پرینت

آزمونی شکست خورده... بازخوانی دو اثر داستانی فرید قدمی - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in ویژه‌نامه‌ی بررسی کتاب «دومینانت یا مامان اون زنه رو...» نوشته‌ی فرید قدمی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

آزمونی شکست‌خورده...
بازخوانی دو اثر داستانی فرید قدمی
سینا حشمدار

 

در بازخوانی دو اثر داستانی به قلم فرید قدمی، مهمترین موضوعی که می‌تواند محور یک یادداشت انتقادی درباره‌ی این آثار قرار گیرد بحث پیرامون تجربه‌گرایی و رویکرد نویسنده به مقوله‌ی فرم است، موضوعی که در دو اثر او به شیوه‌های مختلفی ایفا شده و دو نتیجه معکوس به بار آورده؛ در یکی تا حدودی موفق و در دیگری کاملن شکست خورده. این نویسنده تا به حال به دو اثر داستانی با نام‌های «مایا یا قصه‌ی آپارتمانی در کریم‌خان» و «دومینانت یا مامان اون زنه که داره می‌دوئه رو می‌بینی؟» منتشر کرده است.
قصه‌ی کتاب اول او روایت‌هایی‌ست از زندگی ساکنین یک آپارتمان. آپارتمانی که اعضای آن از طبقات مختلف اجتماع و با خواستگاه‌های متفاوت، آمال و آروزها و هنجارهای گوناگون انتخاب شده‌اند. ایده‌ی شروع روایت کشف راز قتل یکی از شخصیت هاست، ایده‌ای که عمر چندانی ندارد و در میانه‌های داستان با معرفی قاتل ماهیت ابتدایی خود را از دست می‌دهد. در حقیقت در این کتاب ما با هیچ ایده‌ی محوری‌ مواجه نیستیم. فرم‌های مجزا برای روایت زندگی هر کدام از شخصیت‌ها خلق شده‌اند و تنها چیزی که این افراد و در حقیقت این فرم‌های مجزا را به هم پیوند می‌دهد آپارتمانی‌ست در کریم‌خان. جالب است که با وجود تاکید زیاد نویسنده بر واقع شدن آپارتمان در خیابان کریمخان هیچ کارکرد متنی‌ای از جغرافیای این آپارتمان گرفته نشده. از نیمه‌های داستان به بعد چیزی که باعث پیشبرد روایت می‌شود تکنیک‌های متفاوتی‌ست که نویسنده به صرف تجربه‌گرا بودن از آن‌ها استفاده کرده که مهمترینش حضور مولف در اثر است. این تکنیک آن‌قدر دست‌مالی شده و کلیشه‌ای است که دیگر مخاطب نه غافل‌گیر می‌شود و نه به ادامه داستان ترغیب. در این بین اظهار فضل‌های راوی و دخالت‌های مکرر او در داستان بیشتر به شگفت‌زدگی خود نویسنده از ایده‌ی انتخابی‌اش برمی‌گردد. چنین اظهار نظرهایی به جایی می‌رسد که راوی در مراعات‌نظیری که از شیفتگی زیاد نشات می‌گیرد، فروید و فریدا و فردید و فرید را کنار هم می‌گذارد.
مهمترین کلید داستان واحد خالی از سکنه‌ای در طبقه‌ی دوم آپارتمان است؛ جایی که رابط زندگی تمام آدم‌های داستان است. این واحد خالی که بار معنایی تمام قصه را بر دوش می‌کشد به زندگی پشت پرده، آن قسمتی که در دیدرس همگان نیست و به عنوان حریم خصوصی تعریف شده است اشاره دارد. هر کدام از افراد آپارتمان به فراخور شخصیت فردی‌شان و روابط پنهانی که با دیگران دارند به‌گونه‌ای به آن واحد خالی مرتبط می‌شوند ولی متاسفانه آن ایده‌ی نهایی و پایان‌بندی هوشمندانه‌ خلق نمیشود. در این موقعیت قصه احتیاج به پایانی داشت که بتواند تمام این فرم‌های مجزا که حالا نقطه‌ی اشتراک مناسبی پیدا کرده‌اند را به هم مرتبط کند و بار معنایی داستان را به نتیجه برساند. در حقیقت در انتها، به جای رویارویی با یک پایان‌بندی معنابخش و نجات‌دهنده ما تنها به یک سری ایده و ابزار و تکنیکِ داستانی می‌رسیم. ابزاری که می‌توانستند داستانی خلاقانه را رقم بزنند ولی متاسفانه به چنین مرحله‌ای نمی‌رسند و در حد تجربه‌هایی تمام نشده باقی می‌مانند.
پیش از ادامه‌ی بحث لازم می‌دانم قدری بر مسئله‌ی ذکر شده‌ تامل کنیم. چرا داستانی که پتانسیل مناسب برای تبدیل به اثری قابل قبول را داشته به یکباره رها می‌شود و به فرمی جامع نمی‌رسد؟ ما در پایان داستان تنها با دختری سنت‌‌شکن مواجه هستیم. او برخلاف سایر ساکنین، پشت کردن به هنجارها و رفتن به دل اجتماع را انتخاب می‌کند؛ تفکری که بیشتر به فرهنگ دهه‌ی هفتاد آمریکا و چنان مفاهیم از دست رفته‌ای اشاره دارد. فرهنگی که هیچ نسبت سیاسی اجتماعی‌ای با همان جغرافیای بدون کارکرد خیابان کریم‌خان ندارد و تنها کپی‌برداری از فرمول‌های از پیش‌نوشته است. جدای این، پس تکلیف باقی افراد چیست؟ این موضوع پاشنه‌ی آشیل بیشتر داستان‌هایی است که قصد در خلق فرم‌های جدید دارند و به کلیشه‌های مرسوم تن نمی‌دهند. انتخابی درخور احترام که می‌تواند یک نویسنده را از ورطه‌ی نابودی‌ای که در ادبیات داستانی دو دهه‌ی گذشته وجود داشته برهاند. ولی تجربه‌گرا بودن و رفتن به سراغ فرم‌های نو، عمومن باعث ایجادِ گسستی درون متنی شده است. گسستی که در ابتدا از شکسته شدن فرم‌های روایی مرسوم و نرسیدن به فرم کامل و یکپارچه به وجود آمده است. چیزی که حتا در آثار موفق این ژانر در همین یکی دو دهه دیده شده، نویسنده‌ی داستان‌های تجربی، تنها به سراغ ایده‌های جزئی می‌رود، شخصیت‌های بدیع خلق می‌کند و در خرده روایت‌ها موفق است و ایده‌های مختلفی دارد ولی وقتی تمام این‌ها را در کنار هم قرار می‌دهد نمی‌تواند کلیتی یکپارچه و وحدتی معنایی ایجاد کند و این موضوع باعث شکست تمام تجربه‌های او می‌شود. در حقیقت او ساختار را می‌شکند، فرم را به آشوب می‌کشاند ولی وقتی پای صحبت‌اش می‌نشینی هیچ حرف جدیدی برای گفتن ندارد.

در اثر دوم قدمی، «دومینانت یا مامان اون زنه که داره می‌دوئه رو می‌بینی؟» با داستان مرد پیانیستی طرف هستیم. اتفاق اصلی داستان که به تعقیب و گریز کسل‌کننده‌ی مرد پیانیست و همسرش مربوط می‌شود در کمتر از چهار دقیقه (سه دقیقه و هژده ثانیه) رقم می‌خورد. علت این تعقیب و گریز، که همه‌ی ‌فضای داستان را اشغال کرده، این است: مردی پیانیست که زندگی‌اش آمیزه‌ای از جنون روشنفکرانه‌ی بورژوا مآب و شکست در رابطه‌ی عاطفی است، در حال و هوایی هیستریک تصمیم به قتل زنش می‌گیرد. او در میدان توحید، ابتدای اتوبان چمران، زن را از ماشین پیاده می‌کند. مرد برای زن شرط می‌گذارد که تا پایان قطعه‌ای از برلیوز که از پخش صوتِ ماشین به گوش می‌رسد او را به قصد زیر گرفتن، تعقیب ‌کند. اتمام آهنگ، که به معنای اتمام رابطه‌ی مشترک آن‌ها است یا با فرار موفق زن رقم می‌خورد و یا با مرگ او. در خلال این تعقیب و گریز ما با فلاش‌بک‌هایی خیال‌گونه به گذشته‌ مواجه هستیم.
در این داستان بر خلاف اثر قبلی نویسنده ما دیگر با مجموعه‌ای از ایده‌ها مواجه نیستیم و مصالح مناسبی برای خلق یک داستان بلند نداریم. موضوع این رمان به درد داستانی کوتاه، داستانی پنج شش صفحه‌ای می‌خورد. داستانی که می‌توانست در کنار چند داستان‌کوتاه دیگر قرار گیرد و مخاطب خاص خودش را نیز پیدا کند و تجربه‌ای متفاوت را رقم بزند. ولی وقتی نویسنده تصمیم می‌گیرد از دل ایده‌هایی که جدای از ناکافی بودن، رنگ و بویی کلیشه‌ای هم دارند داستانی بلند خلق کند به شکست می‌رسد. ایده‌ی اصلی داستان، بسیار شبیه به همان قول و قرارهای عاشقانه‌ای‌ست که با گرفتن رنگ‌وبویی روشنفکرانه و با کم شدن از بار خشونت‌اش به سانتیمانتالیسم مورد علاقه‌ی داستان‌های عاشقانه بدل شده است.
حال برای پر کردن چنین خلائی در داستان چه راهکاری باید سراغ گرفت؟ زبان را شاعرانه کرد تا بار احساسی این اتفاق بیشتر به نظر بیاید؟ انتخابی مهلک که تکرار آن تنها به کسالت اتفاقات افزوده است. سطور را کوتاه کوتاه زیر هم نوشت؟ یک موضوع واحد را چندین و چندبار در داستان تکرار کرد؟ توصیف چشمان همسر پیانیست را بارهای بار تکرار کرد؟
خط اصلی داستان که همان تعقیب و گریز یاد شده است به تنهایی هیچ اتفاق خاصی را دربرنمی‌گیرد. معلوم نیست زن برای چه از جلوی ماشین پیانیست کنار نمی‌رود؟ برای چه خودش را به جایی نمی‌رساند که پیانیست با ماشین نتواند تعقیبش کند. در واقع در این اتفاق چیزی که مهم است شروع آن و نتیجه‌ی نهایی‌اش است؛ اینکه چرا پیانیست چنین تصمیمی گرفته و آیا در نهایت موفق به انجام کارش می‌شود یا خیر. پس با این وجود علت روایت ثانیه به ثانیه این اتفاق چیست؟ برای چه ما در هر فلاش بک دوباره باید توصیف فرار زن و حالات صورت و اصرار پیانیست به کشتن او را بخوانیم؟ با وجودی که زمان کلی این اتفاق کمتر از چهار دقیقه است ولی با کش‌دار شدن و تاکید اشتباه بر ثانیه به ثانیه‌ی آن نه‌تنها دو پرسش اساسی گفته شده به خوبی به چالش کشیده نمی‌شود، بلکه قربانی تاکید بر لحظاتی می‌شود که به تنهایی ارزش تاکید این‌چنینی را ندارند.
در دومین اثر داستانی این نویسنده دیگر ما با آن فرم قبلی، که مرگ هر ایده، با تولد ایده‌ای دیگر جشن گرفته می‌شد روبه‌رو نمی‌شویم و همان‌طور که در یادداشتی دیگر به این موضوع مفصل اشاره کرده بودم با اثری مواجه هستیم که درگیر ماکسیمالیسم شده است. ماکسیمالیسمی که سعی دارد قصه‌ای کوتاه را به داستانی بلند تبدیل کند. اتفاقی که قرار بوده با یاری گرفتن از زبانی شاعرانه و توصیفات بسیار زیاد و تقطیع سطور به موفقیت برسد، غافل از اینکه چنین آزمونی از ابتدا شکست خورده است

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 ثریا مع 1392-11-07 22:53
حتما هر دو تا کتاب رو می خونم و دوباره سراغ این یادداشت برمی گردم چون کلی سوال برام درست شده الان!!!!!!
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی