پرینت

گپی با پیمان اسماعیلی - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in گفت‌وگو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

گپی با پیمان اسماعیلی - سینا حشمدار

پاسخ‌های آقای نویسنده

پیمان اسماعیلی متولد سال 1356. او فعالیت ادبی خود را از مطبوعات آغاز کرد و در سال 84 اولین مجموعه داستان خود را با نام "جیب های بارانی ات را بگرد" آغاز کرد. او سپس در سال 87 دومین مجموعه خود با نام "برف و سمفونی ابری" را منتشر کرد که تقریباً تمام جایزه های مهم ادبی را برای او به ارمغان آورد.

با او به گپی دوستانه نشستم و درباره ادبیات و معضلاتش در ایران صحبت کردم و جواب های یک نویسنده را شنیدم. همنیجا از صمیمت و صداقت او در کلام سپاسگذاری می کنم.

 

سینا حشمدار

عکاس: امیر معدنی پور


خب، پیمان اسماعیلی متولد سال 1356. اول از همه، چرا انقدر بچه‌های 56 نویسنده زیاد دارن؟
نویسنده که زیاد داریم، جالب م اینجاست که با چندتاشون همکلاسی هم بودیم! مثلاً با حامد اسماعیلیون تو کرمانشاه همکلاسی بودم.
من یه بار سر انگشتی شمردم نزدیک پنج-شش تا نویسنده ما تو سال 56 داریم که واسه م جالب بود.
خب بالاخره هر دهه‌ای آدم خودش رو داره و من فکر می‌کنم بچه‌ها دارن کم کم مسیر خودشون رو پیدا می‌کنن.
بریم سراغ فعالیت‌های خودت. فکر می‌کنم شروع فعالیت ادبی ت از روزنامه نگاری بوده، درسته؟
شروع فعالیت م به طور رسمی از روزنامه بهار بود. البته قبل اون م به صورت پراکنده کار کرده بودم اما فعالیت رسمی م از روزنامه بهار شروع شد و فکر می‌کنم یه نقدی بود روی کار "پوکه باز" کورش اسدی. بعدش دیگه فعالیت م بیشتر شد و خیلی پیش میومد که واسه روزنامه‌ها نقد بنویسم اما متاسفانه چون تا من وارد می‌شدم، روزنامه زود تعطیل می‌شد اسم همه رو یادم نمونده.
این اتفاق ها برای چه سالی يه؟
حول و حوش 78 و 79
پس تو جزو اون دسته از نویسنده‌هایی هستی که از طریق روزنامه‌نگاری وارد ادبیات شدند؟
فکر می‌کنم این تعبیر خوبی نیست. در حقیقت من روزنامه‌نگاری رو آگاهانه انتخاب کردم تا بعداً وقتی داستان نوشتم کارم دیده بشه و اینجوری نبود که بگم من عاشق روزنامه نگاری بودم و رفتم تو این حرفه.
یعنی منظورت اینه که احساس کردی راهی وجود نداره و سعی کردی یه راه واسه خودت بسازی؟
ببین الان وضعیت بهتر شده اما اون موقع اینجوری نبود. فضای مجازی به این صورت وجود نداشت چون من فکر می‌کنم الان کسی بدون اینکه به روزنامه‌نگاری احتیاج داشته باشه می‌تونه تو وبلاگ یا سایت ش فعالیت ادبی ش رو داشته باشه و دیده هم بشه. سال 70 و 80 که ما می‌خواستیم جدی وارد ادبیات بشیم اصلاً به این صورت نبود. حتا وبلاگ‌های جدی هم 81 به بعد اومدن. خب این واسه ما یه راهکار بود و خیلی از بچه‌ها وارد این فضا می‌شدن و تجربه‌ای تو فضا می‌کردن که بعد به عنوان یه چهره شناخته شده بتونن کارشون رو ارائه بدن.
آخه چند وقته که این بحث هست ش که چرا نویسنده‌های ما دارن از دل روزنامه‌نگاری بیرون میان و این دو حرفه دو تا چیز کاملاً جدا هستند. پس تو دلیل اصلی رو این قضیه می‌دونی، درسته؟
این نظر شخصی منه و نمی‌تونم حکم کلی مطرح کنم. در مورد خود من شروع کارم به عنوان روزنامه‌نگار کاملا آگاهانه بود، چون می‌خواستم بعدتر کارم دیده بشه. اگه این کار رو نمی‌کردی و یکدفه‌ای از تو تاریکی کتابی چاپ می‌کردی احتمال ش خیلی زیاد بود که اصلاً دیده نشی و کسی کارت رو نخونه و کامل حذف بشی.
و نتیجه کار به چه شکلی بود؟
شاید نتیجه کار اون چیزی که واقعاً انتظار داشتم نبود. تو کتاب اول من رو ببین که سال 84 چاپ شد؛ "جیب‌های بارانی‌ات را بگرد". این کتاب هنوز چاپ اول ش تموم نشده. یعنی اینجوری نیست که بگم چون این کار رو کردم دیده شدم و کارم فروش رفت. من فکر می‌کنم بیشتر از اینکه این قضیه واقعیت داشته باشه واسه ما یه توهم بود.
یا شاید یه تلاش بی نتیجه؟
واقعاً یه راهکاری بود که خیلی‌ها به ما پیشنهاد می‌دادن و ما هم اون موقع کم سن و سال‌تر بودیم و قبول کردیم. آدم خیلی دوست داشت این راهکارها رو تجربه کنه. اون موقع خیلی هیجان داشتم واسه تجربه کردن این جور کارها، اما الان که نگاه می‌کنم نه اون هیجان رو دارم و نه انرژی ش رو.
یعنی دیگه سراغ روزنامه‌نگاری نمی‌ری؟ چند وقته دیگه این حرفه رو ول کردی؟
نه دیگه فکر نمی‌کنم هیچ وقت به صورت حرفه‌ای و جدی مثل قبل سراغ این کار برم. ديگه آخرین مطالبی که نوشتم واسه روزنامه اعتماد بود، نزدیک دو-سه سال پیش. اما بعضی وقت‌ها از روزنامه‌های مختلف زنگ می‌زنن و مطلب می‌گیرن که مثلاً آخرین کتابی که خوندی چی بوده و در حد سیصد چهارصد کلمه می‌نویسم واسه شون. اما من اینا رو روزنامه‌نگاری نمی‌دونم. روزنامه‌نگاری یعنی شما آگاهانه و به صورت حرفه‌ای و مداوم با یه روزنامه‌ای همکاری کنی در جهت تامین بخشی از مطالبش. چه مطالب انتقادی و چه تهیه خبر. البته من هیچوقت خبرنگاری نکردم. بیشتر بحث نقد و مصاحبه به صورت متمرکز بوده.
جریان این مصاحبه هایی که تو با چندتا نویسنده مطرح خارجی به طور اختصاصی داشتی چی بود؟ چون تا اونجایی که می‌دونم همچین اتفاقی تو اون سال‌ها اصلاً باب نبود. اصلاً چی شد که سراغ این آدم‌ها رفتی. از کی شروع شد و کار سفارشی بود یا نه خودت انتخاب می‌کردی؟
مصاحبه‌ها که از اُستر شروع شد. سفارشی هم نبود یعنی خودم انتخاب می‌کردم و می‌رفتم. تاریخچه دقیق ش بر می‌گرده به شرق1، یعنی شرق دوره اول که به نظر من یکی از بهترین فضاهای مطبوعاتی ما تو اون دوره بود، تو اون دوره یه سری کار خوب چاپ شد مثل مصاحبه پدرام رضایی‌زاده و شکراللهی با عباس معروفی. خب نویسنده‌ای مثل معروفی که خیلی سال بود از ایران رفته بود کسی بهش توجه نمی‌کرد و اون مصاحبه هم خیلی حرفه‌ای انجام شد و تو زمان خودش خیلی سر و صدا راه انداخت و من خیلی پسندیدم اون رو. بعد اون من احساس کردم یه بخش خالی وجود داره که من می‌تونم پرش کنم. نه اینکه احساس وظیفه بکنم یه حس شخصی بود بیشتر. یه سری نویسنده معروف بودن که تو ایران مردم کتاب‌هاشون رو دوست داشتن و هیچوقت هیچ مصاحبه‌ای ازشون نداشتیم. اون دوره هم اُستر خیلی رو بورس بود. من اون موقع به دلیل مسائل تحصیلیم به نوع نامه‌نگاری اینترنتی و سرچ اینترنتی خیلی وارد بودم. گفتم از این توانایی‌ اي که تو این زمینه از طریق درسم پیدا کردم استفاده کنم. اُستر اینجوری شروع شد که به مسئول سایتش ایمیل زدم و اون هم بعد از چند تا نامه‌نگاری ارجاعم داد به اِیجنتِش که یه خانمی بود در اون زمان که با اون هم چند بار نامه‌نگاری شد و در نهایت یه قراری گذاشتیم که با خود اُستر مصاحبه کنیم. من تو اون دوره چندان جرأتش رو نداشتم که بخوام تنهایی با نویسنده‌ی بزرگی مثل اُستر صحبت کنم به خاطر این بود که با یه نفر هماهنگ کردیم که بياد و اگه یه وقت مشکلی پیش اومد کمکم کنه.
مشکل منظورت از لحاظ زبانه یا سطح معلومات ادبی؟
نه، بحث زبانی بود. خب صحبت کردن با یه نیتیو خیلی سخته و من همین الان هم با احتیاط می‌رم سراغ این موضوع.
کسی که قرار بود کمک کنه از بچه‌های ادبیات بود؟
نه یه آقایی بود که تدریس زبان می‌کرد و داستان جالب ش اینه که قرار مصاحبه ما به وقت ایران می‌شد یازده و نیمِ شب و اون آقا ساعت ده و نیم زنگ زد که من یه مشکلی برام پیش اومده و نمی‌تونم بیام. فکرشو بکن من با اُستر هماهنگ کرده بودم و هیچ راهی نداشتم. همون موقع من شروع کردم به این‌ور و اون‌ور زنگ زدن که در نهایت اون روز ساعت یازده شب یکی رو پیدا کردم که ایشون هم با ده دقیقه تأخیر خودشون رو رسوندن و ما تا شماره اُستر رو گرفتیم و اون گوشی رو برداشت اولین حرفش این بود که چرا دیر زنگ زدید! دیگه ما چیزی بهش نگفتیم اما در کل تجربه مصاحبه با اُستر واقعاً یه تجربه بی‌نظیر واسه من بود و من اگه بخوام از بین تمام مصاحبه‌هام چند تا رو انتخاب کنم مطمئنم این جزو یکی از اصلی هاست. اُستر چه از نظر شخصیت خودش و چه از نظر صحبت کردن خیلی دقیق و بی نظیر بود. بهترین نکته‌ش این بود که به عنوان يه نویسنده به سوال‌ها جواب می‌داد و هیچوقت تو جلد یه منتقد یا یه فیلسوفی که قراره یه چیزی رو حل کنه نمی‌رفت و من خودم واقعاً از مصاحبه‌ای که باهاش داشتم لذت بردم.


مصاحبه رو فقط تو شرق منتشر کردی؟
سالش رو دقیق یادم نیست اما دو صفحه کامل تو شرق چاپ شد. مصاحبه اُستر تاثیرات خودش رو هم داشت و من به عنوان یه جوون بیست و سه-چهار ساله که کسی رو نمی‌شناختم واسم خیلی خوب بود. البته من اون موقع آقای غلامی و بچه‌های دیگه رو می‌شناختم اما این مصاحبه خیلی خیلی خوب دیده شد و دیگه بعد اون راه باز شد و من سراغ بقیه هم رفتم.
در کل با کیا مصاحبه کردی؟
هفت نفر می‌شدن در مجموع که پل اُستر، جومپالاهیری بود که با امیر مهدی حقيقت انجامش دادیم، آرون داتی رُی بود که با اسدالله امرایی انجام شد، البته من دعوت می‌کردم بچه‌ها رو که بیان و تو مصاحبه شرکت کنن. کورت ونه گات بود، مایکل کانینگهام، جویس کرول اوتس و استانیس لاو لِم، نویسنده لهستانیِ فیلم سولاریسِ تارکوفسکی، یکی از مصاحبه‌هایی بود که من خودم خیلی دوسش داشتم و دقیقاً آخرین مصاحبه با لِم قبل از مرگش بود و تو سایتش هم که بری آخرین مصاحبه، مصاحبه من رو زده.
همه رو به همین طریق پیدا می‌کردی؟ راحت جواب می‌دادن یا مجبور بودی چند وقت رو هر کدوم وقت بذاری؟
تو همه اینا مجبور بودی در نهایت اِیجِنت رو پیدا کنی؛ یا قبول می‌کرد اولش یا نه و دیگه تکلیفت معلوم بود. خیلی‌ها هم بودن که من دلم می‌خواست باهاشون مصاحبه داشته باشم اما نشد. مثلاً شرمن الکسی، یا حنیف قریشی رو که خیلی سعی کردم باهاش مصاحبه کنم. یا جی.ام کوئتزی که می‌گفت کلاً مصاحبه نمی‌کنه. فردی که فوق‌العاده دوست داشتم باهاش مصاحبه کنم جی.جی بالارد بود که متاسفانه نشد و همین چند وقت پیش هم فوت کرد و من شدیداً دیوانه این بودم که باهاش مصاحبه کنم اما نشد.
یه نکته‌ای که هست خیلی از این نویسنده‌هایی که می‌گی هنوز هم خیلی از کتاب‌هاشون ترجمه نشده یا حداقل اون موقع خیلی کم ترجمه شده بوده، تو کارای اینا رو چه جوری خونده بودی؟
من بعضی‌ها رو که ترجمه شده بود می‌خوندم؛ مثلاً "Crash" بالارد رو زبون اصلی خوندم که هنوزم ترجمه نشده اما برج و امپراتوری خورشید  ترجمه شده بود و من فارسیش رو خوندم. در کل من یک مقاله خیلی مفصل در مورد "برج" کار کرده بودم، حالا به خاطر حساسیت‌هایی که رو بالارد به خاطر رمان "Crash" بود شرق تو اون موقع چاپ ش نکرد.
مصاحبه با ونه‌گات به چه صورتی بودش؟
سخت ترین مصاحبه من، مصاحبه با ونه‌گات بود و به نظرم خیلی خوب هم درنیومد؛ نه به خاطر اینکه من سعیم رو نکردم، به خاطر این بود که ونه‌گات خیلی بد قلق بود و معمولا بعد ده دقیقه خسته می‌شد و می‌گفت فردا زنگ بزنید. می‌گفت حوصله ندارم و خیلی راحت من رو می‌فرستاد برای فردا. یه بار قهر کرد و من مجبور شدم زنگ بزنم و کلی صحبت و معذرت خواهی کردم تا دوباره راضی به مصاحبه شد. دلیل قهرش هم این بود که اون از لحاظ زبانی دوست داشت تمام سوال‌های من رو با طنز جواب بده و خب من خیلی از شوخی‌هاش رو متوجه نمی‌شدم و نمی‌تونستم باهاش همراهی کنم و به خاطر همین بهش بر می‌خورد.
صحبتت با ونه‌گات بیشتر در مورد چی بود؟
اون موقع کتاب "مجمع الجزاير گالاپاگوس" تازه تو ایران ترجمه شده بود. من خودم خیلی دوست داشتم مصاحبه بیشتر رو "شب مادر" مانور داشته باشه چون اون کتاب و "سلاخ خانه شماره پنج" رو خیلی دوست داشتم اما به دلایل حرفه‌ای مجبور شدم عمده مصاحبه رو ببرم روی "مجمع الجزاير گالاپاگوس". البته اگه خود من الان بخوام مصاحبه کنم دیگه عمده این استراتژی‌ها رو به کار نمی‌برم. چون تجربه بهم ثابت کرده که این سبک مصاحبه چندان جذاب نیست. من الان دوست ندارم بدونم که چرا فلان نویسنده فلان شخصیتش رو اینجوری پرورونده، الان دوست دارم بدونم یه نویسنده خودش چیکار کرده و با خودش و دنیا و حال و هواش آشنا بشم. ما نمی‌تونیم تو یه مصاحبه منتقد باشیم، گاهی این کار می‌گیره مثل مصاحبه‌ای که با اُستر داشتم. اون یه کار تحلیلی فوق‌العاده بود که من تو مصاحبه بیشتر رویکرد انتقادی داشتم. یعنی ترکیبی بود از فلسفه و ادبیات. من فکر می‌کنم چون اُستر رو اون مباحث خیلی تسلط داشت مصاحبه خوب شد و این در مورد همه نویسنده‌ها جواب نمی‌ده و در کل باهاتون اصلاً همراهی نمی‌کنن، اما الان در سن سی و سه سالگی ترجیح می‌دم بدونم دنیای درونی یه نویسنده چیه به جای اینکه بدونم از چه تکنیکی استفاده کرده؛ چون به نظرم زیاد اهمیتی نداره که ما این چیزها رو بدونیم بالاخره ما یا از یه کتابی خوش مون میاد یا نه و نویسنده هم کارش رو انجام داده اما شناخت دنیای درونی نویسنده خیلی مهمه.
مدت زمان چاپ این سلسله مصاحبه‌ها چند وقت بود؟
خیلی طول کشید. آخرین مصاحبه‌هام رو مثلاً نتونستم تو شرق چاپ کنم چون دیگه توقیف شده بود. آخرین مصاحبه‌م با کانینگهام بود که اونم داستان مفصلی داشت و من اونو تو مجله گلستانه چاپ کردم. کانینگهام مشکلی که داشت این بود که من درست زمانی ازش در خواست مصاحبه کردم که داشت رو رمان جدیدش کار می‌کرد، "روزهای نمونه" که ترجمه‌ هم نشده. اول مصاحبه رو قبول کرد ولی بعدش اومد گفت که من درگیر نوشتن هستم و نمی‌تونم مصاحبه کنم و شش ماه دیگه بهم وقت داد و من هم انقدر پر رو بودم که شش ماه بعدش دوباره زنگ زدم و دوباره دو ماه گردوندم تا آخر سر مصاحبه انجام شد.
سراغ سالینجر نرفتی تو اون دژ مستحکمش؟
نه اتفاقاً یکم سعی کردم که برم دنبالش ولی اصلاً هیچی نبود و بن‌بست بود. جدای اینا یه مصاحبه داشتم که خیلی کوتاه بود و من مجبور شدم نقد و مصاحبه رو با هم کار کنم. مصاحبه با جورج کرول اوتس که گفت من بیشتر از شش تا سوال رو جواب نمی‌دم.
اونوقت تمام مصاحبه‌ها تلفنی انجام شد یا مکاتبه‌ای هم بودش؟
نه، مصاحبه جومپالاهیری، رُی، پل اُستر و ونه‌گات تلفنی. لِم، کانینگهام و اوتس مکاتبه‌ای بودند. اون موقع باورت نمی‌شه من حتا یه ضبط صوت خبرنگاری واسه ضبط صدا نداشتم. حتا روزنامه هم نداشت که بهم بده. من هزینه تلفن زدن‌ها رو هم حتا خودم می‌دادم و یه چیز کاملاً شخصی بودش. فقط اون مدیوم روزنامه شرق بود که به من اجازه همچین کاری رو دادش و اگه شرق نبود مطمئناً هیچوقت این اتفاق نمی‌افتاد.
تو الان این همه زحمت برای این مصاحبه‌ها کشیدی و متاسفانه الان هیچکدوم تو دسترس عموم نیست و فقط کسی که آرشیو روزنامه رو داره می‌تونه ازش استفاده کنه. نمی‌خوای فکری به حال این موضوع بکنی. مثلاً چاپ ش بکنی یا روی اینترنت بذاری ش؟
سایت شرق که متاسفانه دیگه نیستش و من فکر می‌کنم مصاحبه‌ها رو فقط خودم داشته باشم. مصاحبه آرن دوتی رُی رو ایران چاپ کرده که اونم سایت نداره.
امکان کتاب شدن ش هست؟ چون اون مصاحبه تو حوزه ژورنالیسم جزو اولین کارها بود، حیفه که به همین راحتی محو بشه.
آره. اگه همه رو کنار هم بذاریم یه کتاب هفتاد-هشتاد صفحه‌ای ازش درمیاد. اتفاقاً یکی از بچه‌ها هم پیشنهادش رو داد. اما مشکل اینه که من الان این اصلاً دغدغه م نیست. تو اون دوره هم مصاحبه‌های من اولین سری مصاحبه‌ها بود. بعد من خیلی‌ها این کار رو دارن می‌کنن. مثلاً سعید کمالی دهقان شروع به مصاحبه گرفتن از چهره‌های بزرگ ادبی دنیا کرد؛ اما چون تو اول راه هم تجربه و هم مطالعه ش به خاطر سن پایین ش کم بود نتونست زیاد موفق بشه اما کم کم هرچی جلو رفت موفق‌تر شد و مصاحبه‌های آخرش واقعاً مصاحبه‌های عالی‌ای از کار در اومده. البته سعید تسلط ش رو دو تا زبان خیلی خیلی عالیه و این خیلی خیلی کمک ش کرد.
خب می‌خواستم درباره تحصیلات دانشگاهی و شغل ت بپرسم.
من برق خوندم و الان هم تو رشته خودم مشغول به کارم.
چه گرایشی؟
قدرت.


با توجه به اینکه تو ادبیات حرفه‌ای رو از سن پایین شروع کردی این موضوع یکم جالبه که چی شد سراغ رشته مهندسی رفتی و تو همون رشته هم مشغول به کاري؟
شرایط اون دوره یه جوری بود که ما رو مجبور به این کار می‌کرد. یعنی چون من درسم خوب بود نمی‌تونستم رشته‌ای به غیر از ریاضی و تجربی برم. من رفتم ریاضی و بعدش هم که مهندسی برق قدرت قبول شدم. همین الان ش هم که نگاه کنی این چیزی که در دانشگاه تدریس می‌شه هیچ ربطی به مبحث نویسندگی خلاق نداره.
پس تو هم قبول داری که ما و هم نسل‌هامون مجبوریم به خاطر خیلی از مسائل درس بخونیم و کار کنیم و تو رشته‌ای که علاقه و استعدادی توش نداریم فعالیت کنیم؟
بله درسته، صددرصد. من همین الان هزینه زندگیم از طریق درسی که خوندم داره در می‌آد و چقدر دوست داشتم در این مورد صحبت کنیم. من احساس می‌کنم به عنوان یه نویسنده‌ای که دو تا کتاب داشته تمام تلاشم رو کردم و بازم باید تلاش کنم اما چیزی که بوده دیگه تا اینجا بیشتر از این از دستم بر نمی‌اومده و با این وجود هنوزم مجبورم تو رشته دیگه‌ای کار کنم و پول در بیارم.
خب همین کار کردن تو رشته دیگه ای به غیر از ادبیات صددرصد وقتت رو می‌گیره و باعث می‌شه از همه چی عقب بیافتی.
دقیقاً همینطوریه. من الان مجبورم که از ساعت هشت صبح تا پنج بعدازظهر تو یه محیط کاری که هیچ ربطی به ادبیات نداره کار کنم و شب، خسته و کوفته برگردم خونه. این یه معضله. تو خیلی از جاهای دنیا هم این معضل وجود داره. مثلاً همین کتاب آخر اُستر که در همین باره نوشته رو اگه بخونی می‌بینی که اونم واسه نوشتن چه زحمت‌هایی کشیده.
اما همون آمریکا یه کسی رو داره مثل استفان کینگ که درآمد سالانش نزدیک به صد میلیون دلاره!!
این حرف کاملاً درسته. من می‌خواستم بگم تو خیلی از جاهای دنیا هم یه نویسنده‌ای تا بخواد تثبیت بشه خیلی زمان می‌بره و تو خلال اینکه بخواد تثبیت بشه باید خیلی زحمت بکشه. اما به اعتقاد من تو ایران حتا یه نویسنده تثبیت شده‌ی کاملاً حرفه‌ای هم نمی‌تونه تنها از طریق نوشتن به راحتی زندگی کنه. چون هنوز هیچ کسی تو ایران نویسندگی رو به عنوان یه حرفه قبول نداره.
الان کتاب تو جزو کتاب‌های پرفروش سال بوده و با وجود اینکه تقریباً تمام جوایز رو هم تقریباً برده به چاپ پنجم رسیده. درآمدت از این پنج تا چاپ چقدر بوده؟
والا مشخصه دیگه رقم‌ها چیه. خنده‌داره اصلاً. من واسه هر چاپ مثلاً چیزی حدود چهارصد و پنجاه هزار تومن مي گیریم که بیشتر شبيه شوخی می‌مونه.
خب کتاب تو سال 87 چاپ شده و الان 89 هستیم. یعنی تو ایران یه نویسنده‌ای که کتابش پر فروش می‌شه و چندین جایزه می‌بره میانگین می‌تونه سالانه نزدیک یک میلیون تومن درآمد داشته باشه.
خب تو تمام جایزه‌هایی که این کتاب برد و تمام حق تالیف‌ها رو که روی هم بذاری باز هم یه رقم ناچیز می‌شه و به نظرم مشکل اصلی الان سر کتاب من و امثال من نیست. مشکل اینجاست که ما تا تو کشورمون نویسندگی تبدیل به یه شغل حرفه‌ای نشه و نویسنده نتونه از اون راه خرج زندگیش رو دربیاره به هیچ عنوان پیشرفتی نخواهیم کرد. تک ستاره‌ها همیشه وجود داشتن اما تو همین ترکیه کنار دست مون نگاه کنید تمام نویسنده‌های تراز اولش حرفه‌ای هستند. حالا این حرفه‌ای فقط به این معنی نیست که نویسنده صبح تا شب بشینه بنویسه، بلکه تدریس دانشگاهی هم جزو اون قرار می‌گیره. منظور اینه که نویسنده در راستای تخصص و علاقه ش کار کنه و درآمد داشته باشه.
رشته دانشگاهی‌ای وجود نداره که یه نویسنده بخواد توش تدریس کنه.
دقیقاً. مثلاً همين اورهان پاموک یه نویسنده کاملاً حرفه‌ای هستش هم تو یه سری از دانشگاه‌ها تدریس می‌کنه و هم می‌نویسه. هم اعتبار شغلی و هم اعتبار اجتماعی و هم در آمد خوبی داره. حالا ما هروقت نزدیک جایزه نوبل می‌شه دست و دلمون می‌لرزه که آی چرا به ما نوبل نمی‌دن. من حرف مهدی یزدانی‌خرم رو تو سرمقاله شماره جدید نافه به طور کامل قبول دارم یعنی فاصله ما انقدر زیاد هستش که اصلاً خنده‌دار به نظر می‌رسه. همین الان من نویسنده جرات این رو ندارم که جلو بقال محلمون بگم نویسنده م، چون بهم می‌خنده! یه خاطره شخصی تعریف کنم، من یه دوستی دارم که هم مهندسه و هم شاعر. یه روز با هم رفته بودیم یه سوپر مارکتی خرید کنیم که آشنای این دوست ما بود. این دوست ما برگشت به مغازه‌داره گفت که این رفیق من نویسنده س. اون بنده خدا یکم منو نگاه کرد گفت "چی کاره س یعنی؟" وقتی که توی این مملکت تو هنوز جرأت نمی‌کنی بگی که نویسنده‌ای واقعاً خنده‌داره که ما بخوایم از نوبل صحبت بکنیم. اصلاً فاصله ما از کجاست تا کجا.
یعنی تو حق بزرگايی مثل دولت‌آبادی و براهِنی نمی‌دونی؟ برای اینکه یه وقت سوءتفاهمی پیش نیاد می‌پرسم.
من واقعاً دوست دارم که ایران بتونه نوبل رو بگیره حالا به دست هر کدوم از این بزرگان فرقی نمی‌کنه. اصلاً اگه بخوایم بحث مهندسی معکوس بکنیم یه وقت دیدی نوبل گرفتن ادبیات ما باعث شد که يه تکونی به ادبیات بخوره و از این وضعیت بحرانی خارج بشیم.
من فکر می‌کنم صحبت مهدی یزدانی‌خرم تو نافه این بود که مشکل ادبیات ما انقدر بزرگه که حتا نوبل هم نمی‌تونه حلش بکنه.
دقیقاً با این بحث موافقم. اما یه وقت دیدی دولت وقتی دید نوبل گرفتیم به فکر افتاد و کرس‌های نویسندگی خلاق رو تو دانشگاه‌ها راه انداخت. این یه امید خیلی کوچولوئه یا یه آرزو. اما تا به حال تو مملکت ما اینجوری بوده که نویسنده‌هایی که این شانس رو داشتن معمولاً با حکومت وقت هم سو نبودن و معمولاً مخالف جریان حاکم هستند و به خاطر همین از طرف دولت حمایت نمی‌شن. پس در کل نمی‌شه امیدی بهش داشت. من می‌گم بحث ما این نیست که شاید یکی ببره یا نه. این مهم نیست. مشکل ما خیلی ریشه ای‌تر و عميق ‌تره. مشکل اینه که من به عنوان یه نویسنده که تا به حال دو تا کتاب داشتم هنوز نمی‌تونم تو اجتماع بگم که نویسنده م. منی که علاقه اصلیم تو زندگی همین ادبیاته و همه تلاش م رو هم دارم واسه ش می‌کنم. من الان این وقتی رو که روزانه دارم واسه نوشتم می‌ذارم، اگه توی کارم بذارم می‌تونم درآمد بیشتری داشته باشم اما این کار رو نمی‌کنم چون ادبیات رو دوست دارم و به خاطرش هم دارم ضرر مالی می‌دم. همین الان ما یه سری نویسنده داریم که کار اصلی شون نوشتنه اما همه این سوال رو دارن که اینا هزینه زندگی شون از کجا تامین می‌شه؟ به خاطر این می‌گم مشکل ما ریشه‌ای‌تره و بحث "ادبیاتِ ما" بحث یه نفر نیست و ما مشکل فرهنگی عمیقی داریم.
خب این مشکلات برای مثال برای مردم آمریکای جنوبی هم وجود داره. مردم عادی اونجا معمولاً درگیر فقر مالی شدید هستند و از لحاط سیاسی هم درگیر دیکتاتوری. پس چطور می‌شه که تو اون مملکت ادبیات این‌طور پیشرفت می‌کنه و تو اینجا نه؟
اونها یه ساختار قدیمی هنر نویسندگی دارند و جریان نویسندگی خیلی خیلی حرفه‌ای دارند و خیلی از اسکیل‌ها با اونا سنجیده و مقایسه می‌شه.
به نظرت نوبل یوسا، نوبل سیاسی‌ نبوده؟
این چند سال نوبل داده شده رو اگه مرور کنی تو بعضی سال‌ها سیاسی بوده، اما یوسا به هیچ وجه. کلاً نوبل رو کشورها و نویسنده‌هایی می‌گیرند که سابقه ادبی دارند. همین هرتا مولر درسته که اهل رمانی بوده اما دوران نویسندگیش مربوط می‌شه به کشور آلمان که یه سابقه و جریان ادبی قوی‌ای پشتش خوابیده و اگه حتا ما هرتا مولر رو رُمانیایی فرض کنیم بازم جزو اروپا حساب می‌شه و بدون شک تحت تاثیر ادبیات اروپا بوده. در مورد یوسا هم به نظرم اون یکی از بزرگترین نویسنده‌های زنده دنیا هستش و باید نوبل می‌گرفت.
می‌دونی بحث من چیه؛ به نظر من یوسا بدون شک بزرگترین نویسنده زنده دنیاست اما اگه قرار بود نوبل بگیره باید تو همون سال‌هایی که مارکز نوبل گرفت به اون هم جایزه رو می‌دادند. نوبل بردن اون تو این شرایط و با این موضع گیری‌هایی که تو این چند وقته داشته یکم باعث می‌شه آدم فکر کنه که خیلی چیزهای غیر ادبی تو این جایزه دست داره.
من می‌گم اگه این بحث درست هم باشه، چون یوسا دیگه نوبل رو برده زیاد وارد نیستش. نتیجه کل همه این صحبت‌ها اینه که یوسا نوبل رو برده، حالا می‌خواد اون جایزه سیاسی باشه یا نه. اما بعضی نویسنده‌ها واقعاً رو حساب سیاست جایزه می‌گیرن، مثل اون نویسنده چینی که فکر کنم سال 2000 جایزه رو گرفت، گائو تسینگجیان. این واقعاً یه پیغام سیاسی بود. اما در کل کشوری که جریان ادبی نداره تا حالا نتونسته جایزه ادبی ببره.
خب یه صحبتی هست که من چند ساله دارم تو کار بچه‌ها می‌بینم. من تو کار چند نفر دیدم که کتاب اول رو با نشر ققنوس چاپ کردن و برای کتاب دوم رفتن سراغ نشر چشمه. خود تو به همین صورت بودی. دلیل ش چی بود که نشرت رو عوض کردی؟
اگه واقعیتش رو بخوای من وقتی کتاب اولم رو چاپ کردم اون نوع ارتباطی که با نشر ققنوس داشتم اون جوری نبود که دوست داشته باشم. به همین بحث‌هایی که الان می‌کردیم ربط داره، ما که از نویسندگی به درآمد اقتصادی نمی‌رسیم! حداقل دوست داریم که حقوقمون  به عنوان یک نویسنده درست رعایت بشه. من حس خوبی نسبت به این قضیه با ققنوس نداشتم.
مشکل چی بود دقیقاً؟ تو پخش کتاب مشکل داشتید؟
نه کلاً من از سیستم مدیریتشون راضی نبودم. البته اینم باید بگم که ققنوس از خیلی جاها بهتره؛ حرفه‌ای قرارداد می‌بندن و به نظر من همین الانش هم خیلی از کارهای خوب ما رو داره ققنوس در میاره. من فکر می‌کنم با تمام این دوستانی که مثل من این کار رو کردن هم صحبت کنی، می‌بینی که مشکلشون با پخش یا چیزهایی مثل این نبوده، بلکه مشکلشون با نوع فرآیند چاپ کتاب و برخوردی بوده که باهاشون می‌شده.
و چرا بعدش اومدی چشمه؟
خب چشمه اصلاً این مشکل رو نداره و هم خود آقای کیائیان و هم پسراش واقعاً آدم‌های فرهنگی هستند. البته نه اینکه بخوام بگم جاهای دیگه فرهنگی نیستن اما فرآیند اداری تو نشر چشمه خیلی خوبه و من واقعاً باهاش راحت بودم.
الان به نظر من یکی از مشکلات ادبیات ما همین یکه تازی نشر چشمه‌ست. چون اگه نگاه کنیم عملاً چشمه تو ادبیات داستانی و چاپ کتابای بچه‌های جوون یکه‌تازه و همین باعث بسته شدن فضا می‌شه.
این رو قبول دارم که تو آینده ممکنه واسه ادبیات ما مشکل ساز بشه اما این ارتباطی به نشر چشمه نداره. کسی دیگه‌ای اگه این کار رو بکنه همه ما واقعاً خوشحال می‌شیم و امیدوارم واقعاً یکی این کار رو بکنه.
آره نشر چشمه مشکلی نداره و همه بچه‌ها فکر کنم خیلی خوشحالن که دارن با این نشر کار می‌کنن اما همه ما انتظار داریم که فضا رقابتی‌تر بشه و بقیه نشرها بتونن همین کار رو انجام بِدن.
دقیقاً. باید یه سری از ناشرها تو جریان‌های دیگه انقدر خودشون رو قوی کنند تا بتونن یه جریان آلترناتیو رو با چشمه درست کنند. من در مقام دفاع از این نشر نیستم اما می‌گم اونها دارند خوب کار می‌کنند و به هر جایی هم که رسیدن حق شونه.
اگه اجازه بِدی می‌خوام برم سراغ کتاب‌هات و فضاهای کاری ت. تو ژانر داستان‌هات رو تریلر می‌دونی؟
تریلر به معنی سینمایی ش...
نه نه دقیقاً تو مدیوم ادبیات.
اگه بخوایم تو مدیوم ادبیات نگاه کنیم من ترجیح می‌دم از واژه گوتیک استفاده کنم که خیلی تو ادبیات معنای پر رنگ‌تری هم داره. البته گوتیک خودش تعریف خیلی گسترده ای داره که شاید اینجا جای صحبت ش نباشه.
البته اشاره من فقط به مجموعه دوم ت هست ش. چون استفاده‌ای که تو از این ژانر گرفتی در کتاب دومت خیلی پر رنگ وجود داره تو کتاب اول شاید فقط تو یه داستان...
آره دیگه فکر می‌کنم فقط تو داستان"جیب‌های بارانی‌ات را بگرد" که اونم یه نوع گوتیک شهری به حساب میاد. در مورد مجموعه دوم هم تو یه سری داستان‌ها جدای از اون فضای گوتیک داستان‌های پلیسی هم می‌بینیم.
می‌دونی پیمان، من وقتی کتاب ت رو شروع کردم تا سه چهار داستان اول واقعا شوکه شده بودم و خیلی خوش م اومده بود. چراش هم به خاطر این بود که می‌دیدم این فضاسازی برف و سرما یا چند تا نشانه و کلید به صورت موتیف‌وار تو این داستان‌ها هست ش و همین باعث پیوند داستان‌هات با هم شده. انگار تو داری یه مجموعه داستان تو یه ژانر خاص کار می‌کنی و این واسه من به شخصه خیلی لذت بخش بود. اما یکدفه‌ای می رسیم به داستانی که زیاد تو این فضا نیست ش و از باقی داستان‌هات جدا می‌زنه. در کل فکر می‌کنم از این هفت تا داستان دو تا بودند که توفضای کلی کتاب نبودند. علت قرار دادن اون دو تا داستان چی بود؟ اصلاً خودت دنبال این بودی که یه مجموعه داستان تو یه ژانر داشته باشی؟
تو منظورت فکر می‌کنم رو دو تا داستان "یک هفته خواب کامل" و "یک تکه شازده" باشه.
بله دقیقاً.
ببین "یک هفته خواب کامل" اولین داستانی بود من تو این مجموعه نوشتم و هنوز واسه خودم اونقدر واضح نشده بود که می‌خوام همچین کاری رو بکنم. چون من در مورد بیشتر این داستان‌ها کاملاً آگاهانه دنبال این بودم که یه مجموعه ژانری بنویسم. و فکر می‌کنم توجه‌ای هم که به این مجموعه شد به خاطر همین موضوع بود. در مورد داستان "یک تکه شازده" هم فکر می‌کنم در ژانر باقی داستان‌ها قرار بگیره فقط با این تفاوت که من تو این داستان دست به یه تجربه‌ای زدم که شاید زیاد موفق از کار در نیومد. تو ژانر گوتیک فضاسازی حرف اول رو می‌زنه و خیلی جاها شما عناصر داستان گوتیک رو با فضاسازی تعریف می‌کنند. شما اولین داستان گوتیک رو هم که نگاه بکنید، قلعه اوترانتو اثر "هوراس والپول" فضای داستان تو یه عمارت با معماری گوتیک می‌گذره و اصلاً اسم گوتیم هم از اینجا به وجود اومده. من تو داستان "یک تکه شازده" سعی کردم این خصیصه مهم رو از داستان گوتیک بگیرم و فضاسازی رو بکل حذف کردم که به نظرم زیاد موفق آمیز نبود و من به این نتیجه رسیدم که حتماً قدیمی‌ترها یه چیزی می‌دونستن که گفتن باید اینجوری باشه!
منظورت اینه که تو می‌خواستی با شخصیت‌پردازی یا قصه و روایت داستان گوتیک بسازی؟
من در کل هدفم این بود که اون تعریف آکادمیک ژانر گوتیک که سنگینی داستان رو روی فضاسازی می‌گذاشت رو عوض کنم و با استفاده از بقیه عناصر داستانی داستان گوتیک بنویسم که الان اگه بخوام صادقانه بگم اون تجربه موفقی واسم نبود و دیگه تکرارش نمی‌کنم.
پیمان من احساس می‌کنم این زوم اصلی تو روی فضاسازی‌هات باعث شده یکم از قصه عقب بمونی. مثلاً تو داستان‌های "لحظات یازده‌گانه سلیمان" یا "یک هفته خواب کامل" یا "مگس" و چند مورد دیگه با وجود اینکه با فضاسازی‌ها و پرداخت داستانی‌های خیلی خیلی خوبی رو می‌دیدیم اما در نهایت با داستانایی مواجه می‌شدیم که شاید نمونه اون را یا دیده بودیم یا از کسی شنیده بودیم یا تو روزنامه حوادث مشابه‌ش وجود داشته.
خب من کاملاً باهات مخالفم که مثلاً یک داستانی مثل"لحظات یازده‌گانه سلیمان" رو می‌شه تو صفحه حوادث خوندش.
نه نه من منظورم فقط رو قصه هست نه پرداخت.
بله، بیس این داستان که سه تا کوهنورد تو کوه گم بشن اصلاً صفحه حوادثی هستش اما پرداخت اون داستان خیلی فرق داره. من اعتقاد دارم که اون داستان یکی از مدرن‌ترین داستان‌های مجموعه من هستش. این موضوعیه که واسه بزرگترین نویسنده‌های دنیا هم اتفاق می‌افتاده و هر کسی بلاخره قصه‌هاش رو از یه جایی پیدا می‌کنه.
یعنی توجه‌ی که به قصه داری در همون حد توجه‌ت به فضاسازی و در کل پرداخت هست؟
قصه واسه من خیلی مهمه. یعنی من از اون دسته‌ از نویسنده‌هایی نیستم که بدون قصه و بداهه شروع به نوشتن کنم. همون داستان "لحظات یازده‌گانه سلیمان" من اولین بار خبرش رو تو روزنامه خوندم و نزدیک هشت نه ماه تو ذهنم بود و من داشتم فکر می‌کردم که چطوری می‌شه این داستان را تعریف کردش که یه داستان خوبی بشه.
تو برای فضاسازی‌هات از یه سری المان‌ها استفاده می‌کنی که تقریباً تو خیلی از داستان‌هات می‌شه دیدشون. مثلا همون برف و سرمایی که گفتیم یا ورود یه آدم تو یه مکان غریبه یا شب و تنهایی و قتل و ... این نگاهی که تو نشانه‌هات داری و این استفاده‌ای که ازشون می‌گیری به نظرت یکمی کار رو تکنیک زده نمی‌کنه؟
من با تکنیک زدگی در کل مجموعه موافق نیستم. چون اگه اینجوری بود مورد استقبال قرار نمی‌گرفت. این اولین اتفاقیه که به نظرم واسه یه داستان تکنیک زده می‌افته. ببین من به یه سری چیزها تو داستان‌هام خیلی توجه می‌کنم. مثلاً وقتی شرایط زیستی شما حاد می‌شه انسان شروع می‌کنه به یه جور تطابق یافتن با محیط حتا یه جور تطابق داروینیستی. یعنی شما برای اینکه حق حیاتتون رو حفظ بکنید شروع می‌کنید به یک جور تطابق گرفتن با محیط و این باعث می‌شه که شما از لحاظ اخلاقی و رفتاری به یه نقطه حاد برسید.
یعنی ریشه داستان‌هات از اینجا میاد؟
بله. حتا من تو رمانی که دارم می‌نویسم هم همینجوری دارم کار می‌کنم. اینکه شما تو اون مرزها چی هستید و چه جوری رفتار می‌کنید. من واقعا اون حرفی که می‌گه زندگی عادی به اندازه کافی عادی هست و لازم نیست یه کپی دیگه ازش بسازیم رو کاملاً قبول دارم. خود من خیلی از کتاب‌هایی که از زندگی کاملاً عادی برداشته شده رو دوست داشتم؛ کتابی مثل ساعت‌ها. اما من به شخصه تو کار خودم به نماهای باز عادت دارم نه نماهای بسته.
تو داستان مگس، شروع داستان با یه نامه هستش اما وقتی داستان چند صفحه جلو می‌ره دیگه اون نامه کلاً از بین می‌ره و تو آخر داستان ما می‌بینیم که اون نامه واقعاً یه چیز اضافی هستش تو داستان و فقط حکم استارت داستان رو داشته. دلیل وجود اون نامه دقیقاً چی بودش؟
تو اون داستان من سعی کردم به نوعی فرم جدیدی رو تجربه کنم. یه فرم تئاتری جوری که مثلاً یه راوی بیاد و رو به مردم صحبت کنه و داستان رو تعریف کنه. دلیل وجود اون نامه هم همین بود. دقت اگه کرده باشی می‌بینی که فضا و نوع روایت هم خیلی شبیه به تئاتره و اون نامه شاید یه جورایی همون ورود به صحنه باشه.
تو داستان‌هات چیزی که به نظر میاد، تو دلت نمی‌خواد هیچوقت دست شخصیت رو برای مخاطبت باز کنی. یعنی همیشه یه قسمت‌هایی از وجود اون شخصیت برای مخاطب نا معلومه که من حدس می‌زنم به خاطر همون رعایت تعلیق و در آوردن فضای دلهره هستش. به نظرت این یکم باعث نشده که شخصیت‌های داستان‌هات نامعلوم بمونن تو ذهن؟

ببین من یه مثالی واست می‌زنم که فکر می‌کنم قبلاً هم گفته باشم، فرض کن تو وارد یه جای کاملاً ناآشنا و غریب شدی، مثل یه کشور دیگه، تو برخورد اول رفتار آدم‌ها شاید به نظرت عجیب بیاد، دو نفر یه کاری رو دارن انجام می‌دن که با منطق تو جور درنمی‌آد اما چون تو توی اون مکان غریبه‌ای این صحنه رو می‌بینی وشاید واست عجیب باشه. خیابون‌ها واست غریبن و هیچ دید کلی نمی‌تونی از اون مکان داشته باشی. من خودم این رو به عنوان یه روش انتخاب کردم. یعنی جهان داستانی که من دارم جوریه که هیچ وقت همه چیز رو توش مکشوف نمی‌بینی. مثلاً تو داستان‌های من بعضی موقع‌ها یه چیزایی می‌بینی که شاید تا آخر داستان‌ هم معلوم نشه که چی بوده مثل همون برخوردهای عجیبی که توی مکان غریب می‌بینید.
یه جورایی بازی کردن با تخیل مخاطب می‌مونه.
درسته. یه جورایی شما احساس می‌کنید این آدم یه جنبه‌ی دیگه‌ای هم داره که تو ندیدی. مثل اتفاقی که تو داستان گره پنجاه پنج می‌افته. اون آدم جنبه‌های دیگه ای هم داره که شما متوجه‌ش نمی‌شید.

تاثیر پذیریت از باقی آثار هنری چقدر بوده؟
ببین به نظرم تاثیرپذیری از باقی آثار هنری و ادبی هیچ مشکلی نداره و کلاً یه امر طبیعی به حساب میاد. چون ما که تو یه محیط ایزوله زندگی نمی‌کنیم. همه ما امکان داره از کتابی که می‌خونیم و یا فیلمی که می‌بینیم ایده بگیریم و در کل به نظرم هنر بدون این موضوع اصلاً پخته نمی‌شه.
حد این تاثیرپذیری رو چقدر می‌دونی؟
تا این حد که دیگه واقعاً کپی نباشه. یعنی یکی بر نداره کار یکی رو عینا چاپ کنه. اما در غیر این صورت اتفاق عادیه که هر نویسنده و یا هنرمندی از بقیه هنرمندها تاثیر بگیره. تو بچه‌های خودمون هم همین جوریه، خیلی از بچه‌ها با هم دوست هستند و همین فضای ذهنیشون رو به هم نزدیک می‌کنه. به نظرم نمی‌شه نشست و الکی گفت این به اون شبیه پس از اون دزدیده و من فکر می‌کنم قسمت زیاد این حرف‌ها برمی‌گرده به توهم.
خودت تا حالا از کسی تاثیر مستقیم گرفتی؟
از کس خاصی نمی‌دونم اما من خیلی فیلم می‌بینم و فکر می‌کنم بیشتر تاثیرپذیریم از سینما بوده تا ادبیات.
در مورد سینما که می‌گی از علاقه‌های اصلیته، معمولاً چه فیلم‌هایی می‌بینی؟
معمولاً همه‌چی! تقریباً سلیقه‌های مختلف رو می‌پسندم و از سینمای هالیوود تا اروپا و سینمای آسیای شرقی فیلم‌های زیادی هستند که دوسشون دارم. من سینما رو هم به عنوان تفریح می‌پذیرم و هم به عنوان هنر، به خاطر همین طیف فیلم‌هایی که دوست دارم خیلی گستردست. در کل من کارگردان و نویسنده محبوب خیلی زیاد دارم تو زندگیم.
تا حالا سراغ فیلم‌نامه نوشتن نرفتی؟
من یک بار یه فیلم‌نامه نوشتم ولی متاسفانه به جایی نرسید. دنبال مجوز هم رفتم و تو همون مرحله متوقف شد و فیلم نشد.
پس فکر کنم بیشتر از اینکه کتاب‌ بخونی فیلم ببینی درسته؟
متاسفانه بله. چون وقتم واقعاً کمه بیشتر فیلم می‌بینم البته نه اینکه کتاب نخونم، مثلاً همین آخرین کتابی که خوندم کار موراکامی بود "وقتی از دو حرف می‌زنیم..." که کتاب بدی نبود ولی بیشتر شبیه نوشته‌هایی بود که تو فیس‌بوک پاش لایک می‌زنند. البته من کلاً با موراکامی مشکل دارم. به نظرم تو اون لیستی که منتشر شده بود و درباره نویسنده‌هایی بود که بیشتر از اون چیزی که باید، مشهور شدن باید موراکامی رو هم اضافه کرد. هرچند نویسنده‌ایه که تو رمان‌هاش خوب کار کرده ولی من سر داستان‌های کوتاهش خیلی بحث دارم.
و کارهایی که این اواخری از بچه‌های خودمون خوندی؟
من شاخ رو خوندم و خیلی دوسش داشتم. روباه و لحظه های عربی از کربلایی‌لو رو دست داشتم. ابر صورتی کار خیلی خوبی بود.
کار سینا رو چی خوندی اون رو هم؟
کار سینا دادخواه رو خوندم و به نظرم کتاب خوبی اومد اما با سلیقه من زیاد موافق نبود.
چه تفاوتی داشت با سلیقه‌ت؟
ببین اگه شما به چیزی به عنوان ادبیات نسلی اعتقاد داشته باشید قطعاً این کار می‌تونه نمونه خوبی از اون باشه ولی خب من اعتقادم اینه که چلنج نویسنده باید بیشتر باشه. هم با خودش و هم با دنیای داستانی که داره می‌سازه. خب این با سلیقه من شاید یکم تفاوت داشته باشه چون من اصلاً نمی‌تونم انقدر رئالیستی کار کنم. من به دنبال مستند کردن چیزی نیستم. اما مطمئنم که وجود این جور رمان‌ها صد در صد ضروریه.
خب در مورد کار جدیدت؟ دوباره می‌خوای مجموعه داستان بنویسی؟
نه، کار جدیدم رمانه و رمانیه که خیلی فضاهای مختلفی رو تجربه می‌کنه. از فضای کاملاً شهری تا فضاهای کاملاً غیر شهری و داخل طبیعت و ...
این تفاوت فضاها به خاطر پیرنگ داستانیته یا به خاطر فرم انتخابی؟
نه برای پیرنگ هستش که انتخاب کردم و داستان یه شخصیتیه که از تغییر فضا می‌ده و از جایی به جای دیگه می‌ره.
فضاهای گوتیک هم داره؟
جنس فضاش از این فضای گوتیکی که تو این مجموعه‌م دیدی نیست اما فضای گوتیک هم داره. روح گوتیک تو کلیت کتاب هست ولی نه به وضوح قبل.
فکر می‌کنی چند صفحه بشه؟
تا حالا نزدیک صد و بیست صفحه نوشتم و فکر می‌کنم که تا دویست صفحه جا داشته باشه ولی بازم باید دید که چی می‌شه.
سر مجموعه‌های قبلیت که به مشکل ممیزی و ارشاد نخوردی؟
برای کتاب اولم که مشکلی نداشتم، خب اون مجموعه مربوط می‌شد به اون سال‌ها که وضعیت مجوز با الان فرق داشت و فکر می‌کنم فقط در حد چند خط از داستان مگس حذف شد ولی تو "برف و سمفونی ابری" اولش  گفتند که داستان اول و داستان آخر کلاً باید حذف بشه که حالا با رفت و آمد و بالا و پایین کردن در نهایت به ده مورد اصلاحی ختم شد که اون ده مورد هم از همه مهم‌تر تو داستان گره پنجاه و پنج بود که یکم لطمه زد. تو اون نوع رابطه‌ای که اون مرد با اون دختر داشت خیلی چیزها حذف شد. در کل فکر می‌کنم یکی از بزرگترین مشکلات صنعت نشر ما همین قضیه ممیزی هست که هر روز هم داره بدتر می‌شه. خود من از روزی که کتابم رو تحویل نشر دادم بیشتر از هفت ماه طول کشید تا تونستم مجوز چاپش رو بگیرم. همین ترس از ممیزی و حذف شدن باعث می‌شه که نویسنده‌های ما شدیداً درگیر خود سانسوری بشن. وقتی این فرایند ممیزی سخت‌تر و طولانی‌تر بشه کم‌کم نویسنده‌های ما عادت به خودسانسوری می‌کنند و این بلای خیلی بزرگیه که داره سر ما میاد.
پس تو دلیل اصلی خود سانسوری رو، ممیزی‌های ارشاد می‌دونی؟
خب مسلماً تو یه جامعه باز هیچ وقت این اتفاق نمی‌افته.
باز از چه لحاظ؟ فضای سیاسی یا اجتماعی؟
هر جفتش با هم.  قطعاً جامعه هم توی این قضیه دخیله و تاثیر زیادی داره. اما طبیعتاً ارشاد مهم تره چون چیزیه که من دارم می‌بینم. یعنی نویسنده‌هایی رو می‌شناسم که می‌تونند خود سانسوری نکنن و شکوندن تابوی اجتماعی واسشون مهم نیست ولی نمی‌تونن، چون اون کار چاپ نمی‌شه و هیچوقت مجوز نمی‌گیره.
کتاب "برف و سمفونی ابری" تقریباً تمام جایزه‌های مهم داستان‌نویسی سال 87 رو برد. از جایزه گلشیری گرفته تا منتقدین مطبوعات. این جایزه‌ها چه تاثیری رو فروش کتابت داشت؟
تاثیر که خیلی داشت و نمی‌شه منکرش شد اما الان جایزه‌های ما درگیر خیلی مشکلات هستند. وقتی که یه جایزه ادبی نتونه برای خودش یه سالن اجاره کنه که توش اختتامیه برگزار کنه، دیگه نمی‌شه زیاد از فضای جایزه‌ها انتظاری داشت. شما نگاه کنید خیلی از کتاب‌هایی که جایزه‌های مهم ما رو بردن زیاد تو تیراژ کتاب‌هاشون تغییری پیدا نشد و معمولاً روی همون نوبت چاپ موندند. به نظر من وقتی بیشتر جایزه رو تو اسفند اعلام می کنند همین موضوع باعث محو شدن تاثیر جایزه می‌شه.
تو با دوسالانه شدن جایزه گلشیری هم قاعدتاً مخالفی پس؟
کاملاً مخالفم. به نظر یه موقع‌ای یه شرایطی بود که الان دیگه عوض شده و نتیجتاً دیگه نمی‌شه رو همون روال گذشته پیش رفت. البته من فکر می‌کنم مشکل اصلی الان اجراییه و الان دیگه نمی‌رسند کتاب‌ها رو از اول بخونن.
خب توضیحی خود خانم طاهری دادند هم همین بود که برنامه‌ریزی‌ها انجام شده و فعلاً نمی‌تونیم تغییری توش بدیم.
درسته و به نظر من طبیعی هم هستش و عجله کردن زیاد تو این شرایط برای یه جایزه مناسب نیست. در کل مشکل از قبل تره و به نظرم دو سالانه شدن جایزه گلشیری تصمیم خوبی نبود.
جایزه نقدیش هم همون یک میلیون بود دیگه؟
آره و چون به من و حامد حبیبی مشترک دادن شد نفری پونصد هزار تومن. خب اینم خودش یه مشکله که جایزه وقتی ده دوازده سال پیش شروع به کار کردن هم جایزشون همین یه ملیون بود و هنوزم همون مقدار مونده. اما این جایزه‌ها انقدر مشکلات مالی و غیره دارند، همین که سرپا موندن خودش یه معجزست.
تا حالا توی جایزه‌های ادبی داور هم بودی؟
آره من تو اولین دوره جایزه منتقدین مطبوعات تو سال 79 داور بودم که تجربه خوبی هم بود. همین امسال هم هنوز قطعی نیست اما احتمالاً تو ترکیب داوران جایزه منتقدین مطبوعات هستم. کلاً کار داروی رو من به نوعی کمک به این سیستم می‌بینم و وظیفه خودم می‌دونم.
تو نویسنده‌های قدیمی‌تر با چه کسایی بیشتر ارتباط برقرار می‌کنی؟
اسم خیلی زیاد هست. من گلشیری رو واقعاً دوست دارم، بهرام صادقی، مثلاً غلامحسین ساعدی واقعاً کارای خیلی خوبی داره البته من اون میزان مطالعه‌ای که روی کارهای گلشیری داشتم، هیچوقت روی کارهای ساعدی نداشتم اما همون کار عزاداران بیل واقعاً کار قوی و خوبیه. یا برای مثال بهمن فرسی که من فکر رمان "شب یک شب دو" خیلی خیلی جلوتر از زمان خودشه هرچند که شما الان می‌تونید به یه سری از بخش‌هاش ایراد بگیرید اما نوشتن همچون رمانی تو اون سال واقعاً کار بزرگی بوده. واقعاً ما زیاد تو این سیستم‌ها زیاد غریب نیستیم و بیشتر نوع اجتماعی پذیرش این قضیه بوده که ما رو تو فقر قرار داده. در کل چون همیشه نویسنده‌های تراز اول ما با نوع سیستم حکومتی وقت در تعارض بودن به خاطر همین هیچوقت حمایت نشدن و از جامعه دور افتادن و همین موضوع باعث شده که نتونیم هیچوقت جریان ادبی خاص خودمون رو داشته باشیم.
پس تو هم موافقی که این حصاری که به هر دلیل دور نویسنده های ما به وجود اومده دلیل اصلی فلج شدن ادبیات ما هستش؟
اینکه این حصار برای چی به وجود اومده یه بحث جداست و من نمی‌تونم در موردش صحبت کنم اما تو تاثیری که این فاصله گذاشته باهات موافقم. اگه این فاصله وجود نداشته باشه کتاب‌ها فروششون بیشتر می‌شه و همین موضوع باعث می‌شه که مترجم‌ها دنبال ترجمه کتاب‌های خودمون به زبان‌های دیگه بیوفتن اما وقتی تیراژ یه کتابی دو هزارتاست مگه یه مترجم دیوانست که بیاد و اون کتاب رو به زبون دیگه‌ای ترجمه کنه. همه اینا به هم ربط داره و ما نمی‌تونیم خیلی راحت بیایم بگیم که مثلاً زبانمون مشکل داره. ما باید بیایم و یه نگاه تاریخی به قضیه بکنیم و نسبتمون رو با تاریخ پیدا کنیم. به هر حال ما یه کشوری بودیم که رفاه اقتصادی هیچوقت وجود نداشته و این تاثیر می‌ذاره در مورد خیلی اتفاق‌ها.
همونطور که گفتیم تو بحث اقتصادی مثال نقضش هم وجود داره. مثل کشورهای امریکای جنوبی.
خیلی‌ها معتقدند که پذیرفته شدن هنر در معنای عامش و بعد هنرهای نوشتاری ارتباط مستقیم داره با میزان رفاه اقتصادی سیستم. یعنی وقتی شما رفاه اقتصادیتون بالاست می‌تونید همچین چیزی رو بپذیرید. کشورهای آمریکای جنوبی رفاه اقتصادی پایینی دارند اما در عوض فرهنگ ادبیات نوشتاری و تولید اقتصادیش رو هم دارند و همین موضوع باعث شده که مردمش کتاب‌خون بشن.
همونطور که گفتیم اونا هم درگیر دیکتاتوری هستند ولی یکدفه‌ای می‌بینی که تیراژ کتاب مارکز یک میلیون دویست هزار نسخه می خوره.
البته کسایی مثل مارکز دیگه قله‌های ادبی دنیا حساب می‌شن. اونها رو نباید حساب کنید. مهم تولید یک نابغه هست. چون تولید یک نابغه یک کشف نیستش که، فرآیند داره و یکدفه‌ای به وجود نمیاد. یه فرآیندی باید شما رو به اونجا برسونه. واقعاً اون فرآیند تو کشور ما وجود داره؟ مثلاً من وشما داریم الان اینهمه زحمت می‌کشیم و اینهمه درباره مشکلات صحبت می‌کنیم. ولی اخرش می‌خواد چی بشه؟
خب این سوال هر شب منه و جوابی هم واسش ندارم.
نه واقعاً همینطوریه. باز هم می‌گم تا فرآیند تو ایران صد در صد حرفه‌ای نشه ما نمی‌تونیم به آینده‌ای روشن امیدوار باشیم. الان من می‌گم و شما یه سری تکون می‌دی و هر دوتایی ناراحت می‌شیم ولی آخرش که چی؟ جفتی پا می شیم می‌ریم خونه‌هامون و مشکلات همینجوری باقی می‌مونند.
موافقم باهات و دیگه کار دیگه‌ای از دست ما بر نمی‌آد. فقط می‌تونیم ناامید نباشیم. خب در آخر اگه حرفی و صحبتی باقی مونده؟
نه همه چی گفته شد مرسی.
خیلی تشکر می‌کنم که با حوصله پای صحبت‌ها نشستی و خیلی صمیمی و صادقانه به سوال‌ها جواب دادی.
با تشکر ادبیات ما.
سینا حشمدار

عکاس: امیر معدنی پور

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی