پرینت

یادداشتی بر "سفر شب" بهمن شعله‌ور آرش معدنی‌پور

نوشته شده توسط آرش معدنی‌پور. Posted in ویژه‌نامه‌ی بهمن شعله‌ور و رمان «بی‌لنگر»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

یادداشتی بر "سفر شب" بهمن شعله‌ور
آرش معدنی‌پور

توی این چند روز، همه‌اش دارم فکر می‌کنم که چه چیزی می‌شود درباره‌ی سفر شب گفت؟ حرفی که واقعا حرف باشد، و بتواند دلایل این‌همه شیفته‌گی‌ای که من دارم نسبت به این کتاب را بیان کند؛ همه‌اش دارم با خودم می‌گویم که مگر این کتاب چه داشته که من را این‌طور اسیر خودش کرده؟ از وقتی خواندم‌اش، همیشه یک پای ثابت پیشنهادهای‌ام بوده به بقیه‌ی کسانی که هنوز نخوانده‌اند‌اش! و نکته‌ی جالب این‌که به هر کسی معرفی کرده‌ام و خوانده، خوش‌اش آمده، و من دور و اطراف خودم حداقل، ندیده‌ام کسی را که سفر شب را خوانده باشد و پشیمان شده باشد. این فکرها بود و حسی که خودم داشتم و اثری که روی مغزم گذاشته، که گفتم بنشینم و همه را کنار هم بگذارم ببینم چه می‌شود. خب، راستش بحث درباره‌ی جزییات کار، به نظرم این‌جور وقت‌ها خیلی مفید نیست، یا لااقل کار من نیست؛ من کلیتی پشت‌اش می‌بینم که مسحور‌کننده‌تر است برای‌ام، خلق این‌همه فضای متفاوت و خاص، رفتن به سمت وادی‌های خطرناکی مثل اکبر شیراز و حال و هوای‌اش، از یک طرف، و غلیظ‌ترین و شکننده‌ترین فضاهای روشنفکری، از طرف دیگر، و محور قرار دادن شخصیتی که شباهت زیادی به احوالات نویسنده داشته، و حکم‌صادر کردن بی‌پروا درباره‌ی روز و روزگاری که در آن نفس می‌کشیده، همه و همه نشان دهنده‌ی توانایی و جسارت و ریسک‌پذیری بالای شعله‌ور است، در این رمان، اما برای من، سفر شب، مثل آخرین نامه‌ی یک سرباز تنها، در آخرین سنگر باقیمانده‌ی یک جنگ نابرابر، و حتی خیالی است! این نکته‌ی خیلی مهمی است که اگر هم تمام ماجرای نوشته شدن و چاپ و بعد توقیف سفر شب، و رفتن شعله‌ور از ایران و ... را، یک‌جور بازی و توهم "خود-اپوزوسیون-بینی" و "خود-متفاوت-بینی" و این‌ها هم که ببینیم، باز هم نمی‌شود منکر جسارت و گام بلند بهمن شعله‌ور در این وادی شد.
خیلی وقت پیش، نقل قولی از امیر نادری خواندم به این مضمون که «اگر من، روزی بتوانم فیلم دل‌خواه‌ام را بسازم، همه چیز را رها می‌کنم و می‌روم به شهر خودم و زیر یک نخل دراز می‌کشم و می‌گویم: خب، ما کار خودمون رو کردیم». یکی از دوستان که به میزان علاقه‌ی بنده به مسعود خان کیمیایی آگاهی دارد، همیشه می‌گوید که کیمیایی بعد از ساختن "گوزن‌ها"، باید می‌رفت خانه می‌نشست و منجوق‌دوزی می‌کرد! و من همیشه فکر می‌کنم که اگر فروغ، در آن تصادف کشته نمی‌شد و زنده می‌ماند و باز هم بعد از "ایمان بیاوریم..." شعر می‌نوشت و چاپ می‌کرد، آیا باز هم در ذهن ما همین جایگاه و منزلتی را داشت که الان دارد؟ البته من دارم از چشم یک مخاطب "آماده‌خور" خودخواه حرف می‌زنم، اما نمی‌دانم اگر بتوانیم خودمان را در جایگاه "خالق" چنین آثاری ببینیم، چه حسی پیدا می‌کنیم؟ من، به‌شخصه، فکر می‌کنم که اگر روزی، شعری بنویسم در حد "وهم سبز" فروغ، فیلمی بسازم در اندازه‌ی "گوزن‌ها"ی مسعود کیمیایی، آهنگی بسازم هم‌وزن "نینوا"ی حسین علیزاده، و یا کتابی بنویسم، هم‌سطح "سفر شب"، می‌روم زیر همان نخلی که امیر نادری وعده‌اش را داده بود دراز می‌کشم و منتظر می‌شوم که او هم بیاید...
همه‌ی این‌ها را گفتم، که این را بگویم: سفر شب، پنجاه سال پیش نوشته شده و هنوز تازه و سرپاست، قرص و محکم. من هنوز منتظر فرصتی‌ام که با هومر و سوری و شاه‌پسر و کاووس، برویم دواخوری، و من، هنوز، برای اعدام اکبر شیراز گریه می‌کنم، و من هنوز، فصل آخر سفر شب را نمی‌فهمم، اما، انتقامی را که بهمن شعله‌ور، از همه‌ی هم‌روزگاران و آینده‌گان و پیشینیان‌اش گرفته، ارج می‌نهم...
«آینه هم مثل مردم ظاهر‌بین است. این‌همه خبرها شده و حالا جلوی آینه می‌ایستی خودت را نگاه می‌کنی، و انگار نه انگار. عینهو سابق. همان‌جور سُر و مُر و گنده...»
(سفر شب، ابتدای فصل پنجم)

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی