پرینت

گپی با شهریار وقفی پور (سینا حشمدار)

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in گفت‌وگو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

شهریار وقفی‌پور متولد خرداد ماه سال 1356 است. او فعالیت ادبی خود را از سنین پایین و در کنار بزرگانی مثل رضا براهنی و هوشنگ گلشیری، در مجله کارنامه آغاز کرد. او تا کنون در زمینه‌های مختلف ادبی مانند داستان‌نویسی، نقد، مقاله‌نویسی و ترجمه فعالیت گسترده‌ای داشته و چندین جلد کتاب در زمینه‌های مختلف ادبی به چاپ رسانده است. با او به گپی دوستانه نشستم و درباره ادبیات و مضامین ممنوعه رمان‌هایش صحبت کردیم.

(از او تا به حال سه رمان به چاپ رسیده. دهِ مرده، کودتا در سه ضرب و کتاب اعتیاد که هر سه کتاب با توجه به تمام شدن چاپ اول و جلوگیری از تجدید چاپ‌شان نایاب هستند.)
گفت و گو: سینا حشمدار
عکاس: امیر معدنی‌پور

 


هركسي بعد از خوندن "كتاب اعتياد" تصویری که از نويسنده‌ي کتاب تو ذهنش مي‌آد، یک آدم فوق‌العاده نااميد هست كه همش درگیر سياهي و كابوسه، اما زندگي خود شهريار وقفي پور رو وقتي مي‌بينيم؛ يه آدم فوق العاده فعال که تو همين سه چهار ساله سه تا رُمان نوشته و نزدیک ده جلد کتاب ترجمه كرده. این انرژی زیاد از کجا میاد؟
آخه من نمي‌دونم این انرژی واقعاً زياد باشه يا نه. من فكر مي‌كنم شايد ما يه كم تو ايران تنبل شديم، وگرنه اگه نويسنده‌هاي خارجي، مخصوصاً نويسنده‌هاي فرانسوي رو نگاه كنيم مي‌بينيم كه همشون در سال دو-سه هزار صفحه كتاب مي‌نويسن، آدم‌هايي مثل باتای و بلانشو هم هستن كه در همه‌ي زمينه‌ها كار می‌كنن، هم داستان مي‌نويسن، هم نقد هم فلسفه. براي همين من خودم فكر نمي‌كنم زياد پركار باشم چون خودم رو بيشتر با اونا ميسنجم مي‌بينم كه نسبت به اونا تنبل هم هستم حتا.
در مقایسه با اینجا، نويسنده‌اي كه دو سه سالي يه رمان بنويسه يه نويسنده‌ي فعاله تازه اونم رمان‌های صد و بيست-سي صفحه‌اي.
شايد يه مقدارش از اين نظر باشه كه من كلاً يك نويسنده‌ي حرفه‌اي هستم، يعني فقط از راه نوشتن دارم پول در مي‌آرم، در نتيجه يا بايد بنويسم يا ترجمه كنم...
اینکه کتاب‌هات و ترجمه‌هات مجوز نمی‌گیره، نسبت به نوشتن دلسردت نمی‌کنه؟
خب به هرحال آره، خيلي از ترجمه‌هام هم مجوز نگرفته، اما خوب از هر چند تاش يكي هم مجوز بگيره خوبه. يه مقدارش به خاطر اين بوده كه من مجبور بودم؛ به هر حال هم طريقه‌ي زندگي‌ام اين بوده، هم براي درآوردن خرج زندگي. در کل من كار ديگه‌اي نمي‌كنم، تو خونه نشستم يا كتاب مي خونم يا مي‌نويسم
مي‌خواستم بريم سراغ كتاب‌هات...

البته اينم بگم نقاشي هم مي‌كنم
جدی! چقدر خوب. نقاشي‌هات تو چه سبکی‌ان؟
نقاشي‌هام حالا يه دوره‌اش كه تموم شده، يك اكسپرسيونيسمِ انتزاعي با تركيبي از نقاشي ايرانيه،‌ اما بعد از اين، اين كارها رو اگه جايي نمايش بدن، مي‌تونم يه دوره‌ي ديگه‌ي نقاشي رو شروع كنم.
الان تعداد كارهات به جايي رسيده كه بتوني نمايشگاه بذاري؟
آره، دنبالش هم هستم كه نمايشگاه بذارم، حالا صحبت كردم، تا ببينيم به كجا مي‌رسه. هر وقت اين كارها رو نمايش دادم راحت مي‌تونم وارد فاز ديگه‌اي بشم، چون خودم الان بعضي وقت‌ها يه طرحي مي‌زنم...
پس نقاشي رو هم حرفه‌اي دنبال مي‌كني و تفريحي نيست؟
شايد بشه گفت حرفه‌ايه.
خيلي عاليه. خب من مي خواستم از "كتاب اعتياد" شروع كنيم، چه طوري شد که به یه همچین انتخابی رسیدی و موضوعی رو انتخاب کردی که هم از لحاظ گرفتن مجوز برات مشکل درست کنه و هم از طرف جامعه موضوع ممنوعه‌ای باشه؟
خب قضيه به اين شكل نبود كه من اول مضمون رو انتخاب كنم و بعد شروع كنم به نوشتن، به هر حال اين داستاني كه داشتم مي‌نوشتم كه در نهایت تبديل شد به "كتاب اعتياد"، در واقع داستان جامعه‌ي خودمون بود و بعدش هم مي‌شه گفت اطرافيان خودمون؛ مثلاً اطراف خود ما تو دانشگاه كساني بودن كه مي‌ديدم همه‌شون به نوعي با قضيه‌ي اعتياد دست به گريبان بودن، من اگه مي‌خواستم در مورد اين آدم‌ها قصه‌اي بنويسم نمي‌تونستم بدونِ مثلاً اعتياد همچين قصه‌اي داشته باشم.
آخه يه چيزي که هست همه‌ي نويسنده‌هاي ما دارن تو جامعه زندگي مي‌كنن،‌ اين چيزها رو مي‌بينن اما هيچ كس نمي‌نويسه. من فکر می‌کنم دلايل مختلف مثل ترس از اجتماع و ...
يه قسمتش شايد به خاطر ترس باشه، يه قسمتش هم به خاطر اين باشه كه هر نوشته‌اي، هر اثر هنري‌اي برخاسته از يك سنت هستش. ثبت واقعيت محض كه نيست. يك نوع بازيه بين واقعيت و آثار ادبي و هنري قبل. سنتي كه اون نويسنده يا هنرمند داره توش نفس مي كشه، حالا نه به اين معني كه لزوماً يه نويسنده‌ي ايراني در سنت ايراني هست اما به هر حال با يه سنتي رابطه برقرار كرده. شايد نويسنده‌هاي ايراني اون سنتي كه توش هستن همون سنت صرفاً ادبيات فارسيه، كه يك نوع ادبيات خيلي نحيفي هستش با يك سري مضامين خاص، تكنيك‌هاي خاص، فرمول‌هاي خاص و براي همين اين جا نمي‌بينيم كه نويسنده‌اي مثل بارُز يا ‍ژان ژونه باشه. موضوعاتی در مورد مواد مخدر، چه ترجيحات جنسي شون، در مورد همجنسگراها، دوجنسي ها ... اين طور چيزها واقعاً تو ادبيات ما نبوده...
تاثیر اصلی رو به نظرت اجتماع نمی‌ذاره؟
يه مقدارش از سنت ادبي-هنريِ ما مي‌آد و يه مقدارش هم از جامعه‌ي حال حاضر...
مثلاً الان اگه من يه كتاب در مورد همجنسبازي بنويسم، مجوز كه نمي‌گيره هيچ، هركسي بخونه مي‌گه نويسنده این کتاب صددرصد همجنسباز بوده که همچین موضوعی رو انتخاب کرده، تو از اين كه اين برچسب بهت بخوره كه معتادي نمي ترسيدي؟
چرا، اتفاقاً من خيلي بابت اين قضيه صدمه ديدم؛ من خيلي از جاهاي غير ادبي هم كه مي‌خواستم كار كنم اولين سوال‌شون اين بود كه شما معتادين يا نه؟ اما بستگي داره كه آدم چه قدر به چيزي كه مي‌نويسه اعتقاد داشته باشه و دوستش داشته باشه. اگه به چيزي كه نوشته اعتقاد داشته باشه پشتش می‌ايسته و پيامدهاش رو هم قبول می‌كنه. چون هيچ لذتي بدون هزينه نيست، آدم هر كاري كه مي‌كنه بايد هزينه‌ها و پيامدهاش رو هم قبول كنه. زماني كه اين كتاب رو مي‌نوشتم اينو مي‌دونستم كه شايد يه عده طرفدارش باشن و از طرف ديگه اكثريت اينو پس بزنن و نويسنده‌اش رو هم به همون چوب برونن، اما به هر حال من خودم خوشم ميومد و اعتقاد داشتم داستان خوبيه...
قبول كردن اين موضوع جسارت خيلي زيادي مي‌خواست و این واقعاً جای تحسین داره. توی کتاب اعتیاد بارهای بار نه تنها از موسیقی راک صحبت می‌شه بلکه از اون توی شخصیت‌پردازی‌ها و مفاهیم کلی کتاب هم استفاده شده. می‌خواستم دلیل استفاده از راک بدونم؟
من داشتم در مورد چيزهايي مي نوشتم كه اعتياد و موسيقي راك قسمت جدايي ناپذيرش بودن... احتمالاً يه دليلش برگرده به شيفتگي نوستالژي‌واری که به دهه‌ي شصت و هفتادِ اروپا و آمريكا دارم كه دهه‌ي پر جنب و جوشي بود و خيلي خلاقانه، چه از نظر موسيقي، چه نقاشي، چه سينما و ادبيات و همين طور جنبش‌هاي مختلف، مثلاً جنبش هيپي، جنبش همجنس‌بازها، جنبش فمنيست‌ها... نه كه بخوام بگم همه‌ي اينا رو قبول مي‌كنم، اما در كليتش كه نگاه مي‌كنم يك نوستالژي بيمارگونه به اون نوع فرهنگ و اون نوع زندگي دارم، يك نوع زندگي‌اي هستش كه مي‌شه گفت زندگي كاملاً ‌مدرنیه، كه در واقع خلاقيت و خود تخريبگري در حد نهايت‌اش با هم وجود داره؛ از يك طرف ما با يك فوران انرژي روبرو هستيم و از طرف ديگه با سياه‌ترين افسردگي‌ها، اين خصوصيت بارز انسان مدرن و فرهنگ مدرن هست. اين رو در اكثر شمايل‌هاي مدرن هم مي بينيم مثلاً خود مودلِر كه به خاطر سيفليسِ عصبي‌اي كه داشت در يك روزهايي خيلي خلاق و پرانرژي بود و در يك روزهايي -كه سردرد به سراغش مي‌اومد- كاملاً افسرده و هيچ كاري نمي‌تونست بكنه. مثال ديگه‌ام پيكاسوئه كه اين خلاقيت رو داشت، اما خب بارزترين‌شون رو تو موزيك راك مي‌شه پيدا كرد، اونم باب ديلن هست كه يه آدميه كه چيزهاي زيادي رو تجربه كرده و هميشه همين طور خلاق بوده و از طرف ديگه زندگي فوق‌العاده تيره و تاري داشته. اينها وجه مشخصه‌ي فرهنگ مدرن هست كه من هم يك شيفتگي بهش دارم كه فكر مي‌كنم نمودش تو دهه‌ي شصت و هفتادِ...
خب اين فرهنگ یا این جنبش رو تو جامعه‌ي خودمون هم مي‌بيني؟
تو جامعه‌ي خودمون فقط به صورت يك نوع شيفتگي بودش، يعني يه سري از جوون‌ها و كساني كه اون دوره جوون بودن و الان سني ازشون گذشته، اونا يك شيفتگي به دهه‌ي شصت و هفتاد داشتن، سعي مي‌كردن براي خودشون يه فرهنگي درست بكنن از طريق گوش كردن به موزيك، نگاه كردن فيلم‌هاي خاص، خوندن كتاب‌ها و... اما خب اين هيچ وقت اون طور كه در غرب اثر كرد و سبب شد كه يك تغيير گفتماني حتي بكنه، تو ايران اصلاً همچين اتفاقي نيفتاد چون هيچ وقت بروز اجتماعي پيدا نكرد، چون هيچ وقت جنبش جوانان پيش نيومد. يك دليلش هم اين بود كه تو اروپا و آمريكا اين اتفاق تو اوج موفقيت اقتصادي‌شون رخ داد و ما هيچ وقت تو ايران اون قدر به كاميابي اقتصادي نرسيدیم كه يك عده بتونن براي مدتي به زندگي معمول‌شون پشت پا بزنن، اما در عين حال زنده بمونن و كار بكنن.
خب فكر نمي‌كني همين موضوع باعث مي‌شه که خیلی‌ها این ایراد رو به کتاب بگیرن که براي جامعه‌ي ما نيست و براي جاي ديگه اي و فرهنگ دیگه‌ای نوشته شده؟
اينو نمي‌شه گفت، چون اين كه گفته مي‌شه براي جامعه‌ي ما هست يا نيست يه كم نامشخصه، گنگه و دليلش رو هم من نمي‌تونم بفهمم که بر چه اساس و ميزاني این خط‌کشی رو انجام می‌دن. اگه در مورد تعلقش به جامعه باشه "كتاب اعتياد" خيلي بيشتر از خيلي رمان‌هايي كه الان هستن در مورد جامعه‌ي ماست. تو كتاب در مورد سال79 دانشگاه تهران صحبت می‌شه و در مورد خيلي چيزهاي ديگه كه اصلاً تو رمان‌هاي ديگه نمونه‌ش پيدا نمي‌شه اما تو جامعه هستش. شايد اون چيزي كه بقيه رو پس مي‌زنه يك سري تكنيك‌ها باشه و فضاهايي كه به نظرشون بيگانه مي‌رسه، بيگانه بودنش به خاطر اينه كه شايد تا حالا بازنمايي ادبي يا هنري ازش نشده و نمونه مشابهی نداشته.
منم فکر می‌کنم که جای همچین کتاب‌هایی تو ادبیات ما خالیه و این‌طور نظرها بیشتر به یه سوتفاهم شبیه.
آره، وگرنه اين موضوعات برخاسته از زندگي همه‌ي ماست.
در مورد شخصیت‌های "كتاب اعتياد" مي‌خوام ادامه بديم صحبت رو، کتاب پره از شخصیت‌های عجیب و غریب و فانتزی، اين شخصيت‌ها از كجا ميان؟ چه طوري اين شخصيت‌ها ميان پرداخت مي‌شن و می‌رن. خیلی فضا آشفته نیست تو کتاب؟
فكر نمي كنم، چون به نظرم ساختارش خیلی قويه.
مشکلی با ساختارش ندارم. مثلاً داستان اول مياد جلو با یه عالمه شخصیت، يدفه راوي عوض مي‌شه، و اين عوض شدن راوي بدون هيچ فصل یا اشاره‌ای هستش و دوباره یه قصه‌ جدید شروع می‌شه، تو نترسيدي مخاطب گيج بشه اين جا؟ چون فكر مي‌كنم سه بار راوي عوض مي‌شه، درسته؟
نه بيشتر، چون هركس كه مياد قصه‌اش رو تعريف مي‌كنه و به صورت من-راوي جلو می‌ره،‌ مواد فروش، شهردار، روانكاوه، بعد داناي كل مي‌شه، كمِ كم مي‌شه گفت چهار تا راوي داره. از اون طرف مثلاً تو سينما نمونه این کار وجود داره مثل كارِ Lost highway اونم توش همچين اتفاقاتي مي‌افته. شايد عموم تماشاچي‌ها خوششون نياد اما از طرف ديگه شيفتگان خاص خودش رو داره. من فكر مي‌كردم با اين پيشينه‌اي که–ممكنه تو ادبيات نباشه- تو سینما بوده و خیلی‌ها از اون فيلم‌ها خوششون اومده این کارو کردم. فكر مي‌كردم اگه آدم‌ها يه كم راحت‌تر برخورد مي‌كردن با اين اثر، مشكلي هم براشون پيش نياد، چون اتفاقاً خيلي كتاب آسونيه؛ مثلاً از تكنيك‌هايي مثل سيال ذهن توش استفاده نشده كه آدم مجبور شه چند بار بخونه تا بفهمه چی به چيه. همه‌ي داستان‌ها خیلی خطي جلو می‌رن و فقط شايد مشكلش اينه كه قصه اول و آخر مشخصي نداره، همین.
من خودم از اين احترامي كه به مخاطب گذاشتي خيلي خوشم اومد، چون هر كس ديگه‌اي بود شايد ميومد فصل بندي مي‌كرد و یا اسم فصل رو عوض مي‌كرد، اما رمان بدون هيچ وقفه‌اي خيلي خوب اومده بود جلو. كلاً كار رو سوررئال مي‌دوني؟
توش مايه‌هاي سوررئاليستي هست اما خب هيچ كاري-مخصوصاً رمان- رو نمي‌شه گفت سوررئاليست، چون سوررئاليست‌ها هيچ وقت اون قدر به ساختار اعتقادي ندارن، اما رگه‌هاي سوررئاليستي داره؛ تصويرپردازي‌هاش و... كلاً هیچ وقت نشد که یه اثر سوررئاليستي به وجود بياد، اما  خب اثرش رو توي سينما و شعر و رمان و آثاري كه با سوررئاليسم رابطه‌اي برقرار كردن –رابطه‌ي خلاقانه- گذاشت.
"كتاب اعتياد" دو قسمته؛ يه قسمت يه سري داستان رو تعريف مي‌كنه كه همه‌شون نصفه رها مي‌شن، تو قسمت دوم يه آدمي (عادل) داره در مورد اون داستان‌ها و نويسنده‌شون تحقيق مي‌كنه و درگیر زندگی اوناست. خيلي ساختار خوبي داره و استخوان بندی رمان خیلی محکمه اما فکر نمی‌کنی اين تكنيك قبلاً هم استفاده شده؟
چرا...
مثال ايرانيش فكر كنم "آزاده خانم" باشه كه اون آدم پايان‌نامه‌اش رو در مورد زندگي اون نويسنده برداشته، تو خودت به اين فكر كرده بودي؟
من فكر نكردم كه اين لزوماً يه ساختار جديد هست چون در داستان هاي ايراني نه خيلي ولي در داستان هاي خارجي و سينما زياد بوده، من هم وسواسم به اين نبوده كه حتماً يك چيز نويي باشه، وسواسم بيشتر در مورد چيزهاي ديگه بوده؛ اين كه در كل يك چيز خوبي ارائه بشه.
چه قدر براي اين رمان -كتاب اعتياد- وقت گذاشتي؟
يك هفته
فقط یه هفته!!!
آره
چه طوري انقدر سریع؟؟
از اون لحظه‌اي كه شروع كردم به نوشتن‌اش يك هفته طول كشيد، اما خود داستان‌ها چيزهايي بوده كه تو ذهنم از قبل شکل گرفتن و باهاشون ور رفتم و بازي كردم، بيشتر يه حالتي بوده كه تو ذهن و حافظه بوده تا مثلاً مكتوب بشه. حتي فيش‌برداري هم نکرده بودم که بخوام بعداً اينا رو به هم بچسبونم. يك سري تِم‌ها تو ذهنم بوده، همين طور آماده مي‌شده، تا يك لحظه كه احساس كردم به اندازه‌ي كافي مصالح دارم و مي‌تونم برم جلو. نشستم و نوشتمش، همون طور كه شايد موقع خوندن هم احساس بشه كه كار با سرعته، تو نوشتنش هم به همين صورت بوده؛ مثلاً مي‌نشستم در يك روز30-20 صفحه مي‌نوشتم.
اتفاقاً تو "ده مرده" بيشتر به نظرم اومد كه به اين شكل نوشته شده ولي اين كار خيلي شسته رُفته‌ست و همه چيز رو اصول...
منظورم اين نيست كه سَرسَري بوده، بيشتر به اين شكل بود كه يك راوي كه مياد يك نفس داستان‌اش رو می‌گه، نوشتن‌اش هم به همين صورت بوده...
در مورد نقدهايي كه به "كتاب اعتياد" بود، اصلاً چه قدر نظر منتقدها برات مهمه و چه قدر بهشون توجه مي‌كني؟
بستگي به منتقدش داره كه چه قدر حرفش حرفِ حساب باشه. 
در کل توی نقدهایی که خوندی، نقدی بود که روی کارت تأثير داشته باشه؟
نمي‌دونم بشه گفت تأثير، من خودم زياد حرف جالبي نشنيدم که منتقدی در مورد اين كار زده باشه، حالا يا خوششون نيومده يا پخش كتاب بد بوده. اما اين كه حرف منتقد چه قدر تأثير مي‌ذاره، شايد چون خودم هم منتقدم زياد تأثيری رو نداشته باشه؛ هرچي تكنيك اونا بلدن براي مرعوب كردن نويسنده‌اي كه دارن كتابش رو نقد مي‌كنن، خود منم بلدم و مرعوب نمي‌شم، براي همين شايد زياد تأثير نداشته باشه. تأثيرش شايد بيشتر در همين باشه كه آدم به كارش اميدوار بشه يا سرخورده بشه و كارش رو ول كنه، كارش ديده مي‌شه يا نمي‌شه، در همين حده، اما اين كه بخواد مسير آينده‌اش رو تا حدودي مشخص بكنه، نه تأثيري رو من نداره.
به نظرت "ده مرده" كتاب تجربي‌اي نيست؟
چرا، خيلي تجربيه
كتاب اولت بود؟
رمان اولم بود، چه سالي بودش؟
77 نوشتي، 81 چاپ شده.
اگه 77 در مي‌اومد كه ديگه خيلي عجيب غريب بود، اما الان مي‌بينيم خیلی کارا مثل اين كار هستش كه تو اين يكي دو ساله در اومده و خيلي راحت‌تر باهاش برخورد شده...
چه كارهايي رو شبيه اين مي دوني؟
مثلاً ترجمه‌هاي كارهاي ريچارد براتيگن، كه از نظر فضايي يك مقدار به "ده مرده" نزديك هستن، الان كتاب‌هاي براتيگن رو مردم خيلي راحت مي‌خونن و به چاپ دوم و سوم هم مي‌رسه، اما خب ده سال پيش اين طوري نبودش...
معمولاً چيزي كه تو ايران ما ديديم، كتاب هاي اول انگار زندگي شخصي نويسنده است، يعني نويسنده خيلي راحت اومده و زندگي شخصي اش رو نوشته و مثال‌های زیادی هم در این مورد میشه زد، واسه تو هم همين طوري بود؟
اگه يه كم بيشتر دنبال كني مي‌بيني مثال‌هايي كه هر دوتایی از این چیزی که می‌گی تو ذهنمون میاد باز براي بعد از دهه‌ي هشتاده، يعني وقتي كه من اين كتاب رو مي‌نوشتم حرف زدن از زندگي خصوصي هم يك نوع تابو بودش، اگه نگاه كني تا قبل از اين شايد يكي دو تا كتاب پيدا كني تو ادبيات ما كه به اين شكل بوده. اما الان مي‌بينيم كه نويسنده خيلي راحت مي‌تونه در مورد زندگي شخصي‌اش حرف بزنه.
خب تا مدت زیادی که ادبیات ما داخل روستاها گیر کرده بود و هنوز فضاها شهری نشده بود و بعد از اون هم هر کسی نتونست وارد زندگی مدرن بشه، حالا یا به خاطر اینکه تجربه زیستی اون رو نداشت و یا به خاطر اینکه با اون فضا غریبه بود و کتاب تو یه جورایی جز اولین کتاب‌هایی بود که وارد این فضا شد. حالا در مورد ده مرده واقعا زندگی شخصیت بوده تو کتاب؟
مي‌خواستم يه توضيح بدم كه اين جا يك نوع ديالكتيكي وارد كار مي‌شه؛ زندگي شخصي و قراردادهاي ادبي و يك سري ساخته‌هاي خود نويسنده، اين تو همه‌ي كارهاي آدم وجود داره، يك جا اين رو به صورت خود زندگينامه ارائه مي‌ده و يك جا به صورت يك داستان جدا از خودش ارائه مي‌کنه، اون جا شايد بخش خود زندگينامه‌نويسي‌اش پررنگ‌تر بوده اما نه به اين خاطر كه از خود زندگي شخص بوده بلكه بيشتر به خاطر اون قراردادهاي ادبي كه توي اون كار رعايت شده به اين صورت نمود پيدا كرده، وگرنه توي اون همون قدر از زندگي شخصي‌ام هستش كه تو كارهاي بعديم.
مثلاً همون اتفاق‌هاي مهم داستان واقعیت داره؟ اون خودكشي دوستت...
مثلاً اون اصلاً وجود نداره...
بعد علي عليزاده نمي‌خوره اسم نويسنده‌اي باشه، اينم كاملاً تخيلي بوده؟
نه يكي از دوستامه.
اسمش رو عوض كردي؟
نه اسم خودشه
پس بوده، يه چيزايي...
آره ميگم، از تركيب همه‌ي اينا بوده، اما اين بسته به اون سنتيه كه آدم مياد كار رو واردش مي‌كنه، جزو خود زندگينامه‌نويسي بوده حالا جاهاي ديگه به صورت ديگه...
اون نامه به رضا براهني چي؟
اونم الكي بودش.
من تو "ده مرده" خيلي بيشتر ديدم که از اين تكنيك‌هاي پست‌مدرن استفاده بكني؛ مثلاً دروغ گفتن به مخاطب، تقديم نامه‌اي كه آخر كتاب آوردي اما تو كارهاي بعديت مخصوصاً "كتاب اعتياد" تمام اون تكنيك‌هايي كه کمی رو به نظر مي‌اومد تو قالب داستان رفته بود و داستاني‌تر شده بود، انگار تو يه خط سير رو به بالايي داشتي و كارت رو داستاني‌تر کردی نسبت به قبل، خودت اينو قبول داري؟
من خودم اين طور فكر مي‌كنم اما اگه يك آدم ديگه‌اي هم پيدا بشه كه بگه اين طوري نبوده، شايد واقعاً اين طوري نبوده، اما من خودم همين طوري فكر مي‌كنم؛ شايد از اون شيفتگي و كنجكاوي كودكانه‌ي اوليه نسبت به اين تكنيك‌ها رفتم به سمتي كه اين‌ها داستاني‌تر بشه، من خودم اين طوري فكر مي‌كنم اما ميگم، اين فكر خودمه.
با وجود اینکه كه مطالعات تئوريكت خيلي زياده، نقش اين مطالعات رو تو ادبيات و داستان چه قدر مي‌دوني؟
به نظر من نويسنده‌ي خوب –مخصوصاً نويسنده‌ي رُمان- كسيه كه اطلاعات خيلي زيادي داشته باشه؛ هم داستان زياد خونده باشه هم مباحث تئوري، و هم چيزهايي مثل تاريخ، جغرافيا، شيمي، فيزيك، جرم شناسي، حقوق...
همه چي ديگه...
دقيقاً همه چيزِ، بايد كتابخونه‌ي سيار باشه. به نظر من نويسنده تبديل مي‌شه به يك ماشيني كه همه‌ي اين‌ها رو به عنوان مواد اوليه مي‌ریزن توش و اونجا اين‌ها پروسِس مي‌شن، مثلاً ممكنه آدم يه چيزي كه از يك مقاله‌ي حقوقي خشك خونده، جرقه‌اي براش زده و به يك چيز ديگه تبديل شده. بدون اين مطالعات مسلماً نتيجه‌ي اون نوشته يا رمان يك چيزِ حقير و بي مايه خواهد بود، براي من هم غير از مطالعه‌ي نظريه‌ي ادبي، در بچگي‌ام كه ايران در جنگ بود، نه ماهواره‌اي بود، نه ويديويي بود به خاطر اين يا به خاطر چيز ديگه بيشتر وقت من با كتاب گذشته، اون هم همه نوع كتاب بود؛ چه كتاب علمي، چه تاريخ و چه داستان و رمان، به نظرم حداقل در مورد خودم احساسم اينه كه تأثيرشون تأثير خوبي بوده، چون مي‌بينم بعضي وقت‌ها شايد در حد يه جمله باشه كه از يه كتاب علمي تو ذهنم مونده و اثرش رو گذاشته. مسلماً بعضي چيزها مهم‌تر از چيزهاي ديگه‌ان، مثلاً براي يه نويسنده نظريه‌ي ادبي مهم‌تر از شيمي محض و زيست شناسي محضه، يعني همه‌شون مهم هستن اما به نظر من نظريه‌ي ادبي شايد حتي مهم‌تر از خود ادبيات باشه، چون به يه شكلي مثل رياضيه؛ هم ذهن آدم رو باز مي‌كنه و هم اين كه بهش نشون مي‌ده كه خودش اولين منتقد كار خودش باشه، در عين حال خيلي خوبه چون وقتي داره مي‌نويسه ديگه نمي‌تونه همه ي اون مباحث نظري رو به طور خام پياده كنه، مجبوره به اون‌ها با حالتي كه به فرم ادبي در اومدن نگاه كنه و باعث مي‌شه از يك محدوده به محدوده‌ي ديگه‌اي بره و يك ذهن ديالكتيكي پيدا كنه، خودش تو نوشتن خيلي كمك مي‌كنه.
چيزي كه هميشه مي‌گن اينه كه مطالعه‌ي زياد فلسفه و تئوري ادبي خيلي ذهن رو تكنيكي مي‌كنه و بعد نتيجه‌اش مي‌شه كارهاي خيلي تكنيك زده و قصه كم مي‌شه و...
نه، اينا حرف‌ها الكيه، شايد به خاطر اين كه يك زماني يك سري افراد با خوندن متون دسته سوم-چهارم، مثلاً نقد ديويد لاژ در مورد پست‌مدرن كه گفته مثلاً پست مدرن پنج تا خصوصيت داره، اومدن با اين پنج تا، داستان نوشتن بعد همين افراد مي گن خوندن نظريه باعث تكنيك‌زدگي مي‌شه، در صورتي كه اين نخوندن نظريه است كه باعث تكنيك زدگي شده...
يعني تو ميگي درست نخوندن باعث این مشکل می‌شه؟
اصلاً چیزی نخوندن. چون مثلاً همون ديويد لاژ كه نظريه حساب نمي‌شه. به خاطر این انقدر مطمئنم نخوندن چون خیلی‌هاشون جز فارسي، زبان ديگه‌اي نمي‌دونن، تو فارسي هم كه نظريه‌اي ترجمه نشده. پس مي شه گفت بدون خوندن نظريه دارن جلو مي رن و به این نتایج می‌رسن.
شخصيت‌هاي داستان‌هات هميشه براي من سوال بودن، مثلاً همين "ده مرده" یه جایی از فرشته‌هایی صحبت می‌کنی که میان خونت رو تمیز می‌کنند که بعدتر توی "کتاب اعتیاد" هم تکرار می‌شن و تو "کتاب اعتیاد" که دیگه از این دست شخصیت‌ها خیلی خیلی زیاد می‌بینیم. شخصیت‌های فانتزی و عجیب غریب؟ این شخصیت‌ها از کجا میان؟
يه قسمتش اینه که چند تا آدم رو با هم تركيب مي‌كنيم، يه چيز زبان شناختيه بیشتر. برا مثال يك ماده‌ي تحريك كننده يا توهم انگيز هست به اسم فِنسيكليدين يا پي سي پي كه اسم عاميانه اش، تو خيابون‌هاي آمريكا انجِلزداست هستش يعني گَردِ فرشته، خب همينو تبديل كردم به شخصيتي كه بال‌هاش رو تبديل به گرد مي‌كنه و مي‌فروشه، يه جا دو-سه تا آدم تو يك آدم تركيب شدن يا ممكنه يك شخصيت داستاني ديگه باشه كه با يك شخصيت سينمايي تركيب بشه، اينا همه‌شون به همين شكل يا تركيب چند چيز هست يا تجزيه‌ي يك چيز به چند چيز...
يعني يه تكنيك خاص خودت داري واسه شخصيت پردازي... 
نه تكنيك خاص، هر لحظه‌اي ممكنه يه قاعده‌اي به ذهنم برسه و با اون بازي بكنم، نمونه‌اش همون مثال‌هايي بود كه زدم...
اون شهرداره یا قهوه؟
مثلاً قهوه تركيبي از يه نوازنده‌ي جَز هست و از یه طرف با مارلز ديويس كه هروييني بوده و باز اين از يك طرف دیگه با چهره ي تام ويتس قاطي شده. سياه‌ها رو هم که تو فرهنگ خودمون بهشون مي‌گن قهوه‌اي، مي‌گم، اينا همه يه سري بازيا هستن كه شخصيت‌ها توشون درست شده...
مي‌خواستم در مورد راشه قوافي صحبت كنيم، اين ديگه خودِ خودتي ديگه؟
آره
چرا پس بيست و هفت سالگي خودكشي مي‌كنه؟
چون يه سري آدم تو بيست و هفت سالگي خودكشي كرده بودن اينم قاطي همونا، براي اين كه داستان پيش بره وگرنه هيچ وسواس خاصي خودم نداشتم  رو بيست و هفت سالگي. 
تو خودت "كتاب اعتياد" رو چه قدر وام‌دار هدايت مي‌دوني؟ چون خيلي‌ها مي گفتن فضا خيلي هدايت زدست. 
نمي دونم، فكر نمي‌كردم، فكر مي‌كردم يه تأثير ناخودآگاهي بوده كه يه جاهايي خيلي غير مستقيم اومده.
مي‌دوني چي شده، من فكر مي كنم تو ادبيات ما هر كس در مورد سياهي و بدي صحبت مي‌كنه مي‌گن هدايت زده‌ست، اينو قبول داري؟
احتمال داره همچين چيزي باشه، وگرنه همچنان من توش سايه‌ي هدايت رو نمي‌بينم، مگه اين كه به طور خاص اشاره بكنيد جايي‌اش رو، وگرنه من چيزي از هدايت توش نديدم.
پس اصلاً فضاي سياهش فضاي داستان‌هاي هدايت نيست.
نه، چون هدايت فضاي سياهش برخاسته از يك نوع رمانتيسيسمِ اشرافي هستش كه اصلاً ربطي به فضاي الانِ من و ما نداره و ما الان اشرافيتي نداريم تو جامعه‌مون، اگه هدايت الان تو جامعه‌ي ما بود تبديل به يك چهره‌ي مسخره مي‌شد. همون طور كه الان كساني كه مي‌خوان ازش تقليد كنن، نه به خاطر اين كه خوب تقليد نمي‌كنن بلكه به خاطر اين كه خود اون چهره در حال حاضر مسخره‌ست. سياهي هدايت به نوعي از درون به بيرونه و خودش سياه مي‌بينه همه چيز رو، در مورد اين داستان شايد از بيرون به درونه چون بيرون واقعاً خيلي سياهه...
كافكا چي؟
كافكا به هر حال تأثيرش خيلي زياده...
چند جا هم اسمش مياد؛ "قصر" مياد و يه جا هم اسم خود كافكا مياد...
من هنوزم وقتی کارهای کافکا رو مي‌خونم احساس مي‌كنم خيلي مدرن‌تر از همه‌ي نويسنده‌هاي همين الان هستش، مخصوصاً قصه‌هاي كوتاه و تمثيل‌هاش. نويسنده‌اي كه بيشتر از همه خونده باشمش كافكا هستش...

خب بعد تجربه کتاب اعتیاد بود که به صورت حرفه‌ای به ترجمه رو آوردي،‌ درسته؟
نه، من قبل‌اش هم ترجمه مي‌كردم، هنوزم هم داستان مي‌نويسم و هم ترجمه می‌کنم، سه تا رُمانم تو ارشادِ، بعدشم طرح براي نوشتن زياد دارم اما خوب با خودم مي‌گم وقتي هنوز هيچ كدوم از اون سه تا در نيومده نوشتنِ بيشترش وقت تلف كردنه، آدم بنويسه بندازه يه گوشه‌اي كه فايده نداره،‌ براي همين فعلاً ديگه داستان نمي‌نويسم، يه مجموعه داستان كوتاه دارم که آماه چاپه ولی هنوز به جایی ندادمش، اون سه تا كه رفتن تو ارشاد موندن، ديگه غير از اون سه تا هم فعلاً قصد نوشتن ندارم. البته ترجمه كردن يه كم ديرتر شروع شد و قبل اون فقط داستان می‌نوشتم و مقاله؛ شايد سال هشتاد بود كه شروع كردم...
تسلط ات فقط زبانِ انگليسيه؟
آره
بعد، همه رو هم فكر كنم از آمريكايي‌ها ترجمه كردي؛ زبان دوم خيلي كم ديدم تو كارت.
چرا، زبان دوم هم دارم، مثلاً اون كتابِ "مرگ و پنگوئن" كه اصلش اوكراينیه البته به زبان روسي نوشته شده.
چاپ شده؟ فکر نمی‌کنم قبل این از نویسندش چیزی تو ایران ترجمه شده باشه و خودت هم خیلی ازش تعریف کرده بودی.
آره، انتشارات روزنه چاپش كرده. هم كتاب خوبيه و هم اين كه از يه نظرهايي شبيه ايران الان خودمونه. زمان کتاب تو شرايط شوروي بعد از فروپاشي می‌گذره.
تو ‍ژانرهايي كه تو ترجمه‌هات دیده می‌شه بیشتر کارها "جنايي-پليسي" هستن، مخصوصاً كارهایي که با انتشارات هرمس داشتی، در کل كارها رو چه طوري انتخاب مي كني؟ سليقه‌ي شخصي و علاقه خودت بوده که سراغ این ژانر رفتی يا به انتخاب ناشر بوده؟
تو انتخاب مقاله چون براي مجلات ترجمه مي‌كردم خيلي دستم باز بود و راحت‌تر بودم. كه حاصلش سه تا كتاب شده كه هنوز هیچ کدوم در نيومده، البته دو تاشون مجوز گرفته و آماده نشره، يكي در مورد روانكاویه و يكي هم در مورد جامعه‌شناسيِ‌هنر كه اوليش رو نشر چشمه قراره منتشر كنه و دوميش رو نشر مرواريد... اما توي بقيه‌ي كارها يه تعاملي بين من و ناشر بوده؛ يا مستقيماً ناشر كتاب رو داده يا اين كه پروژه‌اي داشته و در اون پروژه يه سري كتاب‌ها رو من بهش معرفي كردم و با هم به توافق رسيديم، مثل كارهايي كه با هرمس انجام دادم،. به غیر اينها يه سري كتاب‌ها بوده كه انتخاب با خودم بوده، مثل همون كتاب "مرگ و پنگوئن" كه بعد ناشر هم خوشش اومد و قبول کرد که چاپش کنه.
مثلاً اين ترجمه ي جبران خليل جبران‌ات چه طوري بود؟ کاملاً از فضای باقی ترجمه‌ها و داستان‌هات جداست!
اين كار رو ناشر داد و من اون دوران چون وضع مالیم زياد خوب نبود ترجمش رو قبول كردم، البته به كارم هم نيومد چون دو-سه سال طول كشيد تا مجوز بگيره وقتي هم كه منتشر شد فروشي خوبی نكرد، ديگه به اين نتيجه رسيدم كه اصلاً فايده نداره همون كار خودم رو بكنم بهتره.
فضای جنایی- پلیسی توی آثار داستانیت هم به چشم می‌خوره و همین کتاب اعتیاد هم تم‌هایی از داستان پلیسی رو داره. فکر کنم ژانر مورد علاقت باشه نه؟
آره، حتي توي اين كارهايي هم كه چاپ نشده، دو تاشون مي‌شه گفت نيمه پليسي‌ان...
اسم هاشون چيه؟
يكي شون "يك ديو، دو بطري، سه پيغام"، يكي ديگه‌اش هم "گاوها و هتل‌ها"، اين دو تا مايه‌هاي پليسي دارن اما داستان سومي "درجه‌ي صفر كُشتار" مي‌خواستم شروع يك قصه‌ي پليسي باشه، يك مجموعه‌ي پليسي با يك كارگاه واحد. يك شخصيت اصلی داره، يه پليس، كه اتفاقاً پليس نيروي انتظامي هم هست به اسمِ سروان نبوي‌نژاد كه قرار بود اين كارگاه مركزي باشه، اولين قصه‌اش هم که همون کتاب بود. اما در کل تمام کارهام و حتی همین کار آخری که گفتم رو مي‌شه تو دسته داستان‌های پلیسی پست‌مدرن طبقه‌بندیشون کرد، چون درسته كه قتل و معما دارند اما در نهايت اين قراردادها به هم مي‌خوره و يك طوري شبيه داستان‌هاي پليسي ماورالطبيعه‌ي آمريكاي لاتين مي‌شه.
اين کتاب‌ها مال چه سال ها يه؟
اين داستان آخر مال پارساله. در كل همشون مال همين سه-چهار سال گذشتن. 
اميد داري که چاپ بشن؟
راستش اين سه تا رمان، رمان‌هايي هستن كه از نظر ارشادي هيچ موردي توشون نيست؛ نه سكس هست، نه ماده‌ي مخدر. هيچ مشكلي نداره، سياسي هم نيست، خود ناشر هم مونده كه چرا غير مجاز شدن...
به كدوم انتشارات دادي؟
چشمه. نمي‌دونم شايد حساسيتي رو خود من بوده، و گرنه رمان‌ها هيچ چيزي نداشتن و اتفاقاً من فكر مي‌كردم خيلي زود هم مجوز بگيرن كه غير مجاز شدن. به هر حال كشوري هستش كه هيچ چيزش معلوم نيست...
مي‌خواستم در مورد جنبشي كه تو دهه‌ي 70 به وجود اومد و تأثيراتي كه رو ادبيات ما گذاشت صحبت كنيم. مثلاً كارهايي كه رضا براهني توی شعر كرد به نظرت چه قدر تأثير گذاشت رو ادبيات داستاني ما و چه استفاده‌هايي داشت؟
حرف‌هايي كه تو شعر زده شد تو داستان شايد نمود بهتري پيدا كردند، تو شعر يه سري كپي برداري‌هايي از دست هم مي‌كردن، مخصوصاً الان كه دیگه خود شعر در همه جاي جهان دچار بحران هستش، الان كسي كه مي‌خواد شعر بگه بايد آدم خيلي خاص‌تري باشه، مطالعه‌ي بيشتري داشته باشه و خيلي بزرگ‌تر باشه...
جدي؟ تو شاعر رو بزرگ‌تر از داستان نويس مي‌دوني؟
نه، شاعري كه الان بخواد شعر خوب بگه، الان تو وضعيتي هستيم كه شايد شعر خوب گفتن كار يك نابغه باشه، خوب آدم مي‌تونه شعر بگه ولي شعري كه بمونه، شعري كه بتونه الان خودش رو موندگار کنه با شعری که مثلاً سي سال پيش مي‌تونست این کار رو بکنه به کراتب سخت‌تر شده. حالا به نظرم اون اتفاق‌های دهه هفتاد توي شعر به جاي خاصي نرسيد شاید در كل شعر به انتهای خودش رسيده باشه، چه تو ايران چه تو جهان، اما همین اتفاق تو داستان باعث شد يه نويسنده‌هايي يه تجربه‌هايي بكنن و در آینده از اين تجربه‌هاشون استفاده شد، مثل كاتب که اومد اون چيزهاي پست‌مدرنی كه تو شعر مطرح شده بود رو به شكل خيلي داستاني‌تر نوشت. در کل اون نظریات تو داستان معقول‌تر بودن، شايد به خاطر اين كه خود داستان اين معقوليت رو مي‌طلبه...
پس به نظرت تأثيرش بيشتر تو داستان بود تا تو شعر؟
نه، تو شعر تأثيرش خيلي زياد بود اما خب به جايي نرسيد...
تو ادبیات داستانی امروز چهره جدیدی رو می‌بینی؟
بعضي وقت‌ها آره، مثلاً همين آقاي كربلايي‌لو قبل از اين كه اصلاً ببينمش كتابش رو خوندم، مجموعه داستان "زني با چكمه‌هاي ساق بلند"، ديدم داستان‌هاي خوبي داره، اصلاً هم نمي‌شناسمش يا كسان ديگري هم هستن كه هنوز كار خوبي ارائه ندادن اما خب وقتي باهاشون صحبت مي‌كنيم حداقلش مي‌بينيم كه از نسل پيشين آدم‌هاي باسوادتر و پرمايه‌تري هستن. اگه نگاه كنيم يكي نسل هدايت و علوی و جمالزاده و... نسل بعدي گلشيري و براهني و دولت آبادي و... نسل بعدي مندني پور و سناپور و... و نسل بعدي يعني نسل چهارم هم نسل ما باشه، بين اين‌ها نسل سوم خيلي نسل داغونيه، نسل چهارم خيلي بهتر از نسل سومه اما خب هنوز مثل نسل دوم نيست...
كلاً از نويسنده‌هاي ايراني كدوم‌ها رو بیشتر دوست داري؟
هدايت هست، گلشيري، از اون طرف ساعدي و صادقي هم كارشون بد نيست، يا بهمن شعله ور که من هنوز رمانش ررو نخوندم ولي خب احتمالاً باید رمان خوبي باشه.
کتاب "سفر شب"، که به نظر من هم شاهکاره. كلاً ادبيات دهه‌ي پنجاه از موفق‌ترين دوره‌های ادبی ما هستش و متاسفانه امروزه چیزی ازش چاپ نمی‌شه. در مورد ژانر پليسي كه تو "كتاب اعتياد" هم رگه‌هايي ازش بود، تو توی ترجمه‌هات هم خيلي علاقه داري به اين ژانر. من هيچ وقت نتونستم ربط سيستم‌هاي پليسي با ادبيات پست مدرن رو بفهمم، اين كه چرا اين قدر پست‌مدرن‌ها سراغ ژانر پليسي و داستان‌های پلیسی جنایی مي‌رن...
‌ كلاً تو ادبيات هر كار جديدي، هر انقلابي با توسل به ژانر پليسي اتفاق مي‌افته، مثلاً كارهاي ناباكوف هم به همين صورته. این ژانر به شما يك فرم خالي می‌ده، يعني صرفاً شما يه قالب داري و مي‌توني هرطور باهاش بازي كني؛ اصل قضيه‌ اينه كه يك جسد هست و همه چيز حول اون جسد شكل مي‌گيره، يك مكان خالي، اين بهترين چيز براي اينه كه حرف‌ها زده بشه، به همين دليل ژانر پليسي اين قدر مهم مي‌شه. از طرف ديگه می‌گن که رمان پلیسی و روانكاوي با هم زاده شدن چون در هر دو مورد قضيه اين بوده كه يك داستاني بايد گفته بشه. در روانكاوی داستانِ يك تروما بايد گفته بشه و كل پروسه‌ي روانكاوي سعي بر گفتن اين داستان هستش و توي رمان پليسي هم به همين صورت، تلاشيه براي گفتن يك داستان، مثلاً داستان قتل و پيدا شدن قاتل و اینکه این داستان قتل و قاتل رو نباید به مخاطب لو بدی. مثلاً تو رمان پليسي وقتي که به راه گفتن داستان قتل برسی، اون لحظه‌اي هست كه داستان به پايان می‌رسه و رمان تموم مي‌شه. توي روانكاوي هم به همين صورته؛ اون لحظه‌اي كه بيمار مي‌تونه داستان اون تروما رو بگه، اون لحظه‌اي هست كه روانكاوي به پايان مي‌رسه. در مورد هر رماني هم اين اتفاق مي‌افته، تو رمان مدرن نويسنده با ناممكن بودن گفتن يك داستان و بعد گفتنِ اون طرف مي‌شه و داستان در واقع چگونگي گفتنِ اون داستان هستش، اين همون قالب كلي داستان پليسي هستش.
يعني بستر خيلي مناسبي داره اين قالب...
دقيقاً
مي خواستم در مورد روانكاوي شخصيت‌هات بپرسم ازت، در كلا چه قدر روانكاوي رو تأثير مي‌دي تو كارت؟ يعني وقتي يه شخصيت رو مياري به اين فكر نمي‌كني كه روانکاوی اين شخصيت چه طوريه؟
مسلم به روانكاويش خيلي فكر مي‌كنم، توي روانكاوي ما الگوهايي داريم براي آدم‌ها كه هر آدمي يا روان نژنده، يا منحرفه، يا اسكيزوفرن. هركدوم از اينها طبق طبقه‌اي كه دارن يك نوع برخورد خاص خودشون رو دارن و با مسئله‌اي خاص. من در اين حد فكر مي‌كنم كه اين شخصيت از نظر ساختار رواني چي هست، مثلاً با اختگي چه طور برخورد مي‌كنه يا... من تا اين جاهاش بهش فكر مي‌كنم، حتي پيش مياد گاهي مي‌خوام اين شخصيت همچين كاري بكنه اما موقع نوشتن به اين نتيجه مي‌رسم كه اين طبق اون الگوهاي روانيش نمي‌تونه اين طوري برخورد كنه. حتي بعضي وقت‌ها كتاب‌هاي ديگه رو كه مي‌خونم به اين نتيجه مي‌رسم كه مثلاً اين شخصيت كه اين خصوصيات رو داره اين طوري نبايد عمل كنه، از نظر روانكاوانه اشتباه‌ست. اما روانشناسي يك حالت مبتذلي از روانكاوي به نظر مي‌رسه. روانشناسي اين كه هر آدمي يك عمق خاص داره و بايد مثلاً كلي مونولوگ سوارش كنيم و... نه من به اين چيزها كاري ندارم، در حد خيلي كلي‌تر هست...
ما شخصيت‌های کتاب‌هات رو كه نگاه مي‌كنيم، می‌بینیم که همه‌شون تهش به بن بست مي‌رسن. چرا اين قدر دنيا رو سياه مي‌بيني؟ من رمان "كتاب اعتياد" رو كه مي‌خوندم احساس مي‌كردم فقط دارم كابوس مي‌خونم و كابوس مي‌بينم، يعني احساس مي‌كردم نويسنده‌ي اين كتاب هم كابوس‌هاش رو نوشته، چرا اين قدر سياه؟
نمي‌دونم، من فكر نمي‌كردم واقعاً اين قدر سياه باشه. فكر مي‌كردم اتفاقاً برعكس خيلي پرسونايي كه مي‌نويسم اون قدرها هم به اندازه‌ي كافي سياه نيست، فكر مي‌كردم خيلي خوشبين‌ام تو نوشتن...
كجاش خوشبيني يه؟ يه رگه ي خوشبيني به من نشون بده!
نمي‌دونم احساس مي‌كردم خيلي هَپي انده...
هرشيا و ناديما خيلي شخصيت‌هاي عجيب و دوست داشتنی‌‌ای بودن که اونها هم آخرش می‌میرن و باقی شخصیت‌ها هم اُوردوز كردن يا کشته شدن و یا تو بیست و هفت سالگی خودكشي كردن...
آره، ولي ما نديديم كه اون طور داغون بشن.
من مي‌گم اينجوری تأثيرش خیلی بيشتره، چون خيلي نهادينه شده تو داستان، تأثيرش خيلي بيشتره تا اين كه تو مي خواستي مستقيم به يه پايان خيلي بدي واسه اين ها نشون بدي، تو اومدي زندگي اين ها رو گفتي؛ زندگي اين ها هم هيچ چيزي غير از سياهي نيستش.
اينا هركدوم مي‌تونستن تو زندگي‌شون خيلي به آدم‌هاي مزخرفي تبديل بشن، در مقابل انتخاب‌هاي بزرگ‌تر قرار بگيرن، وارد اين طور چيزهاش نشديم بنابراين فكر مي‌كنم زياد هم سياه نيست چون اون قدر به چيزهاي ريشه‌اي‌تر نرسيده هنوز...
به نظر من تو سياهي رو به عنوان يه پيش فرض گرفتي تو رمانت و با همين پيش فرض شروع كردي به نوشتن، اين تأثيرش رو خيلي زياد مي‌كنه. شايد اگه مي‌خواستي مثلاً مثل سلين که از يه جايي شروع مي‌كنه و مي‌رسه به يه پايان بد جلو بری و به این نتیجه برسی که اجتماع و دنیا جای بدیه انقدر تاثیر رو نداشت... تو هيچ جا نمي‌گي دنيا پوچه، دنيا سياهه،همه‌ي آدما دارن بدن. و به خاطر همین چون خيلي نهادينه شده توی داستان و توی ذهن نويسنده، باعث می‌شه كه رمان اين قدر سياه به نظر برسه، البته این نظر شخصی منه...
راستش رو بخوای من تا حالاهيچ وقت ازاين جهت بهش فکر نكرده بودم. بيشتر در مورد سیاه نویسی اون چیزی که در مورد داستان‌های سلین گفتی تو ذهنم بود و به خاطر همین فکر نمی‌کردم کارم انقدر سیاه به نظر برسه.
البته موضوع انتخابی هم خیلی به این قضیه کمک کرده.
درسته. اعتياد يك نوع راهِ حل ناشي از سرخوردگي و شكستِ در مورد جهانه؛ فرد قبول مي‌كنه كه ديگه لِه شده و حالا كه مي‌خواد به زندگي ادامه بده در اين لِه شدنش تنها راهي كه براش باقی می‌مونه همین اعتیاده.
اعتياد رو يك نوع اعتراض مي‌دوني؟
نه، به هیچ وجه. اعتياد شايد بعضي وقت‌ها راهي باشه براي اعتراض نكردن، عده‌اي كه مي‌گن يك نوع اعتراض اجتماعي هست به نظرم کاملاً اشتباه می‌کنن. از اون منظر اگه بخوای نگاه كني همه چيزمي‌شه اعتراض؛ حتي سر كار رفتن هم مي‌شه اعتراض، اگه آدم خيلي خوبي باشي اونم مي‌شه اعتراض. نه، من اصلاً در پي آرماني كردنش نيستم، اونايي كه ايده‌آليزش مي‌كنن خيلي ايدئولوژيك نگاه مي كنن. همون طور كه مثلاً خيلي‌ها موزيك راك رو ايدئولوژيك مي‌كنن...
مثلاً همين لو ريد كه تو كتاب آوردي، خودت مطمئناً خيلي بهتر از من مي‌دوني که تو خیلی از آهنگ‌هاش از هروئین تعریف کرده و خیلی آرمانی بهش نگاه کرده.
ممكنه من بعضي جاها هم اين طوري كنم اما اينا همه مي‌ره تو همون كانتكس خاص خودش، آره خب از يه نظر كه اين زندگي شخصي آدم‌هاست، اين جا آره آدم ازش دفاع مي‌كنه كه اين يك راه حل شخصيه و آدم باید اندازه‌ي خيلي راه حل‌هاي شخصي ديگه بهش احترام بذاره؛ اتفاقاً خيلي راه حل بهتري هم هست، آدم به جاي اين كه بزنه بقيه رو داغون كنه خب خودش رو داغون مي‌كنه. خيلي صلح دوستانه‌تره. اما در نهايت شايد ايده‌آليزه كردنش به نوعي منجر به اخته كردنش بشه. لوريد هم به همين صورت بوده، اونم در يك جاهايي در كانتكسِ خاصي در دهه‌ي شصت ازش دفاع كرده به عنوان يك راه حل، در دفاع از زندگي شخصي، همون قدر كه مثلاً از همجنسبازها دفاع مي‌كنه، اما هیچ وقت به عنوان یه راه برای مبارزه و اعتراض باهاش برخورد نمی‌کنه.
خب خیلی ممنون و در آخر اگه صحبتی باقی مونده؟
نه ممنون.
مرسی که وقتت رو به ما دادی و با حوصله به سوال‌ها جواب دادی و پای صحبت نشستی.

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 saras 1391-08-10 10:21
hmm, after some looong time, it hit the spot :-)
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی