پرینت

گفت‌وگوی فرزام حسینی با سهند آقایی

نوشته شده توسط فرزام حسینی. Posted in پرونده شعر امروز ایران 4 «سهند آقایی»

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

صداقت با مخاطب یعنی شاعر بمانی و شعرت را بگویی
گفت‌وگوی فرزام حسینی با سهند آقایی
روزنامه آرمان، 3/12/1390.
عکاس: کورش رنجبر


ببینید یک موضوعی که باعث شگفتیِ جُملگی منتقدینی شد که کتاب قبلی تو را خوانده بودند، این بود که سهند آقایی از «شبان سرزمین‌هایِ زخم» تا «عبدالقداری از جنگل آمده بود» چه دوره‌ای را طی کرد که تغییری شگرف در کارش رخ داد، در واقع چه‌طور از یک کارِ ضعیفِ، به یک مجموعه‌ی قابلِ قبول و خوب رسید؟
شعرهای مجموعه‌ی «شبان سرزمین‌های زخم» گستره‌ی سال‌های هفتادوهشت تا هشتادوچهار را در برمی‌گیرد یعنی دوازده تا هجده‌سالگی بنده؛ سال‌هایی که بسیار می‌نوشتم و کمتر می‌خواندم و خوانده‌هایم هم سطرهای کتاب‌های کتابخانه‌ی پدری بود، یعنی مجموعه‌ای گزیده از نویسندگان و شاعرانِ بعد از مشروطه و مجموعه‌ای گزیده‌تر از دواوینِ قدما که البته دست‌نخورده بودند و تقدیرشان این بود که مثلِ غالب کتاب‌های کلاسیک، در دوره‌ی بازنشستگی صاحبشان تورقی بشوند و من هم به حکمِ اطرافم، شاید در همان کودکی شعرهای بسیاری از معاصرین را از حفظ می‌خواندم اما شعرهای گذشتگان را خیلی کم خوانده بودم و همانطور که عرض کردم، بسیار می‌نوشتم. هر روز می‌نوشتم و گزیده‌ی آن لنگیدن‌ها همان کتاب اولم است. و اما میانه‌ی سالِ هشتاد و چهار، آغازِ دیگری بود. انگار که گذشت اختر از هوای پاییزی و من هم به قضای نوجوانی و آن سرِ همیشه سودایی، دیوانه‌ی کاناپه‌ی نه چندان راحتِ اتاقم شدم و شاید چیزی در حدودِ هفت‌هشت ساعتِ آزگار می‌خواندم و هی بادم زیادتر می‌شد. تازه معلم شده بودم و سالِ اولِ دانشگاه بودم. فی‌الجمله تعلیم و تعلمم ادبیات بود و تاریخ بود و اگر غمِ نان را هم فاکتور نگیریم، خوشبختانه تا به امروز نیز چنین است. الغرض شاید در «عبدالقادر…» خیلی ناخودآگاه و بسیار‌بسیار جبری، خواندن و نوشتن را فدای هم نکرده باشم.
این کتاب بیش از هر جریانی، وامدارِ جریانِ شعرِ زبان‌ورزانه‌ی دهه‌ی هفتاد شمسی است، این نسبت را تا چه حد قبول داری؟
بنده اکثر کارهای شاخص دهه‌ی هفتاد را خوانده‌ام و اینکه شعر من وامدار گذشته‌اش بوده بدیهی‌ست اما بنده به هیچ روی توی کتم نمی‌رود که همینطوری دل‌دلی و بدونِ هیچگونه سبک‌شناسی و اینها، بگوییم که فلانی وامدارِ فلان مکتب و فلان جریان است. مثلن برخی مدام روی وجه کلاسیک شعرهای من دست گذاشته‌اند و مدام حرف‌های تکراری زده‌اند و حتا سعی نکرده‌اند که دست‌کم در این وجه مکشوف، عمیق شوند. خود شعر «خمار و مشرق» که بیش از همه‌ی شعرها مورد توجه قرار گرفت و تا آنجا که بنده می‌دانم بسیاری آن را از حفظ دارند، شعری‌ست اصلن ضدِ نظامِ سیاسی‌شده‌ی عرفان ما اعم از عرفانِ زمینی و آسمانی، اما نه تنها این ویژگی را درنیافتند، یکسری اسم ردیف کردند از دهه‌ی هفتاد و مرا گذاشتند تنگشان و تازه آقای بیژن الهی را هم وارد لیست کردند تا احتمالن دلمان نسوزد از بی‌ریشگی. نیم‌نگاهی به تاریخ ادبیات فارسی نشان می‌دهد که زبان شاعران اغلب آنجاها که از هم فاصله می‌گیرد، و آن فاصله محسوس جلوه می‌کند، مختصات ادواری و سبک‌شناختی دارد اما این همه‌ی ماجرا نیست. مثالِ دم دستی‌اش هم شعر حافظ. اگر فارغ از سبکِ شخصی او که در جزئیات جلوه می‌کند، زبانش را بررسی کنی، چه چیز باقی می‌ماند از شاهکاری که زبان را با کوچکترین اجزایش در خود بارور کرده است؟ مقصود آنکه استفاده از «زبانِ شعری» در سوالِ تو مرتکب همان اشتباهِ لفظی و تکراری‌ای می‌شود که در نهایت می‌رسیم به «تاثیرپذیری حافظ از سعدی و خواجو و سلمان و اینها» که صرفن بیانِ مودبانه‌ی «تقلید حافظ از ایشان» است. حال آنکه به نظرم سخن‌شناس، می‌داند که غزل حافظ در بندِ ساختارهای مکانیکیِ عصر خویش نیست تا بازتابِ طرحیاتِ انجمنِ شاعرانِ عراقی باشد؛ چنانکه سعدی هم نبوده، و خواجو هم تا حدی نبوده. به واقع «زبانِ شعری» آنجا که جا می‌افتد و اثر می‌کند پنهان است، و در واقع آنچه تو دیدی مصداقش همان که از زیرِ دستار اندک‌مایه پیدا بود… سعدی زبان‌آور است و به همین دلیل شعرش را سهل‌ممتنع می‌خوانیم. و خاقانی زبان‌آور است و هم از این جاست که شعرش را طریقِ غریب می‌خواند. و این‌ها باید قابل توجه هر دو طیفِ ساده‌نویسان و زبان‌بازان ما باشد.
مسئله‌ای در اشعار این کتاب خودنمایی می‌کند. تو با تمام دلبستگی و وابستگی‌ای که به شعرِ زبان‌محور داری اما در بیشترینه‌ی این اشعار به سویِ مونولوگ‌محوری پیش نمی‌روی و تعادل را بینِ معنا و زبان حفظ می‌کنی، البته این امر در اشعارِ رُمانتیک‌ات کمی دچارِ تزلزل شده و به دام مونولگ هم افتاده‌ای. آیا این حفظِ تعادل با آگاهی و کسبِ تجربه از دهه‌ی هفتاد بود؟
بنده به هیچ روی نمی‌توانم معنا را از زبان تفکیک دهم که تعادلشان را بازبشناسم. خواجه‌هدایت‌الله رازی هم که خمسه‌ی نظامی را به «تزریق» جواب گفته است و استاد یکه‌تازِ عرصه‌ی «بی‌معنایی» و «بی‌ادبی»ست، با آنکه به ازای هر بیتِ به اصطلاح بی‌معنایش صله گرفت، سه دندانش را کشیدند آن هم برای سه بیتی که دست بر قضا معنا شدند و اسنادش موجود است. من از دواوین و تذکره‌های بخصوصی چون سامی و نصرآبادی و مجمع‌الفصحا و مقالات‌الشعرا، و نیز از تجربه‌ی معاصرین، فراگرفته‌ام که شعری نگویم که به اصطلاح رایج، سطری از آن را نشود معنا کرد. شعری که فضا می‌سازد و بارِ گرانی از همان معنای مصطلح را به استمدادِ واژه‌های متراکم و صدالبته موسیقی به دوش می‌کشد، آن چیزی نیست که از تزریق‌گویان و شبه‌مدرن‌ها برخاسته باشد و به گمانم مثال برای این نوع فضاسازی‌ها در همین ده‌ بیست ساله‌ی اخیر اندک نیست.
اگر بخواهم حُکمی از پیش تعیین شده را به کار ببرم باید بگویم، که شعرِ زبان، شعرِ تمرین و کنکاشِ با کلمه است. با این حساب، تو شعرهایت را چه میزان محصول تمرین و چه میزان محصول الهامِ شاعرانه می‌دانی؟ این پرسش را از این رو طرح کردم که کسی مثلِ «یدالله رویایی» معتقد است، شعر را باید دعوت کرد، و مبنی بر همین نظر موضوعی با عنوانِ الهامِ شاعرانه را از اساس زیرِ سوال می‌برد.
اینکه آقای رویایی گفته‌اند شعر را باید دعوت کرد، ورای آنکه عقبش چه میزانی باشد و چه رویه‌ای، حکمی‌ست که در خودش، یعنی بیرون از متنی که محمول سخنان ایشان است، کاملن ذوقی است و برخوردِ من نیز با این نوع از بیان، مجامله‌ای‌ست صدالبته رضایت‌بخش؛ یعنی همچنانکه «پرتو شعور نبوت»، «رستاخیز کلمات»، «الهام آسمانی» و تعابیری از این دست، تعاریفی هستند ذوقی، «شعر را باید دعوت کرد» و «شعر باید خودش بیاد» هم متعارفاتی هستند که اهمیت‌شان معطوف است به گوینده‌ی خبر؛ یعنی اگر از سوی عمه‌جانِ شعرآشنای دلقکِ قدقدشاه گفته می‌شد هم شاید بر جریده‌ی تاریخ مقبول می‌افتاد، فکیف که فلان شاعرِ شهیر گفته است یا فلان ناقد. الغرض این حرف‌ها کلماتِ قصارند و ذاتشان پارادوکسیکال است و از همین روست که هیچکدام هم بکلی باطل نیست. آلوده نشویم بهتر است.
ترفندی که به خوبی توانستی از آن بهره بگیری، استفاده از آهنگ و ریتم در شعرهایِ معناگریزت بود. با این کار کمی از شدتِ گریز از معنای زبان کاستی و گوشِ مخاطب را به بازی گرفتی. این کارِ چه‌قدر خودآگاهانه بود؟
ادبیات شیدای ما معناگریزی داشته و دارد. چون باید داشته باشد. و اگر به همراهِ شیدایی‌اش باوقار و متین بوده است، دلیل دارد؛ زیرا شاعرِ شیدا با خیابانگردِ شیدا فرق دارد. البته بنده موسیقی را یکی از ارکانِ بلافصلِ شعر می‌دانم که استفاده از آن، به جا و مناسب، کاریست بسیار توانفرسا و جانکاه.
یک موضوعی که خیلی در شعرها و نوشته‌هایت به چشم می‌آید و در واقع در مقابل خواننده رخی نشان می‌دهد، این تسلط و مایه‌گیری از ادبیاتِ کهن فارسی و استفاده از آن‌هاست. این کار در واقع به نوعی از خصیصه‌هایِ سهند آقایی نیز شده است. این امر سر چشمه و ضرورت‌اش در چیست؟
نیما برای خیلی‌ها به درستی تاثیری روی ادبیاتِ پس از خود گذاشته که گویی قلمروهای دیگری هم برای شاعر فارسی‌زبان کشف شده است و می‌تواند در آن قلمروها نیز حیات کند و قلم برقصاند و چه و چه. حالا که این‌ها را نیک می‌دانیم و جایمان هم نرم است و خانه‌مان گرم، بهتر است کمی تاریخ ادبیات بخوانیم تا فارق و مفروقش را بازیابیم و موثراتش را بازبشناسیم و نیما را تنها با جامه‌ی یکی از فاتحانِ بزرگِ ادب فارسی تصور کنیم و توی ذهنمان کمی طبقه‌بندی‌شده‌تر، و با منشوری انگیخته‌تر از کسان و ناکسان به استقبالِ خوانده‌ها و نوشته‌هایمان برویم. اگر رندِ زمانه‌مان، اخوان گفت که پس از ناصرخسرو و فردوسی و حافظ و خیام، دیگر دعوی شعر و شاعری داشتن دعوی بیهوده‌ای‌ست، خاطرتان جمع باشد که خودش بیش از همه‌مان کباده‌ی ادب می‌کشید؛ او داشت در هیئتِ پیری که راه را رفته است، سالکانِ نوپایی را نهیب می‌زد که جمله خندیدندی و ندانستندی که به قولِ منوچهری: «شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست / بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین».
با زیرکیِ تمام شعرهایِ کتاب‌ات را خوانده‌ای و سی‌دی‌اش را ضمیمه کتاب کرده‌ای؛ این را از آن جهت می‌گویم که فکر می‌کنم خودت هم متوجه‌ی این موضوع شده‌ای که شعرت بیش از وابستگی به متنِ خواندنی به متنِ شنیداری وابسته است. این را تا حدودی ضعفِ کارت نمی‌دانی؟
البته من نمی‌دانم «وابستگی به متنِ شنیداری یا خواندنی» چه پدیده‌ای‌ست. . .
منظورم از شنیداری، متنی‌ست که اگر با صدای خودِ شاعر شنیده شود منظور و مفهومِ متن انتقال‌پذیر‌تر و ملموس‌تر است.
بنده در مقاله‌ای درباره‌ی شنیداری‌بودنِ شعر فارسی، حرف‌هایی در بابِ این سنت گفته‌ام و بازگو نمی‌کنم، ولی مزیدش این را هم بگویم که به قولِ صائب: « شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق / در شنیدن بر سخنور منتِ احسان نهند». من با نگاه به این دو حقیقت، یکی همان سنتِ از یاد رفته و دو دیگر آن فحوای طنازِ بیتِ مذکور، یک نوع از انواعِ خوانش را به مخاطبِ خودم پیشنهاد می‌کنم و همین فعل، بسیاری را بر آن داشته است که شعرم را وابسته به متن بدانند. الحذر الحذر که به قولِ شاملو که گفته بود: جمع کنید این بساطِ شعرِ کارگری را، حالا ما هم باید بگوییم: جمع کنید این بساطِ شعرِ هایکویی را که هر بچه‌دماغوی وبلاگ‌بازِ نخوانده، تلمبه‌وار، باد به غبغبِ مبارک نیفکند که: شعر را باید بشود اس٫ام.اس کرد، و یا باید بشود راحت خواند و از این مسخره‌بازی‌ها. آن‌ها مجموعه آثارِ نیما را هم نمی‌توانند از رو بخوانند و هم از اینجاست که الاعتبار‌الاعتبار گویانِ پس‌کوچه‌های دوره‌ای هستیم که ربض تا شارستانش، انبوهِ شعرهایی‌ست که چون مور بر سنگِ سیاهند و شاعرانی که چون کور در روضه‌ی راز و صدالبته بنده به خیلی‌های این دوره خوشبینم که خوب می‌نویسند و خوب می‌خوانند و به هر روی: «رگ رگ است این آبِ شیرین وآبِ شور / در خلایق می‌رود تا نفخِ صور.»
ممیزی بر «عبدالقادر…» به چه صورت بود، عاقبت آن چیزی که می‌خواستی و دست‌کم برایت قابلِ قبول بود از ارشاد بیرون آمد؟ و یا ضربه‌هایِ زیادی به بدنه‌ی کارت خورد؟
هشتاد صفحه را کردند چهل و پنج برگ اما شعرهای چاپ شده، بی ‌کم و کاست درآمد و زیرِ بار نرفتم که سطری یا کلمه‌ای را تغییر دهم. اگر سطری مشکل داشت، شعری فدایش شد و آنچه از چاپخانه بیرون آمد، خشنودم می‌کرد که دست‌کم سلاخی نشده. این را هم بگویم که نامِ مجموعه در ابتدا «من مات نیستم» بود که ممنوع‌الانتشار اعلام شد و بعد ما اسمش را عوض کردیم و چند شعر بدان افزودیم و اصلاحیه‌ها روان شد و راضی شدیم به رضای خودمان و دوستانِ ارشادی. طرحِ جلدِ کتاب هم گویا باعثِ کژفهمی‌هایی شده بود که در چاپِ دوم تغییر کرد.
چندی پیش در گفت‌وگویی که با یکی از شاعرانِ جوانِ ساده‌نویس انجام شده بود، او مسئله‌ای را بیان کرد با این مضمون که «شاعران در دهه‌هایِ گذشته(بیشتر منظور دهه‌ی ۷۰ بود)از زبان و تکنیک‌هایِ آن استفاده‌ی ابزاری کرده‌اند و این کار سوء استفاده است، آن‌ها با مخاطب صادق نبوده‌اند». این حرف را چه‌قدر قابلِ قبول می‌دانی؟
اگر شما حرف آن آقا یا خانم را عینن برای بنده نقل کرده‌اید که اصلن در این زمانه غریب نیست اینچنین برخوردهایی، و از آنجا که از روی طبع باید موضعی داشته باشم به اینچنین افاضه‌هایی، باید عرض کنم که: حالا به فرض هم که با مخاطب صادق نبوده‌اند، باید ببینیم که تقِ کی درمی‌آید از این شاعرنمایانِ کذابِ شعر فارسی که خبر رسیده ـ گوشِ شیطان کرـ بازی زبانی کرده‌اند و احتمالن خاقانی شروانی را هم باید در ردیفِ ایشان بچپانیم که بدمصب! شعرش را که می‌خوانی یکجوریت می‌شود و هی کلافه می‌شوی و خارشت می‌گیرد و انگار که یک حسی در آدمی می‌جنبد که حضرتش با مخاطبانِ فرهیخته صادق نیست. تازه همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها را هم که نباید سرِ هفتاد و هشتاد بشکنیم. اصلن مگر ما همه‌ی هفتاد و هشتاد را خوانده‌ایم؟!
بگذار سوالِ قبلی را جور دیگری مطرح کنم، صداقت با مخاطب چه‌گونه معنا می‌شود؟
صداقت با مخاطب یعنی که شما سالی شش‌تا مجموعه با قطع‌های مختلف نریزی توی بازار و برای هر واقعه‌ی طبیعی و غیرطبیعی هم پخشِ زمین نشوی. آخر گفت که: «یه لقمه نون بربری، من بخورم یا اکبری»، که ربطش به بی‌ربطی‌اش است و احتمالن نقضِ غرض. چرا؟ چون معاشی هم ندارد این شعر و شاعری که حالا به فکرِ لغزشِ پا و فرشته‌ها باشیم. اصلن بی‌خیالِ این حرف‌ها. صداقت با مخاطب یعنی که شاعر بمانی و شعرت را بگویی. والسلام.
تاکید بیش از حد بر آن گفت‌وگو و بازگشت به آن از این روست که این حرف، فقط حرف‌هایِ آن شاعرِ خاص نیست؛ بلکه نظرِ یک جریان است. جریانی که در عدمِ حضور منتقد خودش را بسیار بزرگ‌تر از آنچه که هست می‌بیند. این شاعر جایِ دیگری از گفت‌وگو اشاره کرده بود، آن‌ها(منظور شاعران دهه‌ی ۷۰)با تولید هیجانات کاذب، مخاطب را به لذت‌هایی زودگذر می‌رسانند. آیا این حرف در مورد شعرهایِ زبانی دهه‌ی هفتاد و بعد از آن، صادق است؟
آن ادبیاتی که وقتی از شعر حرف می‌زند، جوهرِ مطلبش همین برچسب‌های معمولِ «هیجاناتِ کاذب» و «لذت‌های زودگذر» و «عدم صداقت با مخاطب» و چه و چه باشد، دوتا کنتور هم که از دریدا و فوکو بیندازد، برای بنده هیچ فرقی با تعابیرِ «عاملِ بیگانه» و «کارمندِ موساد» و این شعارها ندارد. یک ترکیب را آنقدر لوس می‌کنیم که شنیدنش همه را ملوس می‌کند و حالا یک از خدا بی‌خبری که موس‌موس‌کنانِ همین حرف‌هاست، قد راست می‌کند که فردوسی در بندِ وزن و قافیه بوده است و من! در بندِ هیچ نباشم و فقط به آن پارامترهای گوگول‌مگولی اندیشه می‌کنم که آقامون فلانی در ترمِ بسالی گفته. و اگر نمی‌گفت، شعرهای من توی فیس‌بوک، پونصدتا لایک نمی‌خورد… عجب! باز هم به ملک‌الشعرا صبا که هنبازِ استادِ طوس می‌دانست شخصِ مبارکش را…
برسیم به ترجمه، که دستی در آن هم داری، شعرهایِ نزار قبانی و چند شاعرِ دیگر را این‌سو و آن‌سو از تو دیده‌ام، اما در این میان از شعرهایِ ترجمه‌ی شاعری کتابی هم منتشر کرده‌ای؛ چه‌گونه با اشعارِ آلن بُسکه آشنا شدی؟
محمد‌مهدی شجاعی آشنایم کرد. شعرِ «پنج کرکس»‌اش به دلم نشست و قصه آغاز شد.
کسی که یک متن را به زبانی دیگر برمی‌گرداند و آن را به صورت کتاب عرضه می‌کند، قطعا ضرورتی در آن متن احساس کرده است، این ضرورت در مورد بُسکه چه بود؟
«ضرورت» برای من خیلی ترسناک است. نمی‌دانم. شاید برای آنست که زنگِ تفریحم، بازی با کلمات است و شدیدن هم کیفورم می‌کند. ترجمه هم یکی از آن بازی‌های مفرح است برای من.
عاقبتِ پری‌خوانی صد شاعر به کجا رسید؟ گمان کنم تقریبا دو سالی از وعده‌ی چاپ‌اش گذشته باشد و هنوز از آن خبری نیست. . .
یک سالی از فرستادنِ کتاب به ارشاد می‌گذشت که نامه‌ای از اداره‌ی کتاب رسید با این فحوا که بنده باید نامه‌ای بنویسم با این مدعا که با همه‌ی شاعرانِ این کتاب هماهنگ شده است. و از آنجا که ما پیش از تدوینِ کتاب، از جمله‌ی دوستانِ شاعر رخصت گرفته بودیم، به نشاط قلم در نهادم و به توقیع موکد کردم که شاعران از این اتفاق آگاهند و چه و چه. خلاصه پس از چند ماه نامه آمد که: اعلامِ مواردِ مشروط، منوط به اجازه‌نامه‌ی کتبی همه‌ی شاعران، به انضمامِ مدارکِ شناسایی ایشان است. یعنی چا‍‍پ نکنید این کتاب را! و همین بی‌مهری‌ها باعث شد که بانو میترا الیاتی، کرکره‌ی جن و پری را پایین بکشد و هنوز هم که هنوز است، پس از چند ماهی که از تعطیلی این نشریه می‌گذرد، پربازدیدکننده‌ترین سایت ادبی است و همچنان در صدر.
تعطیلی یک‌باره «جن و پری» دلیل‌اش چه بود؟ جایگزینی هم برایش در نظر گفته‌اید؟
دلایل متعددی داشت که حالا جای گفتنش نیست ولی بی‌شک دوباره باهیئتی تازه خواهیم آمد.
در شعرهایِ پراکنده‌ای که بعد و خارج از کتابِ آخرت خوانده‌ام به نوعی از بازی‌هایِ زبانی و ریتم و آهنگ شعرهایِ به سیاق آن مجموعه کاسته‌ای. البته این چند شعرِ پراکنده معیار نیست، اما ما در کتاب‌هایِ بعدی‌ات باید انتظارِ تحربه‌هایِ تازه‌ای از تو داشته باشیم و یا همچنان بر جنگلِ «عبدالقادر…» قدم می‌زنی؟
درست می‌گویی که آن شعرها معیار نیست. به نظرم شعرهای دفترِ بعدی متفاوتند از عبدالقادر. تا نظرِ دیگران چه باشد.
و سوالِ آخر این‌که کارهایِ آماده و در انتظارِ چاپ چه دارید؟
دفترِ سومم را آماده کرده‌ام. ترجمه‌ی شعر «کوسانگ»، شاعر کره‌ای را با همراهی خانم مینا جعفری ثابت برگردانده‌ایم و تنها مقدمه‌اش مانده است. شعرِ «جوی هارجو»، شاعر سرخپوست امریکایی با همراهی خانم فخامزاده دارد به پایان می‌رسد. همچنین همراهِ خانم فخام‌زاده قراردادی با نشر مشکی نوشته‌ایم برای معرفی و ترجمه‌ی شعرهای «بونین». چند مقاله‌ی بلند هم خواهم نوشت که احتمالن در قالبِ کتاب‌هایی کوچک عرضه خواهند شد و از دوستانم نیز خواهش کرده‌ام که چنین کنند و امیدوارم مجموعه‌ی خوبی دربیاید. از کارهای قبل هم کتابِ «نبودن خیلی راحت‌تره» در شرفِ تجدید چاپ است.
سپاس‌گزارم بابت وقتی که برای گفت‌وگو گذاشتی سهند آقایی عزیز.
من هم سپاگزارم.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی