پرینت

شعرهای مهناز یوسفی

نوشته شده توسط ادبیات ما. Posted in پرونده‌ی شعر امروز ایران 3 «مهناز یوسفی»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

از اینکه خسته ام، راه نمی روم
از اینکه راه نمیروم، خسته ام
خسته ام
و زمان درازی
صحنه ی جنایت را بازسازی کرده ام
انگشتان زیادی برای اتهام می آیند
اشاره ای کوچک
به سمتی که سرم چرخانده میشود
 چرخ
       چرخ
            چرخ
من سرزمین خودم هستم
اشیاء از دور          فاصله ای برای رسیدن
اشیاء از فاصله ای دور          برای رسیدن
اشیاء برای رسیدن               دور از فاصله
چرا که چشمهای نزدیک بینم عادت دارند...
من سرزمین شما هستم
ارتفاعی بلند
برای مردمی که بیرون از لب میخندند
خمیازه ای کوتاه
که از دهان جنگجویانم کشیده میشود
و روی پرچمی سفید
آرام...آرام.../ خوابم گرفته است./
بیدار می شوم
پشت سنگری که از یاد برده ام
فرصتی کوچک برای بوسیدن:
- پلاکت را به من بده
بیا جایمان عوض شود
من ، می میرم
تو، "تا"ی ِ کاغذهای سفید را درست رعایت کن
موشکی که هوا را کنار می زد، کنار می زند
گریه نکن جانم!
صلح
همیشه از دور می آید
و تکان دادن دستش ،
                  با لبخند من هماهنگ است -
جریانی سیال
قیامتی از همین لحظه آغاز میشود
بمبهای ریز و درشت
که دستم را روی گوش فشار میدادند
این روزها زمین چقدر معطل است!
نکند من مفقود شده ام؟! ها؟ مفقود شده ام؟ / خوابم گرفته است./
پلکهایم سنگین...
         جهانی نیمه باز...
با حافظه ام که از متن بیرون زده است
کمی را از یاد برده ام
کمی دیگر را نمی شناسم
وقتی در محاصره از پا افتاده بودم
پلکهایم بی جان...
          جهانی تاریک...
و خاک،
سرزمینی که در من حمل می شود.
 
نکند من مفقود شده ام؟

 

 

«از من گذشته بود»

از من گذشته بود
وظیفه ، کار خودش را کرده
و تو را از همین یک پارچه  بیرون کشیده است
من،
نیم ِ تنم را توی ِ کمد، لباس چیده ام
آنچه می برم همین است که مانده بود
کفشم را
پایم را
راهم را
من،
منظره ی کور چشمهای تو بودم
پایین              به بالا                 به پایین ِ شانه های تو که:
- چه فرق می کند؟!
چپ              به راست              به چپ ِ گونه های من بوسه که:
- خداحافظ !
از من گذشته بود
هرچه استخوان من پوک می شود از درد است
هرچه از تو دور می شوم خشم است
صدای شکستن پشت ِ صدای پرتاب
لب             به دست                به لب گزیده ام یواش که:
- همسایه خواب است !
از من گذشته بود
همسایه همیشه خواب است.

مه . ی

 

 

«آهسته»

آهسته
آهسته تر
به خزندگی فکر نمی کنم
به حیوان بودن یا انسان نبودن
که برابرش رنج آور است
ما خانه را در بیرون حمل می کنیم
دیوانه با انگشت های بسیار
دیوانه وار با انگشتر های بسیار
هیچ تعهدی در خانه حمل نمی شود
ما اتاق را به جمعیت تسلیت گفتیم
به نزدیکی
 و قدمتی که بین آب و خشکی مردد است  
آهسته
آهسته تر
جز اینکه راه میروم
دستها و سرم
از همیشه نزدیک ترند
از ترس
و تجربه ی اینکه تاریکی ،
 همیشه در کمین ِهمین لحظه است
برای ِ
     لاک پشت

 

«بینایی»

بینایی
از پنجره تا اینجا تعریف نمیشود
قدم قدم
زوایا از دید من تنگ تر است
کنجی از عکس می نشینم و   
تصاویر را یکی یکی دود میکنم.

شنوایی
ابعاد در تنهایی نزدیک شده اند
می توانم دهان پنجره را به حرف باز کنم
تنها، خفقانی از پیراهنم به عرق می افتد.

 چشایی
شسته از زبان،
سکوت.
بزاقی که از روزمرّگی می افتد
بر میگردم مزه ها را دور بریزم.

بویایی  
نبض ِ قراردادی ِجهان
حافظه ای که از ذهن نرفته، هدر می رود.

 لامسه
پیرتر شده ام
کم  کم
از آستینم به تپش می افتم
باکره از دست،
                جهان.
نوازشی که نزدیک تر...
                        برهنه تر...
درک نمی شوم.

 

 

 

 

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی