پرینت

گپی با داوود غفارزادگان (سینا حشمدار)

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in گفت‌وگو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

دو روی یک سکه

مصاحبه با داوود غفارزادگان
سینا حشمدار

 

داوود غفارزادگان آنقدر نویسنده شناخته شده‌ای هست که نیازی به معرفی نداشته باشد. او آخرین کتاب خود را به تازگی با نشر چشمه منتشر کرده است. با او به گفت‌وگویی دوستانه نشستم. (با توافق طرفین مصاحبه بعد از بازنگری، بیشتر شبیه به گفت‌وگویی کتبی شد تا شفاهی!)

جناب غفارزادگان خیلی ممنونم که دعوت من را قبول کردید و وقت‌تان را در اختیار ما گذاشتید. به عنوان سوال اول، از چه سنی به طور جدی پیگیر ادبیات شدید و چطور شد که اولین داستان‌تان را چاپ کردید؟
یک بارهم گفته‌ام. زمان ما هرکی پدرش می‌مرد می‌رفت معلمی بعد هم به فکر می‌افتاد بشود صمد بهرنگی تا هم حکومت ساقط کند و هم از بچه روستایی‌ها روشنفکر بسازد. درست مثل قطار در فیلم‌های هندی کلیشه رایج زمان ما بود. نتیجه این فکر باز تولید نیمه قصه‌نویس - نیمه معلم‌هایی بود که نه از نویسندگی سر در می‌آوردند نه از معلمی و تنها بضاعت ادبی وفرهنگی‌شان صداقتی بود که از قضا راه جهنم هم با آن سنگفرش شده است. برای من هم تقریبن همین‌طور بود. از اواخر دوره ابتدایی دفتری داشتم که مدام- مثلن - توش داستان می‌نوشتم تا بعد از انقلاب اولین داستانم تو مطبوعات چاپ شد و شد آن کاری که نباید می‌شد.


- در چه روزنامه‌ای؟
یادم نیست.آن دوره آن قدر روزنامه ومجله چاپ می‌شد که خاطرم نمانده. فقط یادم است داستانی بود با عنوان "کولاک" که با اسم مستعار چاپش کردم. به گمانم سال 58 یا 59


- و بعد از آن؟
تا سال شصت و هفت که معلم بودم در روستاهای اردبیل. سال شصت و هشت به تهران منتقل شدم و اولین کتابم را چاپ کردم. البته باز تا همان زمان داستان برای مجلات و روزنامه‌های مختلف می‌فرستادم . تعصب خاصی هم نداشتم به کجا.


- توی آن دوره تقسیم‌بندی از طرف نویسنده‌ها و اهالی ادبی وجود داشت که عده‌ای را به دولتی یا متعهد و عده‌ای را به روشنفکر یا مستقل بودن منسوب می‌کردند. شما با همچین تقسیم‌بندی موافق‌اید؟
بله .در جایی مثل ایران همیشه بوده وخواهد بود اما من بخشی از این تقسیم‌بندی‌ها را ذهنی وساختگی می‌دانم که عده‌ای ازش نان می‌خورند وعده‌ای از سر جهالت بهش دامن می‌زنند. تا مملکت با پول نفت اداره می‌شود، هم نویسنده‌های دولتی خواهند بود و هم نویسنده‌های مستقل به معنی رایج که من ازش برداشت می‌کنم. در همچین جایی نویسنده‌ی آزاده و آزاداندیش حکم کیمیا را خواهد داشت.


به نظرتان وقتی حوزه تماماً با پول دولت اداره می‌شده، نویسنده‌ای که توی آن دوره با حوزه همکاری می‌کرده را نباید نویسنده دولتی نامید؟
این جا همه چیز با پول نفت اداره می‌شود. و هر صنف و گروهی به شکلی آویزان از پول نفت توی دست دولت است. حالا یک جاهایی خیلی آشکار مثل حوزه هنری و جاهای دیگر با اعمال سلیقه در عرضه و تقاضا و شکل‌های دیگر سیاست‌گذاری. این بحث به گمانم آن قدر هم ساده نیست. کمی تخصصی‌ست و از دایره اطلاعات من بیرون .


با این شدت هم فکر نمی‌کنم بشود گفت. الان انتشاراتی‌های مستقل ما خیلی سال است که حتا یارانه برای کاغذ هم نمی‌گیرند.
این اتفاق میمونی است که ناشرها روی پای خود بایستند تا وقتی اثر هنری تبدیل به کالا می‌شود تکلیفش در بازار آزاد توسط خواننده‌ها مشخص گردد نه با رانت و خریدها و حمایت‌های آن چنانی. ظاهرن مشکل شما هم همین جاست که موردی از حوزه هنری اسم می‌برید. حرف شما درست. اما من مشکل‌ام با آن ذهنیت ساده‌نگری‌ست که با یک تقسیم‌بندی صوری همه چیز را سیاه و سفید می‌کند.
توی همان سال‌های آغازی دهه هفتاد هم شما خودتان را جزئی از حوزه هنری نمی‌دانستید یا این نظر فعلی شماست؟
آدم باید شعورش خیلی بالا باشد که زیر تاثیر سلطه و سیطره زمان نباشد! من زیاد به این مسایل اعتقاد نداشتم و مرزبندی‌ها را زیاد رعایت نمی‌کردم در عین حال مثل هر کس دیگری اعتقادهای خاص خودم را داشتم که جز حریم خصوصی‌ام می‌دانستم و به کسی اجازه اعمال نظر درش نمی‌دادم. به خاطر چاپ داستان و کتاب خودم را تحقیر نکردم هیچ وقت. تک رو و لجوج بودم و هنوز به همان سیاقم.


- ترجمه کتاب فال‌خون با حمایت مستقیم سوره مهر انجام شد یا خودتان اقدام به این کار کردید؟
نه، من از این موضوع خبر نداشتم. ظاهرن یک مترجم ایرانی پیشنهاد ترجمه کتاب را به آقای قانون‌پرور داده بود و ایشان داستان را خوانده و برای ترجمه پسندیده بودند. بعد تلفنی ماجرا را به من گفتند و من البته از این که بناست چنین کاری صورت گیرد خوشحال شدم. هرچند در رونمایی کتاب نتوانستم حاضربشوم.


- علت نرفتن‌تان چی بود؟
ببینید به نظر من ترجمه یک کتاب اتفاق خیلی خوبی‌ست؛ هم برای نویسنده هم برای ادبیات. اما من فضای به وجود آمده را دوست نداشتم. این اتفاقی که شما دارید می‌گویید در خیلی از کشورها عادی‌ست. در همین ترکیه بیش‌تر ترجمه‌ها نخست با حمایت دولت صورت گرفته تا کم‌کم ادبیات‌شان در کشورهای دیگر جا افتاده و به لحاظ اقتصادی برای ناشرها خارجی از حالت ریسک در سرمایه‌گذاری درآمده. ترجمه کتاب از یک نویسنده‌ی ناشناخته چیزی نیست که یک ناشر خصوصی را قلقلک بدهد. هزینه‌بر ا‌ست و احتمال برگشت سرمایه در آن صفر است. برای همین خیلی از کتاب هاا ز دیگر نویسنده‌‌های ما هم که در بعضی کشورها ترجمه شده به شکلی حالت حمایتی از همان جاها داشته‌اند. فال خون در بخش شرق‌شناسی دانشگاه تگزاس چاپ شده. توی کارهای ما کسی دنبال ادبیات نیست و دنبال چیزهای دیگر می‌گردند. فرض کنید جمهوری اسلامی می‌خواست حقانیت خودش را در جنگ تحمیلی با ارائه ترجمه آثار ادبی در جهان نشان دهد و به فرض امریکا هم بدش نمی‌آمد - بخصوص بعد اتفاقات عراق و رو در رویی با جانور سبعی مثل صدام – بابت مطالعه این آثار در دانشگاه‌هایش کمی کوتاه بیاید. حالا اتفاقی که این‌جا میان ما نویسنده‌ها افتاد این بود که کسی که کتابش ترجمه شده بود زیر سوال رفت و ناشر نیمه دولتی هم با نق و نوق‌هایی که از دو طرف سرش هوار شده بود دست به عصاتر رو به کتاب‌هایی آورد که بود و نبودشان یکسان است.


پس فرقی این وسط وجود دارد. این تقسیم‌بندی‌ها هم به خاطر همین موضوعات به وجود آمده که دولت از یک سری کتاب‌ها حمایت می‌کند، حالا به هر صورتی و یک سری کتاب‌ها و نویسندها باید امیدوارم باشند که بتوانند کتاب چاپ کنند و هیچ‌وقت حتا رنگ حمایت را نمی‌دیدند که شاید اگر می‌دیدند پس می‌زدند و زیاد هم استقبال نمی‌کردند.
بله دیدگاه دولت  این جوری است. روشنفکرها هم همین جوری‌اند. هرکسی کشک خودش را می‌سابد. اما این چه ربطی به من نویسنده دارد. مثالی بگویم. یه وقتی کتابی از نویسنده‌ای جایزه دولتی گرفت یکی برداشت نوشت فلانی چون خودی است یا بهمان –اتهام‌ها خیلی سنگین بود- بهش دستخوش دادند؛ چون کارهایش ارزش ندارد و بابت پدرسوختگی‌ش جایزه گرفته. از یک نویسنده هم به عنوان شاهد در تایید حرف‌هایش مثال آورد. آن نویسنده هم حرفش را تکذیب نکرد. چون با بورسیه یک کشور دیگر مشغول استخوان سبک کردن بود. همین آدم چند سال بعداز همان دولت کتابش جایزه گرفت و فتوا داد این جایزه از شیر مادر هم حلال‌تر است چون از بیت‌المال است و... این صحبت‌ها شامورتی بازی‌ست نه تقسیم‌بندی سیاسی و ادبی. من به این‌جور رفتارهای کودکانه می‌خندم.


- من هم منکر اشتباه بودن این تقسیم‌بندی نیستم ولی به عینه وجود دارد نه؟
بله. چه جورهم. ما الان مشغول همین تقسیم‌بندی هستیم . فقط فرق من با شما این است که من هر دوطرف را یک جور می‌بینم و فکر می‌کنم این یک جانبه‌نگری ما را از اصلاح اشتباه‌ها باز می‌دارد .چون مدام سوژه‌ای برای فرافکنی داریم برای طرح نشدن این مشکل فرهنگی که تا بن دندان‌مان نفوذ کرده.


- هم‌زمان با فال‌خون چند کتاب دیگر هم در آن دوره ترجمه شدند. انتخاب آن کتاب‌ها هم به همین صورت بودند؟
تا آن جایی که من اطلاع دارم بله. کتاب دهقان قبل از کار من بود و از ترجمه‌ی رمانش استقبال خوبی شده بود. همین که ناشری آمده کتابی از احمد دهقان داده ترجمه، خودش ته روشنفکری‌ست. مگه ما چند تا جنگی‌نویس مثل دهقان داریم. کتابی از بایرامی هم بود که قبلن درسویس جایزه گرفته بود و در اتریش و آلمان منتشر شده بود.


- پس این مسایل به نویسنده مربوط نیست؟
چرا. نویسنده موقعیتی دارد که خیلی‌ها می‌خواهند ازش سواستفاده کنند. دولت، اپوزیسیون، کشورهای متخاصم. نویسنده باید حواس‌ش باشد که به کسی سواری ندهد. این طور نیست که سواری دادن به جایی خوب باشد، به جایی دیگر بد. نویسنده برای خودش می‌نویسد اما صدای مردم زمانه‌اش است نه بندباز میان شکاف‌های سیاسی.


- به نظرم چیزی که به طور عموم تو جامعه ادبیاتی این روزها شاهدش هستیم، پاین آمدن آستانه تحمل افراد است. نویسنده‌ها و منتقدها خیلی عصبی به نظر می‌آیند و این موضوع خیلی روی جو کلی تاثیر گذاشته. دلیل این موضوع چیست؟
این موضوع بیش‌تر بحث اجتماعی است. بله! آدم از فضایی که این روزها در جامعه به وجود آمده وحشت می‌کند.


- ما این عصبانیت را در رفتار و کلام نویسنده‌های جاافتاده و با جایگاه تثبیت شده هم می‌بینیم و تنها مختص جوان‌ها نیست.
برخورد سطحی با مسایل اجتماعی و فرهنگی و سیاسی در یک جامعه سیاست زده و جوان خیلی زود نمودش را نشان می‌دهد و فرق نمی‌کند از پیر وجوان، نویسنده و غیر نویسنده روی همه تاثیر می‌گذارد. به گمانم ما در یک دوره گذر و پر شتاب قرار گرفته‌ایم که هنوز قوام و دوام لازم را نیافته و متاسفانه همراه شده با تنش و رو در رویی. از طرفی گویا دوره نویسنده‌های تاثیرگذار و کاریزما هم سر آمده و میدان افتاده دست دنباله‌روهای ادبی و عشق روشنفکری‌ها.


- پس به نظر شما در جامعه‌ی ما، بیشتر از آنی که نویسنده و روشنفکر روی جامعه تاثیر بگذارد، تحت تاثیر جامعه هست و ازش تبعیت می‌کند؟
بله .به گمانم همین‌طور است.


- علت این موضوع چی هست؟
نمی‌دانم. شاید چون در مدتی کوتاه پیران هنری خرقه تهی کردند. میانسال‌ها رفتند یا منزوی شدند... تحلیل این موضوع کار من نیست. چیزی که الان می‌بینم نویسنده‌ها بیش‌تر به بازار تصنعی که کار چاق‌کن‌های هنری راه انداخته‌اند جواب می‌دهند نه به خودشان و مردمی که میان‌شان زندگی می‌کنند. بهانه‌ها هم بیش‌تر همین تقابل‌هاست. خیلی مارکزی‌ست این مطلب. آرم ناشر تکلیف مستقل یا وابسته بودن یک نویسنده را روشن می‌کند نه نوشته و عملکرد اجتماعی و سیاسی‌اش.


- به نظرم این موضوع زیاد هم موضوع تازه‌ای نیست و در گذشته هم ما در محافل ادبی‌مان می‌دیدیم که جنبه نقد یا تحمل دیگران در جامعه ما وجود نداشته. حالا به نظرتان شرایط زیستی یک نویسنده به مراتب سخت‌تر از قبل نشده؟ همین الان تعداد نویسنده‌های هم‌نسل شما که هنوز در ایران هستند و فعالیت می‌کنند به تعداد انگشت‌های دو دست هم نمی‌رسد!
مشکلات عوض شده، به این خاطر که زمانه و شرایط عوض شده. من مشکلی که دارم این است که چرا ادبیات نمی‌تواند هیچ نقشی در جهت تلطیف فضا ایفا کند، در جهت انسانی‌تر زندگی کردن و کاستن از درد و رنج‌ها. این وضعیت آدم را خیلی اذیت می‌کند. آیا تمام تقصیرها گردن حاکمیت است یا خودمان هم درآن سهیم هستیم. ببینیدآقای حشمدار، بعد از انقلاب همه این نگاه را داشتند، چه حاکمیت که قدرت را توی دست گرفته بود و چه جریان‌های مخالف. هر دو ادبیات و هنر را وسیله می‌دانستند برای پیشبرد اهداف. همه ذهنیت انقلابی داشتند. دو روی یک سکه بودند که همدیگر را تقویت کردند و تمام درها را برای تعامل و گفت‌و‌گو بستند. من گاه فکر می‌کنم شاید تعمدی در این رفتار بود. تعمدی که ثبات و تعقل در جامعه را بر نمی‌تابید.


- من فکر می‌کنم این فضای بسته‌ای که در ادبیات به وجود آمده خیلی بر تشدید این فضا تاثیر گذاشته. تو گذشته نه چندان دور حتا، نویسنده‌ها می‌توانستند حداقل کتاب‌هاشان را چاپ کنند. همیشه چند تا مجله و روزنامه حرفه‌ای و فعال وجود داشت و همیشه همان‌طور که خودتان هم اشاره کردید نویسنده‌های بزرگی وجود داشتند که باقی یک جورهایی به خودشان اجازه نمی‌دادند در حضور آنها هر حرفی را به زبان بی‌آورند و هر ادعایی بکنند.
ضمن تایید نسبی حرف شما من صورت دیگر مساله را هم می‌گویم. شما ببینید هر ساله سر جوایز ادبی این جو تشدید می‌شود یا وبلاگ‌ها چه قدر در ملتهب کردن این فضا نقش دارند. من به آدمی که می‌خواهد خودش را اصلاح کند می‌گویم مذهبی به آدمی که می‌خواهد دیگران را اصلاح کند می‌گویم سیاسی. وقتی پایم به سنگی می‌خورد دنبال این می‌گردم که سنگ جلوپای کی انداخته‌ام که پایم به سنگ خورده. این که نمی‌شود یک عملی در گروه و دسته‌ای ناسالم باشد و در گروهی دیگر سالم. آدم آن نیستم با ساده کردن مساله خودم را راضی نگه دارم. همین اواخر کامنتی در وبلاگی دیدم که علنی و آشکار نویسنده‌ای به جرم محبوبیت و عقیده تهدید به انتقام‌جویی شده بود. وقتی یک هیچ کاره‌ی به اسم مقاله ادبی باب عقده‌گشایی باز می‌کند و هیچ‌کاره ی دیگری برای بازار گرمی آن را در وبش می‌گذارد کامنت‌گزارش هم همچین آدم بیماری از آب در می‌آید. من پشت این اتفاق‌ها بیش‌تر تعمد می‌بینم تا جهل و نادانی.


- منظورتان دقیق از این تعمد چیست؟ این تعمد از طرف چه کسی‌ست و چه کسی از این وضعیت سود می‌برد؟
من فقط حس‌ام رو نسبت به این اتفاق‌ها دارم می‌گویم. سیاست‌مدار نیستم که بتوانم وضعیت را تحلیل کنم. برداشت شهودی دارم از قضایا. و نگرانم. آخر چه طور در یک کشور هفتاد میلیونی چاپ چند کتاب با تیراژ دوهزار تا شده مشکل اصلی که دایم در بوق و کرناست. آن هم کشوری که صدها مشکل ریز و درشت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دارد و جاده‌ها و آلودگی هوای پایتختش تلفاتش از جنگ دارد بالاتر می‌زند. من نمی‌دانم اسم این را چه می‌شود گذاشت.


- فکر کنم اگر پر تیراژترین کتاب این چند ساله را نگاه کنیم به صدهزار تا هم شاید نرسد.
بله. تیراژی که در مقابل کشور کم جمعیتی مثل آذربایجان  مسخره به نظر می‌آید. خب آدم این‌ها را که می‌بیند فکر می‌کند که مساله‌ای درست کرده‌اند برای سرگرمی و کوتوله‌پروری.

 

- کتاب بی‌نام اعترافات چقدر درگیر ممیزی شد؟
چاپ اولش در روزنه یک سال ونیم معطل ممیزی بود.


- حذفیات کتاب چقدر بود؟
بیش‌تر گیرها سر کلمه بود و چند بند از متن. به هر مصیبتی بالاخره کتاب چاپ شد اما بعد مشکلاتی در چاپ و پخش درست شد که بیش‌تر از غیرحرفه‌ای گری ناشر و کارکنان‌ش بود. مجبور شدم کتاب را بدهم به ناشری دیگر و دوباره همان پروسه معطلی و خسته کردن این بار برای کتاب چاپ شده با مجوز خودشان. بعدنزدیک به یک سال جوابی که داده‌اند این بود: کلیه الفاظ رکیک و فحاشی‌ها از صفحات فلان و فلان و... حذف شود. یعنی خودت بشین خودت را قیچی کن. آن هم با ذهن‌خوانی مسئولان که چه کلمه‌ای رکیک است و چه کلمه‌ای نارکیک. حال آن که داستان بازتابی ست از زندگی وزوایای پنهان وآشکار ذهن وجان آدمی که هیچ کلمه ای درآن غیرمجاز ورکیک نیست.مثل خود زندگی و خزعبلاتی که هر روز در تاکسی یا رسانه‌ها می‌شنویم و در مهمانی‌ها برای تمدد اعصاب به هم تعریف می‌کنیم.


- خب شاید به اندازه همون کلمه‌های رکیک از داستان می‌فهمند؟
بله، در خوشبینانه‌ترین حالت‌ش مثل آدم‌هایی هستند که دوست دارند بازی فوتبال بکنند اما قواعدش را بلد نیستند یا نمی‌خواهند یاد بگیرند. چون بناست به ساق پا بزنند.


- در مجموع پس ممیزی را قبول ندارید؟
هرجامعه‌ای عرف و اخلاقیاتی دارد که به خودی خود از طرف آحاد مردم که نویسنده‌ها هم جز آن ها هستند، رعایت می‌شود. رواج بی‌اخلاقی یا دروغ و شرارت و بی‌بند و باری بیش‌تر به خاطر مدیریت غلط جامعه است نه چهار تا داستان که بازتابی است از همان زوال اخلاقی. و اگر درست نگریسته شود زنگ خطر و هشداری‌ست برای اداره کننده‌گان امور. در عین حال چه دلیلی دارد که یک نفر دیگر بهتر از منِ نویسنده خوب و بد را تمیز می‌دهد. مگر من آدم این جامعه نیستم؟ مگر با همین فرهنگ دینی بزرگ نشده‌ام؟ چرا یکی باید با چهره‌ی پنهان و با این عنوان که مصلحت جامعه را بهتر از من تشخیص می‌‌دهد بیاید کارم را ابتر و ناقص کند.


- بحثی که تو همین ماه گذشته از طرف یکی از بررس‌های ممیزی ارشاد مطرح شد این بود که می‌گفتن بحث ممیزی یک بحث صرفا ادبی نیست و بیشتر جنبه سیاسی دینی دارد و یک فقیه و یک روحانی بهتر می‌تواند روی این مقوله نظارت داشته باشد. چون بحث فرهنگی به دین مردم می‌تواند ضربه وارد کند.
من واقعا متاسفم برای همچین طرز فکری. همان طور که کسی که فقه نمی‌شناسد نمی‌تواند فتوا بدهد. کسی که داستان نمی‌شناسد نمی‌تواند در مورد آن نظر دهد.


- در اوایل دهه هفتاد، چاپ کتاب در حوزه برای نویسنده‌هایی که آنجا فعالیت داشتند آسان‌تر از نویسنده‌هایی نبود که می‌خواستند کتاب‌هاشان را با نشرهای مستقل چاپ کنند؟
نمی‌دانم. برای من همه جا هم سخت بوده هم آسان. آسان بود چون تمام سعی‌ام را می‌کردم داستان بنویسم نه مانیفست یا مقاله و انشا. سخت بود چون تک رو بودم و تن به چهار چوب‌ها نمی‌دادم. آخرین کتابی که در حوزه چاپ کردم زخمه بود در سال 73 که پارسال چاپ دومش با عنوان شب ایوب درآمد.


- می‌خواستم برویم سراغ کتاب بی‌نام اعترافات. جناب غفارزادگان شما هیچ‌وقت نمی‌خواهید به یک ثباتی در نوشته‌هایتان برسید. می‌خواهید تا همیشه تجربه‌گرا باقی بمانید؟
همان‌طور که قبل‌ها گفته‌ام من شیفته تجربه کردن در داستانم  و دوست دارم همیشه مبتدی و تجربه‌گرا باقی بمانم. وقتی حرف تازه‌ شکل تازه‌ای برای نوشتن نیست، سکوت بهترین‌ حالت ا‌ست. برای داستان‌نویس یاد گرفتن نانویسندگی سخت‌تر از نویسندگی‌ست.


-  به نظرتان برای یک نویسنده حرفه‌ای مثل شما این یک لطمه نیست که کتاب‌ش به خاطر پخش بد انتشارات، دیده نشود؟
چرا، لطمه به کتابم خورد. اما من تقریبن بهش عادت کرده‌ام.


- چرا سراغ انتشاراتی دیگری نرفتید؟
خب من بابت چاپ کتاب نمی‌خواهم زیاد هزینه بدهم؛ حتا به قدر یک سلام خشک و خالی که از ته دل برنیامده باشد. در این جور کارها هم دست و پاچلفتی و بی‌حوصله‌ام و عقل معشیت درست و حسابی ندارم. از طرف دیگر بده بستان‌های ادبی در جامعه ما آن قدرها هم ادبی نیست. راحت می‌توانند یکی را بایکوت کنند و دیگری را در بوق و کرنا. در همین مصاحبه من می‌توانم با حرف‌های شما همراهی کنم. اما این کار را نمی‌کنم. چون یکی از اصلی‌ترین مشکلات‌مان را همین پیش داوری می‌دانم. حالا هر قضاوتی می‌خواهند بکنند. برای من علی السویه است و حرف خودم را می‌زنم.


- آخر چه جوری می‌شود که یک سری همچین قدرتی داشته باشن که بتوانند جلوی دیده شدن یک کتاب را بگیرند؟
همان طور که تا الان کردند. خیلی راحت. من می‌توانم اسم حداقل 5 نویسنده شیش دونگ را بیاروم که اصلن به گوش شما نخورده. از بازی‌های قدیمی میرزا قلمدان‌های این مملکت گل و بلبل است.


- از چه تریبونی؟ اگر می‌توانستند که در دیده شدن کتاب‌های خودشان حداقل از این ابزار استفاده می‌کردند.
با بازی در نقش اپوزیسیونی و خیلی کارهای دیگر. مگر الان نمی‌کنند. پس چه طور چهارتا دلقک مبتذل‌نویس دارند پاگون می‌دهند پاگون می‌کَنند. دیگر دره‌ای نمانده خاکش را برای درمان حتا درد خودشان نجس نکرده باشند. من تکلیفم با ممیزی مشخص است. اما با این‌ها نمی‌دانم چه کار باید کرد. ببینید وقتی می‌خواستم کتاب "ما سه تفر هستیم" را چاپ کنم تقریبا پیش تمام انتشاراتی‌هایی که داستان چاپ می‌کردند  بردم. کتابی که الان خیلی‌ها می‌گویند بهترین کارم هست. تمام بررس‌های آن انتشاراتی‌ها نویسنده‌هایی بودند که الان مشک‌شان زیاد آب برمی دارد و به شدت ادعای آزادی و دموکراسی خواهی دارند. آخر سر مجبورم شدم  کتاب را با هزینه شخصی‌ام چاپ کنم و کتاب به قدری که شما از بچه‌گی تا به الان عمرتان برسید طول کشید که دیده شود. یا فال خون، دختران دلریز، راز قتل آقامیر... هرکدام داستانی دارند. نمی‌خواهم پرده دری کنم.

 - چرا همان موقع با حوزه کار نکردید؟
دقیقن حرف آن‌ها هم همین بود. قبلن که گفتم این‌ها در عملکرد و نگاه‌شان دو روی یک سکه بودند و متاسفانه هنوز هم هستند. این طور نبود که حوزه هر کاری را حلواحلوا کند بذارد روی سرش. چون مثلن من نوشته بودم. کتابی دارم به اسم فراموشان درمورد واقعه عاشورا. حوزه حتا این کتاب را از من نپذیرفت چه رسد به داستان‌های کوتاه تجربی که حال وهوای خاص خودشان را دارند. درعین حال من بیش‌تر در حوزه یا کانون و سروش داستان کودک ونوجوان کار کردم که درش کارآمدتر بودند و پول چاپ کتاب چهار رنگ را داشتند نه کتاب‌های بزرگسال. شب ایوب را هم بالاجبار دادم حوزه. چون آن وقت‌ها کار جنگ را فقط ناشرهای دولتی چاپ می‌کردند، برخلاف الان که چاپ داستان جنگ برای ناشرهای خصوصی یک جور افه‌ی آزادمنشی شده. همیشه باید صبور بود. چون گذشت زمان همه چیز را تبدیل به مضحکه می کند.

من مجبورم مثال بیاورم. من می‌گویم کتاب فال خون شما و کتاب عقرب آقای آبکنار دو تا کتابی بودند که کاملا مستقل نوشته شدند، هر دو دیدگاه متفاوتی نسبت به جنگ داشتند که اتفاقا هیچ کدام نه جنگ را پدیده مقدسی می‌دانستند و نه سعی در بزرگ‌نمایی اتفاق‌ها داشتند. اما یکی از کتاب‌ها چاپ می‌شود و حتا از ترجمه‌اش هم حمایت می‌شود اما آن اتفاق‌ها برای کتاب عقرب می‌افتد که دیگر همه‌مان می‌دانیم. می‌خواهم بگویم این‌هاست که خواه ناخواه باعث این تقسیم‌بندی‌ها شده.
ببینید آقای حشمدار، حماقت یک نفر دلیل فضیلت کس دیگری نمی تواند بشود. آسیب ممیزی همین است که یکی چوبش را می‌خورد دیگری نونش را. حالا این جا چوب را من خورده‌ام یا آبکنار بحث دیگری‌ست. شما این سوال راباید از ارشاد بپرسی که چرا کتاب آبکنار را جمع کردی و غفارزادگان را نه. احتمالن از یادآوری این مساله خوشحال هم خواهند شد.

 در مورد جوایز ادبی که بحث دولتی و غیردولتی را قبول دارید؟
اگه دولتی و غیردولتی نباشدکه خیلی‌ها بیکار می‌شوند. ما از همین‌ها حرف می‌زنیم و وقت‌مان را خوش می‌کنیم.

شما چه تعریفی از نویسنده مستقل دارید؟
من معنی نویسنده مستقل را نمی‌فهمم ونمی‌دانم نویسنده مستقل چه جور آدمی می‌تواند باشد. من نویسنده خوب ونویسنده بد را می‌شناسم. چون آثارش برخلاف دلش در دسترسم است و می‌توانم با خرده تجربه‌ای که دارم در موردش قضاوت کنم.

اگر موافقید برویم سراغ مجموعه داستان "ایستادن زیر دکل برق فشار قوی" اول بگویم که به نظرم و به دلایل مختلف بهترین داستان مجموعه گوربان است. به نظرتان این داستان گوربان یک مقداری ضد زن نیست؟
نمی‌دانم. اگر موردی صحبت می‌کردید شاید می‌شد حرفی زد. در مورد رمان آواز نیمه شب منتقدی نوشته بود که داستان فمینستی‌ست و دلایلش را هم گفته بود.

- ببینید رابطه دوستی آن دو نفر که خیلی عمیق و صمیمی بوده به خاطر آن زن به هم می‌خورد و بعد از مرگ زن هم دوباره با هم خوب می‌شوند. در کتاب بی‌نام اعترافات یا در باقی داستان‌هایتان هم ما هچ‌وقت هیچ زنی را به عنوان شخصیت اصلی نمی‌بینیم. حتا شخصیت پررنگ زن هم نداریم.
شاید من دغدغه این موضوع را زیاد نداشتم. چون نه زن اثیری را می‌شناسم نه زن لکاته را. به خاطر همین زیاد سراغشان نمی‌روم. هرچند توی اعترافات دوتا زن تاثیرگذار داریم. یکی مادر قاسم ودیگری بانو.

- آنها هم آن زن مورد نظر من نیستند و بیشتر نقش مادر را دارند تا زن. ما وقتی داریم درباره تجربه‌گرایی در یک رمان نسبتا قطوری مثل بی‌نام اعترافات صحبت می‌کنیم می‌بینیم که دست نویسنده باز بوده که هر کاری انجام بدهد، هر تجربه‌ای را عملی کند و در مجموع به یک ساختار و جمع‌بندی کلی برسد. همان‌طور که در اعترافات این اتفاق افتاد. اما در یک مجموعه داستان که گاهی ما می‌بینیم یک داستان نیم صفحه‌ای دارد روایت می‌شود به نظرتان بعضی وقت‌ها این تجربه‌گرایی باعث نمی‌شود که نویسنده از قالب داستان خارج بشود؟
کار تجربی همین‌طوری‌ست به نظرم، باید پیه پس زدن مخاطب رابه تن‌ات بمالی. چون معمولن خلاف عادت‌های ذهنی است.

- به نظرم بعضی مواقع‌ ما به این مرحله هم نمی‌رسیم و در حد یه تجربه نیمه تمام باقی می‌ماند.
درسته،برای همین بش می گویند داستان تجربی.

- مثلا در داستان "وقتی بیدار می‌شویم" به نظرتان داستان تمامش در حد تجربه‌ای که همه نویسنده‌ها دارند و هیچ‌وقت چاپ نمی‌کنند باقی نمانده؟
من از نویسنده های دیگر خبر ندارم. چون ندیدم یک نفرچند بند از کتابی را بردارد سرهم کند اسمش را بگذارد داستان.

- داستانی شبیه به "درخت من" در مقاتل ما وجود دارد؟
بله، فراوان. داستان بر دارکردن میثم تمار از مشهورات است.

- به نظرم چون این کارها در یک مجموعه مستقل نبوده نمی‌شود با این دید شما بهشان نگاه کرد. ما در این مجموعه، داستان‌های مختلفی داریم. یعنی تقریبا هر داستان با داستان قبل و بعدش متفاوت‌ست و یک تجربه جدید. نمی‌شد تمام این کارهای کوتاه را جمع می‌کردید و در یک مجموعه جدا چاپ کنید؟
تقریبا هر سه چهار سال یک مجموعه داستان چاپ می‌کنم. در این مدت به فرض بیست سی تایی داستان می‌نویسم و از میان آن‌ها ده-دوازده تایی را برای چاپ انتخاب می‌کنم. در این مجموعه سعی کردم از تمام تجربه‌های داستانی‌م یک نمونه بیاورم. در چنین وضعی نوشتن داستان‌های خیلی کوتاه آن طوری که من فکر می‌کنم سخت است و از میان ده‌ها تجربه کاری چند تایی شاید به درد چاپ بخورد. فراهم آوردن یک مجموعه از همچین نوشته‌هایی یعنی نوشتن بالای شصت هفتاد داستان. این کار من نیست. همچین توانی در خودم سراغ ندارم.

- به نظرتان این ذهنی‌نویسی در این مجموعه باعث نشده که به قصه داستان‌ها لطمه بخورد و قصه‌ها کمرنگ بشوند؟ مخصوصا در خود داستان "ایستادن زیر دکل برق فشار قوی"؟
حتمن همین‌طور است. داستان ذهنی کمی ضد قصه از آب در می‌آید و همه چیز را خراب می‌کند.

- یعنی فرم را بر اساس قصه انتخاب می‌کنید؟
نمی‌شود این‌طوری گفت. بلا که از آسمان بیاید پشت سرهم می‌آید.

- در بازنویسی‌ها چطور عمل می‌کنید؟
من در بازنویسی‌ها بیش‌تر کار زبانی می‌کنم تا کارتکنیکی.

- نقطه‌گذاری‌ها در "کتاب بی‌نام اعترافات" روال عادی ندارد. علت این موضوع چیست؟
چون بازنویس داستان دارد همه چیز را هجو می‌کند. حتا رسم‌الخط و نقطه‌گذاری و فصل بندی‌های مرسوم را.

- خب من دیگر فکر نمی‌کنم صحبتی داشته باشم. اگه حرفی در آخر مانده.
نه. خیلی صحبت‌ کردیم .ممنون از حوصله‌ای که به خرج دادی.

خیلی خیلی ممنونم که وقت‌تان را به من دادید. فکر می‌کنم موضوع حداقل برای خود من باز شد.
با تشکر


ادبیات ما
سینا حشمدار
عکاس: امیر معدنی‌پور

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 Fariba Gorjian 1393-06-06 16:01
گفتگوی خوبیه
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی