رفتار به گمانم بی معناست، اما شمایی که این رفتارها رو معنا دار می‌دونید چرا واکنش نشان ندادید؟ از دیگر سو آیا با همین استدلال پذیرش قلم زرین به معنای هم سو شدن من با سیاست شما بود؟ و به همین جهت و دلیل سیاسی به داستانم جایزه دادید؟ و حالا چون فکر می‌کنید به اردوگاه رغیب پا گذاشتم حمله می‌کنید؟ پس تفاوت ماهوی رفتار شما با اونها چیه؟ فکر شما و سیاست شما درسته و مال آونها بد؟ خب اونها هم همین فکر رو در مورد شما دارن! پس این وسط فرق سیاست با ادبیات چیه؟
ایشون مطلبی که درباره جایزه گلشیری نوشتن نقض غرض رو به اوج خودش می‌رسونه و برنده رو هم انتخاب می‌کنه؛ "سانسور یک داستان عاشقانه ایرانی" مندنی پور، کتابی که هرگز فارسی چاپ نشده و اصلاً در ایران و فکر کنم در خاورمیانه پخش نشده.
همون‌طور که صحبت شد رفتارهای رادیکال همیشه علیه ادبیات بوده و الان نمونه‌هاش رو داریم تو جامعه خودمون می‌بینیم.
همین رفتار رادیکال در مورد حذف سانسور هم مطرحه. حذف کامل سانسور تو این مملکت مطمئناً به سن منو تو قد نخواهد داد چون ما زمینه اعمالش رو نداریم. خود من و تو نمی‌تونیم تحملش کنیم. خود تو اگه اون داستانت رو بدون سانسور بخوای چاپ کنی همین فردا مادر من یا مادر تو با خوندنش ممکنه خیلی خیلی ناراحت بشه. این پروسه باید آرام آرام شکل بگیره. هنوز یک ماه نیست که اون قتل فجیع میدون کاج رو سر مساله‌ ناموسی در تهران دیدیم. ببین بحث سانسور دو قسمت می‌شه. یه بحث در مورد چیزهاییه که ما تو اجتماع داریم می‌بینیم و خط قرمزهای اجتماعیه ما هستش. اما یه سری چیزا هست که من درآوردیه و ارشاد از خودش درآورده و من دلیلش رو نمی‌فهمم، مثل حذف کتاب شاخ یا عقرب روی پلکان راه‌آهن اندیمشک و نیمه‌ غایب و نظیر اینها. همون‌طور که حذف کامل و ناگهانی سانسور عملی نیست، و تصور آنارشی بعد از چنین اتفاقی برام غیر قابل تصوره چون فرهنگمون این رو قبول نمی‌کنه، همون‌قدر هم با این نوع نگاه تند ارشاد هم مخالف هستم.
تو خودت کتابت درگیر ممیزی و سانسور نشد؟
نه حتا یک کلمه!
خب این خیلی جالبه چون من تقریباً با تمام بچه‌ها که صحبت می‌کردم همگی این مشکل رو داشتن و کم و زیاد از حذف چندین پاراگراف از داستانشون تا حذف یک داستان کامل و یا لغو مجوز شدن، درگیر این موضوع بودن. تو چطوری به این مرحله رسیدی؟
من سعی کردم یک سری چیزها رو رعایت کنم. کاملاً درونی این اتفاق میافته. من خط قرمزها رو خوب می‌شناسم و بهشون پابندم.
این باعث نشد که با خودت فکر کنی که داری خودسانسوری می‌کنی؟
نه به هیچ‌وجه. من اگه تو فرانسه هم زندگی می‌کردم و می‌خواستم بنویسم همین‌طور می‌نوشتم که الان دارم می‌نویسم. سواستفاده از اشتباهات ارشاد اصلاً کار خوبی نیست. به این معنی که ما بیایم بگیم که مهمترین شاهکارهای ادبی ما داره تو کشوی میزهای خاک گرفته ارشاد می‌پوسه. یک نگاهی به نام‌هایی که پارسال کتاب درآوردند بیانداز. اغلب اسم‌های مطرح کارشان را منتشر کردند.
این حرف تو رو تا این حد قبول ندارم. سانسور داره خیلی چیزا رو از ادبیات ما می‌گیره!
درسته. حرفت رو قبول دارم. اما کدوم لبه سانسور؟ اون لبه مضحکی که من هم مثل تو باهاش مخالفم. اون لبه من در‌آوردی. این اشتباه ارشاده، این جِر زنیه ارشاده که مثلاً چون فلان نویسنده فلان جا فلان حرف رو زده نباید کتابش مجوز بگیره یا بدتر از اون مجوزش لغو بشه.
پس تو هم مطمئناً با این نگاه بالا به پایین ارشاد از پایه مخالفی؟
صددرصد. به خاطر همینه که وقتی من می‌بینم که ارشاد تو لیست کاندیداهاش سه چهارتا از بچه‌های مارو وارد کرده، این اتفاق رو اتفاقِ خوبی می‌بینم و سعی می‌کنم ازش حمایت کنم. من دارم سعی می‌کنم خودم رو از رفتار واکنشی دور کنم. دلم می‌خواد طبیعی پیش برم نه برای این‌که جوری بشم یا نشم. واکنش در برابر خطا، اگه صرفاً به جهت واکنش باشه همونقدر می‌تونه خطا باشه.
درسته اما همین ارشاد با همین تیمش میاد و جلوی شاخ و هزار تا کتابی که حتا به مرحله چاپ نرسیدند رو می‌گیره؟
من هم این سوال رو ازشون می‌پرسم و البته جواب درستی هم نمی‌گیرم. یک نکته‌ دیگه هم هست. به نظر من ما داریم یک اشتباه می‌کنیم. به خاطر اینکه اول از همه ارشاد رو یه کل واحد می‌بینیم که اینطور نیست و تو همون خودشون هم گروه‌های میانه رو و تندرو و غیره زیاد دارن. تناقض زیاد وجود داره و منم سعی می‌کنم تا حدی که امکان داره تا حدی که قلم من تیول اون‌ها نشه، جلو می‌رم و از این سیاست‌هاشون حمایت می‌کنم. به این امید که بشه کم کم روی سیاست‌های کلان اون‌ها تاثیر بگذاریم و منطقیش کنیم. من افتخار می‌کنم اگه یه روزی بتونم یه رمان از زندگی یه شهید بنویسم اما نه به سفارش بنیاد شهید. من دارم واسه مردم می‌نویسم، واسه همه‌ی مردم، همه‌ی همه‌ی همه‌ی مردم. یادت باشه روح ادبیات برای ایجاد امید و عشق و امنیت کار می‌کنه. ادبیات تنگ نظری که مدام به سمت دشمن تراشی، انگ زدن و عقده گشایی حتا از خودی‌ها می‌ره، راه به جایی نخواهد برد.
می‌خوام دوباره یکم برگردیم سراغ خودت. کار بعدیت چیه و کِی آماده می‌شه؟
رمان. این اولش یه داستان کوتاه بود که یه دفعه دیدم داره توش پاساژ باز می‌شه و جای کار زیاد داره. تلاشم رو خواهم کرد که به پایان امسال برسونمش.
از طرح جلدت راضی بودی؟
طرح جلد من جزو نادر طرح جلدهای آقای رستمی بود که دوست داشتم.
آخه کلاً طرح خوب و قشنگیه اما من هرچی فکر کردم نتونستم هیچ ارتباطی بین اون سنجاق با موضوع کتاب پیدا کنم.
فکر می‌کنم یه ربط‌هایی به آقای پرویز شاپور داشته.
پرویز شاپور؟ چرا؟
حدس می‌زنم آقای رستمی زمانی که داشته رو طرح جلد من کار می‌کرده مشغول نوشتن مقاله‌ای هم درباره پرویز شاپور بوده. و شاپور هم همون‌طور که می‌دونید یکی از المان‌های اصلی کاریکاتورهاش همین سنجاق قفلی بوده. و درسته که در کلیت به نظر من هم ربطی به مجموعه نداشت اما تو این جور مواقع من اعتماد می‌کنم به طرف مقابلم.
ویراستاری کتاب چطور بود؟ خیلی تغییر داشت؟
نه. من کاملاً راضی بودم. در کل من نوع نگاه آقای شکراللهی رو خیلی دوست داشتم و خیلی همراه با من بود. معلوم بود  که اول سعی کرده فضا رو درک کنه و اون ادیت‌هایی که به من داد به هیچ وجه باعث نشد که زبان و یا فضا ذره‌ای عوض بشه.
داستان الترالایت یه داستان کاملاً تجربیه. به نظر خودت تجربه موفقی بود؟ دوباره می‌ری سراغش؟
من هرگز دیگه اونجوری نمی‌نویسم.
امیرحسین به نظرم توی داستان‌هات همیشه ما شاهد یه شروع خوب و با یه ضرب آهنگ قوی بودیم اما یکم که می‌ریم جلو، یعنی درست تو سه چهارم پایانی داستان ضرب‌آهنگ کار می‌افته و داستان دیگه اون کشش قبل رو نداره.
من یه عمدی تو این کار داشتم. اصلاً این فرم روایی مورد علاقه منه و تو رمانم هم دارم همین کار رو می‌کنم. یعنی اول سعی می‌کنم تو همون چند خط اول چندتا ضربه به مخاطب بزنم و بعد از اینکه گیجش کردم همراه خودم ببرمش و بعد تازه بشینم به صحبت کردن. مخاطب تحمل شنیدن حرف خالی رو نداره و زود خسته می‌شه و می‌ره. و دوباره تو پایان بندی ریتم تند می‌شه و ضربه نهایی رو می‌زنم و ولش می‌کنم.
این درست شبیه اون فرمولیه که تو اول مصاحبه واسه مدیریت فرهنگی پیشنهاد کردی. جذب، نگه‌داری، کنترل.
این فرم رو ما حتا تو موسیقی سمفونیک هم می‌بینم. معمولاً تو موومان‌های اول نت‌های سمفونی رو معرفی می‌کنه و بعد تو موومان‌ها وسطی اون رو گسترشش می‌ده و در انتها با یه اوج به پایان می‌رسونش. همون‌طور که می‌دونی من به معماری هم خیلی علاقه دارم و تو معماری ساختمون هم دقیقاً ما شاهد این قضیه هستیم. اگه دقت کرده باشی معمولاً نمای ورودی ساختمون‌ها رو جوری می‌سازن که تو رو بتونن تو برخورد اول متحیر کنن. بعد اتاقای آرومی می‌سازن و معمولاً خروجی‌ها هم با مجسمه‌ها تزئین می‌شه.
خب در آخر اگه صحبتی داری یا حرفی باقی مونده...
نه چیز خاصی نیست. فقط می‌خواستم بگم که از این به بعد تا پایان رمانم دیگه مصاحبه نمی‌کنم و شاید حتا نرسم کار مطبوعاتی هم بکنم چون الان تو اوج رمان هستم و احتیاج به تمرکز کامل دارم.
خیلی ممنون که دعوت ما رو قبول کردی و با حوصله پای این گپ دوستانمون نشستی.
با تشکر
عکاس: امیر معدنی‌پور

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 شهرزاد 1391-07-26 11:09
امیر جان بسیار خرسندم که چنین جوانانی هنوز هستند و تلاش می کنند.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی