پرینت

در غیبتِ قوه‌ی خیال - حسین ایمانیان

نوشته شده توسط حسین ایمانیان. Posted in ویژه‌نامه‌ی بررسی رمان «گلف روی باروت»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

در غیبتِ قوه‌ی خیال
درباره‌ی رمانِ «گلف روی باروت»، نوشته‌ی آیدا مرادی آهنی
حسین ایمانیان


نه رمانِ موضوعِ این یادداشت و نه نویسنده‌ی آن هیچ‌کدام پتانسیلِ آن را ندارند که به خودیِ خود موضوعِ یک جستارِ انتقادی باشند؛ از یک سو رمانِ حجیمِ «گلف روی باروت» و مجموعه‌قصه‌ای که پیش‌تر از نویسنده‌اش به بازار آمده بود، هرچه‌قدر با تساهل برخورد کنیم و امیدوارانه به آینده چشم بدوزیم خبر از ظهور نویسنده‌ای نمی‌دهند که قلمش آبستنِ تولیدِ ویژه‌گی‌هایی در جریانِ قصه‌نویسیِ فارسی باشد، مگر معجزه‌ای رخ دهد، و از سویی دیگر ادبیاتِ ایران در سال‌های اخیر چنان در فقر و فقدانِ آثارِ مایه‌دار و قدرتمند گرفتار آمده است که نمی‌توان به ساده‌گی، به بهانه‌ی در دست بودنِ کتاب‌هایی به‌کلی متفاوت از چنین آثاری، از خیرِ نقادیِ کارِ آیدا مرادی آهنی و دیگر هم‌نسل‌هایش گذشت و به آثارِ بااهمیت‌تر پرداخت. حاصلِ واقع‌بینیِ مذکور اما هرگز نباید به سکوت منتهی شود؛ برقراریِ چنان سکوتی‌ست که موجبِ تشدیدِ وضعیتِ حاکم بر قصه‌نویسیِ امروز خواهد بود. طبعن نباید انتظار داشت در سکوتِ مرگباری که فضایِ نقد و نظر را در ادبیاتِ فارسی قرق کرده است اتفاقی فرخنده بیفتد و به شکلی ناگهانی، بی‌آن‌که ماشین‌های نقادی عمل‌گر شوند، شاهدِ پوست‌اندازیِ قصه‌نویس‌های وطنی باشیم و منتظر باشیم تا دیگرانی از راه برسند و آثارِ جان‌دارتری خلق کنند تا آن وقت از پیله‌ی سکوت به در آئیم و در نقدِ نوشته‌های ایشان رشته‌ی منقطعِ سخنِ نقدِ ادبی را از سر بگیریم. ادبیاتِ فردا جز در نسبتی معنادار با ادبیاتِ امروز به وجود نخواهد آمد و آن‌ها که حقیقتن دل‌مشغولِ آثاری‌اند که قرار است آینده‌ی قصه‌نویسیِ فارسی را بسازند، اگر بویی از شرافت برده باشند، هرگز چاره‌ای پیشِ رو ندارند مگر برخوردی انتقادی با آثارِ دیروز و امروزِ همین ادبیات و تولیدِ گفتمان‌هایِ انتقادی‌ای که پتانسیل‌های موجود در آثارِ موجود را بارور، و بن‌بست‌ها و انسدادهای درونِ آن را کشف کرده و به نویسنده‌هایی که قرار است آثارِ فردا را بنویسند خط و ربطِ شکل‌گیریِ یک موجِ قصه‌نویسیِ مسأله‌پرداز و انتقادی را نشان دهند. پر بی‌راه نمی‌گویند آن‌ها که اعتقاد دارند بضاعتِ ادبیاتِ فارسی در مقطعِ کنونی چنین آثاری‌ست و می‌بایست با این واقعیتِ تلخ کنار بیائیم که نویسنده‌های این آب و خاک بهتر از این‌ها که عرضه می‌شود نمی‌توانند بنویسند؛ البته نباید از نظر دور داشت که اعتقادِ ایشان فقط تا آن‌جایی پذیرفتنی‌ست که مسأله‌ی سانسور را پشتِ گوش بیندازیم و چنین فرض کنیم که هرآن‌چه در سالیانِ اخیر به دستِ قصه‌نویس‌های ایرانی خلق شده، همه منتشر شده و آثاری که از جنمی دیگر باشند، نه در کشویِ میزِ نویسنده‌ها در انتظارِ شرایطِ انتشارند و نه حتا در سطحِ طرح و ایده، و در صفِ نوشته شدن. طبعن تعدادی از رمان‌هایی که در دهه‌ی اخیر نوشته شده‌اند قابلیت انتشار نیافته‌اند، اما چنین موضوعی نمی‌تواند دال بر آن باشد که آن‌ها رمان‌هایی به‌کلی دیگرند و انتشارِ آن‌ها سپهرِ رمان‌نویسیِ فارسی را در برهه‌ی کنونی تمامن دگرگون می‌کند؛ چنین پنداری بیش‌تر خیال‌ورزی‌ست تا یک گمانِ انتقادی. روی‌گردانی‌هایی چنین از واقعیتِ ادبیاتِ امروز بیش‌تر به کارِ منتقد‌های تنبلی می‌آید که دنبالِ سلبِ مسئولیتِ حرفه‌ای از خویش‌اند در برابرِ انبوهِ آثارِ بی‌مایه‌ای که درمی‌آیند و به همین ساده‌گی بدنه‌ی ادبیاتِ دوره‌ای را می‌سازند؛ این‌ها با افتخار اعلام می‌کنند که ادبیاتِ امروزِ فارسی را نمی‌خوانند و وقتِ گران‌بهایشان را به خواندن و نقادیِ مزخرفاتِ امروزی تلف نمی‌کنند. آن‌ها که سکوت کرده‌اند هم‌دستانِ بزدلِ همین وضع‌اند؛ و سهم‌شان از انحطاطِ غالب هرگز کم‌تر از کوتوله‌هایی نیست که فضاها را در دست دارند و مشغولِ پرورشِ نویسنده‌هایی در قواره‌ی خویش‌اند. رمانِ موضوعِ این یادداشت و نویسنده‌ی آن، نه‌تنها از مؤسسین وجهِ غالب حاکم بر قصه‌نویسیِ امروز نیستند، که تمامن محصولی خصلت‌نمایند از آن‌چه قریب به دو دهه در فضایِ عمومی ادبیاتِ فارسی غالب بوده است و ذهنیتِ عامِ ارتشِ نویسنده‌های نوقلم را شکل داده است. وضعیتی که از نویسنده‌هایی درجه‌ی هشت مثلِ محمدحسن شهسواری معلمِ داستان‌نویسی جعل کرده و مطبوعاتِ ادبی را به شیوه‌ی نشریاتِ زرد درآورده است؛ وضعیتی که مسیرِ بدل‌شدن به یک نویسنده را به شرکت در کارگاهِ داستان‌نویسیِ یکی از شبهِ نویسنده‌های کوتوله‌ای تقلیل داده که همزمان برآمده از دم‌ودستگاهِ فرهنگیِ حاکمیت، و نورِ چشمی و جایزه‌بگیر و برنده‌ی مادی و معنویِ نهادهای فرهنگی‌ای‌ست که در آغوشِ نظامِ حاکم تقویت شده و امروز به تأثیرگذارانِ حوزه‌ی ادبیات بدل شده‌اند. به این ترتیب مسیری که با خواندن و نوشتن و خط‌زدن، با تجربه‌اندوزی و دودِ چراغ خوردن می‌بایست طی می‌شد و بعد از آن لایقِ آن می‌شدی تا نوشته‌هایت را تحتِ عنوانِ ادبیات به دستِ خلق دهی، به پرداختِ شهریه و شرکت در خطِ تولیدِ گروهیِ یکی از کوتوله‌هایی‌ کاهیده شده است که نه هرگز اثرِ داستانیِ درجه‌ی یکی پیش گذاشته‌اند و نه دارایِ صلاحیتی در قصه‌شناسی و نقدِ ادبیات‌اند. «گلف روی باروت» درست مثلِ قریب‌به‌اتفاقِ رمان‌هایی که از نویسنده‌های این نسل منتشر می‌شود، محصولِ همین فضا، برآمده از کثیف‌ترین و آلوده‌ترین دم‌ودستگاهِ تولیدِ مزخرف است: کارگاه‌های قصه‌نویسی که خطِ تولید و درواقع حلقه‌ی درونیِ سازوکارِ وسیع‌تری‌ست که چند بنگاهِ انتشاراتیِ مشخص، ژورنالیسمِ ادبیِ وابسته به احزابِ درونِ حاکمیت و جایزه‌ها و مناسکِ فرهنگی‌ای از این دست اضلاعِ مکملِ آن را می‌سازند. طبعن اگر وضعِ موجود تکانی جدی نخورد و ماشین‌های انتقادی در نقدِ چنین آثاری به کار نیفتند و نیز یک ژورنالیسمِ انتقادی پی‌گیر و دامنه‌دار که به افشایِ دم‌ودستگاهِ تولیدِ آثارِ ادبیِ خنثا و اشغالِ همه‌ی فضاهای موجودِ فرهنگی توسطِ آن، نپردازد هیچ گسست و فراروی‌ای از وضعِ موجود در پیش نخواهد بود و به همین ترتیب جوان‌های نوقلمی که از راه می‌رسند جذبِ همین مکانیسم شده و به تولیدکننده‌ی آشغال‌هایی مثلِ آثارِ استادهایشان بدل می‌شوند.
«گلف روی باروت» هم درست مثلِ مابقیِ محصولاتِ این فضا مشتی مشکلِ تکراری دارد؛ مشکلاتی که می‌توان در همه‌ی آثارِ یکی‌دو دهه‌ی اخیر و به‌خصوص نوشته‌های نسل‌های جوان‌تر عینن یافت: از همه مهم‌تر مشکلِ نثر؛ کم‌تر رمان و مجموعه‌قصه‌ای می‌توان پیدا کرد که فارسیِ خوبی داشته باشند و بتوان با خیالِ راحت مؤلفش را نویسنده پنداشت. نویسنده اما به ساده‌ترین معنای کلمه، به معنایِ کاتب، کسی که نوشتن بلد است. خروجی‌های کارگاه‌های قصه‌نویسی اما انگار می‌بایست ساعت‌ها سرِ کلاسِ انشا بنشینند و نخست فارسی‌نویسی‌شان را ارتقا دهند. منظور این نیست که صرفن قصه‌نویسی را به پیش‌گذاشتنِ نثری متمایز و کارشده و قدرتمند تقلیل دهیم یا مثلِ گرایشی خاص در شاگردهای گلشیری وقت‌مان را صرفِ لفاظی‌های بی‌دلیل کنیم، اما هرگز نباید فراموش کرد که نویسنده‌ای که قلم جان‌داری نداشته باشد و خودِ نثرش خواننده را مجاب نکند به ادامه‌ی خواندن، کم‌تر از سوی منتقدان جدی گرفته می‌شود؛ چه رسد به آن‌هایی که نثرشان به غیرنویسنده‌ها می‌ماند و از همه ضایع‌تر و فاجعه‌آمیزتر آن‌ها که بیش‌تر حجمِ اثرشان دورریختی‌ست. رمانِ موضوعِ این یادداشت نیز از همین دسته‌ی اخیر است؛ علاوه بر آن‌که از منظرِ نثر فاقدِ هرنوع مشخصه‌ی سبکی‌ست و ترکیب‌بندیِ واژه‌گانیِ کار هیچ توفیری ندارد با نوشته‌هایی که هرگز ادبیات نمی‌دانیم‌شان، بیش از چهارپنجمِ حجمِ کتاب را عبارت‌هایی تشکیل می‌دهند که هیچ نقشِ داستانی‌ای بر دوش ندارند و حذف‌شان کم‌ترین آسیبی به رمان نمی‌زند، مگر صرفه‌جویی‌ای لازم در کاغذ و مهم‌تر از همه وقتِ خواننده‌ی احتمالیِ اثر. مشکلِ اساسیِ دیگر بی‌مسأله‌گیِ نفسِ روایتِ رمان نسبت به موقعیت‌هایی‌ست که در بطنِ ماجرا ساخته می‌شود؛ نویسنده هرگز از پسِ مسأله‌پردازیِ موقعیت‌ها و وضعیت‌هایی که در رمانش گشوده می‌شود برنیامده است. روایتِ اول‌شخصِ او از همه‌ی رویدادها و دیالوگ‌های اثر روایتی‌ست تمامن خنثا و بی‌پرسش؛ روایتی که نه از چراییِ رخدادهای رمان می‌پرسد و آن‌ها را بنا به شخصیت‌پردازیِ راوی، که هرگز از پسش برنیامده و بعدتر راجع بدان خواهیم گفت، مسأله‌دار می‌کند و نه چیستیِ موقعیت‌ها و کنش‌های آدم‌ها در آن‌ها را وامی‌کاود و سعی می‌کند از صرفِ گزارشِ هرآن‌چه رخ می‌دهد فراتر رفته و ریشه‌های اجتماعی یا سیاسیِ اموری را بررسی کند که گزارش می‌کند، البته با تمهیدهایی که خاصِ قصه‌نویسی‌ست و نه تحلیل‌های نظری. به این ترتیب تکنیکِ مرکزیِ رمان که افزودنِ یک منِ دوم به راویِ اول‌شخص است، منِ دومی که راوی را تو خطاب می‌کند و در سراسرِ رمان خویشتنِ راوی را مخاطب قرار می‌دهد، به‌کلی حرام شده و پتانسیلی که وجودِ همین خودِ دوم مهیا می‌کرد، یک‌سره از دست شده است. نویسنده می‌توانست با استفاده‌ی درست از همین «خودِ المثنی» در شخصیت‌پردازیِ راوی، زمینه را برای افزودنِ بعدی روانشناختی به روایت آماده کند و حتا با دست‌گذاشتن روی نفس‌های دوگانه در سنتِ کلامِ اسلامی، تضادی دراماتیک را در خویشتنِ راوی‌اش بگنجاند و با چنین تمهیدی رمان را از تختی و یک‌نواختی خسته‌کننده‌اش نجات دهد. علاوه بر راوی دیگر آدم‌های رمان هم شخصیت‌پردازی نشده‌اند و هیچ‌کدامِ آن‌ها پس از پایانِ رمان در ذهنِ خواننده جان نمی‌گیرند؛ انگار همه‌ی کنش‌ها و دیالوگ‌ها را تعدادی عروسکِ بی‌جان و بی‌عاطفه سر هم کرده‌اند و نویسنده ایشان را برای ایفای نقش در متنی این‌چنین دچارِ اطناب، عروسک‌گردانی کرده، و همه‌ی دیالوگ‌ها و کنش‌ها را صرفن به آن‌ها چسبانده است. به همین ترتیب از هر منظری که به اثر نگاه کنیم هیچ نقطه‌ی قوتی در آن نخواهیم یافت و آیدا مرادیِ آهنی از همه‌ی وجوهِ مختلفی که می‌توان در قضاوت در موردِ یک رمان ملاک قرار دهیم رفوزه می‌شود مگر در یک مورد: آن‌چه باعث می‌شود اندکی درباره‌ی رمان، و به‌خصوص در ادامه‌ی کارِ نویسنده در قصه‌نویسی، خوش‌بین باشیم تفاوتِ عمده‌ای‌ست که در پس‌زمینه‌ی ماجراهای این رمان با دیگر آثارِ یک دهه‌ی اخیر به چشم می‌خورد. خوشبختانه در این اثر خبری از ماجراهای روزمره نیست و زنده‌گیِ بی‌مزه و بی‌ماجرای خانواده‌ای متعلق به طبقه‌ی متوسطِ شهرنشین یا حداکثر ماجراهای عشقیِ یک‌مشت اهلِ فرهنگِ ولگرد روایت نمی‌شود. تنها نکته‌ی جسارت‌آمیزِ رمان طرحِ کلیِ آن است که قصد دارد فضایی متفاوت را تجربه کند و سراغِ مافیایِ اقتصادیِ جامعه‌ی ایران در همین حالِ حاضر رفته است؛ هرچند که خودسانسوریِ محسوسی که بر سراسرِ اثر سایه انداخته تقریبن همه‌ی پتانسیل‌های نقادی را از رمان سلب کرده و جسارت مذکور هرگز جز در همان کلیتِ طرح یافتنی نیست. علاوه بر خودسانسوری و کناره‌گیریِ مشکوکِ نویسنده از پرداختن به مسائلی که منجر به مجوزنگرفتنِ کارش می‌شد، طرحِ جسارت‌آمیزِ رمان از وجهی دیگر نیز مسدود شده و قابلیت‌های بالقوه‌اش را از دست داده است: همه‌ی آن‌چه نسبت به محتوایِ فعالیت‌های آدم‌هایی که مثلن مافیایِ اقتصادیِ ایرانِ امروز را نماینده‌گی می‌کنند بیش‌تر از رویِ فیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی الگوبرداری شده تا واقعیت‌های موجود در جامعه‌ی ما؛ و این موضوع، درست در بطنِ وجهی از رمان که ارزشمندترین عنصرِ آن است، باعث شده که کلیتِ کار تمامن باسمه‌ای به نظر برسد و از ضعفِ تخیلِ نویسنده در ساختنِ آدم‌ها و روابطِ بین ایشان و قلتِ شناختش از اقتصادِ سیاسیِ حاکم بر جامعه‌ی ما، خبر دهد. برای نمونه همه‌ی آن‌چه در جلسه‌ی دو نماینده‌ی روس در اتاقِ نواح‌پور در کشتی رخ می‌دهد و مشکلی که در متنِ قرارداد وجود دارد و توسطِ راوی حل‌وفصل می‌شود چنان خنده‌دار و دور از ذهن است که حتی به دردِ یکی از سکانس‌هایِ سریال‌های صدا و سیما هم نمی‌خورد و مخاطبِ این سریال‌ها را نیز راضی و مجاب نمی‌کند. همین‌طور ماجرای بمب‌گذاری در بیروت و معامله‌ای که در سفارتِ روسیه انجام می‌شود. نویسنده می‌بایست نه الزامن با یکی از مافیای اقتصادی، که دستِ کم با یک بازاریِ معمولی درباره‌ی نقطه‌های عطف داستانش مشورت می‌کرد تا مثلن چنین گافی مرتکب نشود که حامی می‌تواند با هماهنگی‌ای ساده با چند مشاورِ املاک، موجبِ این شود که قیمتِ زمین بسیار کم‌تر از آن‌چه هست به اطلاعِ صاحبِ سی‌وسه هکتار زمینِ موردِ معامله برسد. هرچه‌قدر طرحِ داستان می‌توانست پتانسیلِ به چالش کشیدنِ مسائلِ اقتصادی و اجتماعیِ ایرانِ امروز را داشته باشد، چه‌گونه‌گیِ به انجام رساندنِ این طرح به دستِ نویسنده مانع از به فعلیت درآمدن ظرفیت‌های مذکور شده و محتوایِ کاریکاتورگونه‌ی وقایعِ رمان یک‌سره آن‌ها را بر باد داده است. درست است که الزامی بر واقع‌نمایی نیست و وسواس در واقعی نمایاندنِ ماجراهای رمان یک ارتجاعِ ناتورالیستی بر راست‌نمایی بیش‌تر نیست، اما نباید فراموش کرد که در چنین رمانی هرگز نباید محتوایِ ماجراها را به کاریکاتورگونه‌ای مضحک تقلیل داد؛ در چنین حالتی خواننده‌های رمان دست از خواندن می‌کشند و قوه‌ی خیالِ نویسنده را مضحک و بچه‌گانه می‌پندارند.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
-18 #9 نسیم خراشاد یزاده 1392-05-23 08:02
من رمان را نخواندم و از روی گفتگو با نویسنده و این نوشته انتقادی قضاوت میکنم. قطعا برای اینکه تأیید یا تکذیب کنم باید رمان را بخوانم. اینکه وضع ادبیات و نشربد است و به اصطلاح حال انتشارات و ادبیات ما خوب نیست، مشخصه. نویسنده هایی به بازار کتاب راه پیدا می کنند که وسواس ادبی ندارند؛ یعنی مثلا در گفتگو اشاره شد حتا اثر به درستی ویراستاری نشده . خنده ام می گیرد چون این روزها هر کتابی که می خوانم پر از همین سهل انگاری هاست و گاه برای اینکه متوجه جمله ای بشوم سعی می کنم با سواد نیم بندم جمله را ویراستاری کنم و بخوانم! این نشانه ی روشنیست حاکی از غیر حرفه ای بودن ساز و کار نشر و بی اهمیت بودن کار برای اهل کار. نویسنده خودش را با توجیه موجه می کند و این هم خطاست. تحت تأثیر نوع خاصی از ادبیات یا نویسنده ای خاص بودن برای هیچ نویسنده ای عیب محسوب نمی شود. هر نویسنده ایی چه بخواهد چه نخواهد تحت تأثیر چیزهاییست که می خواند و نسبت به آن اشتیاق دارد. خوش اقبال و کار درست کسی است که تحت تأثیر بودن خود را بشناسد و راه خودش را پیدا کند. اینکه کسی برای اثبات هنر خودش، همه را زیر سئوال ببرد ، او را محق نمی کند. ادبیات زنده و پویای اروپا یا امریکای جنوبی و هر جای دیگری وام دار بد و خوب گذشته ی خود است. بسیاری از نکاتی که منتقد این نوشته می خواهد بیان کند ، بطور اولیه درست است اما منتقد و انتقاد تنها ایراد گرفتن و محکوم کردن نیست. آنچه منتقد را مؤثر می کند لحن است. لحنی که نویسنده را وادار به تفکر کند. خیلی چیزها را از روی دست بقیه کپی می کنیم. انتقاد و شلوغ بازی را هم از منتقد های جنجالی اقتباس می کنیم. نه ... ما که نمی خوایم یک نویسنده را از هستی ساقط کنیم. حتی اگر اثرش بد باشد ، باید روی او هم تأثیر گذاشت تا در کار بعدی اش قواعدی را که پشت گوش انداخته رعایت کند. شما مشکلات کار را فهرست کن. عصبانیت خودت را مهار کن . با خشم نمی شود کسی را متحول کرد یا ادبیات را نجات داد. من به فراخور کارم ناچار بودم از نویسنده ها برای نوشتن اپیزود های یک نمایش دعوت کنم. خیلی از کارها بد بود ولی من براشون وقت گذاشتم و با هم حرف زدیم. چند ماه طول کشید تا بهتر و بیشتر سعی کنند. به لحن درست اعتقاد دارم. هیچ آدم عاقلی _اگر بخواهد بهتر شود_ نسبت به نقد موضع نمی گیرد. در مورد کارگاه های نویسندگی، با منتقد موافقم. این کارگاه ها و کلاس ها نویسنده های بهتری به ما تحویل نمی دهند اما ممکن است برنامه ایی به نویسندگان بدهند تا با نظم در نوشتن به هدف برسند. هر چند این دلیل ممکن است کفایت کند اما جز در مقوله فیلمنامه نویسی تکنیکی، کارگاه و کلاس برای نوشتن بیشتر ضرر دارد تا فایده. نوشتن یک راه شخصی است و پیدا کردن آن راه شخصی ( اعم از قواعد، طرح، اجبار برای نظم و همراهی و...) در تنهایی محض نویسنده اتفاق می افتد. به قول شاملو کار فرهنگی در این مملکت مثل کندن تونل در کوه غیر ممکن است اما حتا خود او که چنین گفت تا پایان امیدوار بود.
نقل قول
 
 
+21 #8 رضا صابری نژاد 1392-05-22 17:10
من دیشب برای این مطلب کامنتی گذاشتم. وقتم را گرفت. و چون هیچ توهینی در آن به کسی نکرده ام انتظار دارم پابلیش شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادبیات ما: دوست عزیز همان‌طور که در قسمت کامنت‌ها هم ذکر شده شرط انتشار نظرات استفاده از ایمیل و نام و نام خانوادگی حقیقی است ولی متاسفانه ایمیل ثبت شده‌ی شما درست نمی‌باشد. در صورتی که ایمیل ثبت شده‌تان اشتباه تایپی داشته ذکر نمایید تا اصلاح شود و نظرتان منتشر گردد

با احترام
نقل قول
 
 
+19 #7 فرضی پور 1392-05-22 05:42
یک لحظه به این جمله دقت کنید:« بیش از چهارپنجم کتاب را عبارتهایی تشکیل می دهند که هیچ نقش داستانی بردوش ندارند و حذفشان آسیبی به رمان نمی زند ...»
یعنی واقعا این حجم از حوادث، ماجراها، گره و گره گشاییها حتی بدون پرداخت و شخصیت پردازی و فضا سازی، فقط و فقط به صورت طرح کلی در حجمی معادل یک پنجم کتاب می گنجید؟ در نوشتن نقد و یادداشت که منصف نیستید لااقل در عدد و رقم دادن منصف باشید.
نقل قول
 
 
-9 #6 ابراهیم 1392-05-20 20:01
آقای ایمانیان من هم از این رمان بسیار بدم آمد. اما شما مدت هاست که کلن در حال فحاشی هستد و در فضای انتزاعی حرف می زنید...مصداق انتقادی ندارید و تمام نوشته هاتان تکرای شده.
نقل قول
 
 
-13 #5 مژگان احدی 1392-05-20 18:44
یک:
با نحوه ورود شما به مبحث کارگاههای داستان نویسی مخالفم، و فکر میکنم میشد طور دیگری به قضیه نگاه کرد، و نتایج بهتری گرفت
دو:
انتقاداتی رو که به کتاب "گلف روی باروت" وارد کرده بودید کاملا درست میدونم، و فکر میکنم این رمان مشکلات عمده ای داره که اگر حل میشد خیلی میتونست جایگاه بهتری پیدا کنه.
نقل قول
 
 
+26 #4 صابر نادری 1392-05-20 14:28
اینها نقد نیستن. فحاشی های ناشی از سرخوردگی ادبی پس از حسادت و سوزش شدید پس از ناکامی است. اون چیزی که به نظر بچه گانه میاد رمان خانم مرادی آهنی نیست، سطح این مثلا نقده متاسفانه. متاسفانه.
نقل قول
 
 
+21 #3 مینا حسین نِژااد 1392-05-20 12:02
جنابِ ایمانیان!
اول این‌که؛ خودِ من از شرکت کننده‌های کلاسی هستم که شما مدرس اون رو به توپ بستین... وقتی که نویسنده‌نماها کوچک‌ترین خلاقیت و بینشی در داستان نویسی ندارند؛ استاد مذکور دقیقاً چکاری باید انجام بده؟ وقتی مهم‌ترین آثار ادبی جهان رو نویسنده نخونده و به گوش‌اش نا آشناستٰ مدرس باید معجون علم و دانش و خلاقیت در حلق اون بریزه؟ بهتره به جای این‌که یقه‌ی مدرس رو بچسبید به چیزِ دیگه‌ای بند کنید... سر کلاس آقای شهسواری طرح و ایده‌های مختلفی خونده می‌شه، ایشون نه به کسی خط می‌دهند نه کسی رو وادار به بد نویسی یا خوش‌نویسی می‌کنند...بهتره اول اطلاعات‌تتون رو از این کارگاه‌ها بالا ببرید و بعد قضاوت کنید...به مدرس چه ربطی داره وقتی که همه‌ی نویسنده‌ها تصمیم گرفتند از فراق یار بنویسند و افسرده‌نمایی کنند و آه‌های سوزناک بکشند؟...طرح و پلات رو هر نویسنده خودش مشخص می‌کنه و وظیفه‌ی مدرس این هست که سعی کنه پلات مورد نظر به خوبی اجرا بشه...


دوم این‌که خیلی عجیبه که شما داری "گلف روی باروت" رو با باقی شبه‌رمان‌های دیگه در یک دسته قرار می‌دی...این رمان از پلات گرفته تا شخصیت‌ها و فرم و ... زمین تا آسمون با آثار دیگه متفاوته! به زبانِ این کار خرده گرفتی! به عقیده‌ی من زبان این رمان کاملاً هم‌راستا با کاره. اگه نویسنده می‌خواست زبان رو کمی پیچیده‌تر یا شاعرانه‌تر یا هر طوري دیگری کنه اون‌وقت بود که در خوندن این کتاب خواننده به مشکل برمی‌خورد

سوم این‌که من شدیداً مشتاقم که شما به جای گلوله باران کردن، به عنوان یک منتقد سینه سوخته که غمِ ادبیات دوران؛ خواب شب‌اش رو ازش گرفته چند تا راهکار ارائه بدی و به جای به فحش بستن پیشنهادات خودت رو برای بهبود وضع ادبیات ایران بنویسی و در ضمن یک مدرس رمان هم به خیل بی‌سوادان این مر و بوم پیشنهاد بدی تا ادبیات از گندابی که گرفتارش شده نجات پیدا کنه جناب ایمانیان عزیز!
نقل قول
 
 
-32 #2 وحید پاک طینت 1392-05-20 09:16
کاملا درست و مستدل بود. دست مریزاد.
نقل قول
 
 
-24 #1 ژیلا 1392-05-20 03:25
مرسی
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی