پرینت

گپی با حامد اسماعیلیون - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in گفت‌وگو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

گپی با حامد اسماعیلیون - سینا حشمدار

با نفرت می‌روم!


حامد اسماعیلیون متولد اسفند ماه سال 1355 می‌باشد. او اولین کتاب خود را در سال 1387 و با نشر ثالث به اسم «آویشن قشنگ نیست.» به چاپ رساند که به عنوان بهترین مجموعه داستان آن سال به طور مشترک، از طرف جایزه بنیاد گلشیری انتخاب شد. چند روز بعد از ضبط این مصاحبه حامد ایران را به مقصد کانادا و به قصد مهاجرت و زندگی دائم ترک کرد. در یکی از آخرین روزهای حضورش در ایران با او به گپی دوستانه نشستیم و از دردهایش شنیدیم.
مصاحبه‌کنندگان: آرش معدنی‌پور، سینا حشمدار
عکاس: امیر معدنی‌پور
با تشکر از: مینا حسین‌نژاد


- ممنون که دعوت ما رو قبول کردی حامد جان. می‌خواستم به عنوان صحبت اول، بپرسم، شروع فعاليتت از كجا بوده؟
شروعش كه از تماشاي تئاتر فنز (fans) بود و من اونجا بروشور موسسه‌ي كارنامه رو ديدم كه كارگاه داستان داره، كلاس‌هاي آموزش داستانِ آقاي چهلتن.

- چه سالي؟
حدود 5 سال پيش. البته نه اين كه فقط برم و مثلاً ببينم كه چه خبره. دنبال همچين زمينه اي مي گشتم، به هر حال كارهاي چهلتن رو هم دوست داشتم و به همين خاطر رفتم.اصلاً كلاس هاي آقاي چهلتن كارگاه نيست. مثلاً اين طور نيست كه يك عده باهم يك داستان رو پيش ببرند. هركي يك داستان مي خونه.

- یعنی بیشتر جلسات دورخونی برگزار می‌شد تا کارگاه به اون مفهوم تئوریک و کلاسیکش؟
آقاي چهلتن روي كتاب‌هاي خاصي تاكيد مي‌كرد. به طور مثال، در زمينه داستان كوتاه چندتا داستان خاص از همينگوي رو انتخاب مي‌كرد كه بخونيم و درموردش صحبت كنيم. يا مثلاً چخوف يا ماركز و از اون طرف هم كارهاي ادبيات كهن ايران رو مي‌خونديم مثل شاهنامه.

- سر کلاس این داستان‌ها رو می‌خوندید؟
معمولاً هر کسی خودش داستان رو توی خونه می‌خوند و بعد می‌اومديم سر‌كلاس و در موردش صحبت مي‌كرديم. درنهايت داستان خودمون رو مي‌خونديم و هركس نظرش رو مي‌گفت. اين طور نبود كه مثلاً بگن تو بايد اين شخصيت داستانت رو اين طور بنويسي. هر كسی نظرش رو مي‌گفت و در نهایت تصمیم نهایی با خود نویسنده بود.

- و بحث داستان‌ها همونجا تموم می‌شد و دوباره‌خونی و بازنویسی‌ای وجود نداشت؟
يه وقتي صحبت شد كه يك مجموعه داستان از بچه‌هاي اون كلاس دربياد ولي متاسفانه با مسافرت آقاي چهلتن برخورد كرد و همه چیز بهم خورد.

- از بچه‌هاي اون كلاس شخص دیگه‌ای هم هست که مثل تو تونسته باشه کتاب چاپ کنه؟
رضيه انصاري هم هست که کتابش به‌تازگی چاپ شده.البته رضيه جاي ديگه هم مي‌رفت و بيشتر با كارگاه آقاي فيروزي كار مي‌كرد. از باقی بچه‌ها هم دو سه نفری هستن كه کار آماده دارن ولی فعلاً هنوز منتشر نكردن.

- ايشون توي كارگاهشون روي ادبيات روز ايران هم كار مي‌كردن يا بحث فقط رو ادبیات کشورهای دیگه یا ادبیات کهن می‌چرخید؟
چرا كار مي‌كردن. داستان‌هاي خودشون بود، يا به طور مثال مي‌گفتند كه داستان «گرگ» گلشيري رو بخونيد و در موردش صحبت كنيد. يا كتاب «سلوك» رو بخونيد و در موردش صحبت كنيد. خيلي متنوع بود. خود ما هم نظر مي‌داديم. مثلاً آقاي چهلتن «يوسا» رو نويسنده‌ي درجه دو مي‌دونست ولي روي «ماركز» تاكيد مي‌كرد. یا «گونتر‌گراس» رو خيلي دوست داشت و كتاب‌هاي خيلي خوبي هم از اون معرفي كرد مثل «موش و گربه» يا...

- «طبل حلبي» و «پوست كندن پياز»؟
نه .الان يادم نمياد...اين‌جور كتاب‌ها بود، يا كتاب‌هاي روز، مثل «همه‌ي آدم‌ها همين جوري‌اند» كه «مژده دقيقي» ترجمه كرده. در‌كل کتاب‌هاي خيلي خوبي معرفي می‌شد.

- اين كارگاه در مجموع 5 سال طول كشيد؟
كارگاه به خواست ما ادامه پيدا مي‌كرد. بعد از يك مدت موسسه‌ي كارنامه از زير اين قضيه دراومده بود. من چند سال موسسه مي‌رفتم و بعد جلسات توي منزل خود آقای چهلتن برگزار مي‌شد. چون اونجا تعداد بچه‌هايي كه تازه مي‌اومدن زياد بود و ايشون مجبور بودن همه‌ي مسائل رو از اول تكرار بكنن. اما از وقتی که جلسات هر دوشنبه عصر توي منزلشون برگزار ‌شد شکل خیلی تخصصی‌تری به خودش گرفت.

- كتاب «آويشن قشنگ نیست» توي همون دوره نوشته شد؟
بله. بعد از يه مدت به من گفتن كه تو مي‌توني داستان‌هات رو جمع كنی و به فکر چاپشون باشی. بعد من گفتم كه داستان‌هايي رو كه اينجا خوندم نمي‌خوام چاپ كنم، گفتن پس مي‌خواي چكار كني؟ گفتم يه چيز جديد مي‌نويسم...توي دو-سه ماه، كتاب «آويشن قشنگ نيست» رو نوشتم.

- یعنی كل مجموعه رو توي دو ماه نوشتی؟
حدوداً دو ماه. هر هفته می‌نوشتم و بعد می‌بردم و مي‌خوندم و بچه‌ها نظر مي‌دادن. مثلاً آقاي چهلتن روي داستان «نيلوفر» خيلي انتقاد داشت، ايشون اعتقاد داشتن كه اين داستان دو پاره شده؛ اين داستان خیلی تغيير كرد تا به اينجا رسيد.

- خودشون مستقيم روي كار تاثير نداشتند؟ مثلاً ويراستاري يا...
وقتي كه كتاب تموم شد و من خواستم به ناشر تحويل بدم، گفتند كه كتاب رو بهشون بدم تا بخونند....كتاب رو خوندند و نظراتشون خيلي خوب بود، البته قبل از ويراستاري. چون اين كار توسط ناشر، ويراستاري حرفه‌اي نشد.

- فكر مي‌كنم اول كتاب هم اسم ويراستار نوشته نشده، یعنی اصلاً ویراستار نداشته؟
نه متاسفانه و اصلاً حرفه‌اي كار نشد. مثلاً الان توي نشر ثالث، «محمد حسيني» هست و اگر كسي به اين ناشر كتاب بده، كاملاً خيالش راحته، ولي اون زمان اين طور بود كه كتاب رو به من دادن و گفتند كه نظرت چيه، اين كتاب داره مي‌ره ارشاد، مي‌خواي جايي از كتاب رو تصحيح كني يا حذف كني؟ درست برخلاف رفتار نشری مثل چشمه كه بعد از گرفتن مجوز، ويراستاري كتاب رو انجام مي‌ده، اينجا، قبل از گرفتن مجوز بود و اون هم توسط خود نويسنده و نشر خيلي توي كار ويراستاري نقشي نداشت!

- می‌خوام یه سوالی ازت بپرسم که می‌دونم تو این یکی دو ساله بارهای بار ازت پرسیده شده. به نظرت قالب این مجموعه چیه؟ مجموعه داستان کوتاه؟ مجموعه داستان بهم پیوسته یا داستان بلند و رمان؟؟ نمی‌دونم قبول داری یا نه اما من به‌شخصه، به هيچ‌وجه نمي‌تونم قبول كنم كه مجموعه‌ي داستان كوتاه به اين صورت باشه؟
من توي نوشتن خيلي حراف نيستم. من دوستي دارم كه اگر همين مجموعه رو مي‌خواست بنويسه، يه رمان 2000 صفحه‌اي از توش در می‌آورد ولي من خيلي زیاد از داستانم رو حذف مي‌كنم به خاطر این‌که نمي‌خوام خواننده خسته بشه. به همين خاطر اين مشکلات پیش میاد. يعني هيچ راه ديگه‌اي آخرش به ذهنم نرسيد. همش به اين فكر مي‌كردم كه اين مجموعه بايد رمان بشه يا داستان كوتاه و در نهايت اين حالت فعلي به نظرم بهترين قالب اومد.

- يعني الان تو اصرار داري كه اين كتاب، داستان كوتاه هستش و داستان به هم پيوسته یا رمان نيست؟

منظورت از داستان به هم پيوسته، داستان بلنده؟

- نه لزوماً. یك چیز بینابین.

من دوست دارم كه اين داستان‌ها هركدوم بتونن به طور مستقل يه داستان باشن، و به نظرم نود درصد داستان‌ها اين خصوصيت رو دارند.

- آره همشون اين طور هستن، ولي به نظرت با این نوع نگاه، هيچ كدوم از داستان‌ها مشكل پايان‌بندي پيدا نمي‌كنه؟ چون اگر تك تك بهشون نگاه كني، هيچ كدوم پايان‌بندي خاص و مشخصی ندارند.

بله، ممكنه. ولي به نظر من اهميتي نداره. پايان‌بندي يه سليقه‌ست و ممكنه كسي بخواد داستانش رو «باز» تموم  كنه ولي دوتا داستان اول كه كاملاً مشخص تموم ميشه.
- رضا و مهدي؟
آره. هر دو مي‌ميرند يا مثلاً بهادر. هركدوم از داستان‌ها يك برش از زندگي اينهاست.

- درسته. ميشه به هركدوم از اين داستان‌ها مستقل نگاه كرد؛ ولي ما داريم در موردِ اصطلاح «داستان به هم پيوسته» صحبت مي‌كنيم که از لحاظ تعریف به مجموعه تو می‌خوره. یعنی هر کدوم از داستان‌ها به تنهایی یه داستان مستقل به‌حساب میان و در کلیت مجموعه هم کاملاً به هم مرتبطند. علاوه بر اين، فکر می‌کنم صحبت درباره اسمی که روي جلد کتاب نوشته شده اونقدرها مهم نباشه و بحث ما الان فقط در مورد نوع نگاه تو به کلیت کتابه.
بله منم فکر می‌کنم که این بحث‌ها در نهایت یك سری بحث آکادمیکه و مخاطب در مجموع با خود کتاب طرف می‌شه و یا خوشش میاد و یا نه.

- تو، توی مصاحبه‌های قبلیت در مورد مجموعه‌ي «آويشن...» زياد صحبت کردی، من فکر می‌کنم صحبت دوباره باعث تکراری شدن حرف‌ها مي‌شه. مي‌خوام صحبت رو ببريم سمت جايزه‌ها. تو جايزه گلشيري رو گرفتي و توي مسابقه ي روزي روزگاري هم تقدير شدی. اول از همه بدون تعارف مي‌دونيم كه گرفتن جايزه گلشيري براي هر نویسنده‌ای باعث افتخاره و نمی‌شه این موضوع رو کتمان کرد اما می‌خوام بدونم این جايزه جدای از افتخاری که برات به همراه داشت چه تاثیری روی کارت و کتابت گذاشت؟

 منظورت روي كارهاي بعديه؟

- نه، روي همين كتاب چه تاثيري داشت؟ مثلاً باعث شناخته شدنت شد؟ باعث تجديد چاپ شد؟ یا باعث شد نقدهای بیشتری روي اثرت نوشته بشه؟

بله. الان كتاب به چاپ سوم رسيده و من می‌دونم كتابِ من بدون گرفتن اين جايزه‌ها به هیچ وجه ديده نمي‌شد. به جايزه‌ها خیلی انتقاد شده و در مورد «باند بازي» خیلی‌ها صحبت کردن ولی براي من اصلاً این ‌طور نبود. معمول قضیه اینه که ناشر كتاب رو براي اين جايزه‌ها مي‌فرسته، من فقط توي روزنامه‌ها پيگير بودم كه مثلاً  دبيرخونه‌ي جايزه روزي‌روزگاري اعلام كرده كه تا پايان سال 87 كتاب‌ها بايد به دبيرخونه رسيده باشه و چون حدس مي زدم كه از طرف ناشر تلاشي صورت نگرفته، خودِ من توي تاريخ 13 اسفند، پنج جلد كتاب توي پاكت گذاشتم و براي دبيرخونه پست كردم

- جدي؟ و واقعاً از طرف نشر اتفاقي نيفتاده بود؟

نه نيفتاده بود، بعداً هم که من جایزه رو گرفتم خودشون با من صحبت كردند و گفتند كه اين اتفاق تاثير زیادی توي دیده شدن کتاب من توسط نشر داشت، و فكر مي‌كنم آقاي طباطبايي بود كه به من گفت نويسنده خودش كتاب رو باید بفرسته.

- این اتفاق براي هيچ كدوم از كتاب‌هاي نشر ثالث نيفتاده بود يا فقط كتاب تو استثناء بود؟

نه براي هیچ کتابی این اتفاق نیافتاد، البته بعداً رويه تغيير كرد. كتاب من يه كتاب 47 صفحه‌ايِ كوچيك بود كه ممكن بود به راحتی گم بشه.
- چرا 47 صفحه؟
اون موقع 47 صفحه بود، توي چاپ دوم هفتاد و چند صفحه شد.

- يعني فونتش ريزتر بود و تغییر پیدا کرد؟
مي‌گم كه ويراستاري نشده بود و روي صفحه‌بندي كار نشده بود.

- يعني يكدفعه 30 صفحه به كتاب اضافه شد؟ فونت رو عوض كردن؟
فونت هم بود ولی من كه ويراستار حرفه‌اي نبودم، مثلاً «گفتم» و «گفتي»ها، همه پشت سر هم بودند يا چيزايي شبيه به اين. يه داستان هم توي مميزي به طور کامل حذف شده بود و...

- مشكل اون داستان چي بود؟
در مورد وقايع تير ماهِ دانشگاه بود.

- 18 تير؟
بله. هنوزم نمي‌دونم چرا حذف شد. شايد اگر الان منتشر مي‌شد حذفش نمي‌کردن. اما اون موقع کل داستان حذف شد یعنی اول از یه جمله اول داستان سه تا ایراد گرفته بودند و نوشته بودند باید اصلاح بشه اما آخر سر گفته بودند که به کل باید داستان رو حذف کنم!

- بقيه داستان ها چي؟
اون كتاب با اين كه خيلي كم حجم بود، 25 مورد اصلاحيه داشت. يكي از اون‌ها حذف كامل داستان بود و خيلي پاراگراف‌های دیگه هم بود كه مشمول اصلاحيه شدند.

- اصلاحيه يا حذف؟
حذف بيشتر بود.

- بقیه‌ي اون داستانی که حذف شد در رابطه با جنگ بود؟
داستان وحيد داستان آدمي بود كه اون هم توي همين محله بزرگ شده. توي كتاب هم یك جا اسمش هست. اون آدميه كه دربه‌در سفارت‌خونه‌هاست ولي تصميم مي‌گيره بمونه و ازدواج كنه و به قول خودش زاد و رود راه بندازه. از طريق پدرش هم ميره توي يكي از وزارت‌خونه‌ها، پدرش تو وزارت‌خونه كار مي‌كرده و اين ميشه رئيس دفترش، بعد پدرش بهش يه توصيه‌هايي مي‌كنه که مثلاً اون یارو چپه اگه اومد اين طوري باهاش حرف بزن، يا فلاني که می‌بینی راستیه، باهاش اين رفتار رو بكن يا توي توالت سيگار نكش چون امروز ماه رمضونه، يه چيزهايي هم از جنگ توي داستان هست كه گويا خيلي حساسيت برانگيز بود.

- خُب، صحبت سر جايزه بود.
وقتي كه توي جایزه روزي‌روزگاري كانديدا شدم واقعاً برام جالب بود و باورم نمی‌شد.

- ديگه چه كساني كانديدا شدن؟
توي روزي‌روزگاري، اول جزء شش تا كانديدا بودم و بعد جزء سه تا. به همين خاطر من به اون باند و مافيايي كه خیلی‌ها مي‌گن اعتقاد ندارم. ممكنه بعضي از كتاب‌ها ديده نشن. همه نويسنده‌ها براي کتاباشون زحمت مي‌كشن، ولي من خودم شخصاً فراموش كرده بودم که کتاب من قراره جایزه‌ای ببره، كه اين كتاب حتا ممكنه كانديدا بشه. اصلاً ديده بشه يا نشه. شايد باورتون نشه ولي اين مسئله واقعاً براي من مهم نبود.

- يعني اگر خودت اين كتاب رو نمي‌فرستادي ممكن بود كه اين بلا به سر تو هم بياد.
بله، كتاب ديده نمي‌شد و همه چيز تموم بود. يك كتاب منتشر شده از يك نويسنده كه تازه بايد تلاش مي‌كرد كتاب دومش رو بهتر كار كنه.

- توي گلشيري، تو جايزه ي كتاب اول رو گرفتي؟
من و پدرام(رضایی‌زاده) با هم جايزه رو گرفتيم.

- درسته. اون سال جایزه مشترك بود. براي جايزه‌ي گلشيري هم خودت كتاب رو فرستادي؟
نه. من چند بار زنگ زدم، گفتند كه همه‌ي كتاب‌ها رو بفرستيد به انتشارات مركز يا نيلوفر. وقتي كه من زنگ زدم متوجه شدم كه احتمالاً خود نشر اين كار رو كرده بود.

- پخش كتابت چطور بود؟ چون اون‌طور که من دیدم معمولاً کساني که با ثالث کار می‌کنن اصلاً از پخش کتابشون راضی نیستند.
- خوب نبود. صادقانه بگم، اصلاً خوب نبود. من مقايسه مي‌كنم با کتاب رضيه انصاري كه من سه روز بعد از انتشار كتابش خودم كتاب رو توي انتشارات ثالث ديدم و كتاب توي همه‌ي كتاب فروشي‌هاي تهران و شهرستان‌ها پخش شده بود ولي در مورد كتاب خودم نمي‌دونم چرا اين اتفاق نیافتاد. البته به لاغر بودن و قطور بودن كتاب هم بستگي داره. معمولاً كتاب‌فروش‌ها خيلي به كتاب‌هاي لاغر علاقه نشون نمي‌دن چون قيمتش كمتره. من فكر مي‌كنم اون كتاب رو هيچ كس نخريده بود... همه این‌ها به کنار، يك چيز جالب براتون تعريف كنم.  با اين كه من بعداً همه‌ي اين انتقادها رو به ثالث كردم ولي رمانم رو هم چند ماهه كه به ثالث دادم!!

- چرا اين كار رو كردي؟
- با اين كه نشر چشمه خيلي حرفه‌اي هستش و تمام مراحلي كه جلو مي‌ره، فكر شده‌ست و يك سيستم خيلي قوي و مقتدري داره ولي به دو دليل من كتاب آخرم رو باز هم به ثالث دادم، البته اولين باره كه من در اين مورد صحبت مي كنم چون به «محمد حسيني» گفته بودم كه به كسي چيزي نگو. دلیل دوم رو به دلایلی نمی‌تونم بگم اما اولین دلیلم به خاطر محمدحسيني بود. كتاب «آويشن....» به چاپ دوم نرسيده بود و اين آدم به من قول داد كه به صورت خيلي آبرومند كتاب «آويشن...» رو به چاپ دوم برسونه و اين كار رو براي من كرد. با یه ویراستاری خوب و صفحه‌بندی جدید که من واقعاً ازش راضی بودم. من مي خوام كتابم منتشر بشه، چون دو سال روي اين كتاب كار كردم. خیلي به خاطر اين كتاب، مطالعه كردم و خيلي دوست دارم که هر چه زودتر چاپ بشه و به‌خاطر همین ثالث رو انتخاب کردم.

- اسمش چيه؟
«گاماسياب ماهي ندارد»

- اين جا كه ميگي كجاست؟
گاماسياب يه رودخونه‌ست كه از نزديك كرمانشاه مي‌گذره. گاماسياب يعني رودخونه‌اي كه ماهي‌هاي خيلي بزرگ داره.

- قرارداد اولي رو كه با ثالث بستي، خودت پول دادي يا كتاب رو خريدن ازت؟
خودم پول دادم.

- يعني هزینه چاپ کتاب رو تا نوبت اول تماماً خودت دادی؟
چاپ اول رو آره. كتاب رو دادم و حدود دو ماه بعد جواب دادن و گفتن كه كتاب چاپ مي‌شه. به من گفتند كه كتاب بايد مشاركتي باشه. من هم حرفي نداشتم. چون من مثل بقيه‌ي بچه‌ها نبودم كه از طريق روزنامه‌نگاري وارد بشم. يك آدمي بودم كه از فضاي بيرون وارد شده بود.

- آقاي چهلتن تاثيري تو چاپ کتابت نداشت؟
چرا، آقاي چهلتن به من گفتند كه كتاب رو ببر به نشر ثالث.

- يعني سفارش كرده بودند؟
بله. من رفتم ثالث و گفتم كه از شاگردهاي آقاي چهلتن هستم و مسلماً این قضیه بی‌تاثیر نبود.

- اون موقع مسئول داستان كي بود؟
آقايي به اسم آقاي مرادي

- هزینه‌ای که برای چاپ کتابت پرداخت کردی چقدر بود؟ مشارکتی و نصف نصف بوده دیگه؟
بله مشارکتی بود و من حدود سيصد تومن دادم.

- تا اونجایی که من از اون دوره خبر داشتم هزینه چاپ داستان مشاركتي بود ولي بابت شعر، هيچ پولي نمي‌دادن و تمام هزینه پای شاعر بود و به خاطر همین ناشر تمایلی به پخش کتاب هم نداشت.
البته اين مسائل ديگه اتفاق نمي‌افته. الان قرارداد دوازده درصد، يا چهارده درصد مي‌بندند. من براي چاپ دوم و سومم همچين قراردادي دارم.

- خیلی خوبه. به نظرت اگر كتاب تو، توی یك نشری بود که از همون اول حرفه‌ای رفتار می‌کرد چاپش بيشتر نمي شد؟
چرا. صد درصد

- چون تو جايزه گرفتي و كتابت هم بدون تعارف كتاب خوش‌خون و خوبي بود. با همه این چیزها و قیمت پایین کتاب انتظار می‌رفت که فروش خیلی بهتری داشته باشه، اما بعد از دو سال می‌بینیم که تازه به چاپ سوم رسيده و این یک‌كمي عجیبه.
خوب مسلماً اگر پروسه چاپ و پخش، حرفه‌ای‌تر انجام می‌شد فروش کتاب من هم بیشتر می‌شد. شايد من اعتماد‌به‌نفس این رو نداشتم که کتاب اولم رو با يك نشر حرفه‌اي‌تر كار كنم.

- موضوع رمانت چيه؟
هشت سال جنگ و گروهك‌ها. سه تا شخصيت اصلي داره. يكيشون فرمانده سپاه مي‌شه یعنی جزء انقلابيون هستش كه فرمانده سپاه مي‌شه. يكيشون يه زن خانه‌دار معموليه كه توي كرمانشاه زندگي مي‌كنه، يكي ديگه هم خواهر اين زن هست كه جزء آدم‌هاي درجه دوِ سازمان مجاهدينه.

- با این وجود فکر می‌کنی مجوز بگیره؟
نگاه كاملاً بي‌طرفانه‌ست. در مورد سازمان مجاهدين هم، نگاهم كاملاً منتقدانه است. من هرچيزي كه درمورد اين‌ها بوده خوندم. از وقتي كه شروع شدن و اين كه چیكار كردن. سازمان مطالعات سياسي- فرهنگي يك كتاب سه جلدي در مورد اين‌ها چاپ كرده. خيلي جالبه. واقعاً جالبه. من وقتي كه اين كتاب رو ديدم مشتاق شدم كه درموردشون بنويسم.

- یعنی رفرنس، کتابی بوده که توي ایران چاپ شده؟
سازمان اسناد انقلاب اسلامي منتشر كرده. من از كتاب‌هاي سازمان اسناد خيلي استفاده كردم، حتي براي داستان‌هام. يك سري كتاب هست به اسم «فرهنگ جبهه». من حدود 40 جلد از اين كتاب‌ها رو دارم كه اين دفعه به خاطر اسباب‌كشي نمي‌دونستم باهاشون چیكار كنم. ولي من خيلي از اين‌ها رو خوندم و ازشون استفاده کردم.

- از كتاب «فرهنگ جبهه» توي همين كارت استفاده كردي؟
توي مجموعه‌ي بعديم - «قناري باز»- يه داستاني وجود داره كه برگرفته از يكي از نامه‌هاييه كه من توي اين كتاب‌ها پيدا كردم.

- اصلييت كرمانشاهييه؟
نه. من اونجا به دنيا اومدم. اصليتم اراكيه.

- ولي خيلي به اون منطقه تعلق خاطر داري.
خوب بچگي من اونجا بوده، درست زمان جنگ. توي اين فاصله كه مي‌اومدم اينجا –چون مي‌دونستم در اين مورد صحبت مي‌شه-  مدام داشتم مرور می‌كردم اون خاطرات رو و خيلي از اون‌ها رو دوست ندارم به ياد بيارم چون خيلي تلخند.

- چرا؟ به جنگ مربوط مي شه؟
آره. جنگ. من چهار سالم بود كه جنگ شد. پدر من توي یكي از مراكز پالايشگاه كار مي‌كرد؛ جايي كه هميشه در خطر انفجار و بمباران بود. مي‌رفتيم مهدكودك و مي‌ديديم كه دو تا از بچه‌هاي مهدكودك نيومدن و الان هم قبرشون توي باغ‌فردوس كرمانشاه هست. اين براي يك بچه خيلي تلخ بود. مدام در حال اسباب كشي. برو اراك. برگرد، خونه‌ي فاميل زندگي كن. سه ماه توي بيابون باش. وقتي كه آژير قرمز زده مي‌شد، ما نمي‌دونستيم واقعاً چكار باید كنيم. توي رمانم اين‌ها هست. ما مي‌رفتيم، مي‌دويديم به طرف زيرزمين. برادرم خيلي بيشتر از من مي‌ترسيد. حركت هواپيما رو مي‌ديديم كه الان بالاي سر ماست و داره می‌ره به طرف ميدون گلستان، رفت بالاي شهر، برگشت و وقتي برمي گشت...اين ترس كه الان روي سرِ ما مي‌ريزه دیوونه کننده بود... كوچه بالايي رو ديروز زدن...اينجا رو زدن...يه عده مردن...خيلي تلخ بود، براي همين من نمي‌تونم اين‌ها رو فراموش كنم و فكر مي‌كنم تنها راهش اينه كه آدم اين اتفاق‌ها رو بنويسه.

- توي كتاب «آويشن....» اشاره‌ي كمي هست به اون فضا، ولي جايي از كتاب، نيلوفر به خواهرش ميگه: «تو نمي‌فهمي آژير قرمز يعني چي؟...تو نمي‌فهمي» ؛ اين تصويرها خيلي خوب نشون داده شده و كاملاً مشخصه كه چقدر فضا براي تو ملموس بوده.
خوب ببينيد مثلاً جنگي كه توي تهران بود با جنگي كه توي مشهد یا شمال بود خيلي فرق داشت. شايد من هم جنگي كه توي مناطق مرزي مثل دزفول بود رو نفهميدم. شهرهايي مثل دزفول يا همين كرمانشاه بيشترين بمباران‌هاي هوايي رو داشتند. شما اگر به قطعه‌ي شهداي باغ فردوس كرمانشاه بريد، يك قسمت وسيعي رو مي‌بينيد كه نوشته شده : مرگ بر اثر بمباران‌هاي هوايي. اين‌ها واقعاً تلخه. مثلاً دوست پدر من در يك روز 9 نفر از اعضاي خانواده‌اش رو از دست داد. وقتي كه من با پدرم از میدان وزیری رد مي‌شدم مي‌ديدم که کلاً يك حفره‌ي خالي مونده كه فقط آب توش جمع شده و چند تا عروسك اونجا افتاده... چرا يك بچه بايد اين چيزها رو ببينه؟

- خب چیزهایی که تعریف می‌کنی واقعاً تاثیر گذاره مسلماً نمی‌تونه تاثیری رو داستان‌هات نداشته باشه. در مورد «قناري‌باز» توضيح ميدي؟
قناري باز 11 تا داستان بود كه سه تا از اون‌ها حذف شد.

- مميزي؟
بله. الان 8 تا داستانه. اين داستان‌ها رو دوره‌اي كه كلاس آقاي چهلتن مي‌رفتم، نوشتم. همه‌ي اين داستان‌ها رو من سر اون كلاس‌ها خوندم. امكان داره بعضي از داستان‌ها رو بعضي از بچه‌ها شنيده باشند و بعضي نه. داستان‌ها اصلاً به‌هم‌پيوسته نيست و هر كدوم يك ماهيت مستقل دارند و تِم داستان‌ها هم متفاوته. يكي از اون‌ها به جنگ مربوطه، بعضي از اون‌ها به زمان جديدتر، به سال‌هاي اخير يا روابط اجتماعي.

- «قناري باز» اسم يكي از داستان‌هاست یا یك اسم جداست كه براي مجموعه انتخاب كردي؟
نه جز مجموعه‌ست. قناري باز تنها داستانيه كه زمانِ متفاوتي داره. داستان پيرمرديه كه بيماره و در حال مرگ. و يك خاطره از گذشته‌اش به ياد مياره كه چطوري قناري‌باز شده. در اصل روايت دو تا پيرمرده، دو تا برادر كه از اول سرِ يك قناري باهم رقابت داشتند. اين داستان اولين داستانِ اين مجموعه است و چون به نظرم اسم زيباتري داشت، اين اسم رو براي مجموعه انتخاب كردم

- اسم داستان‌ها رو چطور انتخاب مي كني؟ آويشن يا قناري باز..؟
اسم ها رو خيلي اتفاقي انتخاب مي كنم، مثلاً رمانم قبلاً يك اسم ديگه داشت: «فرق ما اينه» و الان هم با همين اسم توي ارشاده. ولي خوب براي اين اسم خيلي فكر كردم. تقريباً دو روز فكر كردم كه اسمش رو عوض كنم.

- اما انگار دوست داري اسمي روي كتابت بذاري كه علامت سوال ايجاد كنه. مثل همون اسم رودخونه‌اي كه اول مصاحبه بهش اشاره كردي «گاماسياب»؟
حتماً، برام مهمه كه اسمي روي كتابم بگذارم كه خواننده رو جذب كنه. نمي‌دونم تا حالا موفق بودم يانه. «آويشن...» اسم بدي نبود. «قناري باز» هم همين طور؛ فكر مي‌كنم اسم بدي نباشه.

- اول روي پايان بندي آويشن كار كردي و بعد اسم گذاري كردي يا اول اسم كتاب رو انتخاب كردي؟
بعد از پايان بندي، اسم «آويشن....» رو انتخاب كردم.

- از طرح جلد كتاب «آويشن...» راضي بودي؟
خيلي، به نظرم خيلي خوب كار شده بود. كارِ آقاي «علي ضعيمي» بود. من رفتم و با ايشون صحبت كردم. خيلي استقبال كرد. در مورد داستان‌ها با هم حرف زديم. ممكنه كار رو نخونده باشه ولي كاملاً در فضاي كار بود و به نظرم كارشون خيلي خوب بود.

- چاپ اول هم همين طرح جلد بود؟
بله

- «قناري باز» كِي به بازار مياد؟
ويراستاري كتاب تموم شده، اميدوارم زمستون منتشر بشه ولي دقيقاً نمي‌دونم چه ماهي.

- رمانت چي؟
رمانم سه ماهه كه ارشاده و هنوز جوابی نیومده. مي دونم كه موضوع پر دردسري می‌شه. نه از نظر سياسي ولي به هرحال ممكنه واكنش‌هايي داشته باشه، به خاطر گروهي كه توي اين كتاب در موردش صحبت شده.

- كلاً توي بچه‌هاي هم سن و سال خودت، كمتر كسي رو ديدم كه به سراغ سياست بره، معمولاً فضاها خيلي شهريه. حتي به سراغ معضلات اجتماعي هم نمي‌رن. يعني من حتي توي نويسنده‌هاي قديمي‌تر، يعني چند سال بزرگتر از شما هم ديدم كه مستقيم به جنگ توجه مي‌كنن. حالا تو با اين نسل با اين دوره، سراغ يك موضوع سياسي رفتي و سياست رو انتخاب كردي.
من به سياست علاقه دارم، سياست رو به طور كامل دنبال مي‌كنم. با اين كه آدم ترسويي هستم ولي وقتي كه وقايع 20‌تير اتفاق افتاد – 18 تير توي تهران اتفاق افتاد و 20 تير توي دانشگاه تبريز- من هر روز روزنامه مي‌خريدم و توي بوفه دانشكده صحبت‌ها رو دنبال مي‌كردم كه «بهنود» چي نوشته يا «نبوي» در مورد چي صحبت كرده ولي خوب اولين نفري بودم كه فرار كردم و رفتم خونه. همه به من مي گفتن كه تو چه جور مبارزي هستي!

- پس تو هم جزو مبارزان مدنی هستی؟!
من از خشونت متنفرم. همون سال، دوم خرداد، يه سالگردي برگزار شد توي تبريز كه آقاي مهاجراني اومد صحبت كرد. من توي اون مراسم بودم و واقعاً قسر در رفتم. وقتي از مسجد بيرون اومدم با يك صحنه‌ي كارزار واقعي مواجه شدم كه دو نفر رو گرفتن. يكي رو با مشت مي زدن، يكي ديگه رو با چاقو. نيروهاي نو‌پا از هر گوشه و كناري بيرون مي‌اومدن. من و دوستم فقط مي‌دويديم. اين توي ذهن من بود. وقتي كه 20 تير اتفاق افتاد -20 تيرِ دانشگاه تبريز، به يادبود بچه هاي 18 تير بود- و من مي‌دونستم كه انجمن اسلامي نمي‌تونه اين قضيه رو كنترل كنه وقتي كه 10هزار نفر يا 5هزار نفر دانشجو يك جا جمع مي‌شه قابل كنترل نيست. وقايع تلخي توي تبريز اتفاق افتاد ولي خوب، من توي خونه سنگر رو حفظ كرده بودم.

- پس زیاد اهل فعالیت سیاسی نیستی؟
فقط نوشتن در موردش رو دوست دارم. به همين دليله كه «يوسا» رو خيلي دوست دارم، هرچند كه – توي وبلاگم هم نوشته بودم-  يك سري ضوابط داستان رو توي يك قسمت‌هايي از كارش رعايت نمي‌كنه.

- منظورت «گفتگو در كاتدرال» هستش؟؟؟
آره چون توي اين كتاب، يه جاهايي اتفاق مي‌افته كه هيچ كدوم از شخصيت‌هاش حضور ندارند. درسته؟

- این چیزی که تو می‌گی رو من اصلاً ندیدم و حداقل یادم نمیاد.
ولي من دقيقاً يادمه كه نه اون نوكر سياه پوست و نه اون پسر، زاواليتا، هيچ كدوم توي صحنه نيستند ولي اون زن، روايت مي‌شه. ولي خوب اين‌ها در برابر اون قدرتي كه داستان داره به نظر من ناچيزه. مهم‌ترين خصوصيت يوسا اين هست كه خيلي خوب، قصه مي‌گه، همون فرقي كه من دوست دارم باشه، بين كارهاي من و كارهاي ديگران. من قصه رو اولين چيز مي‌دونم. مهم‌ترين نكته اين هست كه قصه تعريف بشه، حالا اين كه چه طور تعريف بشه اون در درجه دوم قرار داره. ولي كارهاي اخير ما خيلي درگير فرمه. بگذريم از اين بحث كه مردم ما كتابخون نيستند، اين يك مسئله‌ي ديگه است ولي ادبيات داستاني ما مثل يك جزيره شده در اصل، كه خودمون مي‌نويسيم و خودمون هم مي‌خونيم. براي اين كه قصه كمه. آخه چطور مي‌شه كه مردم ما با يك قصه‌ي سطحي يك سريال جذب مي‌شن. مثلاً من تعجب مي كنم كه چطور يه آدم يك قصه ي عشقي درپيت رو توي پنجاه قسمت نگاه مي كنه.

- خُب كتاب‌هاي «محمود دولت‌آبادي» هم با اين كه خيلي قصه داره ولي اون‌طور که باید پر فروش نمي‌شه.
خوب بايد جذابيت هم داشته باشه. ببين قصه در درجه اول هست ولي اون فضاها كمي غریبن براي مخاطب... من نمي‌تونم انتظار داشته باشم كه كتاب «سلوك» رو همه بتونن بخونن. خيلي سخته. من مي‌خوام مقايسه كنم، فرقي كه مردم ما دارند با جاهاي ديگه. من خاطرات ماركز رو كه مي‌خوندم، ماركز رفته بود كوبا، از اون سوال مي‌كنند كه تو چكاره‌اي، مي‌گه من نويسنده‌ام. ازش مي‌پرسند كه چه كتابي منتشر كردي؟ ميگه «صد سال تنهايي» همه مي‌گن: "ماكوندو، ماكوندو"!!! يا همين معدنچي‌هاي شيليایی. خانم ايزابل آلنده رفت با اون‌ها صحبت كرد، هر كدوم حداقل يك جلد از كتاب‌هاي ايزابل آلنده رو خونده بودند. حالا ما بهترين نويسنده‌ي معاصرمون كه در قيد حياته، محمود‌دولت‌آباديه. حالا فكر كنيد كه بره پيش كارگرهاي لاستيك‌سازي البرز كه هر روز دارن اعتراض مي‌كنند. آيا مثلاً ممكنه يكيشون بگه  كتاب «جاي خالي سلوچ» رو من خوندم؟ خوب اين فرق ماست ديگه

- يعني فرق توي نويسنده‌هامون نیست و فقط از مردمه؟
هر دو. من نمي‌تونم بيام و به آدمي مثل محمود دولت‌آبادي ايراد بگيرم. به نظر من اون هرچقدر كه تونسته تلاش كرده. شما وقتي «نون نوشتن» اين آدم رو مي‌خوني، متوجه مي‌شي كه اين آدم توي اون سال‌هاي سخت چه رنجي برده. توي سال‌هايي كه خيلي اتفاقات عجيب و غريب توي اين مملكت افتاده.

- یعنی تو باز هم می‌گی که مشکل اصلی ما مردممون هستند؟
بله. مردم کتاب نمی‌خونند.

- خُب چرا نمي خونند؟
دوست ندارند. يعني اگر صدسال ديگه هم بگذره به نظر من اتفاق خاصي نمي‌افته. يكي از دلايلي كه من دارم از ایران مي‌رم همينه. يعني واقعاً من مي‌گم شما مي‌نويسي براي اين مردم. آيا همه‌شون مي‌خونند؟ چند نفر مي‌خونند؟ مي‌گن: به‌به! خوبه!...خوب تو هم واقعاً زحمت كشيدي ولي كافي نيست. شما ببينيد بهترين نويسنده‌هاي دنيا دارن چطور زندگي مي‌كنند و وقتي در مورد چيزي نظر مي‌دن چه موجي ايجاد مي‌شه!

- یعنی مشکلات سیاسی و فرهنگی هم به خود مردم ربط داره؟؟
بله به مردم ربط داره. من خيلي تقصيرها رو به گردن حكومت نمي‌اندازم. نمي‌دونم شما سفر خارجه رفتيد يا نه، ولي شما وقتي وارد مترو پاريس مي‌شيد، مي‌بينيد كه هركس داره يك چيزي مي‌خونه، يكي رمان دوهزار صفحه‌اي دستشه، يكي روزنامه مي‌خونه، يكي فيگارو مي‌خونه، يكي داره موسيقي گوش ميده. خوب من مي‌گم اين اتفاقيه كه بايد توي يك مملكت بيفته تا جامعه رشد كنه.

- خوب تو داري مي‌ري. وضعيت خودت عوض مي‌شه درست، ولي مخاطبت رو مي‌خواي چكار كني؟
نمي‌دونم. من وقتي كه دارم مي‌رم، مهم‌ترين چيز برام، زندگي خودمه و بعد نويسندگي. ببين شما وقتي كه مدام به يك جامعه انرژي مي‌دي و در عوض چيزي دريافت نمي‌كني، بلاخره يك روز خسته مي‌شي. اين مسئله فقط مربوط به نويسندگي نيست. در زندگي روزمره هم اين اتفاق مي‌افته. من هفت سال توي جنوبي‌ترين منطقه تهران كار كردم و وقتي مي‌رفتم انگار نه انگار كه اين آدم اومده بود يا رفته بود. براي مردم فرقي نمي‌كرد. ممكنه الان بگن آدم خوبي بود مخصوصاً وقتي كه بشنوند كه رفته كانادا، مي‌گن: حتماً آدم خوبي بود. ولي براي من كافي نيست. وقتي كه توي يك جامعه هيچ كس فعاليت اجتماعي نمي‌كنه و وقتي فعاليت مي‌كني همه به چشم ابله به تو نگاه مي‌كنند و وقتي زنگ مي‌زني 10 نفر آدم رو دور هم جمع كني، نمي‌‌توني اين كار رو به سرانجام برسوني، مي‌دوني چه نااميدي براي آدم اتفاق مي‌افته! مثلاً من دوست‌هاي خودم رو مي‌خوام جمع كنم كه باهم بريم سفر. يكي ميگه چرا چهارشنبه بريم؟ يكي مي‌گه چرا پنج‌شنبه بريم؟ اصلاً كجا مي‌خوايم بريم؟ ناهار چي مي‌خوايم بخوريم؟ اين هم تقصير مردمه، چون هيچ كدوم با فعاليت‌هاي اجتماعي آشنا نيستند. نويسندگي كه ديگه هيچي. براي اون‌ها در حد مطربيه. مثلاً يك اتفاق محيط زيستي مي‌افته : "درياچه‌ي اروميه داره خشك مي‌شه" كي براش مهمه؟...هيچكس. من مردم رو مشكل اصلي مي‌دونم. چند روز پيش كه با اميرحسين(يزدان‌بد) صحبت مي كرديم، مي‌گفت كه اين روزها خيلي غم‌انگيز مي‌نويسي تو وبلاگت. من گفتم: نه! خيالت راحت باشه. من دارم با نفرت ميرم. گفت:  اون‌ طرفِ نفرت عشقه‌ها! گفتم: يه صحنه‌هايي توي ذهن من هست كه اگر اونجا غم غربت من رو اذيت بكنه، همون صحنه‌ها كافيه براي اين كه من نخوام برگردم.

- حرفت خيلی عجیب وتلخه...
من از ميدون كاج خيلي بدم مي‌آد بعد از اون اتفاقي كه افتاده. يعني هر دفعه كه از اين خيابون رد مي‌شم، يك احساس عجيبي دارم: "من دارم بين كيا زندگي مي‌كنم؟"

- فكر مي‌كني از ايران بري همه‌چیز درست می‌شه؟
خوب. حتماً!

- من مطمئنم كه شرايط زندگيت خيلي بهتر مي‌شه. تو آدم بي‌سوادي نيستي. مي‌توني بري اونجا و راحت كار كني. موقعيتش رو داري. فكر نمي‌كنم از اين لحاظ خيلي ضربه بخوري. اما از لحاظ نويسندگي و ادبيات چي؟ مگر اين كه بخواي بي‌خيال بشي. چون اين چيزي كه تجربه نشون داده در طول اين ساليان. خیلی‌ها از ايران رفتند که خیلی خیلی از تو معروف‌تر بودن. چند تا کتاب چاپ کرده بودن و همه می‌شناختنشون. اما یا دیگه نمی‌نویسن و یا دیگه کتاباشون مجوز نمی‌گیره و در بهترین حالت، دیگه به هیچ‌وجه فضاهای ایرانی ندارن و تبديل شدند به یك شهروند، یك نویسنده توي اون کشوری که دارن توش زندگی می کنن! يعني يه نويسنده‌اي مثل عباس معروفي كه چهارتا، پنج تا كتاب توي ايران داشته و با پشتوانه‌اي كه داشت، شاگرد گلشيري بود و خيلي‌ها اون رو مي‌شناختند، سردبير بود، مجله‌اي داشت كه ساليان سال كار مي‌كرد. اين آدم به بهونه‌ي سياسي از ايران رفت و ديگه نتونست كار كنه. الان شما مي‌بيني كتاب «فريدون سه پسر داشت» مجوز نمي‌گيره، بعد از اون «تماماً مخصوص» مجوز نمی‌گيره، بعد از اون «ذوب شدن» رو هم كه چاپ كرده مالِ عهد بوقه و از بازارم بعد از یك چاپ جمعش می‌کنن. يا درمورد رضا قاسمي «وردي‌كه‌بره‌ها‌مي‌خوانند» و «چاه بابل» مجوز نمي‌گيره. كتاب «همنوايي شبانه...» و «چاه بابل» هم فضاهاش توي پاريسه. يا آقاي مندني‌پور بايد كتابش رو به آلماني و انگليسي ترجمه كنه يا آقاي چهلتن بايد كارش رو به زبان آلماني منتشر كنه.
خُب این موضوع داره نشون مي‌ده كه نويسنده‌هاي ما دنبال يك مخاطب ديگه هستن. نمي‌خوام بگم اين افراد به «خالد‌حسيني» فكر مي‌كنند، چون «بادبادك باز» شايد كتاب ضعيفي باشه. ولي نويسنده‌هاي ما حق دارند. وقتي كه كتابشون اينجا كامل خونده نمي‌شه، يا قدر اون‌ها رو نمي‌دونند و از مردم هيچ انرژي نمي‌گيرند... شما وقتي اون اتوبوس ارمنستان رو مي‌بيني، يا وقايعي كه توي قتل‌هاي زنجيره‌اي رخ داد، خيلي از اين‌ها احساس خطر مي‌كردند و تحت فشار بودن.

- آره یه کسی مثل عباس معروفي به همين خاطر از ایران رفت ولی خیلی‌ها هم بودن که هنوز به اون مرحله نرسیده بودن.
بعضي از اين نويسنده‌ها خود خواسته رفتن. اين خيلي فرق مي‌كنه. اون طرف،ما، هم ادبيات تبعيد داريم و هم ادبيات مهاجرت. مهاجرت مربوط به شخصيه كه مي‌تونه بياد و بره و اون ارتباطش حفظ بشه

- مثل خودت.
آره. آقاي «مجيد دانشگر» كه توي آمريكا زندگي مي‌كنه همچين نظريه‌اي داشت. كسي كه ديگه نتونه برگرده، طورِ ديگه‌اي فكر مي‌كنه و ما بايد فرقي بين اين دو گروه قائل بشيم.

- چیزی که مسلمه، اين افراد نوشته‌هاشون كاملاً متفاوت و تندتر می‌شه.
ناخودآگاه تندتر مي‌شن. كارهاشون رو نمي‌تونن منتشر كنن و اين باعث سرخوردگي مي‌شه و اين قضيه مدام شديدتر مي‌شه و راه برگشتي براشون نمي‌مونه. من وقتي كه وبلاگ بعضي از اين افراد رو مي‌خونم، مي‌بينم كه اين‌ها واقعاً توي يك فضاي ديگه هستن.

- یعنی تو فکر نمی‌کنی این بلا یك روز قراره سر خودتم بیاد؟ چون اين مسئله واقعاً به نظر من «بلا» ئه!
نه، چون من عقايد سياسي كه دارم رو علني بيان نمي‌كنم؛ چون اين كار فايده‌اي نداره. من بهت گفتم كه مشكل اصلي چيه. من چرا بايد بيام و به فلان مقام گير بدم، اون وقت مي‌تونن كتاب من رو منتشر نكنن. واقعيتش رو اگه بخوام بگم: من انتقادي نمي‌كنم.

- يعني به خاطر منتشر نشدن كتابت انتقاد نمي‌كني، يا به نظرت انتقاد كردن فايده‌اي نداره و جواب نمي‌ده؟
خوب دوست دارم كتابم منتشر بشه ولي اگر هم منتشر نشد مي‌گم كه شرايط همينه و كاري نمي‌شه كرد. شرايط بدتر از اين هم بوده و هميشه هم بوده توي اين 31 سال. كتاب خيلي‌ها منتشر نشده. خون من كه از خون اون افراد رنگين‌تر نيست. من تلاشم رو مي‌كنم ولي منظور من اين هست كه از نديده شدن و ديده نشدن نمي‌رنجم. اين كه برم و اونجا بنويسم و مردم دوست نداشته باشن و مي‌گم كه من از اون فضا دور افتادم. گفتم كه مهم‌ترين چيز برام زندگي شخصی خودمه.

- مي‌دوني من الان چي تو ذهنمه؟ حرف‌هايي كه الان مي‌زني و مي‌گي كه دل‌تنگ نمي‌شي! ياد حرف‌هاي «نيما» افتادم و اون خاطرات بچگيت و اين كه تو كتاب «آويشن...» رو با «نيما» تموم كردي.
نيما توي اون داستان‌ها از همه بیشتر به من نزديكه. خوب مشخصه، من نگاهم نوستالژيكه، نمي‌تونم ازش فرار كنم؛ مدام به خودم گفتم ولش كن و گذشته رو بذار كنار ولي اصلاً نمي‌تونم، به همين خاطر سعي كردم كه يه كمي تلطيفش كنم.

- به همين خاطره كه «نيما» اسم بچه‌اش رو مي‌گذاره «آويشن».
آره

- انگار يه ياد كوچيكي از اون موقع نگه مي‌داره ولي، همه چيز رو مي‌گذاره كنار.
آره. اميدوارم البته توي داستان خيلي «رو» نباشه.

- در هر صورت همون‌طور که یه ایرانی تو جامعه خارج از ایران لهجه خاص خودش رو داره، ادبیات مهاجرت ما هم واسه مردم داخل ایران لهجه خاص خودش رو داره. یا همراه با دیدگاه تند سیاسیه که غیر قابل چاپ و ارائه به مخاطبه یا نگاه‌های تند و تابوشکن داره یا اين که فضا اصلاً ایران نیست. در هر صورت تو فضای امروز ایران نمی گذره.
ما وقتي كه به تاريخ ادبيات مهاجرت نگاه مي‌كنيم «جمال‌زاده» رو مي‌بينيم و از اون معروف‌تر «هدايت» رو كه به نظر من جزء موفق‌ترين‌هاست

- اگه دقت كني «بوف كور» يك كتاب کاملاً ايرانيه يا «سه قطره خون» يك مجموعه داستان كاملاً ايرانيه. من فکر می‌کنم هدایت در کل، توي ادبیات ما یك استثنا بوده، نه فقط توي این زمینه. جدای اینها توي تمام آثار جمالزاده و مخصوصاً هدایت، ما به هیچ‌وجه فضای غیر بومی نمی‌بینیم. همه چیز در مورد باورهاي ايراني و جامعه ایرانیه.
من اگر اونجا برم، چند تا طرح رمان و داستان دارم كه كاملاً مربوط به ايرانه و مطمئنم تا وقتي كه اون‌ها رو بنويسم، فضاي كارهام تغيير نخواهد كرد. توي ادبيات مهاجرت به نظر من بايد از فضاي ايراني‌هاي مهاجر بنويسي. كساني كه مهاجرت كردن و این به نظرم فرقی با این نداره که درباره جامعه داخل ایران بنویسی.

- آخه ما واقعاً تجربه موفق خیلی خیلی کم داشتیم.
چرا. شهرام رحيميان كه كتاب «دكتر نون...» رو منتشر كرده. اون آدم به نظر من...

- اون كتاب کاملاً زمینه تاريخي داره و با وجود این‌که به نظرم یکی از شاهکارهای دهه هشتاد ما هستش ولی دغدغه جامعه امروز ما رو نداره!
ولي خوب فضاي اون كتاب توي ايران مي گذره. يعني به نظر من، هستن آدم‌هايي كه بتونن توي این قضیه موفق باشن.

- من يك مثال مي‌خوام بزنم، كه خيلي ربطي شاید به ادبیات نداشته باشه. حوزه‌ي موسيقي و ادبيات خيلي متفاوته. در زمينه موسيقي، بين افرادي كه مهاجرت كردن، اون‌هايي موفق‌ترند كه هنوز فضاهاي ايراني رو توي كارشون حفظ كردن. به طور مثال، گروه «كيوسك» جوري كار مي‌كنن كه آدم احساس مي‌كنه هنوز اينجا هستند. حالا در زمينه ادبيات به نظر من اگه قراره ادبيات مهاجرت باشه مثل «همنوايي...»، اون حس شديداً ايراني کتابه كه كار رو براي ما جذاب مي‌كنه، به جز فضاهاش كه داره اونجا مي‌گذره، خوب كي قراره بخونه اين رو؟ فقط خواننده‌هايي كه اونجا هستند؟
يه طرز تفكر غالب وجود داره، مثلاً همين كيوسكي كه گفتي، همه مي‌گن رفتي، دیگه تموم شدی. متوجه‌اي؟ به نظر من اين يه قانون نيست و شايد بشه باهاش مبارزه كرد. همين گروه كيوسك، خود من جزء كساني بودم كه وقتي اين‌ها رفتن گفتم ديگه تموم شدن ولي به نظر من كارهاي جديدي كه دادن دور از فضاي اجتماعي ايران نيست و به نظر من اين مهم‌ترين دليلش وجود اینترنت و دنیای مجازیه.

- آخه ادبيات به تنهایی نمی‌تونه توي فضاي مجازي زنده باشه. تو مي‌توني آهنگت رو بذاري رو يه سايت تا همه دانلود كنند. ولی کتاب نمی‌تونه به همین راحتی رو نِت قرار بگیره و مخاطب هم داشته باشه.
به نظر من كتاب كه مي تونه خیلی راحت برسه. اما منظور من بيشتر ایده و اطلاعات گرفتن از وبلاگ‌هاو سایت‌های ایرانی بود. من یه داستانی مي‌خواستم بنويسم در مورد «دركه». خوب من «دركه» رفته بودم ولي اسم‌ها رو كاملاً بلد نبودم. خیلی راحت چند بار سرچ کردم و اسم تمام کوچه‌ها و کافه‌ها را پیدا کردم. الان اين جستجو کردن انقدر به من اطلاعات مي‌ده كه به نظر من اگر اون سمت دنيا هم كه باشم تفاوتي نمي‌كنه.

- نظرت درباره مخاطب‌های ایرانی اون‌ور آب چیه؟ روی اون‌ها هم حسابی باز کردی؟
اون‌ها هم كم نيستند. الان شش ميليون ايراني داره خارج از كشور زندگي مي‌كنه. اكثر اون‌ها، هم آدم‌هاي تحصيل‌كرده‌اي هستند و  هم کتاب‌خون.

- آخه مشکلات خیلی زیاده. اول از همه اون كتاب كجا مي‌تونه چاپ بشه؟ بعد چه جوری پخش بشه؟ از همه مهم‌تر این شش میلیونی که می‌گی تو کل دنیا پخش شدن و هیچ تمرکزی وجود نداره.
حرفت رو قبول دارم

- در مورد ترجمه‌ي کارهات چی؟ تا حالا بهش فکر کردی؟ اینکه فارسی بنویسی و بعد مثلاً به انگلیسی ترجمه‌اش کنی. مثلِ کاری که توي این چند ساله شاهدش بودیم. یااینکه کلاً انگلیسی بنویسی؟
من به این مسئله خيلي فكر كردم، توي وبلاگم هم در موردش نوشتم. خيلي طول مي‌كشه تاآدم بره اونجا و بتونه انگليسي بنويسه، تو بايد بري همه‌ي آثار رو بخوني به زبان انگليسي، هرچيزي كه اين جا فارسيش رو خوندي... اين كار غير ممكنه ولي اين كه کارِ تو ترجمه بشه خیلی گزینه خوبیه. به نظر من نويسنده‌هايي كه مي‌رن بايد مخاطبشون رو بين مردم كشورهاي ديگه جستجو كنن. وقتي كه تو مي شنوي كه 19 درصد مردم آلمان كتابخوان ادبيات حرفه‌اي، ادبيات سخت هستن، رغبت مي‌كني كه بري اونجا و كتاب منتشر كني، اونجا نويسنده معروفي بشي بهتره تا اين كه اين‌جا در بهترین حالت، صد هزار نفر خواننده کتابت باشن که وقتي به جمعيت ايران تقسيم كني ميشه چهارده صدم درصد(14/0%) کل کشور. اين رقم كي رو وسوسه مي‌كنه كه توي ايران نويسنده معروفي بشه؟

- این یك انتخاب وسوسه بزرگ براي هر آدمیه که از ایران بره. توي همین یک دهه هم خیلی‌ از نویسنده‌های ما از ایران رفتند و من مطمئنم هر کسی که می‌ره فضای اینجا خالی‌تر می‌شه و خیلی خیلی بدتر از قبل.
من دلم براي مخاطب‌ها تنگ مي‌شه و براشون ناراحتم. دلم مي‌خواست كه... اگه كانادا رفتن به نظر خواننده‌ها موفقيته، دلم مي‌خواست كه همه‌شون رو با خودم ببرم. هنوزم خودم مطمئن نیستم که موفقيتيه يا نه. براي من زمان، نشون خواهد داد كه هست يا نه. اما وقتي كسي مي‌ره، كساني كه باقي مي‌مونند ضربه بيشتري مي‌خورند. دوستان من كه مي‌رفتند پر از شور رفتن بودند، چون يك تغيير بزرگ توي زندگي‌شون اتفاق مي‌افتاد ولي من كه مي‌مونم و هيچ تغييري نمي‌كنم و فقط مي‌بينم كه يك نفر ديگه رو از دست دادم ضربه بزرگتري مي‌خورم.

- من فكر مي‌كنم آستانه تحمل خيلي نسبت به قبل پائين‌تر اومده، يعني نویسنده‌های ما قبلاً خيلي بيشتر مي‌تونستند اينجا بمونند، كار كنند و شناخته بشن و وقتی که دیگه یك آدمِ شناخته شده و کاملاً حرفه‌ای می‌شدن، تصمیم به خروج می‌گرفتن، اما الان این آستانه تحمل خیلی خیلی پایین اومده.
به نظر من، «رفتن» توي كشور ما، يا توي كشورهاي جهان سوم، يك وسوسه است. ما تصاوير رو مي‌بينيم، فيلم‌ها رو مي‌بينيم، من چرا نبايد اونجا زندگي كنم! چرا بچه‌ي من نبايد اونجوري بزرگ بشه. به نظر من، «رفتن» جسارت مي‌خواد، تو از زماني كه يك فرم ساده پر كني، تا زماني كه پاي پله‌هاي هواپيما بايستي يك فاصله‌ي طولاني وجود داره، خوب من الان اونجا ايستادم و يك هفته ديگه دارم مي‌رم. واقعاً سخته، جسارت مي‌خواد ولي اگر تو اون رو رها كني، تمام عمر به خودت مي‌گي كه من اين فرصت رو داشتم كه برم و زندگي بهتري داشته باشم ولي اين كار رو نكردم. حداقل اگر آدم مي‌ره و ناموفقه، بره و تجربه كنه، شايد در اون صورت داستان بهتري هم نوشته بشه.

- اون ور هم مي خواي همين شغل دندون پزشکی رو ادامه بدي؟
اگر بتونم. چون اون ها در مشاغلي كه با جون مردم سر و كار داره خيلي سختگيري نشون مي‌دن. توي حرفه‌ي پزشكي. امتحانات خيلي زيادي دارن. من به امتحان امسال نرسيدم كه فوريه برگزار مي‌شه. يكسال بايد اونجا كارهاي ديگه‌اي بكنم ، تا سال ديگه به امتحانات برسم. دو- سه سالي طول مي‌كشه. اين مهاجرت منو 5 سال از زندگي كه در اينجا داشتم عقب مي‌اندازه.

- تو - همون طور كه هم از صحبت‌هات پيداست و هم از نوشته‌هات- از زندگي و خاطرات شخصيت خيلي الهام مي‌گيري. چرا حرفه‌ي پزشكي، هيچ تاثيري توي داستانات نداشته؟
نمي‌دونم. خانم من دندون پزشكه، يكي از سرگرمي‌هاي ما وقتي كه از مهموني بر مي‌گرديم اينه كه درمورد دندون‌هاي افراد صحبت كنيم. يا وقتي كه تلويزيون نگاه مي‌كنيم، مثلاً مي‌گيم كه ببين دوئه بالاش ترميم خوبي نداره، يا شش بالاش رو كشيده. يكي از دوستانم به من مي گفت كه تو چرا اين موضوع رو سوژه نمي‌كني براي داستانات. من كار بعدي كه مي‌خوام بكنم وقتي كه اين پروسه‌ها رو پشت سر گذاشتم؛ حتماً مي‌خوام در مورد اون دوره هفت ساله‌اي كه جنوب‌شهر تهران كار مي‌كردم بنويسم. اين اواخر نشستم و در مورد تمام بيماراني كه داشتم و برام جالب بودن، نوشتم. حدود صد نفر. خيلي مسائل جالبي بود

- توي كدوم محله بودي؟
سمت محله پامنار. هفت سال تمام.

- از كِي تا كِي اونجا بودي؟
من از عيد ديگه نبودم... براي همين تجربه‌هايي كه دارم، مي‌تونم بگم كه جامعه رو خيلي سخت مي‌شه تغيير داد. شما توي جاده‌ي ساوه حركت كن، از ابتداش برو به اسلام شهر، هيچ لذتي از مناظر اون‌جا نخواهي برد، از تعميرگاه‌ها، ساختمون‌ها... تو با خودت مي‌گي كه اين كِي درست مي‌شه؟ 10 سالِ ديگه؟ 20 سال ديگه؟ 30 سال ديگه؟ 50 سال ديگه؟ ... باور كن تا 100 سال ديگه هيچ اتفاقي اينجا نمي‌افته. من وقتي كه هر روز از خونه‌ام بيرون ميام وقتي كه هيچ زيبايي نمي‌بينم افسرده مي‌شم، يعني همه‌ي ما همين طور هستيم. تو شهر رو نگاه مي‌كني لذت نمي‌بري. تو برو يك شهر اروپايي – چون مي‌گن كه وقتي يك شهر اروپا رو ببيني انگار كه همه شهرهاش رو ديدي-  مثلاً پراگ. صبح وقتي كه از در خونه‌ات مياي بيرون، سوار تراموا مي‌شي تا بري سرِ كارت. از شهر لذت می‌بری. پراگ چهار هزار نقطه داره كه يونسكو ثبت فرهنگيش كرده. در صورتی که ما تو ايران فقط 5-6 تا داریم. شما وقتي كه از چارلز بريش رو رد مي‌شی، تموم اون مجسمه‌ها ثبت فرهنگي شده. وقتي كه مي‌ري قصر كافكا رو مي‌بيني، همين چيزها آدم رو هوايي ميكنه ديگه.

- من با بچه‌ها كه صحبت مي‌كنم، بحث‌ها رو خيلي داخلي‌تر مي‌دونن، اما تو کلاً ناامیدتر از اون‌هايي و فقط به رفتن فکر می‌کنی نه چیز دیگه.
اینم هم هست که با وجود همه‌ي حرف هايي كه زدم، آدم نبايد خسته بشه از نوشتن. من كار نوشتن رو حتماً ادامه خواهم داد. من توي وبلاگم مدام مي‌نويسم. به خودم قول دادم كه اين كار فرهنگي رو به طور مستمر پيگير بشم. يعني هيچ وقت رهاش نكنم. ولي وقتي كه من اونجا زندگي كنم حتماً يك انقطاعي پيش خواهد اومد، ما تجربيات مشابه نخواهيم داشت و من از نسخه نوشتن براي مردم داخل متنفرم. اصلاً اين كار رو يك خيانت محض مي‌دونم. اين كه من از دور بنشينم و بگم كه شما بايد اين كار رو بكنيد. كسي كه اينجا داره درد رو تحمل مي‌كنه، خودش بايد راه حل رو پيدا بكنه. مني كه دارم فرار مي‌كنم اين صلاحيت رو ندارم. من فقط مي‌تونم از اون چيزي كه بر من گذشته و چيزي كه باعث شده من برم و اتفاقي كه اونجا بر سر يك ايراني مهاجر خواهد اومد بنویسم.

- ببين حامد، الان باز هم مشكل همون ميشه، اون ادبيات چه جوري مي‌خواد مخاطب پيدا كنه؟ كي اون رو مي‌خونه؟ الان بحث مخاطب عامه. به عنوان نويسنده‌اي كه مهاجرت كرده چطور مي‌توني مخاطبت رو پيدا كني؟ همین‌هایی كه گفتي به عنوان مريض توي دندون‌پزشكي پيش تو ميان، به نظر تو داستان‌هاي ما، "ادبياتِ ما" واسه اينا جاذبه‌اي داره كه اگر يه روز اتفاقي يك كتابي رو بردي تا بهشون هديه بدي، بخونن و خوششون بياد؟
من شايد دوستان نزديكي دارم كه كتابم رو بهشون هديه دادم و هنوز نخوندن. البته من دوستاني داشتم كه خيلي فيلم‌بين و كتاب‌خون بودن. چند هفته قبل رفتم دانشگاه تهران به دعوت جامعه فرهنگيشون كه خيلي فعالن و همین چند وقت پیش سالگرد گلشيري رو گرفته بودن. با آقاي رفوعي بوديم. اون به عنوان منتقدِ كتاب من اومده بود. در مجموع 30 نفر اومده بودن! نمي‌خوام بگم كتاب من كتاب مطرحي بوده. ولي كتابيه که جایزه برده و واقعاً انتظار نمی‌ره که تو دانشکده ادبیات دانشگاه تهران فقط 30 نفر واسه جلسه نقدش بیان.

- چه كتاب‌هايي مي‌خواي با خودت ببري؟
هيچ كدوم از كتاب‌هام رو نمي‌تونم ببرم، چون اين قدر جا ندارم! 18 تا كارتن شدن. فقط کتاب «پوريا عالمي» که چند روز پيش بهم داد رو حتماً مي خونم. از متون کلاسیک‌مون هم شاهنامه رو فقط با خودم برداشتم، بعد از يكي دو سال كه برگشتم، همه‌ي كتابام رو با خودم مي‌برم. تندیس جایزه گلشیری هم نزدیک به یک کیلو می‌شه و با وجود اینکه خیلی برام ارزش داره ولی نمی‌تونم ببرمش. فعلاً تقديرنامه‌اش رو با خودم بردم. در کل من نود درصد فیلم‌هام رو فروختم چون جایی واسه نگه داریشون نداشتم اما همه کتاب‌ها رو نگه داشتم تا کم کم و به مرور ببرمشون. كتاب‌هاي خودم رو هم بردم يه چندتايي. نمي‌دونم بشه اونجا فعاليتي كرد يا نه، ولي دوست دارم. چون اونجا شاخه‌هاي دانشگاهي‌اي هست كه روي ادبيات ايران كار مي‌كنند. توي كانادا كه مطمئنم هست.

- كدوم شهر مي ري؟
تورنتو. خودِ تورنتو مركز مطالعات فرهنگي در مورد ادبيات ايران داره. يكي دو تا از اساتيد هم هستند كه از طريق اي‌ميل با هم در ارتباط بوديم. بهم گفته بودند بايد بياي اينجا تا باهم صحبت كنيم. البته اميدي ندارم، چون من نويسنده‌ي شناخته شده‌اي مثل مندني‌پور يا چهلتن نيستم، ولي خوب بايد برم، اين كار هم جزء برنامه‌هام هست. اگر كه توي اون فضا قرار بگيرم ممكنه برنامه‌ام تغيير كنه، فعلاً برنامه‌ام اين هست كه برم دنبال شغل خودم. اون يك فعاليت جانبيه.

- چاپ دوم چه زماني خورده؟
آبان ماه امسال.

- به يك جووني كه بخواد بره و مجموعه داستانش رو چاپ كنه چه توصيه اي داري؟ به نظرت كجا ببره بهتره؟
اول چشمه. دو- سه تا ناشر خوب. اول چشمه، بعد ققنوس و ثالث. به نظر من...

- افراز؟
افراز هم خوبه. من آشنايي ندارم باهاشون. ولي كارهاي بدي منتشر نكرده. اين رو من از وبلاگ «علي چنگيزي» دارم وام مي‌گيرم و بهت مي‌گم؛ اگه کتابت توي یك نشری رد بشه بايد سعي كني و يك كار ديگه‌اي ارائه بدي. چون شروع و كارِ‌ اول خيلي مهمه چون اگر ديده نشه باعث سرخوردگيت مي‌شه. هم اين كه روند داستان‌نويسي تو رو تغيير مي‌ده. به نظرم كار بايد اين قدر قوي باشه كه توي يكي از اين نشرها چاپ بشه كه بتونه ديده بشه.

- يعني نظرت اين نيست كه كار اول رو به صورت دست گرمي بده...
نه اصلاً. آدم بايد با قدرت ظاهر بشه.

- توصيه مي‌كني كه كسي كارگاه بره؟
من اصلاً به كارگاه معتقد نيستم.

- يعني كلاس اصلاً روي تو تاثير نداشت؟
اون كارگاه نبود. كلاس رو قبول دارم ولي بايد يك روند رو چهار پنج ساله و خيلي سريع طي كني. با يك تك جمله‌اي كه استادت مي‌تونه بگه. با يك نظر كوچيكي كه در مورد ديالوگ‌نويسي بهت می‌گه ولي اين كه داستان در روند كارگاه و با عقل جمعي شكل بگيره رو من دوست ندارم.

- يعني به نظرت روندي اتفاق مي‌افته كه توش خلاقيت وجود نداره؟
داستان مالِ فرده. مثلاً وقتي من ببينم يك فيلم دوتا كارگردان داره برام عجيبه.

- يعني رمان‌هايي كه توي كارگاه نوشته مي شن و خیلی مواقع پرفروش هم هستن به نظرت چه مشكلي دارن؟ خلاقيت ندارن؟
از اين كتاب‌هايي كه منتشر شده من فقط «يوسف آباد...» رو خوندم و به نظر من خيلي معموليه.

- يعني معمولي بودنش به خاطرِ اين قضيه است؟
نمي‌دونم. من يك مصاحبه‌اي از «سينا» (داد‌خواه) خوندم. توي اون در مورد يك شخصيت از «سينا» سوال كردن و اون گفت كه اين يك نظر جمعي بود كه شكل گرفتن اين شخصيت، اين عاقبت رو پيدا بكنه. ممكنه يك نويسنده اين رو بپسنده ولي من نمي‌پسندم. من مي‌گم تو خودت بايد بدوني، چون توي فرايند نوشتن خيلي اتفاق‌ها مي‌افته. تو ممكنه موقع نوشتن ببيني كه منحرف شدي و به يك جايي رسيدي كه خيلي جذاب‌تره. وقتي تو درگیر نوشتن هستي، به نظرم توي يك دنياي ديگه هستی. منظورم الهام گرفتن نيست، من به اين چيزها اعتقاد ندارم. منظورم اينه كه تو داري مي‌نويسي كه يك داستان فرعي پيش مي‌آد و تو رو جلو مي‌بره. اين كه بقيه بيان و بگن كه تو اين داستان فرعي رو كنار بگذار و همون رو ادامه بده تا به جايي برسيم... نمي‌دونم... ولي توي فروش، كتاب «سينا» خيلي خوب جواب داد، جذاب بود براي نسل جوان. شايد چون من و سينا 8 سال اختلاف سني داريم من اون كتاب رو دوست ندارم، ممكنه به اين دليل باشه ولي مخاطب با اون کتاب ارتباط برقرار کرد و دوستش داشت.

- نظرت در مورد مافياي ادبي چيه؟
در مورد مافياي اقتصادي باهم صحبت كنيم برام جذاب تره. به نظر من واقعاً وجود نداره. يعني همه باهم دوستن، جايي هم مصاحبه كردم و گفتم كه به نظر من باندبازي نيست، رفيق بازيه! رفيق بازيه.

- تو تا حالا خودت داور بودی؟
من توي همین دوره آخر گلشیری جزء ارزیاب‌ها بودم.

- پس باید بدونی روند کار دقیقاً به چه شکلی بوده؟
تا اون جایی که من اطلاع دارم اینها لیست کتاب‌ها رو واسه پنجاه نفر می‌فرستن که این پنجاه نفر جدای از داورای اصلی‌اند. از این تعداد بیست و سه نفر قبول کردن و به عنوان ارزیاب کتاب‌ها رو بررسی کردند. برای منم یه ایمیل اومد و من همون لحظه کتاب‌هایی که خونده بودم و دوسشون داشتم رو نوشتم و برای بنیاد فرستادم. خیلی از کتاب‌هایی که الان کاندید شدند رو من حتا نخونده بودم و به یه سری کتاب دیگه رای دادم. من فکر می‌کنم در نهایت نظر اصلی رو داورها بودند که دادند.

- تو كدوم كتاب ها رو انتخاب كردي؟
کتاب «روز هزار ساعت دارد» و «بهار63« یادمه که جزء انتخاب‌های اصلیم بود، اما در مجموع دوازده تا کتاب رو خونده بودم که از صفر تا نه بهشون امتیاز دادم. در مجموع همه این نظرات جمع شد و بنیاد نتیجه رو اعلام کرد و واقعاً نباید به نتایج معترض بود. من فکر می‌کنم بیشتر به اخلاقیات آدم برمی‌گرده.

- حالا تو، توي نظراتت رفیق‌بازی کردی یا نه؟
مطلقاً نه.

- بقیه چی؟
بقیه فکر نمی‌کنم این کار رو کرده باشن. من کتابایی که تا به حال تعریف کردم مثلاً کتاب «علی چنگیزی» بود که واقعاً جدای از رفاقتی که با هم داریم من اون کتاب رو دوست دارم و حاضرم ازش دفاع کنم. یا برای مثال کتاب «شاخ» که من بیشترین امتیاز رو بهش دادم با اینکه من اصلاً «پیمان هوشمندزاده» رو نديدم. من فکر می‌کنم واقعاً اون کسی که حقشه باید ببره و «شاخ» واقعاً لیاقتش رو داره. البته «مونالیزای...» «شاهرخ» (گيوا) هم خیلی کتاب خوبی بود ولی «شاخ» بهترین کتاب سال گذشته بود به عقیده من. کتاب «مهدی ربی» هم خیلی خوب بود.

- اون که داستان کوتاهه و تو جایزه امسال جا نمی‌گیره.
درسته. منظور کتابای سال 88 که به نظر «مهدی ربی» چون نویسنده غریزی هستش و روی پای خودش وایستاده و کار کرده من داستان‌هاش رو دوست دارم. کتاب اولشم کتاب خوبی بود. حالا من دارم در این موردها صحبت می‌کنم باید این رو هم بگم که من اصلاً اهل این جمع‌ها و محافل نیستم. من کلاً دوبار نشر چشمه رفتم که یك بار براي قرارداد بود و یه بار براي گرفتن اصلاحیه. شاید فقط یك بار «مهدی یزدانی خرم» رو دیده باشم یا مثلاً این جمع‌هایی که با بچه‌ها داریم شاید در مجموع سه بار دور هم جمع شده باشیم. با هم دوست هستیم ولی نظراتمون رو کاملاً صریح درباره آثار هم می‌گیم و هیچ تعاریفی با هم نداریم و خیلی مواقع پیش میاد که با هم اختلاف نظر هم داریم.

- خب خیلی ممنون که وقتت رو به ما دادی. اگر در آخر صحبتی داری گوش می‌کنیم.
نه صحبتی نمونده و همه چی گفته شد.

- امیدوارم که سفر خوبی داشته باشی و هر کجا هستی موفق باشی.

با تشکر
آرش معدنی‌پور، سینا حشمدار
عکاس: امیر معدنی‌پور
با تشکر از مینا حسین‌نژاد

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی